در مكتب هنر كه از غوغای علم و عدد فارغ است، روش قیاس محك خوبی برای تعیین نسبی عیارهاست. (1) به كمك این روش می‌توان دید كه یك مطلب را چند گوینده چگونه عنوان كرده‌اند و نقد تطبیقی گفته‌ها و اندیشه‌ها بر چه منوال است.
اینك چند نمونه از نوشته‌های سال‌های دور خود را در این مورد با خوانندگان در میان می‌گذارد- هرچند فرصت بازنگری دست نداد.

شكوه از دنیا

یكی از وجوه مشترك سخن فردوسی و حافظ، دلتنگی بارز و آشكار از گردش جهان و بی‌ثباتی روزگار است. در غزل‌های حافظ به زبان‌های پرنیانی رنگارنگ این نكته بارها تكرار می‌شود:

 

بیا كه قصر امل سخت سست بنیاد است *** بیار باده كه بنیاد عمر بر باد است

یا:

زمانه هیچ نبخشد كه باز نستاند *** مجو ز سفله مروت كه شیئه لا شی

یا:

بجز آن نرگس مستانه كه چشمش مرساد *** زیر این گنبد فیروزه دلی خوش ننشست

چنین به نظر می‌آید كه در شاهنامه‌ی فردوسی این شكوه‌ها از دیوان حافظ به مراتب زیادتر است. من باب تفنن می‌خواهم عرض كنم كه شاید فردوسی از حافظ دلسوخته‌تر بوده است. این احتمال هست كه حافظ شیدا گاهی عملاً یا لااقل در كارگاه خیال رندانه خرقه را می‌سوخت و غلغله در گنبد افلاك می افكند. درباره‌ی فردوسی مقید Discipliné كه در چارچوب تكلیف و رسالت بزرگی سی سال با رنج و كوشش به كاری بزرگ و نام‌آور پرداخت، احتمال این رندی و قلندری كمتر است. در ذهن من نیاز فردوسی به تسلی دادن خود و انرژی دادن به خود زیادتر از حافظ است. اوست كه روز به روز رنج می‌برده و زحمت مدام می‌كشیده، نسخه برداری از اوراقش دشوار، درك شاهكارش دقت و پایمردی و فرصت زیاد می‌خواسته است. این است كه در هر داستان و در اغلب نامه‌هایی كه در شاهنامه است، فردوسی تا فرصت می‌یابد پند و عبرتی از گذشت زمان بیان می‌كند. به نظر من قسمت اعظم آن را شاعر برای تسلی خودش ضروری می‌داند و الزاماً جزء لاینفك داستان نیست:

جهان را چنین است ساز و نهاد *** كه جز مرگ را كس ز مادر نزاد

یا:

زمانش همین است رسم و نهاد *** به یك دست بستد به دیگر بداد

یا:

جهانا سراسر فسوسی و باد *** به تو نیست مرد خردمند شاد

یا:

به كردارهای تو چون بنگرم *** فسوس است و بازی نماید برم
یكایك همی پروریشان به ناز *** چه كوتاه عمر و چه عمر دراز
چو مر داده را بازخواهی ستد *** چه غم گر بود خاك آن گربُسّد
اگر شهریاری وگر زیردست *** چو از تو جهان این نفس را گسست
همه درد و خوشیّ تو شد چو خواب *** به جاوید ماندن دلت را متاب
خنك آن كز او نیكویی یادگار *** بماند اگر بنده گر شهریار

یا:

برآری یكی را به چرخ بلند *** سپاریش ناگه به خاك نژند

حافظ غزلسرای خود را مكلف به تحریر كار درازمدتی نمی‌دانسته است. هروقت دلش می‌خواسته تقریباً آزاد از بند و قافیه، سرشار از ذوق، هرچه در ذهن داشته به زبان دل بیان می‌كرده است. قلندری و رندی حافظ، نیست شدن و خاك شدن و رنج‌های فرجام كار را، در بسیاری موارد، موجبی می‌داند برای خوشی و شادی امروز. مثلاً می گوید:

عاقبت منزل ما وادی خاموشان است *** حالیا غلغله در گنبد افلاك انداز

یا:

بیا بیا كه زمانی به می‌خراب شویم *** مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد

یا:

زان پیشتر كه از غم گیتی شوم خراب *** ما را به جام باده گلگون خراب كن

و نظایر اینها.
در گفتار فردوسی احساس این رندی و تا اندازه‌ای «خوش‌بینی» برای خواننده نادر است. بیشتر شكوه‌ها تا حدی بر اثر چارچوب بحر متقارب قاطع و كوتاه و تا اندازه‌ای هم شاید بر اثر بدبینی شاعر تیره و غم‌آلود است. مثلاً:

دل اندر سرای سپنجی مبند *** سپنجی نباشد بسی سودمند

حافظ هم به همین سپنجی بودن جهان و بی‌ثباتی آن اشاره می‌كند:

دل در جهان مبند و به مستی سؤال كن *** از فیض جام و قصه‌ی جمشید كامكار

با این تفاوت كه شاعر عارف ما دورنمای خوشی امروز را از نظر دور نمی‌دارد و حال آنكه سخنور آهنین زبان خراسان هنگام دلتنگی نیز با شمشیر قاطعیت پریروی خیال را سر می‌برد تا از هیچ روزنی سر برنیاورد، تا جهان غرق در كردار نیك و گفتار نیك و پندار نیك گردد و ساز شرع و عرف از هیچ نظر بی‌قانون نشود.

علت و معلول

بستگی ساده علت و معلول، ذهن فردوسی و حافظ هر دو را عمیقاً متأثر كرده است. این هر دو شاعر در زنجیر حوادث و علت‌ها هر حلقه را تكیه گاه حلقه‌ی دیگر می‌شمارند.
در ذهن فردوسی وقتی درخت كین كاشته شد به خون آب داده می‌شود، تنومند می‌گردد، رنج به بار می‌آورد. از ریشه بركندن درخت كینه با مهر و محبت میسر نیست. جنگ و خونریزی و انتقام زنجیر دایره علت و معلول را تكمیل می‌كند:

 

درختی كه از خون ایرج برُست *** به خون برگ و بارش بخواهیم شست

درخشش این مفهوم در اندیشه‌ی شاعر و با خردمندی مخصوص او چشمگیر است. گرفتاری های سیاهان و سپیدان امریكای امروز، كشمكش عرب و یهود، اختلافات نژادی، جنگ‌های سیاسی، همه را می‌توان از نوعی پنداشت كه ریشه‌ی آن در شاهنامه دیده می‌شود. در دیوان دادگستری شاهنامه مهر و عطوفت كمتر راه می‌یابد، برنامه، برنامه‌ی جهانداری باستانی است و به قول زیبای دقیقی زر و زور حكومت می‌كند:

ز دو چیز گیرند مر مملكت را *** یكی پرنیانی، دگر زعفرانی
یكی زرّ، نام ملك بر نبشته *** دگر آهن آبداده یمانی

پدر به پسر رحم نمی‌كند. پسر نام جوی با پدر تاجدار درمی‌افتد. برادر از برادر انتقام می‌جوید. سپهدار سپهدار را گردن می‌زند. بسیار نادر است كه یك بار قهرمانی مانند رستم هنگامی كه بیژن را از چاهی كه در آن به نیرنگ گرگین درافتاده، بیرون می كشد از او عهد و پیمان بخواهد كه گناه گرگین را به او ببخشد:

به من بخش گرگین میلاد را *** ز دل دور كن كین و بیداد را

در مصطبه‌ی بازپرسی حافظ آیین كشوری ملغی است، كینه‌ها و خامی‌ها و تعصبات را به می‌ آدمیت می‌شوند، جنگ هفتاد و دو ملت را عذر نادانی می‌نهند، و شكست یا سرفرازی تركتازان را به چیزی نمی‌گیرند:

ما قصه سكندر و دارا نخوانده‌ایم *** از ما بجز حكایت مهر و وفا مپرس

رشته‌ی علت و معلول در اندیشه‌ی حافظ با عشق و مهر پیوند دارد، خاك كشتگان لاله زار می‌شود، بنفشه به بار می‌آورد ولی اگر درست نگاه كنی، داغ دل شاعر است كه به یاد آن روی زیبا بر لاله خاكش نقش سویدا گذاشته است؛ مهر زلف مشكین دلدار است كه پس از مرگ ناكام شاعر از جهان بر تربت او لاله و بنفشه رویانده است؛ از این روست كه حافظ می‌گوید:

ز حال ما دلت آگه شود مگر روزی *** كه لاله بردمد از خاك كشتگان غمت

یا:

چنین كه در دل من داغ زلف سركش توست *** بنفشه زار شود تربتم چو در گذرم

در كارگاه اندیشه‌ی فردوسی، مهندس خرد پرگار به دست در دفتر نشسته و كارها را برنامه ریزی می‌كند. در كشتی شكسته‌ی اندیشه‌ی حافظ ناخدای عشق با امواج هایل دست به گریبان است.

خدا و دین

از گفته‌های زیبای فردوسی درباره‌ی پروردگار جهان این دو بیت است:

 

به بینندگان آفریننده را *** نبینی مرنجان دو بیننده را (2)
به هستیش باید كه خستو شوی *** ز گفتار بی‌كار یكسو شوی

خداوند را با چشم سر نمی‌توان دید و حواس ما برای درك او نارساست. اندیشه‌ی ما و دانش ما در بارگاه خداوند راه ندارد. جز اینكه از روی ایمان و اعتقاد به هستیِ خداوند اعتراف كنی، راه دیگری در پیش نیست. این ابیات شاهنامه شعر دلكش حافظ را به خاطر می‌آورد:

بر این دو دیده حیران من هزار افسوس *** كه با دو آینه رویش عیان نمی‌بینم

در این گفتار فردوسی قاطعیت و سادگی معمولی او مشهود است. (3) می‌گوید با چشم سر او را نمی‌توان دید و باید اعتراف به وجودش كرد. در گفته‌ی حافظ موج زیبای اندیشه‌ی او نمودار است كه افسوس می‌خورد كه خودش نمی‌تواند با دو دیده او را ببیند. راجع به دیگران و اصل دیدن یا ندیدن اظهار عقیده نمی‌كند. گفتار فردوسی طبق معمول صریح و مستقیم است. در گفته‌ی حافظ صفت حیران و تشبیه چشم و آیینه موج لطیف اندیشه‌ی شاعر عارف را خوش می‌نمایاند.
فردوسی به محمد رسول الله، پیغمبر اسلام، اعتقاد كامل دارد و جهان را مانند دریایی مواج می‌داند كه از غرق شدن در آن گریز نیست. پیش خود چنین می‌اندیشد كه بهترین طریق سیر در این دریا این است كه در كشتی با محمد و علی و اهل بیت ایشان بنشیند، و از این سودمندتر طریقی نیست. باز قاطعیت و سادگی فردوسی در اشعار زیر آشكار می‌شود. به جای آنكه مانند دانشمند حكیم یا شاعری عارف و نكته‌پرداز مست باده‌ی ازل بشود، گویی مانند پاكدلان صافی ضمیر خودش را صادقانه سرگرم كرده است. محرك او در این دین‌داری خرد دوراندیش و سودآور است، نه آن عشق كه به هست و نیست سر فرود نیاورد و جز معشوق چیزی نشناسد و بی‌نیازی از دو عالم بجوید:

چو خواهی كه یابی ز هر بد رها *** سر اندر نیاری به دام بلا
بُوی در دو گیتی ز بد رستگار *** نكونام باشی بر كردگار
به گفتار پیغمبرت راه جوی *** دل از تیرگی‌ها بدین آب شوی
حكیم این جهان را چو دریا نهاد *** برانگیخته موج از او تندباد
چو هفتاد كشتی بر او ساخته *** همه بادبان‌ها برافراخته
یكی پهن كشتی به سان عروس *** بیاراسته همچو چشم خروس
محمد بدو اندرون با علی *** همان اهل بیت نبی و وصی
خردمند كز دور دریا بدید *** كرانه نه پیدا و بن ناپدید
بدانست كو موج خواهد زدن *** كس از غرق بیرون نخواهد شدن
اگر چشم داری به دیگر سرای *** به نزد نبی و وصی گیر جای

در جوار این ایرانی مسلمان درست و معتقد، شمس الدین محمد حافظ را می‌بینیم كه عشق او به حق از مقام سیب و شیر و انگبین گذشته است. «عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد». در عالم شور و عرفان، عاشق با معشوق متحد و یكی شده، سرمست و شیدا وجود خود را فراموش كرده، و چنین زمزمه می كند:

چو طفلان تا به كی زاهدفریبی *** به سیب بوستان و جوی شیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست *** كه نقش خویش گم شد در ضمیرم

 

بهتان

شاعری را در نظر بیاورید كه در كاری مورد بهتان قرار گرفته ولی خود را بی‌گناه می‌داند و می‌خواهد به این بی‌گناهی اشاره كند. این سخن بر زبان عاشقانه‌ی سعدی شیرازی زیبا و ساده چنین جاری می شود:

 

در كوی تو معروفم و از روی تو محروم *** گرگ دهن آلوده‌ی یوسف ندریده

مسعود سعد سلمان، شاعر بلندهمت خراسان، وقتی در زندان شكوه می‌كند كه بی‌گناه گرفتار شده، با سخنی از پولاد و قدی بلند و كشیده همان مضمون را پیش از سعدی در قالب سخن خراسانی چنین عنوان می كند:

باللهِ چو گرگ یوسفم بالله *** بر خیره همی نهند بهتانم

در شاهنامه نیز دروغ و بهتان و پیچیدگی و نادرستی مطرح می‌شود. اگر گاهی راستی در نهان می‌ماند موقت است و حقیقت زود آشكار خواهد شد. زبان فردوسی چندان با پیچ و خم آشنایی ندارد. مثلاً وقتی قیصر روم در دل خیال می‌كند گشتاسب جوان كه در شهر غریب است باید از نژاد بزرگان باشد، از دخترش كتایون می‌خواهد كه حقیقت را كشف كند. كتایون بدون استعاره و گوشه و كنایه با طرزی كه مخصوص فردوسی است جواب می‌دهد كه گشتاسب حتی حسب و نسب خود را از همسرش نیز نهان می‌دارد:

چنین داد پاسخ كه پرسیدمش *** نه بر دامن راستی دیدمش

این شعر كوتاه و صریح مطلب را با نهایت سادگی و زیبایی بیان می‌كند. اما در دیوان حافظ شاهد فراوان در كنایت و اشارت است چنانكه می‌گوید:

در حق ما به دُردكشی ظن بد مبر *** كالوده گشت خرقه ولی پاكدامنم

گویی حدیث دریدن یوسف در این جا در اصطلاح عرفانی به آلودگی خرقه بدل شده است.
فرخی، شاعر دربار سلطان محمود كه طلاقت خدادادش گاهی در راه برآوردن كام‌ها به كار رفته، بی‌گناهی خود را این طور مطرح می‌كند كه با فلان صنم، كه شاید همان ایاز منظور شهریار نیز بوده است، هم صحبتی و گرایش خاطر نداشته است، و رندان زمینه ساخته‌اند و بهتان زده‌اند:

شاه گیتی مرا گرامی داشت *** نام من داشت روز و شب به زبان
گاه گفتی بیا و رود بزن *** گاه گفتی بیا و شعر بخوان
سخنی باز شد به مجلس شاه *** بیشتر بود از این سخن بهتان
سخن آن بد كه باده خورده همی *** به فلان جای فرخی و فلان

شعر روان فرخی وصف حالی منظوم بیش نیست، اما سخن مسعود سعد بلندهمت، هنوز در آسمان خراسان می‌درخشد؛ غزل ساده‌ی سعدی هم عاشقان مهجور را همچنان دلداری می‌دهد.

تأثیر محیط

در شاهنامه گاهی آشكارا دیده می‌شود كه فردوسی به ناچار تا اندازه‌ای تحت تأثیر نظام اجتماعی فرهنگ ایران باستان، یعنی فرهنگی كه خودش در آفرینش آن سهیم بوده است، قرار می‌گیرد. البته وقتی از داستان سرایی خاموش می‌شود و به تفكر فرو می‌رود، باز مانند هر دانشمند اندیشمند متوجه می شود كه مطلب به این سادگی‌ها نیست.
گاهی فردوسی با نهایت ایمان فرمول‌های ساده‌ی عدالت اجتماعی را برقرار می‌داند. نكویی را نكویی پاداش است و بدی را بدی مكافات. ایمان او به این مقررات ساده به قدری قوی است كه حتی قهرمانان محبوب خود را نیز هنگام بدكاری مكافات می‌دهد:

 

نگر تا چه گفته است مرد خرد *** كه هركس كه بد كرد كیفر برد

رستم سهراب را ناجوانمردانه می‌كشد. اسفندیار رویین‌تن را به یاری سیمرغ از پای درمی‌آورد. هنوز تیرگی چشم و سرخی خون اسفندیار در خلال ابیات شاهنامه دیده می‌شود كه رستم به نیرنگ برادرش در چاه جان می‌سپارد. رستم و رخش در چاه می‌افتند ولی در همان آنی كه رستم در دهان چاه در كام مرگ فرو می‌رود، با خدنگ برق‌آسا برادر خیانت پیشه را به درخت كهنی كه در پس آن پنهان شده بود می‌دوزد:

مرا زور دادی كه از مرگ پیش *** از این بی‌وفا خواستم كین خویش

افراسیاب دامادش سیاوش را سر می‌برد و مكافات او این است كه كیخسرو پسر سیاوش به شمشیر هندی جدش افراسیاب را گردن می‌زند. در ذهن فردوسی رابطه‌ی انسان با جهان آفرینش تا اندازه‌ای روشن است. چرخ عالم پیرو حساب ساده‌ای در گردش است، كه در مذاهب آغازین بشر ترویج شده است:

كنون روز بادافره ایزدیست *** مكافات بد را ز یزدان بدی است
به كردار بد تیز بشتافتی *** مكافات بد را بدی یافتی
چنین گفت «دستان» كه ایزد یكی است *** به تقدیر او راه تدبیر نیست

در این بیت، مثل اینكه شاعر مفهوم المرء یدّبر و الله یقدّر را به پارسی زیبا ترجمه می‌كند. البته فردوسی هم مانند دیگران مدعی علم تمام و ایمان صد در صد به شناسایی قوانین جهان نیست. گاهی هم خود به نادانی بشری اذعان دارد:

چپ و راست هر سو بتابم همی *** سر و پای گیتی نیابم همی
یكی بد كند نیك پیش آیدش *** جهان بنده و بخت خویش آیدش
یكی جز به نیكی جهان نسپرد *** همی از نژندی فرو پژمرد

ولی شك‌ها و پرخاش‌های فردوسی آن قدرها خروشان نیست.
حافظ نیز تدبیر و اختیار را در برابر تقدیر و جبر ناچیز می‌شمارد و می‌گوید:

بر آن سرم كه ننوشم می‌ و گنه نكنم *** اگر موافق تدبیر من فتد تقدیر

یا:

سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار *** در گردشند برحسب اختیار دوست

رابطه‌ی انسان هم با جامعه بسیار روشن است. مثلاً در ذهن فردوسی، خردمند فرزانه رایزن شاه می‌شود، دانش خود را در بهبود جامعه به كار می‌برد. در مدل ساده‌ای كه از جامعه‌ی بشری در ذهن فردوسی است، جامعه از بهشت موعود، یوتوپیا (4) چندان دور نیست. در خاطر حافظ رنج دیده‌ی فراز و نشیب شناخته، مدل جامعه‌ی بشری به افكار ماكیاول شبیه‌تر جلوه می‌كند، می‌گوید:

فلك به مردم نادان دهد زمام امور *** تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس

و:

بیا تا گل برافشانیم و می‌در ساغر اندازیم *** فلك را سقف بشكافیم و طرحی نو دراندازیم

و:

تا بی‌سر و پا باشد اوضاع فلك زین دست *** در سر هوس ساقی در جام شراب اولی

 

نام نیك

نكته‌ی دیگری كه در اشعار فردوسی به خلاف حافظ به چشم می‌خورد آرزو و سودای بی‌پایانی است در جستن نام نیك و جاوید. فردوسی گاه و بی‌گاه از زبان قهرمانان شاهنامه فریاد می‌زند جز از نام نیكی نباید گزید. همه كام‌ها را باید فدای نام نیكو كرد:

 

چنین داد پاسخ كه من كام خویش *** به خاك افكنم بركشم نام خویش

فردوسی گاهی فرشته‌ی بی‌گناهی را می‌ماند كه هرچه از تاریخ باستان خوانده و از ترازوی عدل و داد شنیده بی‌كم و كاست پذیرفته است:

مرا سر نهان گر شود زیر سنگ *** از آن به كه نامم برآید به ننگ
به نام نكو گر بمیرم رواست *** مرا نام باید كه تن مرگ راست

در هیچ یك از شاعران پارسی‌زبان چنین تلاشی برای سودای نام نیك دیده نشده است. در هر بخش و هر داستان شاهنامه غایت زندگی نام نیكو است. البته این از مظاهر عالی و زیبای شاهنامه است و به هیچ وجه محل ایراد نیست. ولی از نظر تجزیه و تحلیل فلسفی باید متذكر شویم كه دید حافظ برابر فردوسی در این موارد، همان دید مردم شهرآشوب و لولی‌وش (5) است در برابر مردم ظاهرآراسته كه زندگانی‌شان فدای پذیرش جامعه می‌شود. حافظ كهنه كار از این درجات و طبقه بندی‌ها گذشته و رشته‌ها و قیدهای جامعه را گسسته است و می‌گوید:

از ننگ چه گویی كه مرا نام ز ننگ است *** وز نام چه پرسی كه مرا ننگ ز نام است

گاه اشاره می‌كند در سرای نیكنامی راه نداشته ولی آنجا هم گویا خبر مهمی نیست:

در كوی نیكنامی ما را گذر ندادند *** گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را

استاد خوش می‌فرماید كه اگر احیاناً به نام نیك هم رسیدیم آن را تصادف بدانیم. با استغنایی رندانه از نام نیك هم می‌توان درگذشت: (6)

نام حافظ رقم نیك پذیرفت ولی *** پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

 

پندار یا شناخت

در انجمن خردآسای فردوسی، موبدان همه نیكخوی و پاك كردار و یزدان شناسند. در محفل هم صحبتان حافظ، هیچ اعتمادی بر این عالمان بی‌عمل و كوته آستینان درازدست نیست. این‌ها همان‌ها هستند كه چون به خلوت می‌روند آن كار دیگر می‌كنند. در آیین فردوسی، سپهسالار از راه فرا می‌رسد، از اسب فرود می‌آید، زر و گهر و كلاه و كمر و غلام و كنیز شبستان می‌بخشد. معدودی ناگهان سزاوار این همه بخشایش می‌شوند. غالباً همه راضی و شادمان به سر می‌برند. در حلقه‌ی رندان حافظ می‌ محرومی است كه در جام اهل هنر می‌ریزند، تنها عده‌ای مزوّرند كه به ریا و تزویر به سرچشمه‌های جمال و قدرت رخنه می‌كنند. آنها اغلب همان نو دولتانند كه نازشان به غلام ترك و استر است. این‌ها خامان ره نرفته‌اند. فردوسی هنوز صدای غریو تهمتن، بانگ فرماندهی گودرز و طوس و هیاهوی بارگاه كیخسرو و آواز موبدان زرتشتی را می‌شنود. به قول سعدی هنوز نگران است كه ملكش با دگران است، هنوز چشم به راه است كه اسفندیاری ظهور كند:

 

مگر زو بیابی یكی نامدار *** كجا نو كند نام اسفندیار

اما حافظِ قرآن محمد كه خونریزی سربازان، وسوسه‌ی زاهدان و تزویر وزیران زمان مغول را دیده، از این سوی روگردان است و از آن سوی امید بخشایش دارد:

كی بود در زمانه وفا جام می ‌بیار *** تا من حكایت جم و كاوس كی كنم
لطف الهی بكند كار خویش *** مژده‌ی رحمت برساند سروش

اهل ادب فارسی در جهانی كه هر یك از دو گوینده‌ی توانا آفریده‌اند سیروسفرها كرده‌اند. آن‌ها زیبایی های جهان فردوسی را از ماه تا ماهی و ریزه‌كاری‌های عالم حافظ را از مركز خاك تا گنبد افلاك دیده‌اند.
این دو بزرگوار هر كدام عالمی مخصوص به خود دارند. كوهسار جهان هر یك از این دو شاعر پستی و بلندی و دره و قله‌های سر به ابر فرورفته دارد.
فردوسی شاعری است توانا كه گویی از كان سنگ آهن استخراج می‌كند، و آهن مذاب از كارگاه بیرون می دهد. او خانه و وسایل بزم و رزم را از پولاد می سازد- شاعر تكنولوژیست قرن بیستم است كه ده قرن یا بیشتر زود آمده است- بسیار مناسب است آنجا كه فردوسی می‌گوید:

پی افكندم از نظم كاخی بلند *** كه از باد و باران نیابد گزند

این مرد گویی همه چیز را از پولاد ساخته است، و از این رو به مرور زمان سخن او زنگ نمی‌زند. به علاوه فرم‌ها و طرح‌هایش همه ساده و جهان‌پسند است. از آن دست طرح‌ها كه امروز و فردا در جهان فن‌آوری بیش از دنیای قرون وسطا معمول خواهد شد. خلاصه، در یك جمله فردوسی سخنگویی است اندیشمند؛ آفریننده‌ی خودآگاه طرح‌های ساده و پایدار و ترجمه‌پذیر.
حافظ شاعری است نقاش كه تاریخ اجتماعی و فلسفی و مذهبی عصر خود را بر امواج دریای خیال رسم كرده است. بعضی‌ها با ممارست و آشنایی زیاد می‌توانند انعكاس این نقش‌ها را در ذهن خود ثبت كنند. ولی ریزه‌كاری‌های پیچیده و ترجمه‌ناپذیر این كلك خیال‌اندیش، از دید توده‌ی مردم نهان است و نهان خواهد ماند:

اگر باور نمی‌داری رو از صورتگر چین پرس *** كه مانی نسخه می‌خواهد ز نوك كلك مشكینم

خلاصه، در یك جمله، گویی حافظ نقشبندی است عاشق‌پیشه آفریننده‌ی آگاه و ناخودآگاه نقش‌های پیچیده و آشفته.
بسیاری از سروده‌های حافظ معانی «یك به چند» یعنی گرایش به ترجمه‌ناپذیری دارند. از این روی، تعبیرهای گوناگون و فال‌های رنگارنگ به ذهن می‌آورند. علم الیقین كمتر مطرح است.

خرد و عشق

اندیشمندی شاعر را در این گونه ابیات می‌توان دید كه چرخ برشده را ورای تأثرات و آلام و شادی‌ها و سود و زیان‌های بشری می‌داند و می‌گوید:

 

یكی را ز خاك سیه بركشد *** یكی را ز تخت كیان دركشد
نه زین شاد باشد نه زان دردمند *** چنین است رسم سپهر بلند

نظیر همین گفته را از زبان حافظ بشنوید:

جهل من و علم تو فلك را چه تفاوت *** آنجا كه بصر نیست چه خوبی و چه زشتی

همان قدر كه حافظ قرآن، رند و لاابالی از عقل درگذشته و به آستان عشق رسیده، فردوسی در دربار شاه حیات پایبند كارآزمونی دانش است. در فردوسی سادگی و راستی ایران باستان (مانند حالات عمومی مردم صدر اسلام یا غالب مردم كنونی امریكای شمالی) مستتر است. با دانش و خرد ساده زیست می‌كنند، یك نوع عملی و مفید بودن روش‌های زندگی (7) را بر پیچیدگی هنری و ذوقی و فلسفی ترجیح می دهند. به خلاف حافظ كه این نقش‌های ساده خرد را بدوی می‌انگارد و می‌گوید:

این خرد خام به میخانه بر *** تا می‌لعل آوردش خون به جوش

حافظ جهان را به می‌لعل میخانه و خون دل حرمان دیده آغشته می‌سازد، مطالب ساده‌ی بی‌رنگ را پیچیده و ارغوانی می‌كند و در آن مرحله و عرصه است كه هنرنمایی او آشكار می‌شود. عبارات و اصطلاحات مخصوص او در عالمی ورای جهان دانش گلستانی می‌آفریند كه درش به روی همگان باز نیست: «كسی آستان بوسد كه جان در آستین دارد».
با این حال، گیرایی و رنگ‌آمیزی و گوناگونی گفتار حافظ طوری است كه عارف و عامی را جلب می‌كند. بسیاری از ما اگر هم دركش نكنیم او را دوست می داریم، و مانند مرید مجذوب مراد می‌شویم. همین قدر در آیینه‌ی غزل‌های حافظ بخشی از آرزوها و زیست‌های خود را منعكس می‌بینیم. چه بسا كه این نقش آمال خود ماست كه مورد تعلق خاطر قرار گرفته. هر غزل او هر كجا هم آغاز است و هم انجام، نه آغاز می‌پذیرد نه انجام.
در تالار سخنرانی فردوسی استاد با برنامه و انضباط مخصوص، دانش و فرهنگ باستان را از تاریخ و هنر و آداب زیست و حكمت و اخلاق و رزم و بزم، از كوره‌ی مذاب آهن بیرون می‌ریزد. از هیبت او جرئت و یارای دم زدن نیست. با اینكه سخنش مانند همه‌ی اساتید مجرب و بزرگ جهان فرهنگ ساده و دلنشین است، پایمردی و دانشجویی در شاگردی او كار آسانی نیست.
در محفل بزم عارفانه‌ی حافظ، پیر و جوان و كافر و مسلمان همگان راه دارند و «هر كس به قدر فهمش فهمید مدعا را».

پی‌نوشت‌ها:

1. نقل از مجله‌ی یغما، دی ماه 1348.
2.این عقیده‌ی معتزله است. ـــ مقاله‌ی استاد فرامرزی در مجله‌ی یغما، اسفندماه 1348؛ در همین معنی، جلال الدین بلخی گوید:
من ندانم آنچ اندیشیده‌ای *** ‌ای دو دیده دوست را چون دیده‌ای؟
بیت 1754، دفتر اول مثنوی شریف فروزانفر
3. اصول گرایی (Dogmatism).
4. Utopia
5. hippie
6. گزارشگران تاریخ می‌توانند یك نفر را عادل‌ترین مردم یا هم او را ستمكار و بیدادگر بخوانند؛ از این روی ژرف بینانی چون مولانا جلال الدین و رندانی چون لسان الغیب حافظ كمتر به روایات عام و علم مكتبی نظر دارند.
7. pragmatism

 

منبع مقاله :
رضا، فضل الله، (1389)، نگاهی به شاهنامه: تناور درخت خراسان، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم.