(بررسی نقش خواص در پیدایش واقعه ی عاشورا)

این گفتار به بررسی نقش خواص در ایجاد کنترل و هدایت جریان های سیاسی و اجتماعی از زمان رحلت پیامبر اکرم (ص) تا زمان شهادت امام حسین (ع) خواهد پرداخت. مراد از خواص در این مقاله اصحاب مشهور و معروف پیامبر اکرم (ص)، علما و اندیشمندان، کارگزاران و زمامداران، محدثان و مفسران و نیز کارگزاران امر حج است. بررسی جریان ها پس از رحلت پیامبر اکرم (ص) نشان دهنده ی این حقیقت است که در همه ی جریان ها نقش آفرینی عمده و اساسی از سوی خواص صورت گرفته است. جریان سقیفه، تداوم و استمرار آن، دامن زدن به تعصب های قومی و قبیلگی، ترویج و رشد اندیشه ی دنیاپرستی، توجه ظاهری و نه واقعی به مردم سالاری و در نیتجه به حاشیه راندن شایستگان خلط میان مقبولیت و مشروعیّت در خصوص امر جانشینی پیامبر اکرم (ص)، در هم شکستن حرمت بزرگان و شایستگان و در نتیجه تفوّق و برتری نالایقان، استحاله ی ارزش ها، زمامداری بر ولایات مختلف، پیدایش و ایجاد حکومت بنی امیه، تقویت پایه های حکومت بنی امیه بی توجهی و یا کم توجهی به خاندان پیامبر (ص)، همه و همه از جمله جریان ها و رویدادهایی است که به روشنی نقش خواص را در جریان سازی و تلاش برای همراه کردن مردم و عوامل به دنبال جریان ایجاد شده بیان می کند. به گونه ای که اگر القاءها و شایعات علیه شایستگان و تخریب شخصیت شخصیت های موجّه و موجّه جلوه دادن شخصیت های کریه و زشت منظری چون معاویه نبود مردم راه حق و صواب را می یافتند و در آن وارد می شدند. اما افسوس که نتیجه ی سیر پدید آمده ی انحراف و جدایی مردم از حق و حقیقت یعنی اهل بیت پیامبر (ص) و گرایش به باطل های حق نمایی چون معاویه بود که لباس حق بر اندام باطل خویش کرد و در کسوت دین و دین داری و خلافت اسلامی با ابزارهایی چون زر و زور و تزویر و تدلیس چهره ی زیبای خاندان پیامبر (ص) را کریه نشان می دادند و با نشر اکاذیب و تخریب شخصیت آنان، ایشان را از اوج شهرت به حضیض غربت و عزلت کشاندند. غربت و انزوا و مظلومیت خاندان پیامبر (ص) و به ویژه سیدالشهدا (ع) حلقه ی آخر این روند بود و بالاخره فاجعه ی غم بار شهادت امام حسین (ع) معلول گریز ناپذیر علل پیشین سوء ختامی به دنبال حوادث رخ داده در نیم قرن پس از پیامبر (ص) بود.
کلید واژه ها: سقیفه، خواص، کارگزاران، امیران حج، عاشورا، بی عدالتی، تعصبات قومی.

مقدمه

این مقاله برآن است زنجیره ی مدینه تا کربلا یا سقیفه تا عاشورا را به عنوان حلقه های متصل به یکدیگر و علت و معلول های پیوسته به همدیگر مورد بررسی قرار دهد؛ و واقعه ی عاشورا را به عنوان ثمره و معلول حوادث گذشته همانند سقیفه، خلافت خلفا و معاویه و یزید به بررسی بپردازد. از این رو سیر طبیعی و منطقی سؤال های بحث این گونه خواهد بود:
1. سقیفه کجا و چه بود؟
2. عوامل پیدایش سقیفه چه بود؟
3. عوامل ا ستمرار و جهت دهی به حادثه ی سقیفه کدام است؟
4. آثار حادثه ی سقیفه اعم از دراز مدت و کوتاه مدت چیست؟
بنابراین اهم موضوعات و عناوین بحث حاضر از این قرار است:
1. سقیفه
2. عوامل استمرار و وصول به نتیجه:
1.2. تعصبات قومی
2.2. دنیاپرستی
3.2. نقش بی بدیل خلیفه ی دوم
4.2. ترس از تداوم فتنه
5.2. جهالت عوام و تجاهل خواص
6.2. توجه ظاهری به مسئله مردم سالاری
3. آثار سقیفه:
1.3. تفوّق فاضل بر افضل
2.3. خلط میان مقبولیّت و مشروعیت (انتصاب الهی)
3.3. ظهور اختلاف میان مسلمانان
4.3. در هم شکستن حرمت بزرگان
5.3. رویش تبعیض و ریزش عدالت
6.3. استحاله ی ارزش ها
7.3. زمامداری زمامداران نالایق
8.3. شهادت امیرالمؤمنین علی (ع)
9.3. نفوذ تدریجی بنی امیه در اجتماع عظیم حجاج بیت الله الحرام
10.3. تقویت پایه های حکومت بنی امیه
11.3. شهرت معاویه بن ابی سفیان و عزلت حسن بن علی (ع)
12.3. نتیجه: شهادت امام حسین (ع)
اینک به شرح و توضیح عناوین یاد شده می پردازیم:

1. سقیفه

سقیفه که بر وزن فعیله است دارای معنای مفعولی است؛ و آن به معنی صفّه (ایوان) مسقف است. (ابن منظور، 1988، 297/6) این واژه معنای عامی دارد و به هر صفّه مسقّفی گفته می شود؛ اما در تاریخ اسلام واژه ی سقیفه به سقیفه بنی ساعده اشاره دارد که در بیرون مدینه واقع است و گفته اند آنجا به سان مجلس شورایی برای انصار بوده است. سقیفه در مدینه همانند دارالندوه در مکه بود. دارالندوه محل اجتماع سران عشایر قریش بود که پیرامون مسائل مشترکی چون جنگ، امنیت، بازرگانی، امورحج، روابط خارجی و… در آن به رایزنی می پرداختند. (شمس الدین، 1375، 497) سقیفه را می توان اولین حرکت سیاسی و مهم ترین جریان فکری و اعتقادی نامید که به دست انصار (اوس و خزرج) به منظور بیعت با سعد بن عباده خزرجی به عنوان جانشین پیامبر (ص) شروع شد. (شمس الدین، 1375، 46) اما پیشبرد آن تا رسیدن به سر منزل مقصود و دلخواه انصار هرگز محقق نشد؛ و در ادامه کار، حزب نیرومند مهاجران به رهبری ابوبکر با کیاست تمام اختلاف ها میان اوس و خزرج را که پیامبر پس از ورود به مدینه آن را کاهش داده و میان آنان برادری ایجاد کرده بود یادآوری و احیا کرد و در سخنرانی خود به آن اشاره نمود و گفت:«اگر خلافت به دست خزرج افتد، اوس آرام نگیرد و اگر به دست اوس افتد، خزرج قرار نگیرد. میان این دو قبیله خون ها و زخم هایی بوده است که التیام نپذیرد.» (شمس الدین، 1375 ،49) ابوبکر که ابتدا آتش کینه و عداوت میان دو گروه اوس و خزرج را فوران کرد، در ادامه سخن خود ابتدا به سوابق و فضائل مهاجران اشاره کرد و گفت:
«خدا محمد (ص) فرستاده ی خویش را به سوی مردم فرستاد. در آن زمان برای مردم دشوار بود که دین پدرانشان را ترک کنند اما مهاجران اولین کسانی بودند که پیامبر (ص) را تصدیق کردند و به او ایمان آوردند و با او همراهی و همدردی کردند و از کمی تعداد ایمان آوردگان و اتحاد مشرکان نهراسیدند. آنان اولین کسانی بودند که خدا را در زمین عبادت کرده و به خدا و رسول خدا ایمان آوردند. از این رو آنان نسبت به این امر (خلافت) سزاوارتر از دیگران اند و تنها ظالمان اند که با اینان نزاع می کنند.» (طبری، بی تا، 219/3) ابوبکر در آخرین بخش سخن خود به منظور رام کردن انصار و گردن نهادن آنان به خواسته های مهاجران به تعریف و تمجید از آنان پرداخت و گفت: «ای گروه انصار شما کسانی هستید که برتر و فضیلت شما در دین و سابقه ی درخشان شما در اسلام قابل انکار نیست و خداوند راضی شده که شما را یاوران دین و پیامبر خود و هجرت پیامبرش را به سوی سرزمین شما قرار دهد. همسران بزرگ، یاران سترگ پیامبر در میان شمایند. هیچ کس پس از مهاجران در مقام و منزلت به پای شما نمی رسد. از این رو ما امیران و شما وزیران باشید» (طبری، بی تا، 220/3) در ادامه، عمر گفت: عرب رضایت نمی دهد که شما را امیر خود گرداند در حالی که پیامبرش از غیر شماست. اما عرب منعی نمی بیند که امرش (خلافت) را به کسانی بسپارد که پیامبری هم در میان آنان بوده است. (طبری، بی تا، 220/3) سرانجام ابوبکر گفت: این عمر و ابوعبیده هستند، با هر کدام که خواستید بیعت کنید. اینجا بود که عمر و ابوعبیده، مناقب و فضایل ابوبکر را بر شمردند و یارغار بودن او را یادآور شدند و او را مقدم داشتند و با او بیعت کردند، حاضران نیز چنین کردند. (طبری، بی تا، 221/3-220)
بنابراین جریان سیاسی سقیفه را می توان در شش مرحله خلاصه کرد، که در بیشتر مراحل آن نقش خواص مشهود است. مرحله ی اول پیش دستی انصار در برپایی مجمعی در سقیفه ی بنی ساعده در آخرین لحظات عمر پیامبر اکرم (ص). مرحله ی دوم ورود ابوبکر به سقیفه و ایراد سخنرانی او پیرامون مناقب مهاجران و برتری آنان برای احراز منصب خلافت. مرحله ی سوم سخنرانی حباب بن منذر و عمر حول محور شایستگی مهاجران برای احراز مقام خلافت. مرحله ی چهارم سخنرانی بشیر بن سعد اوسی مبنی بر خالصانه بودن مجاهده انصار با مشرکان و کسب رضای خدا و سزاوار بودن قریش، قوم پیامبر (ص) به منصب خلافت و عدم منازعه ی او با مهاجران، مرحله پنجم بازار گرمی ابوبکر با پیش انداختن عمر و ابوعبیده ی جراح برای بیعت و پیش انداختن آنان ابوبکر را. مرحله ششم بیعت همگانی با خلیفه ی اول، نتیجه ی پیشرفت این مراحل این بود که ابتکار عمل از دست انصار، که خود برپا کننده ی اجلاس بودند، خارج شد و راهبری و جهت دهی به این اجلاس در دست مهاجران افتاد؛ چرا که آنان خود را به پیامبر بسته و به همین سبب خود را برای احراز خلافت سزاوارتر از دیگران یافتند؛ چنانکه مولا علی (ع) فرمودند: احتجّوا بالشجره؛ و سرانجام مهاجران با تلاش ها و اقدام های گسترده ی دیپلماتیک و استفاده از موقعیت و نفوذ خود و نیز فراهم کردن فضای روانی ایدئال، به اهداف مورد نظر دست یافتند.
به طور خلاصه می توان گفت بزرگ ترین و مهم ترین عامل ایجاد حادثه ی سقیفه رفعت طلبی و دنیاپرستی مهاجر و انصار بوده است. مقداد بن عمرو می گوید: ترجیح دنیا بر آخرت باعث شد خلافت را از خاندان پیامبر (ص) و اولین ایمان آورنده به رسول خدا (ص) و پسر عموی او و داناترین و فقیه ترین و رنج کشده ترین مردم در راه اسلام دور کند. (یعقوبی، 1371، 55/2-54)
امام علی (ع) در خطبه ی شقشقیه پس از بیان ماجرای غم انگیز منصب جانشینی پیامبر (ص) و انتقال خلافت از خلیفه ی اول به دوم و سوم، چگونگی دست یابی خود را به حکومت بیان کرده است و پیمان شکنی اصحاب جمل و خروج خوارج از دین و ظلم معاویه و اصحاب او سخن می گوید و عامل همه ی این حوادث را دنیاپرستی می شمارد و این گونه می فرماید:
«ولکنهم حیلت الدنیا فی اعینهم وراقهم زبرجها»؛ اما دنیا در چشمانشان زیور یافت و زینت دنیا آنان را شگفت زده کرد. (صبحی صالح، بی تا)

2. عوامل استمرار

1.2. تعصب های قومی

عامل پیدایش حادثه ی سقیفه پیش دستی حاصل از تعصب و رفعت طلبی طایفه در تشکیل اجلاسی در سقیفه بنی ساعده بود. به این ترتیب که به محض رحلت پیامبر (ص) انصار در سقیفه ی بنی ساعده جمع شدند و سعد را که مریض بود با خود به سقیفه آوردند. سعد بن عباده پس از حمد و ثنای الهی گفت: ای گروه انصار، شما در دین سابقه ای دارید و در اسلام فضیلتی که قبیله ای از عرب آن را ندارند محمد (ص) بیش از ده سال در میان قوم خود آنان را به عبادت خدا و طرد بت ها فراخواند؛ اما عده ای معدود به او ایمان آوردند و نتوانستند پیامبر (ص) را حفظ و دینش را عزیز کنند. سپس پیامبر (ص) به سوی شما آمد. شما او و اصحابش را یاری کردید، آنان را عزیز شمردید و خدا ایمان به خود و رسول خود را روزی تان کرد تا اینکه پیامبر (ص) از دنیا رفت در حالی که از شما راضی بود و نور چشمش بودید؛ سپس نسبت به این امر (خلافت) بر دیگران پیش افتید که حکومت از آنِ شماست نه از آن مردمان دیگر. (طبری، بی تا، 218/3) این حادثه و سخنرانی اولین گام در جهت سیر قهقرایی امت اسلام شمرده می شود؛ زیرا چنان که از سخنرانی سعد بن عباده فهمیده می شود صرفاً برخورداری انصار از یک سلسله مزایایی باعث برتری آنان از مهاجران شده است و در اینجا نامی از اهل بیت پیامبر (ص) آورده نمی شود که هم پیش پیامبر (ص) عزیز بوده اند و هم پیش خدا و هم وجودشان مجمعی از صفات عالی انسانی است.
تعصبات قومی به اینجا ختم نمی شود، بلکه با ورود عمر به صحنه ی اجلاس شدت می گیرد. از این مرحله به بعد نقش تعیین کننده ی خواص در جهت دهی مورد نظر به سقیفه آشکارتر و شایان ملاحظه است. در عین حال چنین عملی توأم با ظرافت است. خلیفه ی دوم، ابوبکر و ابوعبیده جراح را با خود همراه کرد و به سوی سقیفه برد. ابوبکر در سخنرانی خود ابتدا از شایستگی های مهاجران سخن می گوید؛ بعد می گوید تنها ستمگران ند که در این امر با مهاجران منازعه می کنند. پس ابوبکر لیاقت های انصار را بر شمرد و آن ها را شایسته احراز مرتبه ی وزارت و مهاجران را شایسته ی تصرف منصب امارت دانست. حباب بن منذر در مقابل سخنرانی ابوبکر می گوید: از ما امیری و از شما امیری باشد. اما عمر این گونه به او جواب می دهد: دو شمشیر در یک غلاف جمع نمی شود به خدا قسم عرب رضایت نمی دهد که شما را امیر خود کند، در حالی که پیامبرش از شما نیست، اما عرب منعی نمی بیند امرش را به کسی بسپارد که نبوت هم در میان آن ها بوده است. به علاوه ما یاوران و خاندان پیامبر (ص) هستیم. جباب بن منذر به عمر جواب می دهد و می گوید: به سخنان این مرد گوش ندهید که سهمتان را از حکومت می برد، به خدا شما به امر خلافت سزاوارترید. ابوعبیده جراح که به منظور معاونت و مساعدت عمر و ابوبکر به سقیفه آمده است و تعصب از سر و رویش می بارد به منظور تحریک حس دینی و عزّت دینی انصار می گوید: شما اولین کسانی بودید که اسلام را یاری کردید حال اولین کسانی نباشید که از گذشته تان برگردید. (طبری، بی تا، 221/3-219) توجه به یک نکته ضروری است و آن اینکه گروه های حاضر در سقیفه که حکومت را منصبی دنیوی می دانستند و آن را طعمه ای چرب و نرم می انگاشتند برای دست یازیدن به آن از هیچ کوششی دریغ نمی کردند؛ و می خواستند اگر راهی برای دست یابی به حکومت و امارت نمی یابند لااقل به بخشی از آن دست یابند. اما از آنجا که انصار از دو گروه ذی نفوذ تشکیل شده بودند و هیچ کدام حاضر به تبعیت از امارت دیگری نبودند بخت و اقبالی بزرگ برای دست اندازی به حکومت نداشتند؛ از این رو به وزارت نیز قانع بودند و همین امر باعث ایجاد شکافی بزرگ بین انصار شد. از این رو بشر بن سعد گفت: ای گروه انصار، هر چند فضیلت و اعتبار ما به جهاد با مشرکان و سابقه داشتن در این بیشتر است اما ما همه ی این کارها را برای کسب رضایت خدای تعالی و اطاعت از او کرده ایم و در برابر آن به دنیا رضایت نمی دهیم و من هرگز بر سر این امر با مهاجران منازعه نخواهم کرد. (طبری؛ بی تا، 221/3) با پیدایش این شکاف میان انصار، ابوبکر، عمر و ابوعبیده جراح را پیش انداخت و مردم با هر کدام که دوست دارند بیعت کنند اما آن دو ابوبکر را مقدم داشتند و با او بیعت کردند. اما چون بشیر بن سعد دید عمر و ابوعبیده جراح می خواهند با ابوبکر بیعت کنند از آنان پیش افتاد و خود ابتدا با ابوبکر بیعت کرد و به دنبال او اوسیان بیعت کردند. اسید بن حضیر یکی از نقباء اوس نیز به منظور تحریک بیشتر احساسات قومی اوس گفت: به خدا قسم اگر خزرج بر شما حکومت کند همواره بر شما به خاطر حکومت شان منت خواهند گذاشت؛ و هیچ بهره ای به شما نخواهند داد. پس بلند شوید و با ابوبکر بیعت کنید. پس اوسیان بلند شدند و با ابوبکر بیعت کردند و سعد بن عباده و طایفه ی خزرج که به هوای ربودن خلافت بر سقیفه اجتماع کرده بودند منکوب شدند. (طبری، بی تا، 222/3-221)

2.2. دنیاپرستی و حسادت

پیدایش جریان سقیفه مولود رفعت طلبی بزرگان انصار بود که حکومت اسلامی را چون طعمه ای چرب و شیرین می دانستند و آن را منصبی دنیوی تلقی می کردند. استمرار و تداوم حادثه سقیفه تا حصول به نتیجه را می توان زاییده ی اعمال تعصب سران مهاجر دانست که به جای هدایت صحیح آن در جهت حق و عدالت و فراهم کردن زمینه ی لازم برای حاکمیت شایستگان، منافع حزبی و گروهی را بر مصالح دینی ترجیح دادند و نامی از خداوند پیامبر (ص) و علی (ع) و تأکیدها و سفارش های پیامبر (ص) درباره ی علی (ع) به میان نیاوردند. به نظر می رسد توجه به ربودن امر حاکمیت و قراردادن آن در میان قوم خود، هم و غم اصلی شرکت کنندگان در اجتماع سقیفه بود. طبیعی است که در منازعه های مبتنی بر تعصب، حقیقت پایمال و گم شود یا به دست فراموشی سپرده شود.
شخصی به نام حارث بن معاویه به زیاد بن لبید (حاکم بخشی از یمن) می گوید: تو ما را به اطاعت از شخصی می خوانی که نه عهدی با ما داشته است و نه با شما. (مراد او خلیفه ی اول است) زیاد گفت: تو راست می گویی اما ما او را برای خود انتخاب کرده ایم. حارث گفت: از اهل بیت پیامبر (ص) عدول کردید در حالی که آن ها صاحب حق بودند. زیاد گفت: مهاجران و انصار نسبت به امور خود از تو بیناترند. حارث گفت: خیر، شما تنها از روی حسادت خود نسبت به اهل بیت از آن ها عدول کردید. (جعفریان، 1369، 281/2) حسادت بزرگان نسبت به مقام امیرالمؤمنین علی (ع) باعث روی گردانی آنان از وی شد. علاوه بر این حادثه، روایت دیگری نیز از خلیفه ی دوم نقل کرده اند که بیانگر حسادت مهاجران و انصار نسبت به موقعیت علی (ع) است: خلیفه ی دوم در جواب به شخصی که سؤالی از او کرد گفت: اگر شمشیر علی (ع) نبود عمود اسلام بر پا نبود و او صاحب شرافت و سابقه است؛ اما جوانی و کمی سن و نیز محبت او به فرزندان عبدالمطلب باعث شد که او را از خلافت منع کنند. (ابن ابی الحدید، 1386ق، 82/12)

3.2. نقش بی بدیل عمر

عمر که بعدها خلیفه ی دوم مسلمانان شد، کسی بود که شخصاً از هیبت و شوکت برخوردار بود و به ظاهر درشت خو می نمود؛ از این رو اطرافیان و مخاطبان به شدت از او وحشت داشتند. روزی عمر خواست از زنی که حامله بود سؤالی کند؛ به خاطر هیبت زیاد عمر، آن زن بچه اش را سقط کرد و جنینش مرده به دنیا آمد. وی مردی سرسخت و با هیبت بود و از احدی محابا نداشت و ملاحظه ی شریف و وضیع نمی کرد. (ابن ابی الحدید، 1386ق، 174/2) امیرالمؤمنین علی (ع) درباره ی انتقال خلافت از خلیفه ی اول به خلیفه ی دوم که ضمناً به خوی تند و درشت او اشاره دارد، چنین فرموده است:«صیرها حوزهٍ خشناء یغلظ کلمها و یخشن مسّها» (خلیفه اول) آن (خلافت) را به راهی در آورد ناهموار، پر آسیب و جان آزار. (شهیدی، 1372، 10)
وقتی که خبر سقیفه به عمر رسید به منزل پیامبر (ص) رفت تا ابوبکر را ببیند؛ به او پیغام داد که زود بیرون آید؛ اما ابوبکر گفت من گرفتارم. دوباره عمر پیغام فرستاد که حتماً باید بیاید. چون ابوبکر بیرون آمد، عمر خبر (سقیفه) را به او داد و آن دو همراه ابوعبیده جراح به سوی سقیفه رفتند. (ابن ابی الحدید، 1386ق، 38/2) عمر کسی است که در برابر بنی هاشم گفت: نبوت و امامت در یک خاندان جمع نمی شود. یا اینکه مردم خوش ندارند نبوت و امامت در یک خاندان جمع شود. (ابن ابی الحدید، 1386ق، 189/1؛ 9/6طبری، بی تا، 220/3) و نیز وقتی در برابر انصار قرار گرفت، گفت: به خدا قسم عرب رضایت نمی دهد شما را امیر خود سازد در حالی که پیامبرش (ص) از غیر اوست، اما عرب منعی نمی بیند امیرش را کسی قرار دهد که نبوت هم از ایشان بوده است. (ابن ابی الحدید، 1386ق، 38/2)
عمر نه تنها نقش فوق العاده ای در جهت دهی سقیفه و استقرار خلافت برای خلیفه ی اول داشت، هم چنین وی در استحکام پایه های خلافت او نیز نقش و تأثیری بسزا داشت. وی کسی است که بیعت ابوبکر را محکم و مخالفان را رام کرد یا شمشیر زبیر را که به نشانه ی مخالفت از غلاف کشیده بود، شکست و محکم به سینه ی مقداد زد و سعد بن عباده را در سقیفه سرکوب کرد و گفت:«سعد را بکشید، خدا سعد را بکشد.» وی روزی به خانه ی فاطمه (س) رفت که علی (ع) با جماعتی از هاشمیان در آنجا حاضر بودند و به فاطمه (س) گفت: در میان خلق احدی نزد ما محبوب تر از پیامبر (ص) و پس از آن شمانیست. به خدا قسم اگر این گروه پیش تو اجتماع کنند، باکی ندارم که دستور دهم خانه را به رویشان آتش بزنم. وقتی که فاطمه (س) پیام را به حاضران رسانید همه بیرون رفتند و با ابوبکر بیعت کردند. بنابراین اگر او نبود کار برای ابوبکر تمام و استوار نمی شد. (ابن ابی الحدید، 386ق، 174/1، 45/2؛ طبری، بی تا، 219/3؛ سلیم بن قیس هلالی، 1415ق، 593/2) البته در بعضی از روایات آمده است که عمر در خواست کرد هیزم بیاورند تا خانه ی زهرا (س) را آتش زنند و آنان چنین کردند و خانه را آتش زدند. (سلیم بن قیس هلالی، 1415ق، 864/2)
بنابراین ابهت و هیبت خلیفه ی دوم و نیز احترام و ا عتباری که مسلمانان برای او قائل بودند، و درایت و مدیریتی که در ماجرای سقیفه نشان داد، به اضافه ی ترس و وحشتی که مردم از او داشتند و توان مخالفت و رویارویی با او را نداشتند، باعث شد به سرعت مسئله سقیفه و بیعت با خلیفه ی اول به صورت امری تمام شده و طبیعی جلوه کند و پایه های آن بدون مخالفتی جدّی استوار گردد.

4.2. ترس از تداوم فتنه

خوش بینانه ترین تحلیل و نظر درباره ی حادثه ی سقیفه مخصوصاً استمرار آن تا حصول نتیجه ی دلخواه بخش اعظم مهاجران ترس موهوم و خیالی از تداوم فتنه و ایجاد هرج و مرج و آشوب در جامعه ی اسلامی باشد. به عبارت دیگر مهاجران و به ویژه بزرگان آن ها به هنگام رویارویی با آراء نسبتاً مختلف یا لااقل دو رأی کاملاً مختلف (رأی مهاجران و رأی انصار)، به منظور مقابله با اشتعال آتش فتنه و به قصد دست یابی به تصمیمی سرنوشت ساز و حیاتی در عرصه ی مدیریت و رهبری جامعه ای اسلامی، بهترین چاره ی کار و دوای درد را بیعت با خلیفه ی اول دیدند. از این رو به همگان تکلیف کردند که ضروری ترین کار در این زمان بیعت با خلیفه ی اول دیدند. از این رو به همگان تکلیف کردند که ضروری ترین کار در این زمان بیعت با خلیفه ی اول است. ابن ابی الحدید معتزلی، که چنین نظری دارد، در این باره این گونه اظهار نظر کرده است: هم مسلکان ما بر این عقیده اند که مسلمانان (در سقیفه) به خاطر مصلحت اسلام و نیز ترس از فتنه ای که نه تنها خلافت، بلکه نبوت را نیز تباه می ساخت، از افضل و اشرف و احقّ (علی ع) به حق و شریف و فاضل (ابوبکر) عدول کرده اند. (ابن ابی الحدید، 386ق، 157/1) شخص خلیفه ی دوم در یکی از سخنان خود این را ادعا کرده و گفته است:
چون من دیدم هر کسی سخنی می گوید، ترسیدم که اختلاف در میان قوم ظاهر شود و اسلام خلل پذیرد، از این رو دست ابوبکر را گرفتم و با او بیعت کردم. (رفیع الدین اسحاق بن محمد، 1361، 1119)

5.2. جهالت عوام و تجاهل خواص

عموماً توده ی مردم به دلیل اشتغال به امور روزمره و دغدغه های معیشتی و اقتصادی، یا اشتیاق به دنیا و دنیاپرستی، فرصت و حوصله ی کافی برای پرداختن به مسائل مهم سیاسی و اجتماعی اختصاص نمی دهند و به طور کلی هیچ گونه ضرورتی در این زمینه احساس نمی کنند؛ از این رو عموماً دنباله رو بزرگان خود هستند. در قضیه ی سقیفه چنان که ملاحظه می شود سران قوم اعم از مهاجر و انصار، یک به یک برای متقاعد کردن حاضران در سقیفه به انجام وظیفه پرداختند و چنین وانمود کردند که پس از رحلت پیامبر (ص)، ضروری ترین کار، پرداختن به مسئله جانشینی پیامبر (ص) است که خود به آن توجهی نکرده و تعیین آن را به انتخاب و اراده ی اصحاب خود سپرده است. براساس این طرز تفکر یعنی انتخابی بودن خلیفه نه انتصاب آن از سوی خدا، سران مهاجر و انصار تلاش می کردند تا قضیه را به نفع خویش فیصله بخشند.
وقتی که عمر گفت: «عرب نمی پذیرد نبوت در یک خاندان و خلافت در خاندان دیگری باشد.» (ابن ابی الحدید، 1386ق، 38/2) و نیز هنگامی که وی خطاب به بنی هاشم این گونه سخن گفت: «نبوت و خلافت در یک خاندان جمع نمی شود» (طبری، بی تا، 1841/1) توده ی مردم نیز کلام او را تأیید و تصدیق کردند.
شواهد بسیاری در دست است که تجاهل خواص موجب جهالت عوام شد؛ در غیر این صورت مردم یا لااقل بسیاری از آن ها سفارش های پیامبر (ص) را راجع به اهل بیتش (ع) به یاد آوردند و به سوی علی (ع) می رفتند. آن شواهد از این قرار است:
1. امیرالمؤمنین علی (ع) در خطبه ی شقشقیه، درباره یقین خلیفه اول نسبت به شایستگی علی (ع) برای پذیرش امر خلافت چنین فرمود است: «لقد تقمصّها ابن ابی قحّافه و انّه لیعلم انَّ محلی منها محلّ القطب من الرجی». خلیفه اول خلافت را چون پیراهنی بر تن کرد در حالی که به یقین می دانست جایگاه و موقعیت من نسبت به خلافت، همانند موقعیت محور آسیاب به سنگ آسیاب است. (ابن ابی الحدید، 1386ق، 153/1)
2. شواهد دیگر تجاهل سردمداران سقیفه این است که ابوبکر در گفت و گویی که با عبدالرحمن بن عوف داشته است، می گوید: ای کاش از پیامبر (ص) پرسیده بودم که امر خلافت در چه کسی باید قرار بگیرد تا دیگر با صاحبش منازعه نکنیم، (ابن ابی الحدید، 1386ق، 47/2؛ مسعودی، 1374، 18/2؛ میرحامد حسین، 1381ق، 875/5) به نظر می رسد خلیفه ی اول نسبت به خلافت علی (ع) یقین داشته است. از این رو بعد از رحلت پیامبر (ص) در منزل پیامبر مانده است، تا در امر تجهیز پیامبر (ص) برای خاک سپاری کمک کند؛ اما با پیام خلیفه ی دوم متحول شد و سراسیمه به سوی سقیفه می رود. حال اگر این نظر درست باشد که خلیفه ی اول و دوم به خاطر فتنه انگیزی سران انصار به سقیفه رفتند تا حکومت اسلامی از مجرای صحیح خود منحرف نشود، چرا نامی از علی (ع) به میان نیاوردند و او را برای این منصب نامزد نکردند؟!
3. سومین شاهد، روایت زبیر بن بکار است. زبیر بن بکار که از تبار عبدالله بن زبیر بوده است و به حکم نسبتش به عبدالله ضد علی (عل) و اولاد علی (ع) بود، سخنی دارد که بر علم قطعی اصحاب رسول خدا (ص) به برتری امیرالمؤمنین علی (ع) دلالت می کند؛ عموم مهاجران و اکثریت انصار در خلافت علی (ع) بعد از رسول خدا (ص) تردید نداشتند. (شمس الدین، 1375، 56) با توجه به این شواهد سؤالی به ذهن می رسد و آن اینکه چه کسی علم مردم را به برتری علی (ع) به شک تبدیل نمود؟ آیا القا این نظر که پس از پیامبر (ص) چه کسی را انتخاب کنیم (مهاجران یا انصار حاضر در سقیفه) موجب غفلت مردم از شایستگی و برتری امام علی (ع) نمی شود؟ البته پاسخ مثبت یا منفی دادن به این سؤال دشوار و مستلزم هزینه ای سنگین است.

6.2. توجه ظاهری به مسئله ی مردم سالاری

عامل دیگر استمرار حادثه سقیفه، توجه ظاهری به آراء حاضران در سقیفه بود. به عبارت دیگر، سقیفه که جمع نسبتاً محدودی از مهاجران و انصار بود، پس از فراز و نشیب هایی، بزرگان جمع حاضر که خود را اهل حلّ و عقد می دانستند با طرح مسئله ی انتخابی بودن خلیفه، افکار عمومی را به سمت نامزد دلخواه خود هدایت کردند و رأی اکثر حاضران در آن اجلاس را به سوی او متمایل کردند. توجه به دستاوردها و نتایج حاصل از شورای متشکل از اهل حلّ و عقد و خبره و با تجربه به شرط موجودیت و سلامت مقدمات ایجاد آن شورا از جمله اصول مردم سالاری است. در سقیفه لایه و ظاهری از مردم سالاری به چشم می خورد؛ اما حقیقتاً به مسئله مردم سالاری توجه نشد.
امام علی (ع) در سخنی خطاب به خلیفه ی اول عدم برخورداری شورای سقیفه از اهل حل و عقد را مورد تأیید قرار داده و فرموده است: «اِن کنت بالشوری ملکت امور هم کیف بهذا و المشیرون غُیب» ای خلیفه، اگر به خاطر شوری مقالید امور را به دست گرفته ای بدان که شورایی که اهل نظر در آن غایب باشند شورا نیست. (صبحی صالح، بی تا، 503) نه تنها کسانی چون سلمان، مقداد و ابوذر در شورای سقیفه غایب بودند (انصاری، بی تا، 173)، بلکه از امام صادق (ع) روایت کرده اند که کسانی چون سعیدبن العاص از بنی امیه، عماریاسر و بریده اسلمی از انصار، ابوالهیثیم، سهل و عثمان بن حنیف، خزیمه ذوالشهادتین، ابی بن کعب و الوب انصاری، کار ابوبکر و نشستن او به جای پیامبر (ص) را انکار کرده اند و زشت شمردند. (خوئی، 1398ق، 10/3) بنابراین بیعت با ابوبکر را نمی توانیم در شمار انتخابات آزاد و شورای واقعی دموکراتیک قرار بدهیم؛ زیرا بیعت کنندگان در سقیفه، دو گروه بیشتر نبودند: دسته ی اول یعنی مهاجران با انگیزه ی تعصب، قبیله گرایی و تأثیر خطبه ی خلیفه ی اول بیعت کردند و گروه دوم یعنی انصار – خزرج و اوس – از روی سرشکستگی، ترس و تلقین بیعت کردند. علت ترس انصار از تسلط قریش بر امور مملکت و خلافت، خون هایی بود که در جنگ های اولیه ی اسلام به دست انصار ریخته شده بود و حالا می ترسیدند قریش انتقام بگیرد. (شمس الدین، 1375، 222)
با این توضیحات معلوم می شود که توجه ظاهری به مسئله مردم سالاری، باعث استمرار حادثه ی سقیفه و سرانجام معرفی خلیفه ی اول به دست بزرگان مهاجرِ حاضر در سقیفه و بیعت حاضران با او شد.

3. آثار سقیفه

1.3. تفوق فاضل بر افضل

اولین اثر و نتیجه ی رویداد سقیفه که خواسته یا ناخواسته، بی توجهی به شایستگان و کارآمدان جامعه همچون علی بن ابیطالب (ع) را به دنبال داشت، توجه به فاضل و فراموشی افضل بود. این امر کم کم به صورت سنتی در جامعه تجلی کرد و رفته رفته این فکر رایج شد که حتی در صورت وجود شایستگان برای در دست گرفتن قدرت و حکومت، عدول به دیگران که در مراتب بالایی از شایستگی نیز نیستند، اما مستظهر به رأی مردم هستند، امری پسندیده و مقبول است.
ابن ابی الحدید معتزلی ضمن اعتراف به این امر چنین می گوید: مردم از کسی که از فضیلت، جهاد علم، سیادت و شرافت همتایی نداشته عدول کردند و با کسانی که او نیز پارسا و عادل بود بیعت کردند. این داستان شبیه این است که در شهری دو فقیه باشند یکی عالم و دیگری اعلم، حال اگر پادشاه، فقیه عالم را به جای اعلم به منصب قضاوت منصوب کند و به همین سبب فقیه اعلم از این کار رنجیده و آزرده گردد، خدشه ای به کار قاضی نیست و نمی شود او را فاسق خواند» (ابن ابی الحدید، 1386ق، 157/1)

2.3. خلط میان مقبولیت و مشروعیت (انتصاب الهی)

دومین نتیجه ی حادثه ی سقیفه این بود که میان مقبولیت (مشروعیت در عرف سیاسی) و مشروعیت (حقانیت و شرعی بودن در عرف دینی) خلط آشکاری واقع شد و آرای مردم و به تعبیر بهتر بیعت مردم ملاک حقانیت حاکم شد. این ثمره ی سقیفه در دراز مدت باعث شد که هر کسی به هر طریقی به قدرت و حکومت برسد و بتواند از مردم برای خود بیعت بگیرد، حاکم قانونی و شرعی محسوب شود. این امر نقطه ی آغاز انحراف در حکومت اسلامی بود. اندیشه ی قریش به طور عام در زمینه ی حکومت همین نظر بود. قریش حکومت را حق کسی می دانست که توانسته است به هر شیوه ای به آن دست یابد و اگر کسی دیگر بیاید و این حکومت را از حاکم بگیرد حق از آنِ او خواهد بود. این ادعا از سخن امام علی (ع) در خطبه ی 217 مورد استنباط است:«اللهم انّی استعدیک علی قریش و من اعانهم. ثُمّ قالوا:الا انَّ فی الحق اَن تأخذه و فی الحق اَن تُمنَعه»؛ خدایا من از تو بر قریش و آنکه قریش را کمک می کند، یاری می خواهم، سپس گفتند: حق را می توانی بگیری یا اینکه دیگران آن را از تو بگیرند. (صبحی صالح، بی تا، 336)
از جمله آثار دراز مدت حادثه ی سقیفه این بود که امامت و خلافت از یکدیگر جدا شد و منصب جانشینی پیامبر (ص) که منصبی الهی بود و امامت نام داشت به منصبی دنیوی تبدیل شد و به خلافت تغییر نام یافت و این عقیده نضج گرفت که اختیار حکومت با ملت است. (خلیلی، 1348، 130) بعد از رحلت پیامبر (ص) حکومت ظاهری و ریاست عامه در دست شخصی غیر از علی (ع) بود؛ اما او بر منصب الهی امامت بود؛ چرا که امامت در هیچ شرایطی مورد تنازل و واگذاری نیست. (شمس الدین، 1375، 363) خلافت را می شود غصب کرد ولی امامت را نه، (شریعتی، بی تا، 137) نگرش پدید آمده بر اثر رویداد سقیفه باعث شد این اندیشه که اختیار مقبولیت و حتی مشروعیت حاکم به دست مردم است و می شود حکومت را از حاکم گرفت یا به او سپرد، ترویج یابد. «بر همین اساس فقها و متکلمان اهل سنت بر عدم لزوم نص و عصمت امام اتفاق نظر دارند و اجتهاد را برای او کافی می دانند؛ و خلافت مفضول را با وجود افضل صحیح می دانند و معتقدند فسق موجب برکناری خلیفه نمی شود و نیز خلافت را می توان از طریق غلبه گری به دست آورد.» (شمس الدین، 1375، 355) ثمره ای که حادثه ی سقیفه در این زمینه به بار نشاند این بود که در طی تاریخ کسانی چون معاویه و سلسله ی بنی امیه و به دنبال آن بنی عباس همه خود را جانشینان پیامبر (ص) و حکومت بر مردم را حق مسلم خود می دانستند.

3.3. ظهور اختلاف میان مسلمانان

با وقوع حادثه ی سقیفه وحدت و انسجامی که میان عرب عموماً و میان مهاجر و انصار خصوصاً وجود داشت، به تفرقه و اختلاف تبدیل شد؛ در حالی که پیامبر (ص) پس از استقرار در مدینه بین گروه های مختلف و نیز این دو گروه مواخاه و برادری برقرار نموده بود. به قدری این دو دسته با هم خوب بودند که انصار با کمال میل و رضایت خاطر از مهاجران که استطاعتی نداشتند در منازل خود پذیرایی کردند. (خلیلی، 1348، 130؛ شمس الدین، 1375، 504) اما پس از وقوع حادثه ی سقیفه طرفداران و دوست داران خالص امام علی (ع) که بعدها به شیعه موسوم گشتند از آن وضعیت احساس نارضایتی داشتند و از فاصله ی تدریجی امت اسلامی با سنّت های بنیان گذاشته شده به دست پیامبر (ص) نگران بودند، اما به مولایشان امیرالمؤمننین علی (ع) اقتدا کردند تا آن اختلاف به دنبال رویداد سقیفه به شکافی عمیق و عظیم در میان صفوف مسلمانان تبدیل نشود و به یکباره شیرازه و شالوده ی حکومت و جامعه ی اسلامی از هم فرو نپاشد. علی (ع) آن قدر نسبت به حفظ نهال تازه رسته اسلام و میراث گرانبهای پیامبر (ص) یعنی وحدت و انسجام جامعه ی اسلامی اهتمام و توجه داشت که به هیچ روی حاضر نبود به قیمت از میان رفتن یکپارچگی جامعه، به حق از دست رفته ی خود یعنی حکومت دست یابد.
حضرت علی (ع) در نامه ی 62 نهج البلاغه خطاب به مردم مصر یکی از علل بیعت خود را با خلیفه ی اول جلوگیری از پیدایش رخنه و شکاف بر دین می داند که در اثر حمله ی مرتدان به شهر مدینه احتمال آن می رفت. از این رو علی (ع) همانند شهروندی عادی پس از بیعت با خلیفه ی اول از شهر دفاع کرد. (ابن ابی الحدید، 1386ق، 152/17)

4.3. درهم شکستن حرمت بزرگان

یکی دیگر از آثار سقیفه در هم شکستن حرمت بزرگان بود. همان کسانی که عمر خود را در راه جهاد، دانش، احسان و ایثار خرج کرده بودند. امیرالمؤمنین علی (ع) از جمله همین بزرگان بود که بیش از هر کسی دیگر، پس از حادثه ی سقیفه مورد بی اعتنایی و بی مهری قرار گرفت و شخصیت ایشان همسان پایین ترین افراد جامعه تنزل کرد. این ماجرا به نقش خواص در شکست حرمت بزرگان و در انزوا قرار گرفتن آنان اشاره دارد:
روزی عبدالله بن عباس نزد عمر بود که عمر نفس عمیقی کشید؛ به گونه ای که ابن عباس می گوید گمان کردم که استخوان های سینه اش از هم جدا شد. گفتم: همّ و غم شدیدی این آه را از تو برآورد. عمر گفت: آری به خدا ابن عباس! فکر می کردم که بعد از خود خلافت را در چه کسی قرار دهم که فکرم به جایی نرسید. در ادامه عمر گفت: ابن عباس! شاید دوستت علی (ع) را برای این کار سزوارتر بدانی. گفتم: عیبی ندارد که در جهاد و سابقه و نزدیکی به پیامبر (ص) و علم و دانش پیش تاز است. عمر گفت: راست گفتی اما او شخص شوخ طبع است. (ابن ابی الحدید، 1386ق، 326/6، 187/1؛ یعقوبی، 1371، 48/2) عیب جویی از علی (ع) به همین جا ختم نشد، بلکه قریش، آشناترین کسان نسبت به علی (ع) با اعتراف به شجاعت وی، خواست درایت و کاردانی او را خاصه در عرصه ی جنگ نادیده انگارد. از این رو چنین گفت: انّ ابن ابی طالب رجل شجاع ولکن لا علم له بالحرب، پسر ابوطالب شجاع است اما علم جنگ نمی داند. (شهیدی، 1372، 28) عمروعاص نیز در شام حرمت علی (ع) را نگه نداشت و درباره ی علی (ع) گفت: علی اهل شوخی و مزاح و اهل بازی و بازی گری است و زیاد با زنان مراوده دارد. (ابن ابی الحدید1386ق،326/6)
طبیعی است که رفتارهایی از سر بی مهری با علی (ع) رفته رفته موجب بی مهری مردم نسبت به ایشان می شد. به گونه ای که نزدیک ترین فرد نسبت به پیامبر (ص) منزوی ترین فرد در جامعه شد.
نمونه ی دیگر بی حرمتی به بزرگان، در هم شکستن حرمت حضرت زهرا (س) به دست خلفای اول و دوم است. براساس نقل سلیم بن قیس هلالی متوفی به سال 79 هجری قمری، ابوبکر با مشورت عمر، قنفذ را همراه گروهی به خانه ی علی (ع) اعزام کرد. اما چون علی (ع) اجازه ورود به آنان نداد، آنان به عمر و ابوبکر مراجعه کردند و دوباره به خانه ی زهرا (س) برگشتند و خواستند با زور و تهدید وارد شوند که با ممانعت حضرت زهرا (س) مواجه شدند. در این زمان حضرت زهرا (س) به عمر فرمود: ای عمر مرا با تو چه کار؟… آیا از خدا نمی ترسی؟ (سلیم بن قیس هلالی، 1415ق، 562/2، 586) به دنبال این جریان روزی خلیفه ی اول و دوم برای عذرخواهی بر زهرا (س) وارد شدند و گفتند: ما به بدی و گناهمان اعتراف می کنیم و امیدواریم که از ما در گذری و کینه را از دلت بیرونی کنی، حضرت زهرا (س) فرمود: اگر راست می گویید به سؤالی که می دانم جوابش را می دانید پاسخ دهید. اگر به راستی جواب دادید می فهمم آمدنت به اینجا، صادقانه است. گفتند: بپرس. حضرت زهرا (س) فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا از رسول خدا (ص) شنیدید که فرمود: فاطمه پاره تن من است هر که او را اذیت کند مراد اذیت کرده است. گفتند: آری، آن گاه حضرت زهرا (س) دست به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: خدایا اینان مرا اذیب کردند، من از دست آنان به تو و رسول تو شکایت می کنم. (سلیم بن قیس هلالی، 1415ق، 869/2) اما بخاری جعفی این روایت را با کمی اختلاف این گونه آورده است: «پیامبر اکرم (ص) در شأن فاطمه (س) فرمود: فاطمه پاره تن من است هر که او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است. (بخاری جعفی، بی تا، 26/5،36) همین دانشمند در جای دیگر کتاب خود از نارضایتی فاطمه (س) از خلیفه ی اول و دوم و قهر کردن او با آنان روایت آورده است. (بخاری جعفی، بی تا، 117/5، 115)» از جمع بین این دو روایت چنین برداشت می شود که خلیفه اول و دوم، حضرت فاطمه (س) را به خشم آوردند و هر که فاطمه (س) را به خشم آورد، پیامبر (ص) را به خشم آورده است.
نمونه ی دیگر بی حرمتی به شخصیت های بزرگ پس از حادثه سقیفه، آزار و اذیت ابوذر صحابی معروف پیامبر (ص) و تبعید او به شام و ربذه است. ابتدا خلیفه سوم به جرم اینکه ابوذر امر به معروف کرده بود، او را به شام تبعید کرد و سپس معاویه نیز به همین جرم او را به مدینه تبعید کرد و سپس عثمان او را به ربذه تبعید نمود. (ابن ابی الحدید، 1386ق، 257/8-256)

5.3. رویش تبعیض و ریزش عدالت

فتوحات انجام شده در عصر خلافت ابوبکر و ادامه ی آن در روزگار عمر، باعث سرازیر شدن اموال بسیار به سوی جامعه ی اسلامی و سبب ظهور طبقه ای جدید در جامعه شد که بیش از دیگران از مال و مقام برخوردار شدند. در مقابل این طبقه، طبقه ی دیگری از اعراب و بادیه نشینان بودند که نیروهای مسلح دولت اسلامی از آنان تشکیل می شد. این طبقه از طبقه ی نوظهور اشراف ستم های فراوان دیدند. (شمس الدین، بی تا، 187) با پیدایش وضعیت جدید بر اثر فتوحات انجام شده در روزگار عمر، تحولی در وضع معیشت، خوراک، پوشاک و فرهنگ معماری پدید آمد و توسعه و ازدیاد ثروت، اندک اندک افکار آریستوکراسی و تعصبات جاهلی را در اشراف عرب زنده کرد؛ و میان قریشی و غیر قریشی و عدنانی و قحطانی و حجازی و شامی، عرب و غیر عرب امتیاز و اختلاف به وجود آمد. این وضع در اواخر خلافت عمر و سراسر خلافت عثمان ادامه داشت. (مشایخ فریدنی، 1366،18) پیدایش این وضعیت باعث ایجاد شکاف مادی و معنوی میان طبقات جامعه، ظلم و ستم به ضعفا، غصب حقوق فروماندگان، تبعیض در اجرای مقررات، عزل و نصب ولات و حکام بر حسب اغراض و مطالع شد؛ و در نتیجه عکس العمل شدید و اعتراض و انتقاد صالحان را به دنبال داشت. (صدر، 1396ق، 67) رشد بیماری و آفت تبعیض نه تنها در روزگار خلیفه ی سوم کند نشد، سرعتی بیشتر هم گرفت. عثمان از همان نخستین روز خلافت در تقسیم اموال و ولایت، روش خاصی در پیش گرفت. به خواص و نزدیکان و به هر کس که به نسبت یا سببی با او بستگی داشت اموالی فراوان بخشید و به عطیات معتنابهی مخصوص گردانید و آنان را بر گرده ی مردم سوار کرد. (شمس الدین، بی تا، 187)
امیرالمؤمنین علی (ع) در خطبه ی شقشقیه به طور اجمال از این بی عدالتی چنین پرده برداشته است:«الی أن قام ثالث القوم نافجاً حضنیه بین نثلیه و معتلفه و قام معه بنوابیه یخضمون مال الله خضمه الابل نبته الربیع». (تا اینکه سومین خلیفه به مقصود رسید و همچون چارپا بتاخت، و خود را در کشتزار مسلمانان انداخت و پیاپی دو پهلو را آکنده کرد و تهی ساخت. خویشاوندان با او ایستادند و بیت المال را خوردند و بر باد دادند. (شهیدی، 1372، 10) در این سخن، کلمه ی خضم به این معناست که شتر با تمام دهان (با حرص و ولع) علف بخورد. در مقابل، خضم به معنی خوردن با گوشه ی دهان است نه با تمام دهان. (ابن ابی الحدید، 1386ق، 197/1) با این توضیح می توان گفت: امیرالمؤمنین علی (ع) اقوام خلیفه ی سوم و طایفه ی بنی امیه را که بر بیت المال و حکومت مسلط شدند، به شتری تشبیه کرده است که به چراگاه سرسبز بهاری بزند و با حرص و ولع تمام علف بخورد. شواهدی بسیار در دست است که این بی عدالتی و سوء استفاده از بیت المال را ثابت می کند. مروان حکم که وارد مدینه شد، پیراهن کهنه و تکه تکه بر تن داشت و بز چرانی می کرد؛ اما بعدها مردم او را دیدند که پیراهنی از خز و عبای اشراف در بردارد. (امینی، 1368، 20/16؛ یعقوبی، 1371، 56/2) این بی عدالتی را در سطوح دیگر می توان یافت: زبیر پس از مرگ خود یازده خانه در مدینه، دو خانه در بصره، یک خانه در کوفه و یک خانه در مصر بر جای گذاشت. طلحه نیز خانه ای در مدینه برافراشت که آن را با آجر و گچ و چوب درخت ساج هندی ساخت. عبدالرحمن عوف نیز آن قدر شمش های طلا بر جا گذاشت که برای شکستن و بخش کردن آن از تبر استفاده کردند، شخص خلیفه ی سوم نیز از این قافله عقب نماند. او برای اولین بار در میان خلفا خانه ی خویش را با سنگ و آهک بالا برد و درهایش را از چوب ساج و عرعر ساخت و اموال و باغات و چشمه هایی در مدینه اندوخت و وقتی که از دنیا رفت، صندوق دارش صدو پنجاه هزار دینار و یک میلیون درهم پول نقد از اموال او در اختیار داشت. (امینی، 1368، 20/16؛ یعقوبی، 1372، 690/1) آیا می توان در ایجاد جریان های یاد شده نقش خواص را از نظر دور داشت و آن را صرفاً حرکت های طبیعی و جاری تاریخ دانست؟

6.3. استحاله ی ارزش ها

به دنبال بی توجهی به اصل شایسته سالاری در اجلاس سقیفه که از سوی انصار برگزار شد، و با دور شدن جامعه ی اسلامی از عهد رسول اکرم (ص) و نیز در پی درگیری حکومت اسلامی با جنگ های مختلف و گرفتاری های خاص مربوط به آن، به تدریج فرهنگ اصیل و ناب اسلامی به فرهنگی برخوردار از پوسته ای دینی تبدیل شد و به اصطلاح بازگشت از ارزش ها در اندیشه و عمل جامعه ایجاد شد. این پدیده مخصوصاً در عهد خلافت خلیفه ی سوم و نیز دوران حاکمیت امام علی (ع) به منصه ی ظهور رسید؛ و موجب تبدیل حرام به حلال و منکر به معروف شد. البته این دگرگونی در ارزش ها به یک باره ایجاد نشد و همانند تمامی حرکت های فرهنگی، محصول ایجاد تحول در ارزش ها و باورها بود؛ و با متحول شدن ارزش ها و باورها، دل ها کاملاً متحول و دگرگون شد.
گوستاولوبون فرانسوی درباره ی دگرگونی ارزش ها سخن بسیار جالبی دارد آنجا که می گویند: «آن چه انسان را مسحور عظمت خود می کند نه تحولات واقعی تاریخی، بلکه تحولات مهمی هستند که در بینش ها، ارزش ها و باورها پدید می آیند و دگرگونی فرهنگی می انجامند. رخدادهای بزرگ تاریخی را می توان نتایج قابل ملاحظه ای از تغییرات نامرئی پیدا شده و در اندیشه ی انسان ها دانست» (گوستاولوبون، 1371، 33)
روایتی از پیامبر اکرم (ص) در کتاب شریف کافی آمده است که به این سیر فکری یعنی دگرگونی و استحاله ی ارزش به غیر ارزش اشاره می کند: «چگونه اید آن گاه که زنانتان فاسد و جوانانتان فاسق شوند و امر به معروف و نهی از منکر نکنید. به ایشان عرض شد آیا چنین چیزی واقع می شود؟ فرمود: آری، بدتر از این هم می شود. چگونه است حالتان آن گاه که امر به منکر و نهی از معروف کنید؟ به ایشان عرض شد: یا رسول الله آیا چنین چیزی واقع می شود؟ فرمود: آری، بدتر از این هم می شود، چگونه ا ست حالتان آن گاه که معروف را منکر و منکر را معروف بشناسید.» (کافی، 1367، 59/6)
امام علی (ع) در خطبه ی 156 نهج البلاغه به نقل از پیامبر (ص) در این باره چنین فرموده اند: «یا علی اِنّ القوم سیفتنون باموالهم… یستلحون حرامه بالشبهات الکاذبه والأهواء السّاعیه فیستحلون الخمر بالنبیذ و السحت بالهدیه و الربا با بیعِ»؛ ای علی، پس از من مردم به مال های خویش فریفته می شوند… حرام خدا را حلال می شمارند و با شبه های دروغ و هوس هایی که به غفلت در سر دارند، می را نبیذ می خوانند و حلال می پندارند، حرام را هدیه و ربا را با بیع و معامله می دانند. (شهیدی، 1372، خ 156)
در اوضاع عادی تشخیص حلال از حرام و رشوه از هدیه و ربا از معامله امری آسان است. اما در اوضاع اضطراری همچون اقبال عموم مردم به دنیا و گناه، و ترک امر به معروف و نهی از منکر در جامعه، شیطان در درون انسان رسوخ و نفوذ می کند و توجهات شیطانی باعث می شود که انسان حرام را مرتکب شود و آن را حلال بشمارد و مال حرام و رشوه را بگیرد و آن را در پوشش هدیه حلال بشناسد. استحاله و دگرگونی ارزش ها که محصول غفلت تدریجی جامعه ی اسلامی از قوانین و مقررات اسلام ناب و اصیل محمدی بود، در عصر امام علی (ع) به اوج خود رسید. از این رو امیرالمؤمنین علی (ع) در خطبه ی 41 نهج البلاغه به این امر اشاره فرموده اند: «لَقد اصبحنا فی زمان قد اتّخذ اکثر اهله الغدر کیساً و نسبهم اهل الجهل فیه الی حسنِ الحیله»؛ ما در زمانه ای قرار گرفته ایم که بیشتر مردم آن فریب کاری را کیاست می دانند و جاهلان، آنان را برخوردار از حسن تدبیر می خوانند. (صبحی صالح، بی تا، خ 41)

7.3. زمامداری زمامداران نالایق

ملاک پیامبر (ص) برای انتخاب کارگزاران نظام اسلامی لیاقت و شایستگی بود نه خویشاوندی و وابستگی های قبیلگی، و این سنت پسندیده در روزگار پیامبر اکرم (ص) همواره مورد عنایت ویژه پیامبر (ص) بود. از این رو پیامبر (ص) توجه همگان به ویژه جانشینان خود را در قالب حدیثی به اصل اساسی انتخاب مبتنی بر شایسته سالاری جلب می کند و می فرماید: «من استعمل عاملاً من المسلمین و هو یعلم انّ فیهم اولی بذلک و اعلم بکتاب الله و سنه نبیه فقد خان الله و رسول و جمیع المسلمین» (امینی، 1368، 291/8) ؛ هر کس کارگزاری از مسلمانان را به کار گیرد در حالی که بداند در میان آنان کارگزاری بهتر از او و نیز داناتر به کتاب خدا و سنت پیامبرش (ص) وجود دارد، به خدا و فرستاده ی او و همه ی مسلمانان خیانت کرده است.
سنت انتخاب کارگزار شایسته در روزگار پیامبر (ص) به شدت مورد توجه بود؛ اما به مرور زمان مورد بی توجهی قرار گرفت. از این رو کسانی چون نافع بن عبدالحارث، سفیان بن عبدالله ثقفی، یعلی بن مفید، عبدالله بن ابی ربیعه، مغیره بن شعبه، ابوموسی اشعری، عمروبن عاص، عمربن سعد، معاویه بن ابی سفیان و عثمان بن ابی العاص در عهد خلافت عمر به استانداری استان های مختلف رسیدند. (طبری، بی تا، 241/4) جالب است بدانیم زمانی که از خلیفه ی دوم علت عدم استخدام بزرگان از اصحاب پیامبر (ص) را پرسیدند، گاه می گفت نمی خواهم آنان را به کار و عمل آلوده سازم چنان که در خصوص عدم به کارگیری ابی بن کعب چنین گفت. به نظر می رسد خلیفه در انتخاب والی صرفاً استعداد و نیروی شخصی والی را برای اداره ی جامعه از جهت عمومی کافی دانسته است؛ از این رو وقتی که حذیفه ی بن یمان به خلیفه اعتراض کرد که از یک انسان فاسق بهره می گیرد، گفت که او از قوت آن ها در کار استفاده می کند. (جعفریان، 1369، 312/2-310)
از میان والیانی که نام بردیم مغیره کسی است که در فسق و فجور شهره ی اصحاب پیامبر (ص) بوده و بیش از هشتاد ازدواج داشته است. ابوموسی اشعری نیز کسی است که پس از زمامدارای اش اموالش مشاطره شده، یعنی نیمی برای خودش باقی مانده و نیمی به بیت المال برگشته است. سعد بن ابی وقاص هم کسی ا ست که مردم کوفه از او شکایت داشتند و می گفتند نیکو نماز نمی خواند. در این میان معاویه تنها کسی بود که نه اموالش مشاطره شد و نه از مقامش عزل شد؛ بلکه خلیفه می گفت من اصلاً تو را امر و نهی نمی کنم (جعفریان، 1369، 314/2-312). کارگزاران عثمان بر ولایت های مختلف نیز کسانی چون عبدالرحمن بی ابی زناد، عبدالله بن سعد بن ابی سرح و معاویه بن ابی سفیان بودند. (طبری، بی تا، 421/4) در این میان عبدالله بن عامر هم کسی است که وقتی به بصره رفت در اولین جمعه هنگامی که خطبه ی نماز می خواند چنین گفت: الحمدالله الذی خلق السموات و الارض فی ستّ سنین (جعفریان، 1369، 346/2-345).
امیرالمؤمنین علی (ع) در خلال خطبه ای که برای ترغیب مردم به جنگ با پیمان شکنان جمل ایراد کرده است اینگونه به موضوع زمامداران و بی کفایتی آنان اشاره فرمودند: «اما بعد فانّه لمّا قبض الله نبیه (ص)، قلنا، نحن اهله و ورثته و عترته و اولیائه دون الناس لاینازعنا سلطانه احد و لا یطمع فی حقنا طامع اذا تنزّی لنا قومنا فغضبونا سلطان نبینا فصارت الامره لغیرنا… وایم الله لولا مخافه الغرفه بین المسلمین و اَن یعود الکفر و یبور الدین لکنّا علی غیر ما کنّا لهم علیه، فولی الامر و الاه لم یألوا الناس خیراً». اما بعد؛ چون خدا پیامبرش را – که درود خدا بر او و خاندانش باد – به سوی خود بازگرفت، با خود گفتیم ما افراد خاندان و عترت و وارثان اوییم و از میان همه ی مردم، ما اولیای اوییم، و هیچ کس با ما درباره ی حکومت ستیز نخواهد کرد و هیچ آزمندی به حق ما طمع نخواهد بست؛ ولی بیشتر از همه، خویشان ما بر ما شوریدند و حکومت پیامبر ما را از دست ما ربودند و غصب کردند و امارت برای کسی غیر از ما فراهم شد… به خدا قسم که اگر بیم جدایی و پراکندگی میان مسلمانان نبود و اینکه کفر و به قدرت خود برگردد و دین نابود شود، ما به گونه ی دیگری غیر از آنچه برای آنان بودیم و تحمل کردیم، می بودیم، پس والیانی حکومت را عهده دار شدند که برای مردم خواهان خیر بودند. (ابن ابی الحدید، 1386ق، 307/1)
در میان والیان گمارده شده از سوی عمر و عثمان، معاویه ی بن ابی سفیان است. وی بعد از شهادت امام علی (ع) یعنی سال 41 هجری ادعای خلافت کرد و از مردم بیعت گرفت؛ ابتدا مردم کوفه با او بیعت کردند. (طبری، بی تا، 162/5) البته بعضی از روایات، بیعت مردم را با معاویه بعد از جریان حکمیت ذکر کرده اند. (طبری، بی تا، 324/5) به هر حال هر کدام از این تواریخ که درست باشد، امر مسلم دیگری نیز وجود دارد و آن اینکه معاویه از همان زمان که در روزگار عمر منصب استانداری شام را به دست آورد، به فکر تبلیغ و ترویج و معرفی خود فراهم کردن زمینه های خلافت برای خود بود.
طبیعی است که وجود زمامداران نالایق و بی کفایت، باعث شیوع و ترویج ارزش ها در جامعه نمی شد، بلکه به عکس زمینه ای برای انحطاط ارزش ها و ترویج ضد ارزش ها بود.

8.3. شهادت امیرالمؤمنین علی (ع)

شهادت امام علی (ع) در محراب مسجد کوفه یکی دیگر از آثار رویداد سقیفه و کارنامه ی سیاهی از نقش خواص در ایجاد حوادث بزرگ تاریخی بود. سقیفه خواسته یا ناخواسته و دانسته یا ندانسته حرمت شخصیت های بزرگی چون امام علی (ع) و صحابه ای چون سلمان، مقداد و ابوذر را در هم شکست و با بی اعتنایی به اصل شایسته سالاری و با منزوی کردن شایستگان آنان را هم زاد و هم پای افراد عادی جامعه قرار داد و این تصور را ایجاد کرد که در صورت لزوم می توان شخصیت های بزرگ معصوم و غیر معصوم را از سر راه برداشت. حتی گاه با انگیزه های به ظاهر موجه و دینی، به رویارویی و ستیز با آنان می پرداختند.
برپایی غائله ی جمل در ظاهر حرکتی برای خون خواهی خلیفه ی سوم بود؛ اما در واقع حرکتی برای دست یابی به حکومت بود؛ و نیز جنگ صفین که معاویه علیه امام علی (ع) به راه انداخت، در ظاهر انگیزه ی آن خون خواهی خلیفه ی سوم بود؛ و نیز فتنه ی نهروان که انگیزه ی اصلی کج فهمی و بداندیشی عده ای از مسلمانان قشری مسلک بود؛ نمونه هایی از حرمت شکنی هایی است که یک به یک موجبات تقویت پایه های حکومت معاویه را فراهم کرد و به موازات آن پایه های حکومت عدل علی (ع) را سست و ضعیف کرد؛ سقیفه خواسته یا ناخواسته حرمت امام علی (ع) را در هم شکست و در دراز مدت کسانی دیگر از روی آگاهی و تعمد، این حرمت را نادیده گرفتند و سرانجام یکی از همین خوارج،؛ دست به کار شد و دست خود را به خون شجاع ترین مظلوم آلوده کرد.

9.3. نفوذ تدریجی بنی امیه در اجتماع عظیم حجاج بیت الله الحرام

بی شک اجتماع سالیانه ی مسلمانان از طوایف و نژادها و ملیت های مختلف در خانه خدا موجب آگاهی آنان به اوضاع و احوال جامعه ی اسلامی، تهدیدهای احتمالی دشمنان دین، دغدغه های اصلی حکومت اسلامی و مسلمانان می شود و موجب اتحاد و هم دلی آنان را فراهم می کند. منصب سرپرستی بر امور زائران بیت الله الحرام که مستقیماً به دست خلیفه گمارده می شد، منصبی تأثیر گذار بر زائران بود و جهت گیری فکری و سیاسی حاجیان را تعیین می کرد و موضع دین و شریعت و خلافت را در برابر رویدادهای گوناگون و حقانیت با بطلان دیدگاه و عملکرد شخصیت های تأثیر گذار را معلوم می کرد.
از سال های 16 تا 23 هجری تماماً شخص خلیفه ی دوم عهده دار منصب امارت حج بود. در سال 24 هجری عثمان بن عفان خلیفه ی سوم یا عبدالرحمن عوف به امر عثمان با مردم حج گزارد و عثمان تا پایان خلافت، خود با مردم حج گزارد و این منصب را به کسی واگذار نکرد. (طبری، بی تا، 339/4)
اما در سال 37 هجری یعنی دوران حکومت و امامت امیرالمؤمنین علی (ع) عبیدالله بن عباس با مردم حج گزارد. (طبری، بی تا، 92/5) در سال 38 هجری این مهم را قثم بن عباس به امر علی (ع) عهده دار گردید. (طبری، بی تا، 132/5) و بالاخره در سال 39 هجری عبیدالله بن عباس یا عبدالله بن عباس سرپرست حاجیان بود. (طبری، بی تا، 136/5) سرانجام در روزگار امامت امام حسن (ع) و اوان قدرتمندی معاویه، بنی امیه منصب سرپرستی حجاج را عهده دار شدند. در سال 41 هجری عتبه بن ابی سفیان یا عنبسه بن ابی سفیان با مردم حج گزارد. (طبری، بی تا، 171/5) در سال 42 عنبسه بن ابی سفیان با مردم حج گزارد. (طبری، بی تا، 211/5) در سال 44 معاویه با مردم حج گزارد. (طبری، بی تا، 215/5) بنا به نقل طبری معاویه در یکی از حج ها، پس از طواف خانه خدا، به دارالندوه رفت و بر تخت نشست و ناسزا گفتن به علی (ع) را شروع کرد و به تبلیغ علیه اهل بیت پیامبر (ص) پرداخت. در سال 45 مروان حکم حاکم مدینه با مردم حج گزارد. (طبری، بی تا، 226/5) در سال 46 هجری عتبه بن ابی سفیان (طبری، بی تا، 228/5) و در سال چهل و هفت عتبه بن ابی سفیان یا عنبسه بن ابی سفیان (طبری، بی تا، 230/5) و در سال 48 هجری مروان حکم (طبری، بی تا، 231/5) و در سال 49 سعیدبن عاص (طبری، بی تا، 233/5) و در سال 51 یزید بن معاویه با مردم حج گزار. (طبری، بی تا، 286/5) در سال52 سعید بن عاص (طبری، بی تا، 286/5) و در سال 53 هجری نیز سعید بن عاص (طبری، بی تا، 292/5) با مردم حج گزارد. در سال 53 هجری نیز سعید بن عاص (طبری، بی تا، 292/5) با مردم حج گزارد. در سال 55 مروان حکم (طبری، بی تا، 300/5) و در سال 56 ولید بن عتبه بن ابی سفیان با مردم حج گزارد. در سال 58 ولید بن عتبه بن ابی سفیان (طبری، بی تا، 314/5) و در سال 59 عثمان بن محمد بن ابی سفیان) طبری، بی تا، 321/5) با مردم حج گزارد. در سال 60 هجری عمروبن سعید بن عاص و در سال 61 هجری ولید بن عتبه با مردم حج گزارد. (طبری، بی تا، 477/5)
دقت در گزارش های مربوط به سرپرستی مناسک حج بیان گر این نکته است که رخنه و نفوذ بنی امیه در روزگار عثمان در حوزه ی کارگزاری ولایات مختلف و نیز عهده دار شدن منصب معنوی و مهم سرپرستی زائران خانه ی خدا مخصوصاً بعد از شهادت امام علی (ع)، زمینه های مشروعیت دستگاه خلافت بنی امیه را بیشتر فراهم کرد و به تدریج به موازات غربت و عزلت اهل بیت پیامبر (ص) دستگاه خلافت بنی امیه معروف تر و مشهورتر می شد و انضمام لقب امیرالمؤمنین به خلافت بنی امیه موجب پر رونق شدن خلافت بنی امیه و در عین حال مشروع جلوه یافتن حکومت آنان می شد. از این رو آنان که با حکومت همراهی نمی کردند متهم به خروج از دین و طغیان در برابر حکومت حقّه ی اسلامی می شدند که ریختن خونشان مباح و وظیفه ی هر مسلمانی است. با این اوضاع و احوال بود که اندک اندک حادثه تاریخ ساز دهم محرم سال 61 هجری اتفاق افتاد.

10.3. تقویت پایه های حکومت بنی امیه

آغاز رسمی خلافت بنی امیه با سلطنت معاویه در سال 41 هجری یعنی پس از شهادت امام علی (ع) بود. اما باید اذعان کرد که دوره ی استانداری معاویه بر ولایت شام در روزگار خلیفه ی دوم (سال 18 قمری) دوره ی زمینه سازی برای خلافت بنی امیه بود و استاندار شام در سال 37 هجری به خلیفه المسلمین و امیرالمؤمنین مشهور شد و در سال 41 هجری رسماً اعلام موجودیت کرد. (نویری، 1364، 23/7) معاویه برای تقویت پایه های خود تدابیر مختلفی اندیشید که به اختصار گزارش می شود:

1.10.3. استخدام هوشمندان و سیاستمداران

اولین اقدام معاویه برای تقویت پایه های خلافت استمداد از هوش و سیاستمداری سه تن از بزرگان صحابه یعنی عمر و عاص و زیاد بن ابیه و مغیره بن شعبه بود. به شهادت تاریخ نویسان این سه تن از زرنگ ترین و هوشیارترین مردان عرب به شمار می آمدند. همین مورخان معاویه را از آن سه هوشیارتر می دانند. عمرو عاص در واقعه ی صفین، معاویه را از سقوط حتمی نجات داد و همین که سپاهیان علی (ع) به خیمه ی معاویه نزدیک شدند، عمروعاص به معاویه گفت قرآن ها را بر سرنیزه کنند و حکمیت بخواهند. در مقابل این پیشنهاد و فریب کاری، حکومت مصر به دست عمروعاص افتاد. اما زیاد بن ابیه بی پدر که معاویه او را به پدر خود نسبت داد و زیاد بن ابی سفیان نام گرفت، مدتی والی فارس و عراق بود و این دو کشور را برای معاویه نگه داشت و سرانجام مغیره بن شعبه نخستین کسی است که معاویه را تشویق کرد تا یزید را ولیعهد خویش سازد. (جرجی زیدان، 1372، 692) جالب است بدانیم در سال چهاردهم هجری یعنی دوران خلافت عمر عامل بصره یکی از این سه سیاستمداران با هوش یعنی مغیره بن شعبه بود. (طبری، بی تا، 597/3)

2.10.3. بردباری عوام فریبانه ی معاویه

معاویه به قدری سعه ی صدر و اغماض داشت که بدگویی حضوری افراد در حق خود را تحمل می کرد و به جای انتقام کشیدن از آنان، به آن ها پول و ملک و مال می بخشید. عقیل برادر علی (ع) در زمان حیات علی (ع) نزد معاویه آمد، معاویه از دیدن عقیل خوشحال شد و به او خیر مقدم گفت که علی (ع) را رها کرده و نزد او آمده است. پس از عقیل پرسید، علی (ع) را چگونه واگذار کردی؟ عقیل پاسخ داد او را به وضعی واگذاردم که خدا و رسول از آن خشنود بودند و تو را در وضعی می بینیم که خدا و رسول از آن بیزارند. سپس معاویه از ترس اینکه کار به جای باریک بکشد، دستور داد از عقیل پذیرایی کنند و اموالی زیاد به او تقدیم دارند. فردای آن روز معاویه به دنبال عقیل فرستاد و دوباره همان پرسش را تکرار کرد که برادرت علی (ع) را چگونه واگذاردی؟ عقیل که از مهربانی های معاویه دلگرم شده بود، در پاسخ گفت: ای معاویه، علی برای خودش خوب است و تو برای من بهتر از علی (ع) هستی. (جرجی زیدان، 1372، 706) ؛ (مسعودی، 1374، 40/2) نمونه ی دیگر بردباری معاویه رفتار معمولی و ملاطفت آمیز وی در برابر احنف بن قیس تمیمی، صحابی امام علی (ع) بود. احنف از همراهان علی (ع) در جنگ صفین بود. پس از قتل علی (ع) و پیروزی معاویه نزد او آمد. معاویه گفت: به خدا سوگند هر گاه به یاد روز صفین می افتم سوزنی به قلبم فرو می رود. احنف که این را شنید به معاویه گفت: به خدا سوگند ای معاویه، دل های ما که پر از دشمنی تو است هنوز در سینه ی ما جا دارد و شمشیرهایی که با تو جنگیده ایم هنوز در دست ماست. اگر تو یک گام به سوی جنگ بروی ما فرسنگ ها به طرف جنگ می شتابیم. اگر تو پیاده به میدان روی آوری ما دو اسبه به آنجا می تازیم. احنف بن قیس برخاست و از مجلس رفت و معاویه با کمال بردباری همه ی آن ناسزاها را شنید و لب تر نکرد. (جرجی، زیدان، 1382، 708) پیداست که رفتار ملاطفت آمیز معاویه با دشمنان خود سطوح درونی و پوشیده جان و روان، عوام الناس را تحت تأثیر قرار می داد و ای بسا که موجب می شد به حقانیت معاویه و بطلان دشمنان او حکم کنند.
ابن شهاب از حُمید بن عبدالرحمن نقل می کند که می گفته است مِشوربن محزمه نقل می کرد پیش معاویه رفتم و همین که سلام کردم، گفت: ای مشور، این همه که مردم را درباره ی بیعت با من سرزنش کردی چه کار شد؟ گفتم: این موضوع را رها کن در موضوعی که برای آن آمده ایم نیکی کن. گفت: به خدا قسم باید آنچه در دل داری بگویی و من هم تمام عیب های او را شمردم و گفتم. گفت: من خدا را از گناه تبرئه نمی کنم. من پیرو دینی هستم که خداوند آن آیین حسنات را می پذیرد و گناهان او را می آمرزد و به خدا سوگند با وجود این هر گاه میان خدا و غیرخدا مخیر می شدم خداوند را بر غیر بر می گزیدم، مشور گفت: پس از آن هر گاه نام معاویه برده می شد برایش دعای خیر می کردم. (نویری، 1364، 129/7)

3.10.3. توجه ظاهری به شعائر دینی

توجه به نماز آن هم در اول وقت از سفارش های مؤکد پیشوایان دینی است. معاویه از این امر غفلت نمی کرد. از این رو به هنگام اذان ظهر بیرون می آمد و نماز می خواند. به هنگام نماز عصر نیز چنین می کرد. به هنگام اذان مغرب نیز به مسجد می رفت و نماز مغرب به جای می آورد و از پی آن چهار رکعت نماز می کرد که در ضمن هر رکعت پنجاه آیه با صدای بلند یا آهسته می خواند پس از آن به منزل می رفت و وقتی اذان عشاء را می گفتند دوباره به مسجد بر می گشت و نماز می خواند. پس ثلثی از شب را می خوابید و آن گاه بر می خاست و دفترهایی را که سرگذشت و اخبار جنگ و خدعه های ملوک در آن ثبت بود می خواست و غلامان مخصوص به خواندن آن ها می پرداختند و هرشب شمّه ای از اخبار و سرگذشت و آثار و اقسام سیاستمداری ها به گوش او می خورد و سپس بیرون می رفت و نماز صبح می خواند (مسعودی، 1374، 35/2)

4.10.3. توجه به تظلم توده ی مردم

معاویه پس از صرف صبحانه به مسجد می رفت و پشت به مقصوره می داد و روی صندلی می نشست و نگهبانان می ایستادند و ناتوان و اعرابی و کودک و زن و کسانی که پشتیبانی نداشتند پیش او می آمدند. یکی می گفت: «ستم دیده ام»، می گفت: «رفع ظلم از او بکنید» دیگری می گفت: «به من تعدی کرده اند» می گفت: «یکی را با او بفرستید.» یکی می گفت: «با من چنان کرده اند.» می گفت: «در کارش بنگرید.» هم چنین معاویه در مجلس اشراف می گفت: از این رو به شما اشراف می گویند که به این مجلس تشرف یافته اید. بنابراین حاجات کسانی را که به ما دست نمی یابند، به ما برسانید. یکی بر می خاست و می گفت: «فلانی به شهادت رسیده است» می گفت: «برای فرزندش مقرری تعیین کنید.» دیگری می گفت: «فلانی از اهل و عیال خود دور افتاده است.» می گفت: «به رعایت آن ها قیام کنید، به آن ها عطا بدهید، حوائجشان را برآورید، به کارشان برسید.» (مسعودی، 1374، 34/2)

5.10.3. تطمیع

یکی دیگر از سیاست های راهبردی معاویه برای تحکیم پایه های حکومت بنی امیه تطمیع بود. البته معاویه به بینش و نگرش و میزان پای بندی اعتقادهای اشخاص به ویژه شخصیت های متنفذ و اثر گذار نگاه می کرد و آن گاه در صورت لزوم و با توجه به تأثیر مال و مقام در آن ها، به این سلاح متوسل می شد و به این وسیله آنان را به مبلغان و مروجانی قدرتمند برای حکومت خود تبدیل می نمود. گاه به بزرگان قبایل پول می داد تا آنان را با خود همراه کند و به قبایلی که هراسی از آن ها نداشت مالی نمی داد.
«معاویه با پول قبیله های دور را با خود نزدیک می ساخت، از آن جمله به قبایل یمن پول های فراوان می داد، زیرا از نیرومندی آنان بیم داشت. برعکس به قبیله ی قیس که به وی نزدیک بودند پول نمی داد چون قبیله ی قیس نیرومند نبود و همین که مسکین دارمی از قبیله ی قیس نزد معاویه آمده، کمک و مقرری درخواست کرد معاویه او را نومید برگردانید. مسکین اشعاری در این باره گفت و از معاویه شکوه کرد و معاویه به شعرهای او اعتنایی نکرد و چیزی به او نداد چون از مسکین دارمی قیسی و قبیله قیس بیمی نداشت» (جرجی زیدان، 1372، 712) در روز انتخاب یزید به عنوان ولیعهد معاویه، مردی در میان جمعیت پیش آمده، به یزید و معاویه سلام کرد و به معاویه گفت: اگر یزید را ولیعهد نمی کردی کار مسلمانان بر هم می خورد. اتفاقاً احنف بن قیس تمیمی نیز آنجا حاضر بود. معاویه بن ابی سفیان به احنف گفت: ای ابابحر، چرا تو چیزی نمی گویی؟ احنف گفت: اگر راست بگویم از تو می ترسم و اگر دروغ بگویم از خدا می ترسم، معاویه گفت: همین را هم قبول دارم و دستور داد مبالغی را به احنف بپردازند. سپس آن مرد و احنف از پیش معاویه درآمدند. مردک به احنف گفت: ای ابابحر، من یقین دارم که بدترین مردان روی زمین همین پدر و پسر (معاویه و یزید) می باشد؛ ولی چه کنم که پول در دست این هاست و تا از آن سخنان نشنوند پول نمی دهند. (جرجی زیدان، 1372، 714)

6.10.3. تزویر

قشری مسلکی و ظاهربینی درد کهنه و مزمن جامعه ی اسلامی بوده است و هست. همین امر باعث شد کسانی که در پی کسب و تصرف پایگاه های قدرتند خود را آنگونه نشان دهند که ظاهرگرایان و پوست بینان دوست دارند. معاویه از جمله سیاستمدارانی بود که به خوبی بر این امر واقع بوده است و برای تقویت پایه های حکومت باطل خود به نحو نیکو از این ابزار بهره مند شده است. او در جنگ صفین خود را اهل قرآن خواند و از سپاه امیرالمؤمنین علی (ع) خواست که به حکمیت و داوری قرآن تن در دهند. (صبحی صالح، بی تا، ک 122) هم او برای اغفال افکار عمومی مسلمانان ضمن تبرّک جستن از میراث پیامبر (ص) سفارش کرده ناخن های پیامبر (ص) را که تا روز وفات خود نگه داشته بود همراه او خاک کنند. (عباس محمود عقاد، بی تا، 232/3) در حالی که همین شخصیت معلوم الحال بنا به روایت ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و مسعودی در مروج الذهب و زبیر بن بکار در الموفقیات سوگند یاد می کند آرام ننشیند تا نام محمد (ص) را خاک کند و این نام و یاد را به خاک سپارد. او به این منظور کسانی همچون ابوحریره و عمر وعاص و مغیره بن شعبه و ملاک بن انس و سمره و بن جندب را به استخدام درآورد و به این ترتیب آنان با جعل احادیثی، پیامبر (ص) را از شخصیت و قداست و ارزش خویش ساقط کرد و تا حدّ یک انسان معمولی پایین آوردند و در مقام مقایسه او را از ابوبکر، عمر و عثمان و حتی معاویه و یزید پایین تر معرفی کردند. (عسگری، 1368، 264)

7.10.3. تفرقه افکنی

یکی دیگر از سیاست های راهبردی معاویه برای تقویت پایه های حکومت خود سیاست تفرقه افکنی بود تا به این وسیله بتواند مردم و مخصوصاً دشمنان خود را درگیر اختلاف های خود کند و از هم دستی آنان در برابر خود جلوگیری نماید. از این رو گاهی میان مهاجران و انصار جدایی می انداخت. گاهی از اختلاف دیرینه میان قیسیان و مصریان سود می جست، و گاه شیعه را با خوارج یا خوارج را با شیعه، هدف قرار می داد. معاویه نمی توانست ببیند دو شخصیت خطیر و مهم با یکدیگر متحد و متفق شوند؛ از این رو دو دسته را با یکدیگر درگیر می ساخت و از شر هر دو آنان در امان می ماند. (عباس محمود عقاد، بی تا، 574/3-573) معاویه نه تنها این سیاست را در دوران خلافت خود اعلام کرد بلکه در دوران استانداری خود بر شام نیز این سیاست را به کار می گرفت. نقش معاویه در قتل عثمان و بعد از آن به راه انداختن جنگی برای خون خواهی او و نیز قرآن بر سر نیزه کردن در جنگ صفین نمونه هایی از سیاست تفرقه انگیز معاویه است که آثار ارزشمند بسیاری برای حکومت بنی امیه و معاویه داشته است.

8.10.3. قتل و براندازی

معاویه به مقتضای زمان و با توجه به ویژگی های روان شناختی و شخصیتی مخالفان، از حربه های مختلف یاد شده استفاده می کرد. اگر لازم بود مخاطب را با مال و ثروت رام می کرد، در غیر این صورت او را مقام می داد و به هنگام ضرورت او را فریب می داد و دست آخر به تهدید او یا تهدید قوم و جماعتی می پرداخت و تدابیر شدید امنیتی و نظامی را به کار می گرفت. به عنوان نمونه عبدالرحمن بن خالد بن ولید از مخالفان معاویه بود و چون در بلاد روم اموال بسیاری داشت به پول و مال معاویه اعتنایی نمی کرد و مردم شام به واسطه ی رشادت های پدرش خالد بن ولید سردار نامی اسلام به وی احترام می گذاشتند. معاویه به هیچ روی نمی توانست او را رام کند؛ از این رو ابن اشالِ پزشک را خواست و به وی گفت: اگر تو عبدالرحمن را زهر دهی مادام العمر تو را از پرداخت مالیات معاف می دارم؛ به علاوه مادام العمر مالیات شهر حمص را به تو می بخشم؛ ابن اشال شربت زهرآلودی را تهیه کرد و به دست غلامان به عبدالرحمن نوشانید و او را از پا در آورد. معاویه به همین ترتیب مالک اشتر را مسموم کرد. وقتی که علی (ع) مالک اشتر را به استانداری مصر برگزید، معاویه فهمید که اگر پای مالک به مصر برسد آن کشور به تصرف علی (ع) در می آید؛ از این رو کسانی نزد تحصیل دار مالیات قلزم فرستاد و به وی گفت که مالک از اینجا می گذرد و اگر تو او را زهر بدهی تا من زنده ام و تا تو زنده ای از تو مالیات نمی خواهم. مأمور مالیه ی قلزم سر راه مالک در آمد و او را به منزل خود فرود آورد و خوراکی برای او تهیه کرد و پس از صرف غذا و شربت مسمومی با عسل به او نوشانید. معاویه مرتب به مردم شام می گفت: که علی (ع) مالک را به مصر فرستاده است دعا کنید که مالک به مصر نرسد. شامیان دعا می کردند و همین که خبر مرگ مالک به معاویه رسید به شامیان گفت: آسوده باشید دعای شما مستجاب شد. علی (ع) دو دست داشت یکی عمار یاسر که در جنگ صفین آن را بریدند و دیگری مالک اشتر که در راه مصر قطع شد. (جرجی زیدان، 1372، 708) حجر بن عدی نیز با حیله و تدبیرِ زیاد بن ابیه به شهادت رسید. روزی که زیاد بن ابیه خطبه ای طولانی خواند حجر می ترسید وقت نماز به تأخیر افتاد و از این رو فریاد برآورد، نماز! اما زیاد گوش نداد. دوباره حجر فریاد برآورد و زیاد اعتنایی نکرد تا اینکه پس از مرتبه ی سوم حجر کفی از ریگ های زمین را برداشت و به سوی زیاد پاشید و برای نماز از جا برخاست، تا اینکه زیاد با حیله و تدبیر حجربن عدی و یاران پاک دامنش را نزد معاویه فرستاد و معاویه دستور داد آن مردان بزرگ را در برج عذراء حبس کنند. مأمورین معاویه در برابر اینان قبر کندند و صبحگاهان حجر را با شش تن از یارانش کشتند. (طبری، بی تا، 257/5- 256، 277، 272؛ عباس محمود عقاد، بی تا، 607/3)

9.10.3. استخدام حدیث پردازان

معاویه اولین کسی بود که بنای سبّ و لعن به علی (ع) را گذاشت و کسی را که دوست و دشمن مدحش کردند، سبّ و لعن نمود. مثلاً به پسر مغیره بن شعبه هنگام بازگشت از نزد امیرالمؤمنین (ع) گفت: من از نزد خبیث ترین مردم می آیم. (عمادزاده اصفهانی، 1371،245) تجویز رباخواری، (ابن ابی الحدید، 1386ق، 470/1) استعمال عطر در حال احرام، استعمال ظروف طلا و نقره و حتی شراب خوردن از آن ظروف، (عماد زاده اصفهانی، 1371، 247) تجویز خواندن تصنیف شعرا درباره ی زنان در حضور او (عمادزداه اصفهانی، 1371، 248) نیز از جمله بدعت های دیگر معاویه بود. سرانجام بزرگ ترین اقدام بدعت آمیز معاویه به منظور موجه جلوه دادن حکومت خود و مشوه کردن چهره ی امام علی (ع) استخدام حدیث پردازانی بود که احادیث فضل امویین و ضمّ اعلویین و هاشمیین می گفتند. هدف وی از این کار مشخصاً امیرالمؤمنین (ع) بود. وی در همین جهت بخشنامه ای به ولایات مختلف فرستاد که احادیث در مدح عثمان و بنی امیه و قدح علی (ع) و بنی هاشم جعل و نقل و روایت کنند و مقرری خاصی از بیت المال برای این کار قرار داد. (عمادزاده ی اصفهانی، 1371، 249؛ ابن ابی الحدیدی، 1386ق؛ 15/3) ابوهریره نمونه ی بارزی از این حدیث پردازان بود. وی حدیثی را جعل کرد و آن را از پیامبر (ص) نقل کرد و گفت از ایشان شنیدم که فرمود: ان الله ائتمین علی وحیه ثلاثاً: انا و جبرئیل و معاویه و قال لهم: انّ النبی (ص) ناول معاویه و سهماً فقال له: خذ هذا السهم حتی تلقانی فی الجنه؛ خداوند سه نفر را امین و حی خویش قرار داد: من، جبرئیل و معاویه. ابوهریره به مردم گفت: پیامبر (ص) تیری را به معاویه داد و به او گفت: این تیر را بگیر تا اینکه در بهشت من را ملاقات کنی. (عمادزاده ی اصفهانی، 1371، 254) حدیث پرداز دیگر سمره بن جندب بود؛ همان کسی که درخت خرمایی در خانه ی یکی از انصار داشت و صاحب خانه را اذیت می کرد. پیامبر (ص) از او خواست آن درخت خرما را بفروشد اما اعتنایی نکرد. از این رو پیغمبر (ص) دستور داد آن درخت را بکنند و فرمود: لا ضرر و لاضرار فی الاسلام و به این ترتیب سمره کینه ی پیامبر (ص) را به دل گرفت. (ابن ابی الحدید، 1386ق، 78/4) وی یک روز همراه زیاد بن ابیه 47 نفر از قرّاء قرآن را کشت. (عمادزاده ی اصفهانی، 1371، 225) سمره به هنگام حرکت امام حسین (ع) به سوی کوفه رئیس شهربانی عبیدالله بن زیاد بود و مردم را به جنگ با حسین (ع) تشویق می کرد. (ابن ابی الحدید، 1386ق، 79/4) وی مبلغ چهار هزار درهم از معاویه گرفت تا به جعل حدیث از پیامبر (ص) بپردازد مبنی بر اینکه آیه ی «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضاه الله» (بقره، آیه ی 207) درباره ی حضرت علی (ع) نازل نشد بلکه در شأن ابن ملجم و نیز آیه ی «و من الناس من یعجبک قوله فی الحیاه الدنیا و یشهد الله علی ما فیه قلبه و هو الدّ الخصام و اذا تولّی سعی فی الارض لیفسد فیها و یهلک الحرث و النسل و الله لا یحب الفساد» (بقره، آیات 208،205، 204) درباره ی حضرت علی (علیه السلام) نازل شده است. (ابن ابی الحدید، 1386ق، 73/4) معاویه از مشاورانی چون مغیره بن شعبه، عمروبن عاص، مروان بن حکم، ولید بن عتبه، یزید بن حرّعبسی، مسلم بن عقبه، ضحاک بن قیس فهری، شبث بن ربعی تمیمی و مسلم بن ارطاه برای امر تبلیغات و جاسوسی و مکر و حیله استفاده می کرد تا زودتر و بهتر به اهداف خویش دست یابد. (عمادزاده اصفهانی، 1371، 225) از جمله دیگر حدیث پردازان عروه بن زبیر است. از عایشه چنین نقل کرده است که پیغمبر (ص) به عایشه فرموده است: ای عایشه، این دو وارد شونده (عباس و علی (ع)) بر غیر دین من از دنیا خواهند رفت. هم چنین روایت کرده است که پیامبر (ص) فرمود: ای عایشه اگر دوست داری به دو نفر از اهل آتش بنگری به این دو وارد شوند یعنی عباس و علی (ع) بنگر. (ابن ابی الحدید، 1386ق، 64/4)

11.3. شهرت معاویه و عزلت امام حسن (ع)

معاویه در زمان خلافت عمر والی شام شد و بیست سالی والی این ولایت بود. (عمآزاده اصفهانی، 1371، 208) وی در این مدت برنامه های بسیاری برای تقویت پایه های حکومت بنی امیه تنظیم و اجرا کرد. تطمیع و تهدید مخالفان، فریب کاری و حیله گری و قتل و براندازی مخالفان از جمله برنامه های معاویه در این جهت بود. امیرالمؤمنین (ع) در یکی از سخنان خود که آن زمان هنوز معاویه رسماً ادعای خلافت نکرده بود. بلکه در پی زمینه سازی برای این ادعا بود از عوام فریبی معاویه این گونه پرده برداشته است: «الا و انّ معاویه قاد لمّه من الغواه و عمّس علیهم الخبر حتی جعلوا مخورهم اغراض المنیه، بدانید که گروهی از گمراهان را رهبری کرد و اخبار صحیح را از آنان پنهان نگه داشت تا آنجا که آنان گلوهای خود را هدف تیرهای مرگ قرار دادند. (ابن ابی الحدید، 1386ق، 244/3)
معاویه چنان تأثیر روحی بر اصحاب و سپاهیان خود گذاشته بود که آنان با اشاره ای فرمان او را می بردند و برای او جانفشانی می کردند و برای رسیدن به هدف تا پای جان ایستادگی و مقاومت می کردند و همگی با هم یک دل و متحد بودند. اما چنین وضعیتی درباره ی سپاهیان کوفه خاصه در اواخر عمر امام علی (ع) و بعد از آن در روزگار فرزندش امام حسن مجتبی (ع) مشاهده نمی شد.
اقدام های معاویه در جهت تقویت پایه های خلافت بنی امیه اعم از تطمیع، تبلیغات مسموم و دروغین، استخدام حدیث پردازان و جعل احادیثی در مدح بنی امیه و ذمّ بنی هاشم به تدریج موجب پیدایش محبوبیتی دروغین برای معاویه در ذهنیت جامعه ی اسلامی و تنفر و انزجاری دروغین نسبت به اهل بیت پیامبر (ص) شد. معاویه قبل از شهادت امام علی (ع) همه ی تدابیر خود را به منظور در انزوا قرار دادن خاندان پیامبر (ص) و در رأس آنان حضرت علی (علیه السلام) به کار گرفت و مانع اصلی از اعلام خلافت خود را امام علی (ع) می دانست. از این رو با شهادت امام علی (ع) رسماً ادعای خلافت و امارت بر مؤمنان کرد. چنانکه طبری، مورخ مشهور، در این خصوص این گونه اظهار نظر کرده اند: «علی (ع) در عراق امیرالمؤمنین و معاویه در شام امیر خوانده می شد. هنگامی که علی (ع) کشته شد معاویه امیرالمؤمنین خوانده شد.» (طبری، بی تا، 161/5) همین امر خلافت ظاهری و در دست گرفتن زمام امور مسلمانان و عزل و نصب والیان و گماردن افرادی هم مسلک و هم فکر خود به عنوان امیرالحاج زمینه را برای اشتهار بیشتر معاویه و انزوای بیشتر امام حسن (ع) فراهم کرد. علاوه بر این عوامل، سستی و کوتاهی اصحاب امام حسن (ع) در مقابله و رویارویی با معاویه، به ویژه تزلزل و سازش پاره ای از فرماندهان سپاه اسلام به ویژه عبیدالله بن عباس و قیس بن سعد باعث تضعیف جبهه ی حق و تقویت جبهه ی باطل شد. امام حسن (ع) نه تنها از ناحیه ی دشمنان در انزوا قرار گرفت بلکه از ناحیه ی اصحاب متزلزل و سست اراده و نیز از ناحیه ی دوستان نسبتاً وفادار خود نیز در مضیقه قرار گرفت. (نویری، 1364، 64/7-63)

12.3. نتیجه

شهادت حضرت سیدالشهدا اباعبدالله الحسین (ع) را می توان معلول علّت نامه ای دانست که اجزای این علت به صورت حلقه هایی پیوسته به هم به یکدیگر مربوط ند و غفلت از نقش خواص یعنی عالمان، حاکمان، محدثان و امیران حج چیزی جز بهره مندی اندک از فرازهای مهم و تعیین کننده ی تاریخ نیست. البته بحث علت تامّه و معلول، بحثی فلسفی است؛ اما دخالت دادن آن در مباحث اجتماعی و سیاسی، عمل ناروایی نیست، زیرا نمی توان تاریخ و حوادث تاریخی را پدیده ای مستثنا از قوانین علّی و معلولی دانست. با این بیان حلقه های این علت را می توان این گونه تبیین کرد:

حلقه ی اول:

جریان سقیفه: اجتماع سقیفه و به دنبال آن انحراف افکار عمومی مسلمانان از علی (ع) و در انزوا قرار گرفتن ایشان حادثه ای سرنوشت ساز در تاریخ اسلام قلمداد می شود، هر چند که جامعه ی اسلامی با انتخاب خلیفه ی اول به نحوی از هرج و مرج نجات یافت، از جلمه آثار این جریان و این انتخاب، بی توجهی به شایسته سالاری در لوای توجه به مردم سالاری، شیوع دنیاپرستی به جای حق خواهی، تفوق فاضل بر افضل و خلط میان مقبولیت و مشروعیت و ظهور اختلاف میان مسلمانان و درهم شکسته شدن حرمت بزرگان و در رأس آنان حرمت امام علی (ع) بود و چنان که ملاحظه شد اصحاب مشهور و بزرگان قوم در پیشبرد این مرحله نقش اساسی داشتند.

حلقه ی دوم:

استحاله ی ارزش ها: اساس همه ی تحولات و حرکت های بزرگ و کوچک و بنیادی و غیربنیادی، پیدایش تحول در باورها و اعتقادهاست. با رخ داد و حادثه ی سقیفه، کم کم تلاش برای دست یابی به هدف به هر نحو ممکن، امری رایج شد. تعصبات قومی که پیامبر (ص) سالیانی دراز از صرف مبارزه با آن کرد و دوباره جلوه گری نمود. دنیاپرستی که روزی گناه محسوب می شد کم کم به صورت فعلی عادی جلوه کرد.

حلقه ی سوم:

تجلی استحاله ی ارزش ها در عرصه ی سیاست: انتخاب زمامداران بی کفایت و کم بهره از دانش و تقوی به مرور زمان مخصوصاً در دوران خلافت خلیفه ی سوم و بعد از شهادت امام علی (ع) که به تفضیل در متن مقاله از آن سخن به میان آمده است. نکته ای که در اینجا حائز اهمیت است اینکه زمامداران در نظام اسلامی تنها مجری امور و کارگزار اعمال در جامعه نیست؛ بلکه رفتار و عملکرد او حاکی از دیانت صحیح و الگوی مناسب برای همگان است. با این حساب انتصاب زمامداران نالایق، زمینه را برای انحطاط جامعه اسلامی و ترویج دنیاپرستی مساعد می کرد.

حلقه ی چهارم:

تزویر و تهدید و تطمیع معاویه: از جمله اولین اقدام های معاویه استخدام خواص برای این منظور بود. وی هوشمندانی چون عمرو عاص، زیاد بن ابیه و مغیره بن شعبه را به استخدام در آورد و از هوش و ذکاوت آنان در امر مملکت داری بهره مند شد. معاویه خود نیز شخصاً آدم باهوشی بود. بردباری عوام فریبانه اش باعث جلب دوست و دشمن به او شد. به ظواهر شعائر دینی توجه داشت و اندیشه و مخصوصاً ظاهرش غلط انداز بود و گاهی با تطمیع، امور را پیش می برد و گاهی با تهدید. این سه امر یعنی تزویر و تهدید و تطمیع سلاح برنامه ی معاویه بود که باعث همراهی عوام و خواص با معاویه می شد. تبلیغات مسموم معاویه و عمرو عاص علیه امام علی (ع) به منظور مشوّه کردن چهره ی موجه ایشان و جعل احادیث دروغین مبنی بر منقبت خود و مذمّت امام علی (ع) مصادیقی از تزویر معاویه است.

حلقه ی پنجم:

نفوذ بنی امیه در میان مسلمانان: بنی امیه که اساسش با خلافت خلیفه ی سوم و سپس انتصاب معاویه به استانداری شام پی ریزی و سپس با شهادت حضرت امیر (ع) و انزوای امام حسن (ع) تثبیت شد، از آنجا که به نام اسلام و خلافت اسلامی بر مردم حکومت می کردند. مخصوصاً در ایام حج به عنوان امیرالحاج نقشی بسزا در دگرگونی و مشوّه کردن افکار عمومی داشتند، زیرا پر واضح است که آنان هیچ گاه در مقام تبلیغ حقانیت خاندان پیامبر (ص) نبودند؛ بلکه همه ی همَّتشان را صرف جدا کردن مردم از خاندان پیامبر (ص) می کردند.

حلقه ی ششم:

کناره گیری امّت از امام حسن (ع) و پیوستن به معاویه: نقش عوامل گذشته، جدایی تدریجی امت اسلامی از حق و پیوستن تدریجی آنان به باطل بود. در این میان نمی توان نقش انکار ناپذیر دو گروه را انکار کرد. نقش معاویه و نقش خوارج که در متن مقاله آن ها نیز به نوعی بازگشت به یک امر دارند و آن جرئت و جسارتی که امت اسلامی پس از سقیفه در برابر اهل بیت پیامبر (ص) پیدا کردند. به این ترتیب امام حسن (ع) در میان اصحابی قرار گرفت که دنیا در چشمانشان بزرگ شده و زینت و زیور یافته بود، از جهاد دل خوش نبودند. غنودن در کنج آسایش را بر جنگیدن در میان میدان جنگ ترجیح می دادند. از این رو جانب امام حسن (ع) را رها کردند و جانب معاویه را گرفتند.

حلقه ی هفتم:

رویارویی حق در برابر کفر و فساد و باطل: همه ی عوامل دست در دست هم دادند تا اثری از حق و حقیقت و نشانه ای از دین و دیانت باقی نماند. با جنگ و فتنه و کارشکنی نتوانستند علی (ع) را از تأثیرگذاری باز دارند و نور وجودی اش را خاموش کنند؛ از این رو به ترور و شبیخون متوسل شدند. امام حسن (ع) را نیز ابتدا منزوی کردند و سپس به دست عامل نفوذی خود به او زهر خوراندند. و حالا نوبت خامس آل عباء و آخرین فرد از اصحاب کساء است. با او چگونه رفتار کنند؟ بیعت بگیرند؟ که او اهل بیعت با یزیدی نیست که شمشیر را از رو بسته است. او را در مراسم حج ترور کنند که امام از این امر با خبر شده و رو به سوی عراق گذاشته است. پس راهی جز این نیست که او را به عنوان خارجی و کسی که از بیعت در برابر خلیفه ی زمان امتناع کرده است، معرفی کنند تا بتوانند به راحتی افکار عمومی را علیه او بسیج کنند و آنان را به رویارویی نظامی بکشانند و مردمی که اسلام را از طریق رسانه های وابسته به معاویه و واعظان و مبلّغان معاویه و یزید آموخته اند طبیعی است که به جای همراهی امام حسین (ع) به نبرد با او بپردازند و آخرت خود را سر طمع به مقام و دینار بفروشند.
این حلقه که در واقع معلول عوامل پیش از خود بود محقق شد و به این ترتیب شمشیری که 50 سال پیش، پس از رحلت پیامبر (ص) و با انعقاد جریان سقیفه از نیام برآمده و در کوره ی حوادث و فتنه های رنگارنگ روزگار تیز و برنده تر شده بود و در دست خاندان بنی امیه دست به دست گشت، در سال شصت و یک هجری قمری و به دست تیره روزانی چون یزید و عمر سعد و عبیدالله افتاد و سرانجام شمربن ذی الجوشن در روز عاشورا آن را بر حنجر امام حسین (ع) گذارد و آن شمشیر به پایان راه رسید تا شهادت امام حسین (ع) که حرارتی در دل های مؤمنان افکند، آغازی باشد برای نشان دادن راه کرامت، عزّت و حرّیت به همه ی ابناء بشریت.
کتابنامه::
ابن ابی الحدید (1386 ق.) شرح نهج البلاغه. بیروت: داراحیاء التراث العربی.
ابن منظور(1408 ق.) لسان العرب. بیروت: داراحیاء التراث العربی.
ابن هشام (1361). سیره النبی. ترجمه رفیع الدین اسحاق بن محمد همدانی قاضی ابرقوه با مقدمه و تصحیح دکتر اصغر مهدوی. تهران: شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، دوم.
احمدبن ابی یعقوب (1371). تاریخ یعقوبی. ترجمه محمد ابراهیم آیتی. تهران: علمی و فرهنگی، ششم.
امینی، عبدالحسین (141. ق، 1368 ش). الغدیر. تهران: دارالکتب الاسلامیه،اول.
بخاری جعفی (بی تا). الجامع الصحیح. مکه المکرمه: دارالتعاون النشر و التوزیع.
جرجی زیدان (1372). تاریخ تمدن اسلام. ترجمه علی جواهر کلام، تهران: امیر کبیر، هفتم.
جعفریان، رسول (1369). تاریخ سیاسی اسلام. تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، دوم.
خلیلی، محمد علی (1348). زندگانی علی علیه السلام. تهران: شرکت نسبی اقبال و شرکا، سوم.
خوئی، میرزا حبیب الله (1398 ق.) منهاج البراعه، تهران: مکتبه الاسلامیه.
سلیم بن قیس هلالی (1415 ق.) کتاب سلیم بن قیس هلالی. قم: الهادی.
شریعتی، محمد تقی (بی تا). امامت در نهج البلاغه. تهران: بعثت.
شمس الدین، محمدمهدی (بی تا). جستجویی در نهج البلاغه. ترجمه محمود عابدی. تهران: بنیاد نهج البلاغه.
شمس الدین، محمد مهدی(1375). نظام حکومت و مدیریت در اسلام. ترجمه مرتضی آیت الله زاده شیرازی. تهران: دانشگاه تهران،اول.
شهیدی، سید جعفر (1372). ترجمه نهج البلاغه. تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، چهارم.
صبحی صالح (1395 ق). نهج البلاغه. قم: دارالهجره.
صدر، حسین(1396 ق). مرد نامتناهی علی بن ابی طالب. تهران: امیر کبیر.
طبری، محمد بن جریر (بی تا). تاریخ الامم و الملوک. بیروت: دارالتراث.
عباس محمود عقاء (بی تا). موسوعه العقاد الاسلامیه. بیروت دارالکاتب العربی.
عمادزاده اصفهانی، حسین (1371) زندگانی امام حسن مجتبی (علیه السلام). تهران: اسوه، اول.
عسکری، سید مرتضی (1368). نقش ائمه در احیای دین. تهران: بنیاد بعثت.
کلینی رازی، محمد بن ابی یعقوب (1367). فروع کافی. تهران: دارالکتب الاسلامیه، سوم.
گوستاولوبون (1371). روان شناسی توده ها. ترجمه کیومرث خواجوی ها. تهران: روشنگران، دوم.
مسعودی (1374). مروج الذهب. ترجمه ابوالقاسم پاینده. تهران: علمی و فرهنگی، پنجم.
مسلم بن حجاج نیشابوری (بی تا). الجامع الصحیح. بیروت: مکتبه التجاری للطباعه و النشر و التوزیع.
مشایخ فریدنی. محمد حسین (1366). نظرات سیاسی در نهج البلاغه. تهران: بنیاد نهج البلاغه.
میرحامد حسین (1381ق.) عبقات الانوار. اصفهان: مؤسسه نشر نفائس مخطوطات.
نویری، شهاب الدین احمد (1364). نهایه الارب فی فنون الادب. ترجمه محمود مهدوی دامغانی. تهران: امیر کبیر، اول.

پی نوشت ها :

1- عضو هیئت علمی دانشگاه یزد
منبع: غفوری چرخابی، حسین؛ [بی تا]، عاشورا، انقلاب، انتظار، جلد دوم (مجموعه مقالات دومین کنگره سراسری عاشورا پژوهی)، [بی جا]: [بی نا]

منبع: غفوری چرخابی، حسین؛ [بی تا]، عاشورا، انقلاب، انتظار، جلد دوم (مجموعه مقالات دومین کنگره سراسری عاشورا پژوهی)، [بی جا]: [بی نا]