بیستم صفر

1ـ فاجعه بئر معونه
2ـ ورود کاروان حسینى به کربلا
3ـ اربعین حسینى
1ـ فاجعه ‌بئر معونه
در بیستم صفر سال سوم هـ .ق. فاجعه بئر معونه رخ داد و تعداد زیادی از مبلغان اسلام به شهادت رسیدند. عامر بن مالک از بزرگان طایفه بنى عامر بود. او روزى به خدمت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) شرفیاب شد و براى پیامبر هدایایى آورد. نبى گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمودند در صورتى هدایا را قبول مى‌کند که او اسلام آورد؛ او نیز قبول دین اسلام را منوط به فرستادن مبلغان اسلامى از جانب پیامبر براى قوم خویش و تبلیغ دین اسلام و قوانین آن در میان طایفه‌اش دانست.
خاتم رسولان(صلی الله علیه و آله) چهل تن از صحابه را به تبلیغ دین اسلام در میان قوم او مامور کردند. رسانندگان پیام نجات بخش اسلام در بین راه در کنار چاه‌هایى معروف به معونه که میان بنى عامر و بنى سلیم مشترک بود، فرود آمدند ‌تا عامر بن مالک خبر آمدن آنان را به بنى عامر اطلاع دهد و آنان را آماده استقبال از مبلغان نماید. یک نفر از مبلغان نامه مبارک نبى اکرم (صلی الله علیه و آله) را نزد بنى سلیم برد. آنها با ناجوانمردى تمام، پیک پیامبر را کشتند و به بقیه مبلغان نیز که در کنار چاه منتظر بازگشت عامر بودند، یورش بردند و تمامى آنان را به شهادت رساندند و تنها یک نفر از این فاجعه، جان سالم به در برد.
حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) زمانى که این خبر را شنید به شدت ناراحت و محزون شدند و تا مدت پانزده روز و به روایتى چهل روز هر بار پس از نماز بر قاتلان مبلغان اسلام لعن مى‌کردند. بعضى از مفسران شأن نزول آیه(وَلاَ تَحسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أموَ اتًا بَل أحیَاء عِندَ رَ بهِم یُرزَقُونَ)(1) را درباره این فاجعه اندوه بار دانسته‌اند .(2)
2 ـ ورود کاروان حسینى به کربلا
بنا بر روایتی،‌کاروان حسینى (علیه السلام)، پس از افشاى ماهیت کفر آمیز یزید و اثبات حقانیت پیشوای شهیدان، حضرت امام حسین(علیه السلام)، در روز بیستم صفر سال 61 هـ .ق وارد کربلا شدند.
اهل بیت(علیهم السلام) در بازگشت از شام به سفارش یزید، ‌به آهستگى و مدارا و با کمال احترام و عزت در حالى که فرستادگان یزید همانند نگهبانان گرداگرد آنان بودند به سوى مدینه روانه شدند.(3)وقتی قافله به دوراهى حجاز و عراق رسید با درخواست داغداران حسینی(علیه السلام) مسیر حرکت به طرف عراق تغییر کرد و اهل بیت سیدالشهداء (علیه السلام) به سوى کربلا رفتند. وقتی به کربلا رسیدند با صحابى نبى اکرم (صلی الله علیه و آله)، جابر بن عبدالله انصاری روبه رو شدند،‌که با تنى چند از بنى هاشم و اصحاب براى زیارت امام حسین(علیه السلام) به آن جا آمده بود.
با پیوستن صاحبان عزا به جمع عزاداران طنین عزادارى و ماتم صحراى کربلا را پر کرد. صحنه‌هایى به وجود آمد که قلم یارای نوشتن ندارد. کودکان و زنان داغدار هر یک چون پروانه گرد شمع عزیز خود سوگوارى مى‌کردند. آنان که هنگام حرکت به طرف کوفه اجازه عزادارى نداشتند و با تازیانه تسکین داده شده بودند، اکنون در کنار مزار عزیزانشان فرصت برای گریه‌هاى فرو برده خویش پیدا کرده بودند؛ ‌بر صورت خود سیلى مى‌زدند و مویه کنان خود را روى قبرهاى شهدا مى‌انداختند.
عقیله عرب زینب کبرى(سلام الله علیها) که مدّتها از برادر عزیزش جدا شده بود و تنها با سر بریده، او در طول این سفر همراه بود، گریبان چاک زد و با صدایى حزین به گونه‌اى نوحه سرایى مى‌کرد که دل‌ها را جریحه دار مى‌کرد. ام کلثوم (سلام الله علیها) در حالى که بر صورت خود سیلی مى‌زد با صدایى بلند فریاد ‌زد: «‌امروز محمد مصطفى و على مرتضى و فاطمه زهرا (علیهم السلام) از دنیا رفتند». دیگر زنان روستاهاى مجاور که به آنان پیوسته بودند نیز برصورت‌هاى خود سیلى مى‌زدند و شیون و ناله سر مى‌دادند. (4)
در مورد حضور اهل بیت طاهرین (علیهم السلام) در اربعین سال 61 هـ .ق. در کربلا اختلاف نظرهایى وجود دارد. عده‌اى از بزرگان عقیده دارند که با توجه به دورى راه، ایشان در اربعین سال بعد به کربلا آمده‌اند. برخى دیگر نیز حضور آنان را در روزهاى بعد از اربعین سال 61 هـ .ق. دانسته‌اند. (5)
3ـ اربعین حسینى
جابر بن عبدالله انصاری از یاران حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) و مرید فرزندان گرامی ایشان بود. او آخرین صحابه پیامبـر بود که در مدینه وفـات کرد(6) و سلام رسول اکرم را به پنجمین وصی ایشان، حضرت امام محمد باقر رساند.(7) او به قولی در 94 سالگی در مدینه در حالی که نابینا شده بود در گذشت.(8) او اولین زایر اربعین حسینی است و کسی که به فوز عظیم زیارت مخصوص سیدالشهداء در بیستم صفر 61 هـ .ق نایل شد.
شیخ جلیل القدر عماد الدین، ‌ابوالقاسم آملى، در کتاب بشاره المصطفى» مى‌نویسد:
«عطیه عوفى از اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) مى‌گوید: “با جابر بن عبدالهی انصارى براى زیارت قبر شریف سالار شهیدان راهى کربلا شدیم. زمانى که به کربلا رسیدیم، جابر در نهر فرات غسل کرد؛ لباسى چون لباس احرام پوشید؛ خود را خوشبو ساخت و با قدم‌هاى آرام به طرف قربآن گاه حسینى راهى شد و در هر قدم ذکر خدا را بر زبان مى‌آورد. چون نابینا بود، از من خواست تا دست او را روى قبر مولا قرار دهم؛ پس از این کار ‌از شدت غصه بى‌هوش شد و افتاد. او را به هوش آوردم. ‌وقتى به هوش آمد، سه مرتبه فریاد زد: «یا حسین!» سپس گفت: «حبیب لا یجیب حبیبه! اى عزیز دلم،‌ آیا جواب دوست خود را نمى‌دهی؟» و در پاسخ به خویشتن گفت: «‌چگونه حسین(علیه السلام) که در خون خودش آغشته شده و بین سر و پیکر نازنینش جدایى انداخته‌اند، جواب تو را بدهد؟!»
سپس با ادب خطاب به حضرت گفت: «گواهى مى‌دهم که تو فرزند بهترین پیامبران و فرزند بزرگ مؤمنان هستی،‌تو فرزند سلاله هدایت و تقوایى و پنجمین نفر از اصحاب کسا؛ تو فرزند سرور پیشوایان و فرزند فاطمه سید بانوان هستى؛ ‌چرا چنین نباشد؟ چرا که دست سیّد المرسلین(صلی الله علیه و آله) تو را غذا داده و در دامن پرهیزگاران پرورش یافتى و از سینه ایمان شیر خوردى و پاک زیستى و پاک رخت بربستى و قلب مؤمنان را از فراق خود اندوهگین کردى؛ پس سلام و رضوان پروردگار بر تو باد! گواهى مى‌دهم که تو بر همان راهى رفتى که برادرت یحیی بن زکریا رفت و شهید گشت».
آن گاه دیگر شهیدان دشت نینوا را مخاطب قرار داد و گفت : «سلام بر شما اى ارواحى که در کنار حسین نزول کرده و آرمیده اید! ‌گواهى مى‌دهم که شما نماز را برپا داشتید و زکات را ادا نمودید و امر به معروف و نهى از منکر کردید و با ملحدان جهاد کرده، خدا را تا هنگام مردن عبادت نمودید».(9)
جابر در ادامه زیارت پر فیض خود مى‌گوید:
«سوگند به آن خدایى که پیامبر را به حق مبعوث کرد، ما در آن چه شما شهدا در آن وارد شدید شریک هستیم».
عطیه با تعجّب به جابر گفت: «اینان به فوز شهادت در رکاب اباعبدالله الحسین(علیه السلام) رسیدند، اما ما کارى نکردیم!» او پاسخ داد:‌ «اى عطیه! ازحبیبم خاتم الانبیا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که مى‌فرمود:‌ «من احب قوماً حشر معهم و من احب عمل قوم اشرک فى عملهم هر که گروهى را دوست داشته باشد با همانان محشور مى‌شود، و هر که عمل جماعتى را دوست داشته باشد، در عمل آنان شریک خواهد بود”».(10)

بیست و هفتم صفر

مأموریت «اسامه بن زید» از سوی پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای تجهیز سپاه اسلام رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) پس از بازگشت از حجه الوداع، برای مقابله با حمله رومیان که از شمال غرب شبه جزیره عربستان حمله‌ور شده بودند، سپاهی از انصار و مهاجر جمـع‌آوری و فرمان همگانی برای شرکت در این جهاد را صادر نمودند. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) در بیست و هفتم صفر سال 11 هـ .ق. با دستان مبارک پرچم فرماندهی را به دست جوانی رشید که در 17 یا 18 سالگی بوده، سپردند. او «اسامه» فرزند زید بن حارثه بود که پدرش در جنگ تبوک قبلاً به دست رومیان به فیض شهادت نایل
شده بود.
اردوی مسلمانان در نزدیکی مدینه برپا شد. برخی افراد از جمله: ابوبکر، عمر، عثمان، سعدبن ابی وقاص و ابوعبیده که از ماجرای غدیر خم و نصب امیرمؤمنان به امامت و رهبری مسلمانان از پیامبر (صلی الله علیه و اله) دل خوشی نداشتند، به پیامبر خرده گرفتند که چرا جوانی کم سن و سال را به امیری سپاه انتخاب کرده‌اند. اینان که خروج این سپاه را از مدینه مطابق با اهداف و امیال خود نمی‌دانستند، کم تجربگی او را بهانه قرار دادند.
پیامبر با جسمی تب‌دار و رنجور در حالی که از شدت مریضی توان و رمقی نداشتند، به مسجد آمدند و بالای منبر رفتند و در اثبات کاردانی اسامه بن زید برای مردم سخن گفتند و فرمودند: « خدا لعنت کند کسی را که از لشکر اسامه سرپیچی کند!» ولی ابوبکر و عمر و عثمان سرپیچی کردند و بازگشتند!(11) و خود را مشمول لعن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) که همان لعن خداوند است قرار دادند.
سرانجام با توطئه‌های بسیار و کارشکنی‌های فراوانی که بر سر راه اسامه بود، سپاه او به طرف مرزهای روم به حرکت درآمد؛ اما هنوز از مدینه فاصله‌ای نگرفته بود که از رحلت خاتم پیامبران باخبر شدند. اندوه سپاه و فرصت طلبی منافقان مسلمان نما برای مدت‌ها شیرازه سپاه را از هم پاشید و تا زمان حکومت ابوبکر این از هم پاشیدگی ادامه داشت ولی در نهایت روانه جنگ با شام و رومیان شد.(12)

بیست و هشتم صفر

1ـ شهادت جانسوز پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد (صلی الله علیه و اله)
2ـ شهادت امام حسن مجتبی(علیه السلام)
1ـ شهادت جانسوز پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد (صلی الله علیه و اله)
در روز بیست و هشتم صفر سال 11هـ .ق. رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و اله) در مدینه منوره در 63 سالگی به شهادت رسیدند و مسـلمانان را در غـم و ماتمی بزرگ فرو بردند.
درباره‌ شهادت حضرت ختمی مرتبت علاوه بر حدیث معروف امام رضا(علیه السلام) « ما منّا الا مسموم أو مقتول» روایات ویژه‌ای نیز وارد شده که در این جا به آن ها اشاره می شود:
«حفصه شنید که بعد از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ابی بکر و عمر خلافت را غصب خواهند کرد. این ‌خبر را به عایشه گفت و عایشه به ابی بکر و عمر خبر داد؛ آن‌ دو به دختران خود دستور دادند تا هر چه زودتر کاری کنند که خلافت به آنها برسد؛‌ سپس توطئه کردند و تصمیم گرفتند تا پیامبر(صلی الله علیه و آله) را مسموم نمایند و آن دو زن پیغمبر (صلی الله علیه و آله) را مسموم و شهید کردند».(13)
رسول خدا از فعالیت‌هایی که برای قبضه کردن خلافت انجام می‌گرفت، ‌آگاه بودند‍‍؛ از این رو برای پیشگیری از انحراف تصمیم گرفتند سندی مکتوب را برای جانشینی خود به یادگار گذارند تا دیگر هیچ گونه بهانه‌ای وجود نداشته باشد و برای آخرین بار تکلیف امت خود را مشخص کنند.
آخرین فرستاده خداوند در‌ آخرین لحظات عمر پر برکت خود، قلم و کاغذ طلب کردند. عمر فریاد زد و ننگ‌آورترین و پست‌ترین کلمه‌ای که می‌توانست بگوید، بر زبانش جاری و بشری را از مسیر هدایت خویش منحرف کرد: «دعوه انّ ا لرّجل لیهجر، حسبنا کتاب الله(14) ؛ رهایش کنید! همانا این مرد هذیان می‌گوید!‌ کتاب خدا ما را بس است».
در آن جمع کنار بستر پیامبر ـ که به اصطلاح به عیادت آمده بودند ـ عده ای به حمایت عمر برخاسته، گفتند: « عمر راست می‌گوید!» عده‌ای دیگر با آن‌ها مخالفت کردند. نزاع بالا گرفت و پیامبر(صلی الله علیه و اله) به آن بی شرمان فرمودند: « از نزد من خارج شوید که نزاع و درگیری نزد من سزاوار نیست!»
آیا این بود مراعات مقام کسی که قرآن درباره اش می گوید: (وَمَا یَنطِقُ عَنِ الهَوَى إِن هُوَ إِلَّا وَحیٌ یُوحَى)؛ (پیامبر) هرگز به هوای نفس خود سخن نمی‌گوید. سخن او چیزی جز وحی خدا نیست» .(15)
پس از ارتحال رسول خدا در حالی که امیرمؤمنان(علیه السلام) به تدفین پیامبر مشغول بودند، عده‌ای از سران و سیاستمداران مهاجر و انصار در سقیفه ‌بنی ساعده گردهم آمده، به مجادله و منازعه پرداختند تا جانشین پیامبر را تعیین کنند. در این معرکه عمر با زور و قلدری برای ابی بکر بیعت گرفت و منازعه را به نفع خودشان به پایان رساند.
بدن مطهرحضرت (صلی الله علیه و آله) که عمری در راه اعتلای کلمه توحید تلاش و پیکار و در برابر انواع دشمنی‌ها و دسیسه‌های مشرکان ایستادگی کرد به خاک سپرده شد و نزد پروردگار خویش آرام گرفت. اما حوادث پس از رحلت ایشان و بی‌حرمتی به بیت وحی و به شهادت رساندن تنها دخترشان، ‌غصب خلافت و شکافتن فرق نازنین مولای متقیان علی(علیه السلام) و… گویی، آرامش را حتی در آن عالم از حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) سلب کرد.
زبانه آتش هولناکی که در کنار بستر پیامبر افروخته شد، در خانه اهلبیت پیامبر(علیهم السلام) را سوزاند و باعث شد تا پهلوی سرور زنان عالم و تنها دختر او مجروح شود و فرزندی که در جنین داشت به شهادت رسد. آتش جنگ نهروان از همان آتش سقیفه نشأت گرفت و بر امیرمؤمنان(علیه السلام) تحمیل شد و در نهایت فرق همایونی حضرتش را در محراب نماز غرق در خون کرد. گمراهی امت اسلامی از کنار بستر بیماری به اوج خود رسید و همان جهل و عناد باعث شد تا فرزند نازنین او، حسن بن علی(علیه السلام) مظلومانه به شهادت رسد. زبانه‌های همان آتش در روز عاشورا بر خیمه‌های حسینی افتاد واهل بیتش را آواره بیابانها کرد. این بلای هولناک امامان شیعه(علیهم السلام) را یکی پس از دیگری به شهادت رساند.
و اگر ما از درک و حضور امام عصر (عج) محروم هستیم، همه از کجراهی و انحرافی است که پس از شهادت رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) در مسیر بشریت قرار گرفت.
گدازه‌های آتش سقیفه‌، وهابیت را به وجود آورد که امروز پیروان مذهب تشیع را واجب القتل و زیارت را شرک می دانند شیعیان را از زیارت قبور امامان(علیهما السلام) خود محروم می‌کند و تخریب مزار امامان را لازم و واجب می‌داند.
سقیفه نشینان و در رأس آنها عمر و ابابکر، مانع هدایت جامعه بشری به سوی کمال شدند و امروز تمامی ظلم‌هایی که بر بشر می‌رود و تمام کجروی‌ها بر گردن آنان است ؛ باشد تا روز واپسین و حسابرسی اعمال که هرکس به سزای اعمال خویش خواهد رسید!
2ـ شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)
در چنین روزی و در سال 50 هـ .ق. معاویه که وجود امام حسن(علیه السلام) را برای امیال خود، از جمله بیعت گرفتن با یزید مانع می‌دید، ‌با همدستی جعده، دختر اشعث که از سران خوارج بود، امام را مسـموم نمـود و در 47سالگی به شهادت رساند.(16)

بیست و نهم صفر

شهادت حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) در روز آخر صفر سال 203 ه‍.ق. هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت، امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) به شهادت رسیدند. پس از این که مأمون با تحمیل ولایت عهدی خویش نتوانست به هدف خود برسد، تصمیم به قتل امام گرفت.
احمد بن علی انصاری می گوید: از ابوصلت پرسیدم: «چگونه مأمون تصمیم به قتل امام رضا (علیه السلام) گرفت؟» او گفت: «… مأمون ولایت عهدی را بدین علت به امام داد که به مردم نشان دهد آن حضرت به دنیا رغبت دارد، و با این کار از چشم مردم بیفتد. اما از امام جز آن چه برتری او را بر مأمون می داد، چیزی برای مردم آشکار نمی شد؛ لذا او دست به دعوت و جلب متکلمان تمامی سرزمین های اسلامی زد تا به وسیله ی آنان امام (علیه السلام) را از نظر علمی محکوم نماید و از این ره گذر، کاستی آن حضرت میان عامه ثابت شود؛ ولی امام با هیچ عالم یهودی و نصرانی و… روبه رو نمی شد مگر آن که بر او برتری می یافت؛ مردم می گفتند: آن حضرت شایسته تر از مأمون برای تصدی خلافت است. جاسوسان نیز این مطالب را به اطلاع او می رساندند… بدین ترتیب مأمون نقشه ی مسموم ساختن امام را کشید». (17)
شکوه و عظمت امام در ژرفای دل مردم جای گرفته بود و در ماجرای نماز عید فطر بر مأمون آشکارتر گردید. احساس خطری که مأمون از این حادثه کرد، او را به فکر انداخت باید امام را محدودتر کند و با دقت بیش تری زیر نظر داشته باشد.
از عبدالسلام هروی چنین نقل شده است: «به مأمون خبر دادند که امام رضا (علیه السلام) مجالس کلامی صورت داده است و هر روز تعداد بیش تری از مردم شیفته ی آن بزرگوار می شوند. به همین دلیل مأمون دستور داد تا مردم را از مجالس امام (علیه السلام) طرد کنند».
امام از این کار به شدت ناراحت شدند تا جایی که در حق مأمون این گونه نفرین کردند: «ای پدید آوردنده ی زمین و آسمان ها؛ ای پروردگاری که دارای قدرت بی پایان هستی؛ ای پروردگاری که تغییر و تبدیل در او راه ندارد، ای پروردگار بلند مرتبه درود و رحمت فرست بر کسی که من را با صلوات و درود بر او، شرافت دادی و از کسی که به من ستم روا داشت و مرا سبک کرد و شیعه ی مرا از در خانه ی من راند و متفرق کرد، انتقام بگیر». (18)
نمونه های فراوان دیگری از آزار و اذیت امام توسط مأمون وجود دارد، تا آن جا که نقل شده است: امام رضا (علیه السلام) در هر جمعه که از مسجد جامع برمی گشتند، به همان حال عرق دار و غبارآلود دست ها را به درگاه الهی بلند می کردند و می گفتند: «پروردگارا! اگر فرج و گشایش امر من در مرگ من است، پس همین ساعت در آن تعجیل فرما!»
آن حضرت پیوسته در غم و غصه بودند تا آن جا که نقل شده است سرانجام دعای حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) برای خلاصی خویش در آخرین روز ماه صفر سال 202 ه‍.ق. یا به نقلی 203 ه‍.ق. به اجابت رسید و آن حضرت توسط مأمون مسموم شدند و به شهادت رسیدند.
ابن حبّان، از محدثان معروف اهل سنت، می نویسد:
«علی بن موسی الرضا (علیه السلام) به وسیله سمی که مأمون به آن حضرت خوراند، وفات یافت… قبر او در سناباد خارج نوقان است. من بارها آن را زیارت کرده ام. وقتی توس بودم، هیچ مشکلی بر من وارد نمی شد مگر این که به زیارت قبر علی بن موسی الرضا (علیه السلام) رفته، از خدا گشایش آن را می خواستم و به اجابت می رسید و سختی از من برطرف می شد» و سپس می نویسد: «این چیزی است که بارها آن را تجربه کرده ام و نتیجه گرفته ام؛ خدا ما را با محبت رسول خدا و اهل بیتش بمیراند!». (19)

پی‌نوشت‌ها:

1. سوره ی آل عمران، آیه ی 169.
2. بحارالانوار: ج 2، ص 142.
3. تاریخ طبری: ج 5، ص 233.
4. لهوف: ص 82.
5. شایان ذکر است که آیت الله قاضی طباطبایی رحمه الله در کتابی با عنوان تحقیق در روز اربعین، ضمن پاسخ به تمامی ابهامات، اثبات می کند که کاروان اسرای اهل بیت در روز اربعین سال 61 ه‍.ق. به کربلا آمده اند.
6. منتهی الآمال: ص 169.
7. امالی، صدوق: ص 353 – بحارالانوار: ج 46، ص 223.
8. الاستیعاب: ج 1، ص 219.
9. منتهی الآمال: ص 620.
10. بشاره المصطفی: ص 89 – بحارالانوار: ج 65، ص 130.
11. طبقات ابن سعد: ج 2، ص 136 – بحارالانوار: ج 30، ص 428 – مستدرک سفینه البحار: ج 6، ص 295.
12. تاریخ دمشق: ج 2، ص 51.
13. برای مطالعه ی بیشتر ر.ک: تفسیر علی ابراهیم قمی: ج 2، ص 376، ذیل آیه ی 3 – 7 سوره ی نجم – تفسیر برهان: ج 4، ص 352، حدیث 5 – تفسیر نور الثقلین: ج 5، ص 367، حدیث 3 – تفسیر عیاشی: ج 1، ص 200، حدیث 152 – تفسیر صافی: ذیل آیه ی 145 سوره ی آل عمران – بحارالانوار: ج 28، ص 20، حدیث 28 – صراط المستقیم: ج 3، ص 168.
14. صحیح بخاری: ج 4، ص 7 – مسند احمد حنبل: ج 1، ص 335 – شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ج 2، ص 118 – کنز العمال: ج 3، ص 138 – شرح نهج البلاغه، حمیدی: ج 3، ص 114.
15. سوره ی نجم، آیه ی 3 و 4.
16. درباره ی شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)، ر. ک: روز شمار هفتم صفر در همین کتاب.
17. عیون اخبار الرضا (علیه السلام): ج 2، ص 171.
18. مفاتیح الجنان: فصل پنجم، اعمال ماه ذی القعده.
19. الثقات، ابن حبان، ج 8، ص 476.

منبع: (تاریخ نشر: 1384 ه.ش)، روز شمار تاریخ اسلام، قم، مؤسسه جهانی سبطین (علیهماالسلام)، نوبت چاپ: اول.