يک خرگوش بود که فکر مي کرد از همه زرنگ تر است؛ او خيلي تند راه مي رفت . يک روز لاک پشت تصميم گرفت با خرگوش مسابقه بدهد. همه مي دانند اگر خرگوش ها خواب شان نبرد، لاک پشت ها نمي توانند در مسابقه ي دو جلو بزنند. لاک پشت قصه ي ما باهوش بود. او زير لاکش چهار تا چرخ داشت. وقتي مسابقه شروع شد، او فوري به راه افتاد. خرگوش هم که کلک لاک پشت راه فهميده بود، چند تا ميخ سر راهش گذاشت.
چرخ هاي لاک پشت پنچر شد؛ اما لاک پشت براي اين مشکل هم آماده بود. از تو ي لاکش يک بالن درآورد و با کمک آن خيلي سريع از خرگوش جلو زد. ناگهان باران شديدي باريد. سرش را توي لاکش برد و مي خواست گريه کند که چشمش به يک چتر برگي افتاد. اين چتر برگي را درخت انجير به او هديه داده بود. با کمک اين چتر برگي بزرگ رفت و رفت تا باران تمام شد، لاک پشت خيلي زود به خط پايان نزديک شد. لاک پشت براي برنده شدن نيامده بود او براي دوستي آمده بود. براي همين جايزه اش را به خرگوش داد. خرگوش هم از آن روز ديگر با لاک پشت و همه ي حيوان ها دوست شد. او سعي کرد باهوش باشد و براي برنده شدن از فکرش استفاده کند.
منبع:نشريه ماهک شماره 23