در واپسین سال ها، نومیدی عبده از اینکه با فعالیت و مبارزه سیاسی به هدفهای میهنی خود برسد، و هم جدایی از سید مایه ی آن شد که شور و شوق سیاسی او فرو بنشیند و به سیره پیشین خود کار درس و تحقیق را از سرگیرد. بدین سبب در مدت سه سال اقامت در بیروت بیشتر وقت او صرف تبلیغ نظریاتش درباره ی اصلاح فکر دینی شد. علاوه بر مدرسه ی سلطانیه ی بیروت، در دو مسجد آن شهر درس تفسیرقرآن می داد و بخشی از تقریرات او در همین درسها بود که بعد به صورت کتاب «رساله التوحید» منتشر شد. در این زمان که شش سال بود که بیرون از مصر به سرمی برد، کم کم اوضاع و احوال مساعدی برای بازگشت او به مصر فراهم آمد. ریاض پاشا دوباره نخست وزیر شد و گروهی از دوستان عبده نزد خدیو برای گرفتن اجازه ی بازگشت او شفاعت کردند. چون لردکرومر (Cromer)فرماندار انگلیسی، به او نظری مساعد داشت خدیو چاره ای جز موافقت ندید. ظاهراً کرومر که سودای اصلاح سازمانهای اجتماعی و آموزشی مصر را در سرداشت، حضور عبده را به شرط پرهیز او از فعالیت سیاسی به سود سیاست خود می دانست. عبده نیز که به مصر بازگشت، جز عضویت انتصابی در اواخرعمر در مجلس شوری که هیئت مشورتی بود، زندگی خویش را سراسر به اصلاح فکر دینی و سازمانهای دینی و فعالیت های خیریه وقف کرد.
در اوایل بازگشت، قصدش آن بود که دوباره به کار معلمی در دارالعلوم بازگردد، اما خدیو که به او بدبین بود و افکارش را برای جوانان خطرناک می دانست اجازه تدریس به او نداد. در عوض نخست قاضی دادگاه و سپس مستشار دادگاه استنباط شد. در همین زمان زبان عربی ترجمه کرد. فرصتی هم یافت که به فرانسه و سوئیس سفر کند و با برخی از اهل علم در آن کشورها آشنا شود. ضمناً شیوه ی او در قضاوت او را به نام دادرسی آزاداندیش مشهور کرد، زیرا قضاوت خود به موازین نانوشته ی عدل و انصاف بیش از نص قانون پای بند بود.
در سال 1892 خدیو توفیق درگذشت و عباس جانشین او شد. عباس برخلاف پدر در برابر انگلستان روش استوارتری در پیش گرفت و بر آن شد تا در برابر فشارهای آن دولت ایستادگی کند. به این منظور درباریان کهنه کار و نادرست را برکنار کرد و گروهی از مردان خوشنام از جمله رهبران انقلاب عرابی پاشا را در پیرامون خود گرد آورد و در پی آن برآمد که به نحوی مؤثر در جریان امور دخالت کند. عبده این دگرگونی را در سیاست دربار مصر مغتنم شمرد و خود را به خدیو نزدیک کرد تا به یاری او پاره ای از مقاصد اصلاح طلبانه ی خویش را تحقق بخشد. او خدیو را قانع کرد که اصلاح در سه زمینه از زندگی اجتماعی مصر برای آینده کشور فوریت دارد و ضمناً چون به مصالح آنی انگلستان زیان نمی رساند با مخالفت آن دولت روبرو نخواهد شد. این سه زمینه عبارت بودند از: دانشگاه الازهر و اوقاف و دادگاه های شرعی. در این میان الازهر به نظرعبده اهمیت خاص داشت زیرا پرنفوذترین مرکز فعالیتهای فکری مصر و جهان سنی به شمار می رفت. به توصیه ی عبده، خدیو شورایی اداری برای الازهر معین کرد و عبده را به عضویت آن برگماشت. این شورا اصلاحاتی دربرنامه و شیوه ی درسی الازهرصورت داد، مثلاً دروس تازه ای چون جبروحساب بطور اجباری و تاریخ اسلام وجغرافیا وانشاء بطور اختیاری به برنامه ی آن افزود و وسائلی برای رفاه طلاب فراهم کرد و حقوق استادان رابالا برد. عبده خود نیزتدریس علم سیاست رابرعهده گرفت، ولی چنانکه پیداست همه ی این اصلاحات جنبه ی سطحی داشت و ریشه های واماندگی فکری را به حال خود رها کرد. وانگهی محافظه کاران با همین اصلاحات مختصر نیز مخالفت می کردند و کم کم خدیو را از عاقبت ترساندند و خدیو نیز که نمی خواست اصلاحاتش تا آنجا پیش برود که رابطه اش را با علماء تیره کند با محافظه کاران همراه شد.
با این همه باید گفت که همان اصلاحات سطحی و ناقص همراه با بحث و محابه ی دائم عبده با علمای کهنه اندیش، الازهر را تا اندازه ای به حرکت درآورد و محیط آن را آماده ی نوخواهی کرد، چنانکه مردانی مانند علی عبدالرزاق که – همان گونه که بعد خواهیم گفت – مسأله ی عدم ضرورت خلافت را پیش کشاند، یا محمد ابوزید که تفاسیر کهن قرآن را نقد کرد، از میان درس خواندگان الازهر پیدا شدند و تا نزدیک به پنجاه سال پس از درگذشت عبده چندتن از رؤسای دانشگاه الازهر از شاگردان عبده بودند و کوشیدند تا این دانشگاه را از صورت قرون وسطایی خود بیرون آورند.
در سال 1899 که نارضایتی از شیوه ی کار دادگاههای شرعی بالا گرفته بود، حکومت مصر به اشاره ی مشاوران انگلیسی خود تصمیم گرفت که آن دادگاهها را برچیند، ولی چون شتاب در این کار افکار عامه ی مصریان را می شوراند مصلحت در آن دید که مقصود خود را بتدریج عملی کند. به این منظور لایحه ای به مجلس نمایندگان فرستاد که به موجب آن دو تن از اعضای دادگاه استیناف به عضویت دادگاه عالی شرعی درآیند. علماء به مخالفت با لایحه برخاستند و شخی حسونه نواوی (1255-1343هـ.ق) که هم رئیس الازهر و هم مفتی دیار مصر بود، از هردو مقام خود کناره گیری کرد. لایحه ی حکومت از طرف مجلس رد شد ولی خدیو دیگرحسونه نواوی را بازنگرداند، بلکه عبده رابه مقام مفتی گری گماشت. عبده تا پایان عمر مفتی مصر بود و در این مقام فرصتی را به دست آورد که سید جمال هرگز نتوانست یا نخواست به آن دست یابد، زیرا امکان این را پیدا کرد که به نحو عملی و از پایگاهی نیرومند برای دگرگون کردن بینش دینی مردم مصر و بلکه عامه سنیان و پیراستن عقاید آنان از خرافات و اصلاح کار دادگاه های شرعی بکوشد.
تا آن زمان پشینیان عبده، در مقام مفتی مصر، خود را صرفاً در حکم مشاوران دستگاه حکومت می پنداشتند و از این رو فتاوی آنان تنها جنبه ی مشورتی داشت، ولی عبده کار خود را بالاتر از مصلحت بینی درباره ی مسائل زودگذر دانست و آموزگاری و رهبری مردم را نیز وظیفه خویش می شمرد. از آن گذشته چون هم نزد مردم از احترام و حجیت و هم نزد لرد کرومر و بسیاری از رهبران حکومت، از پشتیبانی رسمی برخوردار بود فتوی های او به آسانی به مرحله ی عمل در می آمد. این فتوی ها به ظاهر به مسائل جزئی زندگی روزانه مسلمانان سنی مربوط می شد، همچون فتوای مربوط به حلال بودن گوشت حیوانی که به دست غیرمسلمان اهل کتاب ذبح شده باشد، یا جواز همکاری مسلمانان با غیرمسلمانان در کارهای خیریه، یا تغییرکلاه و گذاشتن «شاپو» و مانند آنها، ولی همین گونه فتوی ها بود که بتدریج نظر گروه بزرگی از افراد طبقات متوسط و شهرنشینان را درباره ی رابطه ی اسلام و مسائل جهان امروز تغییر داد و آنان را قانع کرد تا از بسیاری از باورهای نادرست دیرین دست بردارند.
روش سیاسی و بینش دینی عبده، دو گروه را با او دشمن کرد: یکی کهنه اندیشان و خرافه پروران که خاصه کوشش های او را برای اصلاح الازهر به زبان خود می دیدند، و دیگری پیکارجویان میهن پرست که همکاری او را با کرومر سازشکاری با استعمار می دانستند. عبده در برابر کهنه اندیشان تا پایان عمر استوار ایستاد و هیچگاه با آنان کنار نیامد. در پاسخ دوستانی چون سعد زغلول و قاسم امین که سرسختی او را در این زمینه نابخردانه می شمردند یک بارگفت: «وجدان دینی من، خاموشی در برابر تباهیها را روا نمی دارد»(2) و پاسخ او به دشنامها و دشمنی های گروه دوم آن بود که تا زمانی که مردم مصر نادان و ناآگاهند نمی توانند انگلیسیان را از میهن خود برانند، و بدین دلیل اصلاح فکر دینی مصر این باید بر پیکار سیاسی با استعمار مقدم باشد.
عیب گیری بر این عقیده ی عبده امروز کاری آسان می نماید، زیرا تاریخ استعمار غرب در صد سال اخیر ثابت کرده است که برای ملتهای مستعمره و نیمه مستعمره، رهایی از عقب ماندگی، همچون نادانی و خرافه پرستی، بدون آزادی از اسارت مستقیم یا غیرمستقیم استمعاری ناممکن است و استعمار و ارتجاع وطنی در اغلب موارد یاور یکدیگرند. ولی در زمان عبده هنوز بسیاری از رهبران ملتهای مستعمره، در عین پاکدلی و میهن پرستی، استمعار را در وجه نظامی و سیاسی آن می دیدند و از نتایج فکری و فرهنگی آن بی خبر بودند. اعتقاد رهبرانی چون عبده در اصل درست بود که شرط پیروزی هر ملت مستعمره در پیکار با استعمار، آگاهی یا روشن بینی سیاسی آن ملت، یا دست کم گروه قابل ملاحظه ای از افراد آن است، لیکن خطایشان در این بود که می پنداشتند که نمایندگان استعمار همیشه کسانی چون «کرومر» هستند که می توان با آنان به «تفاهم» رسید، یا اگر نیت اصلاحی دارند، می توان از آن به سود میهن خویش بهره برد.
در سال 1905 روابط میان عبده و خدیو عباس تیره تر از همیشه شد، و گروههایی از مردم نیز که رجال دین را هوادار انگلستان می دانستند و خدیو را مخالف آن دولت می دیدند از خدیو پشتیبانی می کردند. در این زمان خدیو زمینه ای فراهم کرد تا زمزمه ی نارضایتی از شیخ علی ببلاوی، رئیس الازهر و دوست و همفکر عبده، بالا گیرد. آنگاه او را بر کنار کرد و عبدالرحمن شربینی را که به کهنه اندیشی و جمود شهرت داشت به جای او برگماشت و در سخنرانی خود به مناسبت معرفی او، بر عبده و یاران تاخت. عبده ناگزیر از مقام خود کناره گیری کرد. اندکی پس از آن به بیماری سرطان دچار شد و در روز هشتم جمادی الاولی 11/1323 ژوئیه ی 1905 درگذشت.

پی نوشت ها :

1. رشیدرضا، «تتمه ی سیره الاستاذالامام»، در «المنار»، ص467.
2. احمدامین، کتاب یاد شده، ص322.

منبع: عنایت، حمید؛ (1370)، سیری در اندیشه سیاسی عرب: از حمله ناپلئون به مصر تا جنگ جهانی دوم، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ هفتم 1389.