افطار با طعم «کرفس با میگو» | پرتال مجازی بِست کده | عمومی | فرهنگی | اجتماعی | آموزشی | کودک یاری | تفریحی | صوتی | تصویری
اخبار ویژه

افطار با طعم «کرفس با میگو»

افطار با طعم «کرفس با میگو»

افطاری دادن از عبادت‌های خاص ماه رمضان است که از ارزش و ثواب بسیار بالایی برخوردار است. از پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم) روایت معروفی نقل شده است که در خطبه‌ شعبانیه به آن اشاره می‌شود، پیامبر می‌فرمایند: «» از سوی دیگر بر ارزش و اهمیت […]


افطار با طعم «کرفس با میگو»















افطاری دادن از عبادت‌های خاص ماه رمضان است که از ارزش و ثواب بسیار بالایی برخوردار است. از پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم) روایت معروفی نقل شده است که در خطبه‌ شعبانیه به آن اشاره می‌شود، پیامبر می‌فرمایند: «» از سوی دیگر بر ارزش و اهمیت افطاری دادن، حتی با یک خرما و یک لیوان آب در روایات تاکید شده است.


اما مسئله ­ای که در این میان حائز اهمیت است، و چند سالی است که در جامعه ما رواج پیدا کرده است؛ رواج پدیده­ «» است؛ لیستی بلندبالا از غذاها، دسرها و نوشیدنی ­های رنگارنگ در منوی هتل­ ها و رستوران­ها برای بازکردن روزه روزه ­داران! رستوران­ هایی با منوهایی متنوع که گاهی


اینگونه افطاری­ های پرهزینه موجب آسیب­ هایی همچون رواج تجمل گرایی، تفاخر و اسراف در جامعه می ­شود.


 





«»


این جمله­ ها با حروف طلایی درشت در کارت دعوت افطاری «» خود نمایی می­ کرد.


مامان داشت با ظرافت و درایت خاصی برای بابا توضیح می ­داد: پسر خاله خانم، به همراه تازه عروس فرنگی ­اش، به تازگی از خارج برگشتند، به همین مناسبت خاله خانم، افطاری بزرگی رو ترتیب دادن. بابا هم طبق معمول با لبخند ملیحی که در گوشه لب داشت، با دقت به صحبت­ های مامان گوش می ­داد. من هم دل تو دلم نبود که نکند بابا قبول نکند؛ آخه هنوز مزه غذاهای لذیذ ولیمه خاله خانم که پارسال از سفر برگشته بود، زیر زبانم بود. بلاخره بابا در حالی­که عینکش رو جا­به ­جا می­ کرد، گفت:








بلاخره روز موعود فرا رسید. برای من که روزه اولی بودم، لحظه افطار خیلی شیرین و دلچسب بود؛ مخصوصا اگر دعوت از طرف خاله خانم باشد. مامان از قبل سفارش­ های لازم همیشگی را به من کرده بود، دیگر همه را حفظ بودم: «»








وارد باغ که شدیم، اولین چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد، میزهای بزرگی بود که تا چشم کار می­ کرد دور تا دور باغ چیده بودند ود؛ بفرمایید خانم ­ها آقایان، قبول باشد، بفرمایید این طرف میز غذاهای لذیذ سنتی ایرانی، عزیزان این سمت غذاهای فرنگییه، این­جا میز دمنوش‌ها و شربت‌ها و عرقیجات سنتی و …








مامان که متوجه سردرگمی همه ما شده بود، با دست به سمت میز نوشیدنی ­ها اشاره کرد. گارسون میز که لباس سنتی­ زیبایی پوشیده بود به آرامی لبخندی زد و خوشامد گفت. مامان که به سرعت متوجه تغییر حالت بابا شده بود، از خانوم گارسون پرسید که دمنوش گل گاو زبان و سنبل الطیب کجاست. بابا در حالیکه­ با نارضایتی جام دمنوش را از دست مامان می­ گرفت گفت: مامان هم با لبخندی گفت: تا شما این را می­ خورید من هم چای نبات براتون می­ ریزم! آبجی و زن داداش هم زیر لب داشتند می­ خندیدند. داداش چشم غره­ای به آنها رفت.








بعد از صرف چای و دم­نوش، خانم گارسون ما را به سمت میز سوپ راهنمایی کرد. دو نفر از خانم­ های فامیل مشغول صحبت درباره خواص سوپ صدف بودند.. آبجی و زن داداش هم به آن دو تا خانم فامیل پیوستند و مشغول گفتگو درباره سوپ ویژه افطار شدند. داداش هم طبق معمول داشت همه سوپ ­ها را تست می­ کرد تا طعم دلخواه خودش را پیدا کند.








میز بعدی، میز غذاهای سنتی ایرانی بود. گارسون داشت غذاها رو تعارف می­ کرد: بفرمایید خانم نارنج پلو، رشته پلو، رنگین پلو، مرصع پلو، آلبالو پلو اینجاست. آقا بفرمایید این قسمت خورشت­ های فصل: خورشت ریواس، خورشت کنگر، خورشت آلو اسفناج، خورشت گوجه سبز، خورشت چاغاله بادام. بفرمایید این طرف خورشت فسنجان شیرین، خورشت فسنجان ترش…. هرچند مامان تبحر خاصی در پخت خورشت­ های مختلف داشت، اما خیلی از این غذاها را تا به حال نخورده بودم. آبجی و زن داداش بدون هیچ حرف و سخنی مشغول تست خورشت­ های ترش بهاره بودند، داداش هم خورشت مورد علاقه ­اش را یافت: خورشت جعفری و بوقلمون!








میز بعدی که آبجی و زن­ داداش انتخاب کردند و از ما جدا شدند، و من هم به اصرار از مامان اجازه گرفتم و به دنبالشان رفتم، میز غذاهای ملل بود. زن داداش، که علاقه و مهارت خاصی به پخت غذاهای فرنگی داشت، با تعجب به میز پیش غذاها، غذاها و دسرهای لبنانی، هندی، چینی، ترکی، یونانی، فرانسوی نگاه می­کرد. آبجی هم سعی داشت با گوش دادن به صحبت­ های گارسون، یکی از غذاها را انتخاب کند. داداش هم که، وسط صحبت گارسون درباره معرفی «»، با عجله خود را به ما رسانده بود، به زن داداش گفت: «» دو نفر که آن­طرف تر ایستاده بودند پوزخندی زدند. و وقتی ما با عجله و خجالت از میز دور می­ شدیم، گارسون به زحمت خنده خود را کنترل می­ کرد.








در گوشه باغ بزرگ، پسرخاله مامان و همسرش، فارغ از این همه هیاهو ایستاده بودند و به گروه تواشیح خوانی نگاه می­ کردند. در پشت سر آن­ها، مهمانان و گارسون­ ها، با لباس ­های رنگارنگ و شال­ هایی که به دست باد سپرده شده بود، در رفت و آمد بودند. صدای تواشیح در میان خنده و گفتگوی مهمانان گم شده بود.