آیا مکانیسم رقابت آمیز بازار هنوز کار می کند؟

این پرسشی نیست که بتوان به سادگی به آن پاسخ داد. طبیعت بازار از قرن هجدهم بشدت دیگرگون شده است. ما دیگر در دنیای رقابتهای کوچک و بیشمار زندگی نمی کنیم که در آن هیچ کس نتواند بر خلاف جریان شنا کند. مشخصه ی مکانیسم بازار امروز، وجود شرکتهای غول آساست: این شرکتهای غول آسا و اتحادیه های عظیم کارگری دیگر ظاهراً مانند مالکان فردی یا کارگران عمل نمی کنند. ساختمان و تشکیلات عظیمشان به آنها آن توانایی را بخشیده است که در مقابل فشارهایی که رقابت بر آنها وارد می کند تاب بیاورند، و هشدار قیمت (1) را نادیده بگیرند و یکسره در پی آن باشند که منافع خصوصیشان در دراز مدت تأمین شود و خود را از فشار آنی که از خرید و فروشهای روزانه وارد می شود برکنار نگهدارند.
علاوه بر آن افزایش مداخله حکومت هم در حوزه مکانیسم بازار تغییراتی ایجاد کرده است. حکومت، چنانکه ارباب در قرون وسطا، خود را بر بازار مسلط نمی داند. غالباً در استقرار آن دخیل نیست بلکه بیشتر آن را تحمل می کند. کاملا بدیهی است که همه ی این عوامل نقش هدایت کننده اصلی بازار را تضعیف می کنند. پس از این خواهیم دید که اقتصاددانان معاصر درباره این مسأله چه نظری دارند. اما با وجود کیفیت تازه ای که در جامعه ی صنعتی قرن بیستم حاصل آمده، اصول مهم منافع خصوصی و رقابت، هر چند ضعیف و جنبی، همچنان قواعد بنیانی رفتار اقتصادی را تشکیل می دهند و هر کس در امور اقتصادی معاصر فعالیتی دارد، نمی تواند یکباره به آنها بی اعتنا باشد. دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم، آن دنیای تمیز و آراسته ی آدام اسمیت نیست، اما اگر عمیقتر بنگریم همان قوانین بازار هنوز اعمال می گردد.
اما قوانین بازار فقط توصیف رفتاری است که موجب همبستگی جامعه می شود. عامل دیگری باید آن را به پیش براند. نود سال پس از انتشار کتاب ثروت ملل کارل مارکس با نشر اعلامیه ی شگفت انگیز خود، « قوانین حرکت» جامعه را آفتابی کرد و شرح داد که چگونه سرمایه داری، به رغم خواست خود و بنا گزیر، آرام آرام به سوی زوال و فنا پیش می رود. اما ثروت ملل هم قوانین حرکت خود را داشت. هر چند بر خلاف تشخیص مارکسیست، دنیای آدام اسمیت با میل و اشتیاق کامل، به آرامی و کم و بیش ناگزیر، به سوی بهشت برین راه می جست.
این بهشت برین آخرین مقصدی بود که بیشتر ناظران آن را پیش بینی می کردند. آقای بینگ (2) که در 1792 « سرزمینهای شمالی» را سیاحت کرده است در حالی که از پنجره کالسکه ی خود به بیرون می نگریسته، چنین نوشته است: « این آسیای بزرگ چیست که در اینجا خودنمایی می کند… همه ی شهر ویل (3) به هم ریخته است … آقای آرک رایت (4) ممکن است برای خانواده خود و برای کشورش ثروت زیادی بیندوزد اما من، به عنوان یک جهانگرد، از طرحهای او که با خزیدن به دره و دشت روستا، راهها را ویران و زیباییهای طبیعت را منهدم می سازد، نفرت دارم.» آفای بینگ وقتی به منچستر می رسد می گوید « اوه، اینجا واقعاً مثل لانه سگ است.»
حقیقت این است که بیشتر انگلستان به صورت لانه سگ درآمده بود. چنین به نظر می رسید که سه قرن آشوب که زمین، کار و سرمایه را به آشفتگی کشانیده بود فقط مقدمه ای بود برای قیامها و آشوبهای بیشتر. زیرا عاملان تولید که در این اواخر به آزادی عمل می کردند به صورتی تازه و زشت با یکدیگر اتفاق کردند: به صورت کارخانه. با کارخانه مشکلات تازه روی نمود. بیست سال پیش از سیاحت بینگ، ریچارد آرک رایت با دوره گردی و جمع آوری موی سر زنان برای تهیه ی کلاه گیس، سرمایه مختصری فراهم آورده و یک دستگاه ریسندگی اختراع کرده (یا دزدیده) بود. اما وقتی ماشین خود را به کار انداخت دریافت که نگهداری آن چندان آسان هم نیست. کارگر محلی نمی توانست همپای « سرعت منظم» ماشین کار کند. کار روزمزدی هنوز، به طور معمول، مورد نفرت بود و بعضی از سرمایه داران می دیدند که کارخانه های نو بیناد آنها، به صرف بدخواهی و کینه توزی، به آتش کشیده و با خاک یکسان شده اند. آرک رایت ناگزیر شد به کودکان روی بیاورد که- « انگشتان کوچک آنها به کار افتند.» علاوه بر آن، از آنجا که کودکان دیگر از زندگی مستقل کشاورزی و پیشه وری دور می شدند، با انضباط زندگی در کارخانه بیشتر خو می گرفتند. این اقدام یک رفتار بشر دوستانه نمایش داده شد. آیا استخدام کودکان، شرایط زندگی «فقیران بیکاره» را بهبود نمی بخشد و آیا این کمکی به آنها نیست؟ زیرا اگر مشکلی ذهن عامه را به خود مشغول داشته بود، غیر از تحسین یا وحشتی که کارخانه بر می انگیخت، یکی هم همین مشکل «فقیران بیکاره» بود. در 1720 در انگلستان تعداد این فقیران بیکاره به یک و نیم میلیون می رسید. هر گاه در نظر بگیریم که انگلستان در آن زمان فقط دوازده تا سیزده میلیون جمعیت داشته است، می بینیم که کثرت آنها چه وحشتناک است. اما با همه ی اینها محیط از طرحهای گوناگون برای اشتغال آنها سرشار بود؛ از طرحهایی مأیوسانه و ناامید کننده. زیرا شکایت عامه این بود که تنبلی و کاهلی این فقیران ریشه کم شدنی نیست و حیرت انگیزتر اینکه این نوع تن آسایی و بی نظمی با زندگیشان سازگارتر بود. کارگر جماعت معمولا به نوشیدن چای قناعت می کند. مردمان عادی ظاهراً و بر حسب عادت و سنت به قرص نانی از گندم، جو یا چاودار راضی هستند. اندیشمند آن عصر از خود می پرسید که این همه به کجا خواهد کشید؟ آیا خواستهای این فقیران (که نشریه ای در آن زمان نوشت « محتاطانه می توان گفت که خواستهای آنها تسکین یابد، اما احمقانه است که درمان پذیر تصور شود») برای بهبود و رفاه مملکت اساسی نیست؟ هر گاه این درجه و طبقه بندی که جامعه از داشتن آنها ناگزیر است از میان برود، بر سر جامعه چه خواهد آمد؟
اما این حیرت و آشفتگی که نمایانگر رفتار عام و گسترده ی آن عصر در مقابل توده ی نامنظم و بی شکل کارگری انگلستان است، بیانگر فلسفه ی آدام اسمیت نیست. اسمیت نوشت: « هیچ جامعه ای البته روی شکوفایی و خوشبختی نخواهد دید وقتی که بخش عمده و عده ی بیشماری از مردم آن فقیر و بدبخت باشند.» اسمیت نه تنها با جسارت و بی پروایی چنین قاطع ادای مطلب می کند بلکه سعی دارد نشان دهد که جامعه به هر صورت مدام روبه تکامل می رود، خواه ناخواه به سوی یک هدف مثبت کشانده می شود. حرکت جامعه نه بدان سبب است که کسی چنان خواسته یا مجلس قوانینی را به تصویب رسانیده یا آنکه انگلستان در جنگی پیروز شده است بلکه جامعه بدین علت حرکت می کند که در ورای همه ی این امور، نیرویی پویا نهفته است که کل جامعه را، مانند یک ماشین عظیم، قدرت و نیرو می بخشد و به حرکت درمی آورد.
اسمیت وقتی به صحنه ی انگلستان چشم می اندازد یک واقعیت مشخص و نمایان نظرش را جلب می کند و آن عبارت است از فایده عظیمی که از تقسیم دقیقه ای کار و تخصصی شدن آن حاصل می شود. وقتی به بازدید کارخانه ی سنجاق سازی رفت مشاهده کرد که در آنجا « یک مرد سیم را بیرون می کشد، دومی آن را صاف می کند، سومی آن را قطع می کند، چهارمی نوک آن را تیز می کند و پنجمی سر دیگر آن را گرد می کند. درست کردن سر سنجاق دو یا سه نوع فعالیت مشخص لازم دارد. ساختن نوک آن کاری است، سفید کردن سنجاق کاری دیگر. توی کاغذ پیچیدن آنها هم برای خود فن و حرفه ای است … کارخانه ی کوچکی از این نوع را خود مشاهده کردم که فقط ده مرد در آن به کار مشغول بودند. با آنکه آنها بسیار فقیر بودند و با بی اعتنایی با ماشینهایی که در اختیارشان بود کار می کردند، وقتی که می خواستند و تن به کار می دادند قادر بودند روزانه در حدود دوازده پاوند [ تقریباً 5/5 کیلوگرم] سنجاق بسازند. در یک پاوند (5) تقریباً 4000 سنجاق به اندازه ی متوسط بود. بنابراین آن ده مرد، در روز، بیش از 48000 سنجاق تهیه می کردند. …. در صورتی که اگر جدا و جدا و مستقلاً کار می کردند … مسلماً هر یک از آنها نمی توانست روزانه 20 سنجاق تهیه کند و شاید فقط یکی در روز می ساخت. …»
شاید هیچ نیازی نباشد اشاره کنیم که شیوه های تولید امروزه تا چه حد پیچیده تر از قرن هجدهم است. اسمیت با همه ی روحیه شک و انکارش تحت تأثیر این کارخانه ی کوچک ده نفره قرار گرفته بود. اگر اسمیت از خاطرش می گذشت که ممکن است روزی تعداد کارگران به 10000 نفر برسد چه فکر می کرد. اما بزرگترین ارمغان این تقسیم کار، ترکیب و پیچیدگی آن نیست بلکه ساده کردن رنج و زحمت تولید است. امتیاز آن در قابلیت افزایش آن است که اسمیت آن را «وفور همگانی که می تواند به پست ترین درجات مردم هم برسد» توصیف کرده است. این وفور همگانی قرم هجدهم، از نظر صرفه و فایده در عصر نوین ما، پدیده ی شومی به نظر می رسد. اما هر گاه موضوع را از نظرگاه تاریخی آن بنگریم، اگر تعداد بیشمار کارگران را در قرن هجدهم انگلستان با یکی دو قرن پیش از آن مقایسه کنیم، بروشنی، چنانکه وجود آن نشان می دهد، پیشرفت و تکامل قابل ملاحظه ای را مشاهده می کنیم. اسمیت موضوع را جان دارتر توصیف می کند:
وسایل رفاه پیشه وری معمولی یا کارگر روزمزد را در یک کشور متمدن و پیشرفته ملاحظه کن آن وقت خواهی دید تعداد افرادی که در یک بخش، در بخشی بسیار کوچک، تهیه ی آن وسایل را بر عهده گرفته اند بیشمار است. مثلا همین کت پشمی که بر تن یک کارگر روزمزد است، هر قدر هم خشن و زمخت باشد، فرآورده همکاری تعداد بیشماری از کارگران است. چوپان، آنکه پشم را چیده و آماده می کند، کسی که آن را شانه می زند، رنگرز، نداف، ریسنده، بافنده، قصار (کسی که پارچه ها را نم می زند و صاف می کند) خیاط و جمعی دیگر. همه ی اینها باید هنرهای گوناگون خود را سر هم بگذارند تا به این محصول وطنی نظم و ترتیبی بدهند. گذشته از آن چه تعدادی تاجر و پیله ور باید به کار گرفته شوند … تا چه حد تجارت و دریانوردی … چند نفر کشتی ساز، دریانورد، بادبان ساز، ریسمان باف و … .
هر گاه بخواهیم به همین سیاق تمام قسمتهای مختلف زندگی او را برشماریم: لباس و لوازم منزل، پیراهن زیر کتانی که بر تن می کند، کفشی که می پوشد، تختی که رویش دراز می کشد … قفسه ی آشپزخانه که غذای خود را در آن می گذارد، زغال سنگی که برای سوخت از دل زمین می کند و آن را از راه دریا یا با گاری از راه دور، حمل می کند و دیگر لوازم و اسباب آشپزخانه و روی میز، از کارد و چنگال و بشقابهای گلی یا مفرغی که خوارک خود را در آن می نهد، دستهای مختلفی که می بایستی به کار بپردازند تا نان و گوشت او را فراهم آورند، شیشه ی پنجره که نور و حرارت را در داخل اطاق نگه می دارد و او را از باد و باران حفظ می کند، تمام دانش و هنری که برای فراهم آوردن زمینه ی ابتکار و ابداع زیبا و شادی آفرین، احتیاج است… هر گاه ما همه ی اینها را زیر ذره بین بگذاریم … آن وقت مطمئن خواهیم شد که بدون یاری و همکاری هزاران نفر، لوازم آسایش کمترین فرد یک کشور متمدن فراهم نخواهد شد. حتی اگر تصور کنیم، ولو به اشتباه، که او به ساده ترین و آسانترین روش زندگی می کند. واقعاً ضرورتهای زندگی او را با لوازم لوکس و افراطی اشراف یا ثروتمندان مقایسه کنید آن وقت می بینید که وسایل اوتا چه اندازه ساده و ناچیز است. نیز باید گفت که این هم حقیقت دارد که، شاید، وسایل آسایش یک شاهزاده ی اروپایی همیشه از ضررتهای زندگی یک صنعتگر یا روستایی صرفه جو و خانه دار آن قدرها تفاوت نکند زیرا لوازم زندگی همینها هم چه سا بیش از وسایل تعدادی از پادشاهان افریقایی باشد که آقای مطلق زندگی و آزادی دهها هزار نفر وحشیهای هند هستند.
آنچه جامعه را به سوی افزایش اعجاب انگیز ثروت و غنا می راند، چیست؟ بخشی از آن به مکانیسم بازار مربوط است زیرا بازار قدرتهای خلاق انسان را در زمینه ای به کار برمی انگیزد، حتی او را مجبور می کند، که دست به ابداع و ابتکار بزند، نوآوری کند، فعالیت خود را گسترش دهد و خطر کند. اما این را هم باید گفت که در پس فعالیت بی آرام بازار، فشارهای بنیادی نهفته است. در واقع اسمیت قوانین عمیق و ریشه دار تحول را بخوبی مشاهده می کند که نظام بازار را به فعالیت شدید وامی دارد و آن را در جهت قابلیت تولید (6)، به صورت مارپیچ، به جلو می راند.
نخستین آن قوانین، قانون تراکم (7) است.
بجاست که یاد بیاوریم که آدام اسمیت در دورانی زندگی می کرد که پا گرفتن سرمایه دار صنعتی، تصور ثروتی را از سرمایه گذاریش در ذهن مجسم می کرد. ریچارد آرک رایت که در جوانی شاگرد سلمانی بود، در 1792 به هنگام مرگ، ثروتی معاد000ر500 پاوند باقی گذاشت. سمیوئل واکر (8) که کار خود را از آهنگری آغاز کرد و در روتردام (9) در یک دکان نعل بندی قدیمی ادامه داد، در محل آن، یک کارخانه ی فولاد سازی به ارزش 000ر200 پاوند به میراث گذاشت. جوسایا وج وود (10) که با پای چوبی، در اطراف کارخانه ی کوزه گری خود سیخ سیخ راه می رفت و اگر می دید که در کاری بیدقتی شده با خط بدی روی آن می نوشت « این کار شایسته وج وود نیست»، املاک بسیار و ثروتی معادل 000ر240باقی گذاشت. انقلاب صنعتی در دوره های اولیه، برای کسانی که به قدر کافی چابک، تیزهوش و کاری بودند، واقعاً کیسه ی پری از ثروت و تمول گذاشته بود که بربایند.
موضوع اصلی و هم و غم اکثریت سرمایه داران که قد برافراشته بودند، در اول و آخر و همیشه، این بود که پس اندازهای خود را جمع و متراکم کنند. در آغاز قرن نوزدهم برای تأسیس مدارس یکشنبه در منچستر مبلع 2500 پاوند جمع آوری شد. مجموع مبلغی که برای این کار خیر از سوی تنها کارفرمای مهم ناحیه که مؤسسه ی پنبه ریسی داشت پرداخت شد مبلغ 90 پاوند بود. این جوان که در آریستوکراسی صنعتی پا گرفته بود، پول خود را می توانست در کار بهترین صرف کند تا در کار خیریه ی غیر تولیدی- او باید پول خود را روی هم بگذارد و جمع کند و آدام اسمیت هم این کار را از صمیم قلب تأیید می کرد. بدا به حال کسی که سرمایه ی خود را روی هم نگذارد و آن را جمع نکند و آن کسی که به سرمایه ی خود دست درازی کند- « این آدم مانند کسی است که درآمدهای خود را از یک بنیاد خیریه بیرون بکشد و در کارهای بیهوده به کار اندازد. در این صورت او هزینه ی این تنبلی و بی فکری را از وجوهی خواهد پرداخت که نیاکانش با امساک پس انداز کردند تا در تعمیر و نگهداری صنعت به مصرف برسد.»
اما آدام اسمیت تراکم را صرفاً به خاطر تراکم تأیید نمی کند. بالاخره او هم یک فیلسوف بود، با داشتن همان نفرت فلسفی از بیهودگی غنا و ثروت. اسمیت در انباشت سرمایه، بر عکس، فایده ی بسیاری برای جامعه می دید زیرا سرمایه- هرگاه در راه به کار انداختن ماشین و تولید به مصرف برسد- آن تقسیم کار اعجاب انگیز را موجب می شود که نیروی تولیدی انسان را چندین برابر می کند. اما موضوع تراکم یکی دیگر از شمشیرهای دودم و بیانات دو پهلوی اسمیت است. داشتن شوق و ولع و حریص بودن در زندگی شخصی، نتیجه اش عاید اجتماع می شود. اسمیت از مشکلی که اقتصاددانان قرن بیستم با آن روبه رو خواهند شد غمی به دل راه نمی دهد: آیا تراکمهای خصوصی عملا راه خود را به سوی استخدامهای بیشتر باز خواهد کرد؟ در نظر او ظرفیت دنیا برای پیشرفت و تکامل بی نهایت است اما حجم بازار فقط در حد جفرافیایی خودش محدود است. اسمیت می گفت سرمایه ها را متراکم کنید فایده ی آن عاید دنیا می شود. البته در جو سالم و شادمانه ی زمان او هیچ دلیلی وجود نداشت که کسی نسبت به این کار بی میل باشد و همه ی کسانی که می توانستند، چنان می کردند.
اما- و مشکل اینجاست- تراکم بزودی به جایی می رسید که دیگر تراکم بیشتر ناممکن می شد. زیرا تراکم یعنی افزایش ماشین آلات و این یعنی تقاضای بیشتر برای کارگر و بدیهی است که آن هم دیر یا زود مزد بیشتر می طلبید تا آنکه منافع- که منبع اصلی تراکم بود- یکباره از بین می رفت. حالا چگونه می شد از روی این مانع پرید؟
این مانع با استفاده از قانون مهم دوم نظام، یعنی قانون افزایش جمعیت (11)، مرتفع می شد.
به نظر آدام اسمیت وضع کارگر هم مانند هر متاع دیگر تابع تقاضا و متناسب به آن است. وقتی مزدها بالا برود کارگر چند برابر می شود و اگر مزدها پایین بیاید شمار کارگر هم نقصان می پذیرد. اسمیت آن را خیلی ساده بیان می کند: « … تقاضا برای کارگر را، مانند تقاضا برای هر نوع متاع دیگری، الزاماً مقدار عرضه ی کارگر تنظیم می کند.»
بر خلاف آنچه در نظر اول به نظر می رسد این مفهوم آن قدرها هم ساده نیست. در زمان اسمیت مرگ و میر کودکان در بین طبقات پایین به صورتی وحشتناک زیاد بود. اسمیت می گوید « غیر عادی نبود برای مادری که در ارتفاعات اسکاتلند زندگی می کرد، از دوازده کودک فقط دو تا باقی بمانند.» در بیشتر نقاط انگلستان نیمی از کودکان قبل از آنکه به چهار ماهگی برسند می مردند و تقریباً در همه جا نیمی از کودکان بیش از نه تا ده سال عمر نمی کردند. سوء تغذیه، شرایط بد زندگی و انواع بیماریها از مردم فقیر و بینوا باج سنگین می گرفت. از این رو هر چند افزایش مزدها ممکن بود در میزان تولد اثر کمی بگذارد اما انتظار می رفت تأثیر آن بر روی کودکانی که رشد یافته به سن کارگری برسند قابل ملاحظه باشد.
بدین سان اگر تأثیر اولیه ی تراکم این بود که مزدهای طبقه کارگر بالا برود، این تأثیر را هم داشت که موجب افزایش تعداد کارگران بشود. در اینجا مکانیسم بازار وارد معرکه می شود. همان طور که بالا رفتن قیمت دستکش باعث می شد که مقدار زیادی از آن تولید شود و افزایش تولید آن به نوبه خود در پایین آوردن بهای آن اثر می بخشید، به همین ترتیب بالا رفتن مزد کارگر تعداد بیشتری کارگر را جلب می کرد و فزونی تعداد کارگران در جهت معکوس به سطح مزدها فشار وارد می کرد. اما افزایش جمعیت هم مانند تولید دستکش- تا آنجا که به موضوع مزد ارتباط پیدا می کند- یک نوع بیماری خود درمان است.
حاصل این می شود که تراکم در امنیت کامل به راه خود ادامه می دهد. بالا رفتن مزدها که معلول آن است و تهدیدی است که تراکم بیشتر را زیان آور می کند، از طریق افزایش جمعیت، تعدیل می شود. تراکم نخست منتهی می شود به آنجا که از حرکت باز ایستد و متوقف شود بعد به موقع و سر بزنگاه آزاد می شود و خود را نجات می دهد. مانع بالا رفتن مزدها، از طریق افزایش جمعیت، مرتفع می شود و مزدهای خیلی بالا را عملی و پذیرفتنی می سازد. نکته ی جالب این است که در این فرایند خود به خود بیماری و درمان، کنش و واکنش، می بینیم همان عاملی که به نظر می رسد نظام را به زوال و نابودی می کشاند خود، پنهانی و زیرکانه، شرایط لازم را برای بهبود و سلامت آن فراهم می آورد.
بدین سان می بینیم که اسمیت برای جامعه یک زنجیره ی عظیم بی انتها ایجاد کرده است. به همان اندازه که این رشته ها، با نظمی ریاضی و غیر قابل اجتناب، به یکدیگر می پیوندند، جامعه شروع می کند به پیشرفت و حرکت به جلو. از هر نقطه ای که مکانیسم بازار به کار افتد نخست شروع می کند به تنظیم و یکنواخت کردن کار و سرمایه در حالات گوناگونشان، و توجه دارد کالاهایی که تقاضای بیشتری دارد، به مقدار کافی و لازم، تولید شود و مراقب است که بهای آنها،بر اثر عامل رقابت، دائماً به قیمت تمام شده ثابت بماند. علاوه بر آن، جامعه پویاست. از همه نقطه آغاز، نخست تراکم ثروت حاصل می شود که نتیجه ی آن تسهیلات و امکان افزایش تولید و تقسیم کامل کار خواهد بود. تا اینجا بسیار خوب است. اما به علت تراکم، وقتی سرمایه داران برای اداره ی کارخانه های جدید به کارگران روی می آورند مزدها بالا می رود. چون مزدها بالا رفت تراکم دیگر فایده ای ندارد. نظام در معرض تهدید به سقوط قرار می گیرد. اما در همین حال کارگران از افزایش مزدها استفاده و آن را صرف پرورش کودکان و کاهش مرگ و میر می کنند. بدین طریق عرضه ی کارگر فزونی می گیرد. با زیاد شدن جمعین دوباره رقابت بر مزد کارگران فشار وارد می آورد. در نتیجه تراکم همچنان آغاز می شود و ادامه می یابد و بدین طریق مارپیچ دیگری برای بالا رفتن جامعه آغاز می شود.
این مطلب که اسمیت شرح می دهد یک دور بازرگانی (12) نیست. یک فرایند طولانی است، یک تحول دیر به دیر است، و شگفت اینکه حتمی الوقوع است. تنها شرطش این است که مکانیسم بازار از زوال خود منحرف نشود. همه چیز، به صورتی غیر قابل تصور و مجزا، به حلقه های پیشین وابسته است. یک ماشین عظیم تقابل و مبادله ایجاد شده که کل جامعه را در خود گرفته است، فقط ذوق و سلیقه عامه – که راهنمای تولید کنندگان است- و منابع مادی واقعی ملی از زنجیره ی علت و معلول برکنارند.
از آن گذشته می بینیم آنچه پیش بینی شده، سیر امور را در حال پیشرفت و تکامل نشان می دهد. درست است که افزایش تعداد کارگران همواره مزدها را به سوی یک سطح ثابت و ماندگار می برد ولی معنای آن این نیست که آن را در سطح ثابت نگه می دارد. تا وقتی که فرایند تراکم همچنان ادامه دارد- و به نظر اسمیت این فرایند در زمانی دراز عمل می کند- جامعه واقعاً فرصتهای بی نهایت در اختیار دارد که بر مقدار آن بیفزاید. اسمیت نمی خواهد مدعی شود که دنیای او بهترین دنیای ممکن است. او کتاب کاندید (ساده دل) ولتر را خوانده است، خودش هم دکتر پانگلوس نیست، اما دلیلی هم وجود ندارد که چرا دنیا نباید در مسیر تکامل و پیشرفت به جلو برود. حقیقت این است که اگر مکانیسم بازار را به حال خود واگذاریم و اجازه دهیم که قوانین مهم جامعه به خودی خود به کار افتند، راهی جز این در پیش نخواهد بود که پیشرفت حاصل شود.
در آن دورهای بسیار طولانی، در ورای افق، می توان مقصد نهایی جامعه را به چشم دید. در آن هنگام سطح «طبیعی» مزدها، پس از رشد تدریجی و طولانی، به سطح ماندگار می رسد وقتی که بالاخره جامعه منابعش به آخر رسیده و دیگر نمی تواند به فرایند تراکم ادامه دهد. در آن موقع به مالک زمین خوش خواهد گذشت زیرا جمعیت به حد کافی زیاد شده و به زمین، به این ذخیره و عرضه ثابت و خداداده، روی خواهد آورد. اما سرمایه دار سرنوشت سخت و رنج آوری خواهد داشت. زیرا هر قدر ثروت بیحساب، افزایش یابد سرمایه دار غم هزینه ی اداره ی تشکیلات خود را خواهد داشت و سود کمی برایش به جا می ماند. بنابراین او آدمی خواهد بود سختکوش با درآمدی کافی، اما نه در ناز و نعمت. مجسمه ای خواهد بود شگفت انگیز و نشان دهنده ی فقر و غنا، هر دو.
اما، هنوز تا جامعه ای که بتوان در آن قرار و آرامشی یافت، راه درازی در پیش است. بین دنیای آدام اسمیت و آن آسایشگاه نهایی اطمینان بخش، فاصله بسیار است و کارهای زیادی در پیش که باید انجام پذیرد و وقت بسیاری باید صرف جزئیات آن بشود. کتاب ثروت ملل یک برنامه ی عملی است نه طرحی کلی برای یک « ارمانشهر».
کتاب آرام آرام جای خود را باز کرد. هشت سال طول کشید تا از آن، در پارلمان، نامی برده شد. اولین کسی که از آن یاد کرد جیمز فاکس (13) بود. قدرتمندترین عضو مجلس عوام (کسی که بعدها اقرار کرد در واقع کتاب را نخواهد بوده است). بدین ترتیب کتاب را یک دوست و هم پیمان نامنتظر معرفی کرد. سرمایه دارانی که قد برافراشته بودند- خوب است توجه کنیم که این طبقه ی قدرتمند و تازه به دوران رسیده از عقاید قرن بیستم درباره ی تساوی یا عدالت اقتصادی ناراحت نبود- در رساله ی اسمیت توجیه نظری کاملی در وضع قانون کارخانه، در مقابل مخالفان خود، یافتند. حقیقت این است که اسمیت از « حرص و درنده خویی و پستی و روحیه ی انحصار طلبی تاجران و کارخانه داران» مطالبی نوشته و گفته است که آنها « نه رهبران بشریت هستند و نه باید باشند» اما همه ی این اظهارات به خاطر نتیجه ای که اسمیت از تحقیقات خود به دست آورد و گفت « بازار را به حال خود واگذارید»، نادیده گرفته شد.
اما مقصود اسمیت از این بیان چیز دیگری بود و معنایی که دنباله روهای او از آن بیرون کشیدند چیزی دیگر. چنانکه گفتیم اسمیت حامی و طرفدار هیچ طبقه ای نبود. او بنده ی نظام خود بود. تمام فلسفه ی اقتصادی او از ایمان بی چون چرای خودش به « قدرت و قابلیت بازار» که نظام را به عالیترین نقطه رهبری خواهد کرد، ریشه می گرفت. بازار- این ماشین شگفت انگیز اجتماعی- را اگر به حال خودش واگذارند، مراقب نیازهای جامعه خواهد بود. و در نتیجه قوانین تحول، عروج جامعه را به سوی خیر معهود، بر عهده خواهد گرفت. اسمیت نه ضد کارگر بود و، نه ضد سرمایه دار. اگر گرایشی داشت بیشتر به سوی مصرف کننده بود و، نوشت «مصرف تنها هدف و مقصد هر نوع تولید است» و به اصلاح نظامهایی مبادرت ورزید که سود تولید کننده را بر مصرف عامه مقدم می داشت.
اما صاحبان صنایع که قد برافراشته بودند، در ستایش اسمیت از بازار آزاد و بی مانع؛ به آن توجیه نظری که برای جلوگیری از اقدامات حکومت در اصلاح شرایط رسوای آن روزگار احتیاج داشتند دست یافتند. زیرا نظریه ی اسمیت بی گفت و گو به دکترین آزادی عمل در اقتصاد منجر می شد. نظر آدام اسمیت این بود که هر چه حکومت کمتر مداخله کند بهتر است. حکومتها همگی ولخرج، بدون مسؤولیت و غیر مولد هستند. اما با همه ی اینها- آن طور که ستایشگرانش پس از مرگ او را معرفی کردند- او لزوماً مخالف همه ی اقدامات حکومت نبود که مآلا هدفش تعالی و رفاه عمومی تواند بود. مثلا نسبت به تأثیر سوء تولید انبوه که موجب کودنی افراد می شد هشدار می داد- « فهم و درک بیشتر انسانها لزوماً با به کار افتادن آن تقویت می شود و شکل می گیرد. کسی که همه ی عمرش درگیر و دار چند کار ساده و یکنواخت سپری می شود … معمولا تا آن حد که برای انسان امکان دارد جاهل و احمق باقی می ماند.» و پیشگویی می کند که این کار فضایل انسانی را در کارگر به حداقل می رساند « مگر آنکه حکومت برای جلوگیری از آن به خود زحمت بدهد.» همچنین او به تعلیمات عمومی ابراز علاقه می کند تا یک شهروند، یک کارگر، در سطحی بالاتر از دندانه ی بی فهم و شعور یک ماشین عظیم قرار بگیرد.
آنچه اسمیت با آن مخالفت می ورزد مداخله ی بیجای حکومت در مکانیسم بازار است. او با ایجاد مانع در امر واردات و صادرات مخالف است. با قوانین حکومت که مانع رقابت در صنعت می شود مخالف است. از اسراف ورزیهای حکومت در راه هدفهای غیر تولیدی ناراضی است. توجه داشته باشیم که همه ی این فعالیتهای حکومت در اصل به سود طبقه ی تاجر تمام می شود. اسمیت هرگز با این مسأله- که اسباب نگرانی نسلهای بعد را فراهم آورد- خود را آشنا نکرده است که آیا حکومت، وقتی که با وضع قوانین بهبود و رفاه وارد معرکه می شود، مکانیسم بازار را تضعیف می کند یا تقویت. در زمان اسمیت، غیر از توجه کمی به حال فقیران، عملا قانونی برای بهبود و رفاه وجود نداشت- حکومت یار و متفق آشکارای طبقات حاکمه بود و بزرگترین زورگویان در حکومت یا زمینداران بودند یا صاحبان صنایع که بیش از همه منتفع بودند. این سؤال که آیا طبقه ی کارگر هم می تواند در فعالیتهای اقتصادی رای و نظری داشته باشد، به ذهن هیچ آدم حسابی خطور نمی کرد.
بزرگترین دشمن نظام اسمیت حکومت، به خودی خود، نیست، بلکه انحصار طلبی است، به هر شکلی که باشد. آدام اسمیت می گوید: « مردمی که در یک رشته ی تجاری هستند بندرت دور هم جمع می شوند مگر آنکه مذاکراتشان به توطئه ای بر علیه عامه خاتمه یابد یا به طریقی، با حقه و دوز و کلک، قیمتها را بالا ببرند.» و اشکال ادامه ی این رسم و راه بیشتر نه بدان جهت است که آنها پیش خود اخلاقاً در خور سرزنش و ملامت هستند- چون بالاخره همه ی اینها نتیجه ی اجتناب ناپذیر منافع خصوصی است- بلکه در این است که این روش موجب کاستی روال و جریان آرام و عادی کار بازار می شود و البته حق با اسمیت است. هر گاه روال کار بازار در تولید مقدار زیاد کالا، با پایینترین قیمت ممکن، متوقف شود هر چه در کار بازار مداخله کند الزاماً سطح رفاه و بهبود جامعه را پایین می آورد. مثلا هر گاه، مانند زمان اسمیت، استاد کلاه دوز، در هر جای انگلستان، نتواند بیش از دو شاگرد استخدام کند و استاد چاقو ساز در شفیلد نتواند بیش از یک شاگرد داشته باشد، نظام بازار قادر نخواهد بود فواید خود را به تمامی عرضه کند. اگر، چنانکه در عصر اسمیت بود، گدایان بینوا به بخشهای محلی خود پابسته باشند و آنها را مانع شوند که در پی کاری، هر جا که باشد، بروند بازار نمی تواند در جایی که به کارگر احتیاج دارد، کارگر را به سوی خود بکشاند. یا اگر، چنانکه در دوران اسمیت بود، به شرکتهای بزرگ در تجارت خارجی انحصاراتی داده شود، عامه ی مردم نمی توانند کالاهای خارجی را به قیمت ارزان به دست آوردند.
اسمیت می گوید به همین جهت تمام این موانع باید از میان برداشته شود. باید بازار را آزاد گذاشت تا در بهای اجناس، میزان مزدها و سود و تولید، سطح طبیعی خود را بیابد. هر چه در بازار بیشتر مداخله شود فقط زیانش به ثروت واقعی ملت می رسد. از آنجا که هر اقدام حکومت- حتی قوانینی که ملزم می کرد کارخانه ها را تمیز و سفید، نگه دارند یا از پابند کردن کودکان به ماشین ممانعت می کرد- ممکن بود به ایجاد سد و مانع در راه فعالیت آزاد بازار تعبیر شود. از کتاب ثروت ملل براحتی نقل قول می شد که او با وضع ابتدایی ترین قوانین بشر دوستانه مخالفت می ورزد . بدین سان، مشاهده می کنیم که در کمال بی عدالتی، مردی که نسبت به حرص و ولع صاحبان صنایع قرن هجدهم، هشدار می داد و می گفت که آنها « معمولا علاقه مندند عامه ی مردم را فریب دهند و حتی آنها را تحت فشار بگذارند» چنان معرفی می کنند که گویی ولینعمت مقدس و مدافع اقتصادی آنهاست. حتی امروز هم- بدون توجه به فلسفه ی عملی او- او را به چشم یک اقتصاددان محافظه کار می نگرند در حالی که او واقعاً و آشکارا با انگیزه های تاجران بیش از اقتصاددانان «طرح نو» (14) سر مخالفت داشت.
همه ی دنیای شگفت انگیز آدام اسمیت، از جهتی، شاهد گویای این اعتقاد در قرن هجدهم است که خواستار پیروزی ناگزیر عقل و نظم و ترتیب بر هرج و مرج و مطلق العنانی بود. اسمیت می گوید سعی نکن کار خوب بکنی. بگذار خوبی، به خودی خود، در کنار خودخواهی سربلند کند. چگونه او در مقام فیلسوف می خواست چنین ایمانی را در ماشین عظیم جامعه جا دهد و غرایز خودخواهانه را لگام بزند و آنها را به فضایل اجتماعی بدل سازد؟ اسمیت اطمینان داشت که عقاید فلسفی او نتایجی به بار خواهد آورد. او اصرار می ورزید که کار درست این است که دو طرف دعوا، و نه دولت، به داروی در کنار هم بنشینند زیرا در این صورت منافع خصوصی آنها را هدایت می کند که اختلاف خود را به سرعت رسیدگی و رفع کنند. او برای سازمانهای تجاری که به تازگی سربلند کرده و سرکت نامیده می شدند، آینده روشنی نمی بیند چون بشدت غیر محتمل است که چنین سازمانهای غیر شخصی بتوانند تا به آن اندازه منافع خصوصی لازم حاصل کنند که زیر بار تعهدات پر زحمت و بغرنج بروند. اسمیت حتی از بزرگترین جنبش انسان دوستانه، نظیر الغای بردگی، به دفاع می پردازد و به صراحت می گوید بهتر است بردگی لغو شود زیرا اگر چنین کنیم احتمال دارد که مآلا ارزانتر و سودمندتر تمام شود.
تمامی دنیای پیچیده و نامعقول تبدیل شده است به طرح معقولی که در آن همه ی افراد انسان بخوبی به سوی قطب ساده ای که جلب نفع و دفع ضرر باشد جذب شده اند. این نظام عظیم به کار افتاده است: نه بدان علت که انسان آن را راه می برد بلکه بدین سبب که نفع خصوصی و رقابت راهها را به سوی درست هموار می کنند. حداکثر کاری که آدم باید انجام دهد این است که به این جاذبه طبیعی مدد رساند و هر مانعی را که بر سر راه آزادی فعالیت این جامعه ی مادی قرار گرفته از میان بردارد و از فعالیتهای گمراه کننده برای فرار از بستگی به آن دست بکشد.
با این همه دنیای آدام اسمیت با چاشنی خاص قرن هجدهم، با اعتقاد او درباره ی خرد گرایی (15)، قانون طبیعی، مکانیکی شدن زنجیره ای کنش و واکنش انسانی، ارزشهای والای خود را دارد. از یاد نبریم که بزرگترین امتیاز و فایده نظام به مصرف کننده اختصاص داشت، نه به تولید کننده. در فلسفه ی زندگی روزانه، این نخستین بار است که مصرف کننده به تخت نشسته است.
حال ببینیم از این همه چه بر جا و پایدار مانده است.
از طرح مهم تکامل چیزی به جا نمانده است. خواهیم دید که اقتصاددانانی که از پی آمدند آن را عمیقاً تغییر داده اند. اما خوب است دنیای آدام اسمیت را چنان نبینیم که او فقط برای رسیدن به نظراتی که دور از دسترسش بود به اقداماتی ابتدایی دست یازیده است. اسمیت دانشمند اقتصاد دنیای پیش از سرمایه داری بود. او زنده نماند تا ببیند چگونه نظام بازار مورد تهدید شرکتهای عظیم قرار گرفت و قوانین تراکم و ازدیاد جمعیت بر اثر توسعه و بسط جامعه شناسی در ظرف پنجاه سال بعد، یکباره دیگرگون شد. در آن زمان که اسمیت زندگی می کرد و کتاب می نوشت هنوز پدیده ای که شاید می توان آن را « دور بازرگانی» نامید، پیدا نشده بود. دنیایی که او توصیف می کرد همان دنیای موجود بود و نظام بندی (16) آن، هر چند مکانیکی، با توضیحاتی که می داد تناسب داشت.
اما باید گفت که اسمیت از درک مطلبی غافل مانده است. درست است که او تکامل را در جامعه دید اما انقلاب را ندید- انقلاب صنعتی را. اسمیت در نظام کثیف و زشت کارخانه، در شکل تشکیلات بازرگانی که به تازگی سعی کرده بود یکپارچه شود یا در فعالیت ضعیف روزمزدبگیرها، که به فکر افتاده بودند تشکیلاتی به منظور حمایت از منافع خویش به وجود آورند، تظاهرات اولیه نیروهای اجتماعی نوین و بسیار قدرتمند و توفنده را نتوانست ببیند. نظام او چنین تصور می کرد که انگلستان قرن هجدهم، همچنان برای همیشه، بدون تغییر، باقی خواهد ماند و فقط از جهت کمی رشد خواهد کرد؛ جمعیت بیشتر، کالای بیشتر، ثروت بیشتر. اما از لحاظ کیفی تغییری نخواهد کرد. نظام او پویا خواهد بود اما در یک اجتماع ایستا رشد می کند ولی هیچ گاه بالغ نمی شود.
با این همه، گرچه نظام تکامل به کناری نهاده شده، چشم انداز گسترده ی بازار همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است. یقین است که آدام اسمیت بازار را « کشف» نکرده است. دیگران، قبل از او، راجع به چگونگی مداخله ی نفع خصوصی و رقابت در تدارک نیازهای جامعه مطالبی نوشته اند، اما اسمیت نخستین کسی بود که فلسفه ی کامل عملی را که چنین مفهومی بدان نیاز داشت، دریافت. و اولین کسی بود که طرح کلی آن را به شیوه ای وسیع و منظم فرمول بندی کرد. او مردی بود که نخست وضع اقتصادی انگلستان را سر و سامان بخشید و بعد تمامی دنیای غرب را. بخوبی دریافت که چگونه بازار جامعه را به هم می پیوندد و اولین کسی است که بر پایه ی دریافتهای خود بنای عظیمی از نظم جامعه بر پا داشت. اقتصاددانان بعدی به توصیف اسمیت از بازار پیرایه ها خواهند بست و با نگرانی نقایصی را که بعدها در آن پیدا شد، جست و جو خواهند کرد. هیچ یک از آنان بر روی ثروت و آن نوع زندگی که اسمیت بر مبنای آنها، دورنمای زندگی را رنگ زده ، مهر تأیید نخواهد زد.
با همه ی اینها وسعت دید و معلومات اسمیت قابل ستایش بسیار است. فقط در قرن هجدهم می شد چنین کتاب عظیم، مطمئن، همه پذیر، عمیق و طعن آمیزی به رشته تحریر کشید. کتاب ثروت ملل و کتاب نظریه احساسات اخلاقی، هر دو، در حقیقت نشان می دهند که اسمیت این مفهوم خارق العاده را که طبیعت بشر به خودی خود نیروی محرک و الزام آور تاریخ است، تکامل بخشیده است- نیرویی که خود را با شوق و شوری که در راه ترقی و تعالی و بهبود خویش به کار می اندازد نشان می دهد. از آن گذشته، کتاب ثروت ملل با مشاهدات دقیق و نافذ خود ما را تکان می دهد. اسمیت صد و پنجاه سال از وبلن (17) پیش می گیرد وقتی که می نویسد: « مهمترین شادی و خوشی بیشتر مردم ثروتمند از ثروت، عبارت است از نمایش و جلوه های ثروت، و در نظر آنان این خودنمایی وقتی به حد کمال می رسد که ببینند نشانه های فریب آمیز دولتمندی را فقط خودشان مالک هستند و نه هیچ کس دیگر.» اسمیت به واقع دولتمرد پیشتاز عصر خویش است وقتی که می نویسد: « اگر هر یک از ایالات امپراتوری انگلستان نتواند سهم و اعانه ی خود را برای حمایت از تمامیت امپراتوری بریتانیا بپردازد، البته زمانی فرا خواهد رسید که بریتانیای کبیر هم از صرف هزینه در دفاع از آن ایالت، به هنگام جنگ، شانه خالی خواهد کرد و از حمایت از مؤسسات کشوری و لشکری، به هنگام صلح، دریغ خواهد ورزید و سعی خواهد کرد نظرات و طرحهای آتی خود را، به تناسب شرایط و موقعیتها، تقلیل دهد و در حد وسط نگهدارد.»
چه بسا دیگر هیچ اقتصاددانی قادر نباشد مانند اسمیت بدین سان دوران خود را زیر نظر بگیرد. به یقین کسی را هم تاکنون به این حد روشن و آرام، عاری از سرکشی و نافرمانی، منتقدی چنین نافذ و بدون کینه و عداوت و چنین خوشبین، بی آنکه خیالپرور باشد، نمی شناسیم. تردید نیست که او در تکوین عقاید زمان خویش سهیم بوده است و در پیشبرد آنها کمک کرده است. قرن هجدهم عصر انسان دوستی و تعقل بود در حالی که هر دو آنها ممکن بود قلب شود و در راه مقاصد تجاوزکارانه و بیرحمانه ترین هدفها به کار افتد. اسمیت هیچ گاه وطن پرست افراطی، اهل جدل و دفاع، یا سازشکار نبوده است. او در کتاب نظریه احساسات اخلاقی نوشته است: « این همه کوشش و تکاپو و جنب و جوش در این دنیا به چه منظوری است و رو به چه مقصدی دارد؟ حاصل این همه حرص و ولع و جاه طلبی چه خواهد بود؟ از تحصیل ثروت و کسب قدرت و مقام چه نتیجه ای عاید می شود؟» کتاب ثروت ملل پاسخ او را تهیه دیده است: همه ی این تلاشهای آلوده که در راه مال اندوزی و کسب شکوه و جلال به کار می رود آخرین توجه و تحلیل خود را در بهبود و آسایش عامه ی مردم می تواند یافت.
اسمیت در روزهای آخر حیاتش از حرمت و افتخار بهره داشت. برک (18) برای دیدار او به ادینبره سفر کرد. او به سمت رئیس دانشگاه قدیمی خودش در گلاسگو برگزیده شد. در زمان حیات خویش شاهد ترجمه ی کتاب ثروت ملل به زبان دانمارکی، فرانسه، آلمانی ‌ایتالیایی و اسپانیولی بود. فقط آکسفرد او را نادیده گرفت و هرگز به صرافت نیفتاد که محبتی در حق او روا دارد و درجه ای افتخاری به او عطا کند. وقتی پیت (19)، که بعدها نخست وزیر شد، با رجال انگلستان نظیر ادینگتون (20)، ویلبرفورس 021)، گرنویل (22) ملاقات داشت، از آدام اسمیت هم دعوت شد که حضور داشته باشد. وقتی فلسوف پیر قدم به درون سالن نهاد همه از جا برخاستند. او گفت: « آقایان محترم بنشینید،» پیت پاسخ داد: « نه ما ایستاده خواهیم ماند تا نخست شما بنشینید، همه ما شاگردان شما هستیم.»
در 1790 اسمیت دیده از جهان فرو بست. 67 سال داشت. عجیبت این است که درگذشت او، به نسبت، توجه کمتری برانگیخت. مثل اینکه مردم خیلی سرگرم انقلاب فرانسه و نگران آن بودند و انعکاس آن شاید تنها در محافل انگلستان طنین افکنده بود. او را در گورستان کلیسای کنونگیت (23) به خاک سپردند؛ در گوری بسیار ساده، که بر روی آن نوشته شده است: آدام اسمیت، نویسنده ثروت ملل، در اینجا خفته است. بنای یادگاری ماندنی تر از آن نمی توانیم به خاطر بیاوریم.

پی نوشت ها :

1- price signal
2- Sir John Byng
3- Vale
4- Sir Richard Arkwright، مخترع انگلیسی ماشین ریسندگی. (1732-1792)
5- هر پاوند برابر است با 453/59237 گرم.
6- productivity
7- the law of accumulation
8- Samuel Walker
9- Rotherham
10- Josiah Wedgwood
11- the law of population
12- business cycle
13- Charles James Fox، خطیب و سیاستمدار انگلیسی از حزب ویگ.
14- New Deal، سیاست اقتصادی روزولت رئیس جمهور امریکا در دهه ی 1930.
15- rationality
16- systematization
17- Veblen
18- Edmund Burke، دولتمرد و نویسنده انگلیسی (1729-1797).
19- (William Pitt (The Younger)، دولتمرد و خطیب پارلمانی انگلیسی (1759-1806).
20- Addington
21- Wilberforce
22- Grenville
23- Canongate

منبع مقاله :
هایلبرونر، رابرت، بزرگان اقتصاد، ، احمد شهسا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، بهار 1387