مقدمه

تفسيرنويسان در گذشته و حال بسيارند؛ جز آنکه در ميان آنان تفاسيري معدود چشم گيرند؛ از آن جمله تفسير الميزان نوشته ي استاد علامه طباطبايي است که در تاريخ معاصر گوي سبقت از همگان ربوده و جايگاه بلندي در جوامع علمي به خود اختصاص داده است.
اين پيش تازي مرهون ارزش هايي است که در اين تفسير گرد آمده و به مطالب عالي و مباحث شگرف آن رونق ديگري بخشيده است. در اين مقاله به گوشه اي از آن ارزش ها، اشاره مي شود.

1. جمع ميان دو شيوه ي تفسيري ترتيبي و موضوعي

وي با مراعات ترتيب در تفسير آيات، آيه به آيه و سوره به سوره، از جايگاه بلند تفسير موضوعي نيز که اهميت آن امروزه روشن شده، غافل نبوده و هر دو جنبه را با کمال دقت و ظرافت دنبال کرده و تفسيري کامل در تمامي ابعاد به جهانيان عرضه داشته است. جمع ميان دو شيوه از ويژگي هاي اين تفسير بلند آوازه است و موجب توجه دانش پژوهان و اسلام شناسان به آن شده است.
امروزه مسلم است که تفسير موضوعي اهميت به سزايي دارد. عالمان و محققان بيش تر توجهشان به اين جهت معطوف شده که محتويات قرآن چيست و چه مطالبي را بر جهانيان عرضه داشته که از روز نخست، شگفتي همگان را در پي داشته، علاوه بر تسخير جان ها، بر پهناي گسترده ي جهان، سايه افکنده است؟
استاد علاّمه طباطبايي، بر اين نکته توجه فراوان داشت، تا آنجا که قلم تواناي آن بزرگ مرد فرصت يافته، مقاصد عالي و معارف جليل قرآن را دسته بندي کرده، آماده و کامل بر پژوهشگران روشن ضمير عرضه داشته و روان تشنه ي آنان را با آبي زلال و گوارا سيراب کرده است.
قابل توجه آنکه، استاد علاّمه، ابحاث وارده را کاملاً قرآني مطرح کرده است، او از طفره رفتن و گريز به مطالب بيروني پرهيز و صرفاً مطالب را از ديدگاه قرآن و با عرضه کردن آيات بر يکديگر ارزيابي کرده است. اين نکته ي ظريفي است که از نظر تيزبينان دور نيست.
از جنبه ي تفسير ترتيبي نيز هر آنچه طالبان تفسير، از نکته ها و ظرافت هاي ادبي و اشارت هاي علمي و ارزش ها و نيز شرح و تفسير و رفع ابهام ها، نياز دارند، برآورده کرده، با ذوقي سرشار و قدرتي شگرف، تمامي ابعاد آن را مورد بررسي قرار داده است.

2. مطرح کردن مسأله وحدت موضوعي هر سوره

هر سوره داراي هدف به خصوصي است که آن را با مقدمه اي ظريف دنبال مي کند و با خاتمه اي بس شيوا به پايان مي رساند. اختلاف عدد آيات سوره ها نيز به همين هدف بستگي دارد، به گونه اي که تا مقصود نهايي انجام نگيرد، سوره به پايان نمي رسد. و کوچکي و بزرگي هر سوره، به کوتاهي و بلندي هدف و مقصود از آن وابسته است.
آنچه علماي بيان تاکنون به آن رسيده اند، مشتمل بودن هر سوره بر مقدمه اي متناسب (حسن مطلع) و خاتمه اي هم آهنگ (حسن ختام) مي باشد که از محسّنات بسيار ظريف علم بديع است. سخنور توانا و نويسنده ي قدرتمند، بايستي مطلب خود را به احسن وجه شروع کند، به گونه اي که شنونده يا خوانند، ناگهان با مطلبي غير مترقبه مواجه نشود و تا ذهنيت او را آماده نکند، وارد مطلب نشود. همچنين با شيوه اي ظريف به مطلب پايان دهد تا شنونده به سهولت خود را در پايان مقصد بيابد، و در انتظار نماند. يعني خود را در حالتي بيابد که کمال مقصود را در بر گرفته است.
اين خاصيت بديعي به کمال وضوع در يک يک سوره ها به چشم مي خورد و علما از روزهاي نخست به آن پي برده اند.
اکنون اين پرسش پيش مي آيد:
آيا مي شود کلامي با مقدمه اي زيبا و خاتمه اي شيوا، مقصودي بس والا نداشته باشد؟ اين نکته اي است که علماي متأخر به آن پي برده اند؛ از جمله استاد بزرگوار، علامه طباطبايي بر اين نکته اصرار داشت که هر سوره صرفاً مجموعه ي آيات پراکنده و بدون « جامع واحد » نيست، بلکه « وحدت فراگير » بر هر سوره حاکم است و پيوستگي آيات آن را مي رساند. مسأله ي « وحدت موضوعي » يا « وحدت سياق » در هر سوره که از قراين کلامي قابل توجه است، از همين جا نشأت گرفته است. استاد در اين زمينه مي فرمايد:
انّ لکل طائفة من هذه الطوائف من کلامه تعالي (التي فصّلها قِطَعاً قِطَعاً و سمّي کل قطعة سورة) نوعاً من وحدة التأليف و الالتمام، لا يوجد بين أبعاض من سورة و لا بين سورة و سورة. و من هنا نعلم أن الأغراض و المقاصد المحصلة من السور مختلفة، و أنّ کل واحدة منها مسوقة لبيان معني خاص و لغرض محصّل لا تتمّ السورة إلا بتمامه و علهذا فالبسملة في مبتدإ کل سورةٍ راجعة الي الغرض الخاص من تلک السورة. (1)
براي هر بخشي از کلام الاهي که آن را بخش بخش قرار داد و هر بخشي را سوره ناميد، نوعي همبستگي و پيوستگي و انسجام وجود دارد که بين اجزاي يک سوره يا بين سوره اي با سوره اي ديگر وجود ندارد و از همين جا در مي يابيم اهداف و مقاصدي که از سوره ها به دست مي آيد، گونه گونه است و هر يک از آن ها براي بيان معنايي خاص و هدفي مخصوص ذکر شده اند که سوره بدون آن کامل نمي شود. بر همين اساس بسم الله در آغاز هر سوره به هدف ويژه از آن سوره برمي گردد.

3. نظريه ي جَرَيان و حکومت يک روح کلي بر سرتاسر قرآن

طبق اين نظريه، يک روح کلي بر تمامي آيات و سور سايه افکنده است و حقيقت و جان کلام الاهي را تشکيل مي دهد.
استاد علاّمه طباطبايي بر اين باور است که در پس ظاهر الفاظ و معاني، حقيقتي والاتر نهفته است که گوهر قرآن و بطن آن را تشکيل مي دهد، داراي وحدتي استوار و به دور از هر گونه تجزيه و تفصيل است. آن حقيقت همانند روح در جسد، عينيت وجودي دارد و سرمنشأ تمامي احکام، شرايع و بيانات قرآن مي باشد که نه از سنخ الفاظ و نه از سنخ مفاهيم، بلکه از سنخ عالم امر است. در جايگاه بلند عالم ملکوت قرار دارد و هرگز دست آلوده ي خاکيان بدان نمي رسد:
وَكَذلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا. (2)
وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ. (3)
إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ * فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ * لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ. (4)
در اين زمينه مي فرمايد:
و بالجملة فالمحصل من الآيات الشريفة أن وراء مانقرأه و نعقله من القرآن، أمراً هو من القرآن بمنزلة الروح من الجسد و التمثل من المثال – و هو الدين يسميّه تعالي بالکتاب الحکيم – و هو الذي تعتمد و تتکي عليه معارف القرآن المنزل و مضامينه، و ليس من سنخ الألفاظ المفرقة المقطعة و لا المعاني المدلول عليها بها…؛ (5)
به اجمال، آنچه از آيات شريف قرآني استفاده مي شود اين است که در پس قرائت و تعقل ما در مورد قرآن، مطلبي است که به نسبت آن با آيات، مانند روح با جسد يا حقيقت متمثل با مثال خويش است و آن، چيزي است که خداوند تعالي، آن را « کتاب حکيم » مي نامد و معارف قرآن بر آن تکيه دارد و نه از سنخ الفاظ است و نه از سنخ معاني… .
و پيش از آن نيز فرموده است:
و أما لکون الکتاب ذا حقيقة أخري وراء ما نفهمه بالفهم العادي، الذي يقضي بالتفرّق و التفصيل و الانبساط و التدريج، هو المصحّح لکونه واحداً غير تدريجي و نازلا بالانزال دون التنزيل… و هذا الاحتمال الثاني هو اللائح من الآيات الکريمة کقوله تعالي: « كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِن لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ » (6) فان هذا الاحکام مقابل التفصيل و التفصيل هو جعله فصلاً فصلاً و قطعةً و قطعةً. فالإحکام کونه بحيث لا يتفصل فيه جزء من جزء و لايتميز بعض من بعض، لرجوعه الي معني واحد لا أجزاء و لا فصول فيه، و الاية ناطقة بانّ التفصيل المشاهد في القرآن انما طرأ عليه بعد کونه محکما غير مفصّل – الي أن يقول – فالکتاب المبين الذي هو أصل القرآن و حکمه، الخالي عن التفصيل، أمر وراء هذا المنزل، و انما هذا بمنزلة اللباس لذاک…؛ (7)
بر اين اساس، مسأله ي وحدت سياق عموماً در تمامي قرآن از نو زنده مي شود و يکپارچگي قرآن را مي رساند، لذا مي توان از هر گوشه ي قرآن، براي فهم يا رفع ابهام در گوشه ي ديگر آن استفاده کرد. از اين پس شبهه ي عدم تناسب – به استناد جدا جدا نازل شدن آيات – موردي ندارد؛ زيرا بر اين مبنا، تمامي آيات قرآن به منزله ي کلام واحد است، و للمتکلم أن يلحق بکلامه ماشاء مادام متکلما؛ متکلم مي تواند به کلامش تا وقتي که متکلم است، هرچه بخواهد محلق سازد. از اين رو تمامي آيات نسبت به يکديگر « قراين کلامي » به شمار مي روند.

4. عينيت بخشيدن به مسأله ي « القرآن يفسر بعضه بعضاً »

ايشان با قدرت و احاطه فوق العاده به تمامي آيات مرتبط با يکديگر، اين مسأله را عينيت مي بخشد؛ به گونه اي که هر يک از آيات نسبت به آيات ديگر، رافع ابهام و شارح آن مي شوند.
البته رجوع به قرآن براي فهم قرآن (استشهاد از آياتي براي آيات ديگر) سابقه ي طولاني دارد و به عهد اول بر مي گردد؛ زيرا بهترين راه براي فهم مطالب، رجوع به ديگر سخنان هر متکلمي است. قرآن از اين لحاظ، قطعي ترين و اولي ترين سند رسمي براي مراجعه و مطمئن ترين وسيله براي راه يافتن به حل مشکلات تفسيري است، ولي مشکل اين کار عدم احاطه و نبود آگاهي کامل در شناخت آيات مرتبط به يکديگر است.
شايد بيش تر مفسران، هنگام تفسير يک آيه، ندانند يا غفلت کنند که کدام آيات براي حل ابهام آيه ي حاضر مفيد است؛ جز مفسر عاليقدر علامه طباطبايي که در اين زمينه قدرت عجيبي از خود نشان داده است و اين احاطه ي کامل ايشان را مي رساند، تا آنجا که از ويژگي هاي اين تفسير عظيم الشأن به شمار مي آيد. در الميزان براي تفسير يک آيه، احياناً چند آيه ي ديگر مورد استشهاد قرار مي گيرد که انسان را به تعجب وامي دارد، ولي ديگران غالباً از آن غفلت کرده اند.

5. چگونگي رسيدن به حقايق تفسيري و دقايق تأويلي قرآن کريم

اين عمده ترين ويژگي است که از جايگاه فطرت پاک و درون تابناک بايد نشأت گيرد، علامه بزرگ از همين صراط سَوِي به مباني تفسير و معاني تأويل دست يافته است؛ کاري بس خطير که جز از امثال علامه ي عالي قدر نشايد.
قرآن را در بيان مطالب و ارائه ي مقاصد – چه تفسير و چه تأويل – شيوه ي خاصي است که از ديگر شيوه ها جدا است. قرآن براي رساندن مطالب خود و القاي مفاهيم عالي، روشي مخصوص به خود دارد و اگر کسي خواشته باشد از روش هاي معمولي براي رسيدن به معاني قرآن بهره گيرد، بسي اشتباه رفته؛ زيرا قرآن کلام الاهي است و فروغي فروزان دارد که هر دلي، آمادگي تابش آن را ندارد.
وَلكِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا؛ (8)
وَمَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِن نُورٍ. (9)
تنها پاک سرشتان و پاک انديشانند که شايستگي بهره گيري از قرآن را دارند و مي توانند از چهره ي اين گوهر تابناک پرده بردارند:
إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ * فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ * لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ. (10)
مفسّر والا مقام ما، با همين ديد روشن و نهاد پاک، پايه ي تفسير گران مايه ي خود را پي ريزي کرد و کاملاً در اين راه موفق شد و توانست حقايقي گران بها براي امت خويش به ارمغان آورد؛ کاري که ديگران توان انجام آن را نداشتند.

تفسير و تأويل از نگاه علامه

در اين بخش مي توان مسأله ي « تفسير » و « تأويل » را از ديدگاه علامه مطرح کرد تا روشن شود راهي که علامه در تبيين حقايق قرآن پيمود، از راه ديگران جدا است.
راه او راهي است اصيل و در عين حال، کاملاً با نمودي نو و ساختاري تازه و اگر احياناً غريب مي نمايد، به جهت انس نداشتن با ديگر روش ها است، وگرنه اصالت و قدمت آن به عهد نخستين باز مي گردد که تفسير قرآن از هرگونه آلايش پاک بود. اکنون اجمالي از اين ديدگاه:

الف. تفسير از ديدگاه علامه

تفسير بايد با شيوه اي انجام گيرد که خود قرآن ارائه داده است؛ از دشواري خود ساخته و به کار بستن قواعدي که ساخته ي دست بشر است، به دور باشد، وگرنه « تفسير به رأي » خواهد بود. براي نمونه، فرموده ي ايشان را درباره ي « تفسير به رأي » مي آوريم.
تفسير به رأي از ديدگاه اهل فن، به يکي از دو صورت است:

1. تک روي در تفسير:

مفسّر، خودسرانه و بدون مراجعه به اقوال، نظر گذشتگان، روايات وارده و قواعد مقرّر، به تفسير بپردازد و به هر گونه که به نظرش رسيد و عقل شخصي او صواب ديد، تفسير کند. اين تک تازي در تفسير قرآن در بيان مراد سخن الاهي است و در مورد همين جا در حديث آمده است:
من فسر القرآن برأيه فأصاب، فقد أخطأ؛ (11)
هرکه قرآن را تنها با رأي خود تفسير کند، هرچه درست درآيد، به خطا رفته است.
چون راه را خطا رفته است، گرچه امکان دارد به مقصد برسد، ولي اين رسيدن، اتفاقي و تضمين نشده است؛ لذا درصد خطا از صواب بيش تر است.
بي پير مرو تو در خرابات *** هرچند سکندر جهاني

2. تحميل رأي بر قرآن

بدين معنا که مفسر خود نظري دارد و درصدد توجيه نظريه ي خويش، به دنبال آيه اي است که بتواند با آن تطبيق کند، هر چند واقعاً آيه، چيز ديگري بگويد. اين بيش تر در مورد کساني است که وابسته به گروه ها و فرقه هاي حق يا باطلند و براي توجيه مکتب خويش به دنبال دست آويزي از قرآن و سنت مي باشند؛ يعني در پي تفسير قرآن يا حديث نيستند، بلکه درصدد توجيه نظريه ي خويشند، هر چند تحميل بر قرآن يا حديث باشد. لذا اين گونه افراد و گروه ها در پي آيات متشابه و قابل تأويلند تا بتوانند آن را با نظريه ي خويش تطبيق دهند. لذا قرآن از اينان با عنوان في قُلُوبِهِمْ مَرَض (12) ياد مي کند و همواره راه فساد را دنبال مي کنند.
در حديث آمده است:
ما آمَنَ بي مَن فَسّر بِرأيه کَلامي؛ (13)
هرگز به من ايمان نياورده،‌ کسي که به رأي خود، کلام مرا تفسير کند.
يعني رأي خود را تفسير کلام من قرار دهد. و نيز حديث ديگر:
مَن فسّر القرآن برأيه فليتبوّأ معقده من النار؛ (14)
هرکه قرآن با رأي خود تفسير کند. بايد جايگاه خود را دوزخ فراهم سازد.
ناظر به همين نوع تفسير به رأي، يعني تحميل است.
حضرت استاد آيت الله خوبي مي فرمايد:
اگر مفسر درصدد تحميل نباشد، و از روش متعارف استفاده کند و قواعد مقرّر در باب محاورات را مراعات کند، اين گونه تفسير، تفسير به رأي نخواهد بود.
در همين جا استاد علامه طباطبايي مي فرمايد:
هرگاه مفسر روش متعارف را اتخاذ کند و در تفسير قرآن طبق مقررات باب محاوره عمل کند، البته اين گونه تفسير، تفسير به رأي است.
ديدگاه علامه طباطبايي در مقابل ديدگاه آيه الله خويي قرار گرفته است.
آيت الله خويي مي فرمايد:
ان الأخذ بظاهر اللفظ مستنداً الي قواعد و اصول يتداولها العرف في محاوراتهم، ليس من التفسير بالرأي. و انما هو تفسير بحسب ما يفهمه العرف، و بحسب ما تدلّ عليه القرائن المتصله و المنفصله…؛ (15)
اگر مفسر با ظاهر الفاظ و با تکيه بر قواعد و اصولي که عرف در گفت و گوهايشان به کار مي برند، به تفسير بپردازد، تفسير به رأي نيست، بلکه آن تفسيري است به حسب آنچه عرف مي فهمد و به حسب آنچه قراين متصل و منفصل بر آن دلالت مي کنند.
علامه طباطبايي مي فرمايد:
الاضافة في قوله: برأيه – تفيد معني الاختصاص و الانفراد و الاستقلال، بأن يستقل المفسّر في تفسير القرآن بما عنده من الأسباب في فهم الکلام العربي، فيقيس کلامه تعالي بکلام الناس. فان قطعة من الکلام من أي متکلم اذا ورد علينا لم نلبث دون أن نعمل فيه القواعد المعمولة في کشف المراد الکلامي و نحکم بذلک: أنه أراد کذا… و البيان القرآني غير جار هذا المجري علي ما تقدم بيانه في الابحاث السابقة، بل هو کلام موصول بعضها ببعض، في عين انه مفصول، ينطق بعضه ببعض، و يشهد بعضه علي بعض کما قاله علي (عليه السلام) – فلا يکفي ما يتحصّل من آية واحدة باعمال القواعد المقررة… دون أن يتعاهد جميع الآيات المناسبة لها، و يجتهد في التدبر فيها (16).
و در ذيل « آيه ي تدبّر » (17) مي فرمايد:
و قد تبين من الآية – أولاً – أنّ القرآن مما يناله الفهم العادي. و – ثانياً -: أنّ الآيات القرآنية يفسّر بعضها بعضاً؛ (18)
اولاً از اين آيه (أفلا يتدبرون…) روشن مي شود که فهم عادي نيز به معاني قرآن راه مي يابد و مي تواند آن ها را درک کند. و ثانياً، بعضي از آيات قرآن، آيات ديگر را تفسير مي کند.
علامه طباطبايي مي فرمايد:
روش فهم قرآن با روش فهم ديگر سخن ها تفاوت دارد، و نبايد سخن خدا را با سخن ديگران سنجيد و در فهم قرآن بايد از قواعدي که در فهم ديگر سخنان به کار مي رود، پرهيز کرد؛ زيرا قرآن، جدا از روش ديگران است و روش خاصّ خود را دارد.
بايد گفت نظر علامه ي بزرگوار به واقعيت نزديک تر است؛‌ زيرا:
اولاً: رجوع به قواعد در مورد محاوره وضع شده، مخصوص به دست آوردن ظواهر الفاظ است؛ از قبيل أصالة الحقيقة که تنها موجب ظهور لفظ در معناي حقيقي مي شود و اين چيزي جدا از مسأله ي تفسير در مورد مشکلات تعبير است؛ يعني آنجا که در لفظ به سبب اجمال يا ابهام تعبير اشکالي پيش آمده است؛ چون تفسير کشف القناع عن اللفظ المشکل (19)؛ پرده برداري از لفظ دشوار است، نه مطلق « استظهار »، لذا آيت الله خويي در پايان کلامش مي فرمايد:
لا يعَدُّ من التفسير بالرأي، بل من التفسير نفسه!
زيرا رجوع به قواعد مقرّر، براي استظهار لفظ است؛ نه تفسير لفظ مشکل و رفع ابهام حاصل از عوامل مربوط.
ثانياً: راه وصول به معاني قرآن – در مواقع اشکال و ابهام – همانا رجوع به خود قرآن است؛ زيرا:
القرآن ينطق بعضه ببعض (20)
و هر جا که گويا نباشد، با مراجعه به آيه ي ديگر گويا مي شود و هرگز نتوان با قواعد باب محاوره، اشکال يا ابهامي را از لفظ آيه برداشت؛ مثلاً در آيه ي وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ (21) براي فهم مراد از « حيلوله » بايستي از آيه ي وَلاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ (22) استفاده کرد، که مقصود از « حيلوله » فراموشي نفس است. در جامعه اي که خدا و ايمان به دست فراموشي سپرده شود، بزرگ ترين فاجعه اي که به بار مي آيد، فراموشي انسانيت است.
پس همان گونه که علامه فرموده، قواعد مقرره در باب محاورات، براي فهم معاني قرآن و رفع ابهام از وجه آيات، کاربرد ندارند و آن چه کارساز است، تنها رجوع به خود قرآن است؛ البته، علاوه بر پاکي باطن به احاطه و ورزيدگي نيز نياز دارد.

ب. تأويل

دومين شاخصه ي علامه در تفسير قرآن، ديدگاه خاص ايشان در مسأله « تأويل » (23) است، که آن را از قبيل مفاهيم نمي داند – چنان چه ديگران مي دانند – بلکه تأويل را زيربناي تمامي تعالم قرآني – چه معارف چه احکام – قلمداد مي کنند.
در تبيين ديدگاه علامه درباره ي تأويل قرآن، مقاله اي در بيش از شصت صفحه فراهم شده و بارها به چاپ رسيده است. فشرده ي آن را در اينجا مي آوريم:
علامه مي فرمايد:
ان الحق في تفسير التأويل أنه الحقيقة الواقعية التي تستند اليها البيانات القرآنية، من حُکم أو موعظة أو حکمة، و أنه موجود لجميع الآيات القرآنية؛ محکمها و متشابهها، و أنه ليس من قبيل المفاهيم المدلول عليها بالألفاظ، بل هي من الأمور العينية المتعالية من أن يحيط بها شبکات الألفاظ، و انّما قيدها الله سبحانه بقيد الألفاظ لتقريبها من أذهاننا بعض التقريب، فهي کالأمثال تضرب ليقرّب بها المقاصد و توضّح، بحسب ما يناسب فهم السامع، کما قال تعالي: « وَالْكِتَابِ الْمُبِينِ * إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ * وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ (24) »؛ (25)
سخن حق در مورد توضيح و تبيين « تأويل » اين است که آن حقيقت، واقعيتي است که بيانات قرآني از حکم و پند و حکمت بدان تکيه دارند و اين حقيقت در تمام آيات قرآني – چه محکم و چه متشابه – موجود است و از قبيل مفاهيم و مدلول هاي الفاظ نيست، بلکه از امور عيني خارجي است و الفاظ آن را در برنمي گيرند و از آن رو خداوند، آن را با الفاظ به بند کشيد تا بشر را اندکي با آن حقيقت آشنا سازد، به عبارت ديگر،‌ الفاظ آيات قرآني نسبت به آن حقيقت به مانند امثال هستند که به اندازه ي فهم شنونده براي توضيح به کار برده مي شوند، چنانکه فرمود: قسم به کتاب روشن، ما قرآن را به زبان عربي قرار داديم تا در آن انديشه کنيد. و آن در لوح محفوظ، نزد ما بسيار بلند مرتبه و استوار است.
و نيز فرمود:
ان المراد بتأويل الآية ليس مفهوماً من المفاهيم تدل عليه الآية، سواء کان مخالفاً لظاهرها أو موافقاً. بل هو من قبيل الأمور الخارجية. و لا کل أمر خارجي حتي يکون المصداق الخارجي للخبر تأويلاً له، بل أمر خارجي مخصوص، نسبته الي الکلام نسبة الممثّل الي المثل (بفتحين) و الباطن الي الظاهر (26)؛
منظور از تأويل آيه، جنبه مفهومي آن – اعم از مفهوم مخالف يا موافق – آن نيست که آيه بر آن دلالت مي کند، بلکه تأويل، از قبيل امور خارجي است. البته نه امر خارجي، تا اين که مصداق خارجي خبر، تأويل آن باشد، بلکه امر خارجي خاصي که نسبت آن با کلام الاهي نسبت ممثل با مثال و باطن با ظاهر است.
بر اين اساس تأويل از ديدگاه علامه داراي حقيقتي عيني و خارجي (جدا از عالم ذهن و مفاهيم) و در واقع سر منشأ همه بيانات قرآني است، و لُب مطلب آن که تأويل قرآن عبارت است از: « حکم و مصالح نهفته که منظور الاهي بوده و تمامي احکام و معارف قرآن از همان ها نشأت گرفته است ».
علامه مي فرمايد:
و تأويل القرآن هو المأخذ الذي يأخذ منه معارفه. (27)
تأويل قرآن منبع و آبشخوري است که معارف قرآني از آنجا سرچشمه گرفته است.

خلاصه ي کلام:

تأويل هر آيه، حقيقت خارجي است که مدلول آيه به شمار نمي رود، گرچه به گونه اي از آن حکايت دارد، همان گونه که يک مثال بر موردش دلالت مطابقي ندارد؛ گرچه حال و وضع آن را آشکار مي سازد. او مي فرمايد:
کذلک أمر التأويل. فالحقيقة الخارجية التي توجب تشريع حکم من الأحکام أو بيان معرفة من المعارف الالهية أو وقوع حادثه هي مضمون قصّة من القصص القرآنيه، و إن لم تکن أمراً يدُلُّ عليه بالمطابقة نَفْسُ الأمر و النهي أو البيان أو الواقعة الکذائية، الا أن الحکم أو البيان أو الحادثة، لما کان کلٌّ منها ينتشي منها و يظهر بها فهو أثرها الحاکي لها بنحوٍ من الحکاية و الاشارة…؛ (28)
همچنين بايد موضوع تأويل را در نظر آورد که تأويل حقيقتي خارجي است که موجب تشريع حکمي از احکام الاهي يا بيان معرفتي از معارف الاهي يا وقوع حادثه اي – که مضمون داستاني از داستان هاي قرآني است – شده است؛ اگرچه به دلالت مطابقه، مدلول خود امر و نهي يا بيان و قصه اي که در قرآن آمده، نيست. جز اين که چون آن امر خارجي تنها سببي است که اين اوامر و نواهي و بيانات و قصص از آن سرچشمه گرفته و ظاهر شده، از اين رو، اثر آن بوده که از باب حکايت اثر از مؤثر، به گونه اي دلالتي از آن را در بردارد.
وي در توضيح مطلب مي فرمايد:
فتأويل قوله: اسقني، هو ما عليه الطبيعة الخارجية الانسانية، من اقتضاء الکمال في وجوده و بقائه؛ (29)
پس تأويل امر به آب دادن (اسقني) همان حقيقت خارجي است که اقتضاي کمال در جانب وجود و بقا است.
او در تفسير آيه ي 82 سوره کهف مي فرمايد:
التأويل في عرف القرآن هي الحقيقة التي يتضمّنها الشيء و يؤول اليه و يبتني عليها، کتأويل الرؤيا و هو تعبيرها. و تأويل الحکم و هو ملاکه. و تأويل الفعل و هو مصلحته و غايته الحقيقة. و تأويل الواقعة و هو علتها الواقعية و هکذا؛ (30)
تأويل در عرف قرآن، حقيقتي است که هر چيزي آن را در بردارد و وجود آن چيز مبتني بر آن و برگشت آن چيز به آن است؛ مانند تأويل خواب که به معناي تعبير خواب است و تأويل حکم که مراد ملاک حکم است و تأويل فعل که مراد مصلحت و هدف حقيقي آن است و تأويل واقعه، که منظور علت واقعي آن واقعه و حادثه است و همچنين در هر جاي ديگري که به کار رود.
شايد بهترين توضيح براي درک مقصود ايشان از تأويل، همين عبارت اخير باشد.
رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين.

پي‌نوشت‌ها:

1. سيد محمد حسين طباطبايي، الميزان، في تفسير القرآن، ج 1، ص 16.
2. شوري، آيه 52.
3. زخرف، آيه 4.
4. واقعه، آيات 79-77.
5. سيد محمدحسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج 3، ص 54.
6. هود، آيه 1.
7. سيد محمدحسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج 2، صص 18-16.
8. شوري، آيه 52.
9. نور، آيه 40.
10. واقعه، آيات 79-77.
11. اختلف الناس في تفسير القرآن هل يجوز لکل ذي علم الخوض فيه؟ فبعض تشدد في ذلک و قال: لا يجوز لأحد تفسير شيء من القرآن و ان کان عالماً اديباً متسعاً في معرفة الادلة و الفقه و النحو و الاخبار و الآثار و انما له ان ينتهي الي ما روي له عن النبي (صلي الله عليه و آله و سلم) و عن الذين شهدوا التنزيل من الصحابة رضي الله عنهم او عن الذين اخذوا عنهم من التابعين و احتجوا في ذلک بما روي عنه (عليه السلام) « من فسر القرآن برايه فليتبوّا مقعده من النار » و قوله (عليه السلام) « من فسر القرآن برايه فاصاب فقد اخطأ » (ابوالقاسم حسين راغب اصفهاني، مقدمه ي جامع التفاسير، ص 93.)
روايتي که از نظر سند معتبر است و از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نقل شده، در وسايل الشيعه چنين آمده: قال الله عزوجل: ما آمن بي من فسرّ برايه کلامي (وسايل الشيعه، ج 18، ص 137).
12. « هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرَ مُتَشَابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَهِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ » (آل عمران، آيه 7).
13. همان.
14. مقدمه جامع التفاسير، همان.
15. البيان، ص 287.
16. الميزان في تفسير القرآن، ج 3، ص 76.
17. نساء، آيه 82.
18. الميزان في تفسير القرآن، ج 5، ص 20.
19. ابوعلي فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 39 (مقدمه، فن سوم) آيت الله معرفت عبارت (رفع الابهام عن اللفظ المشکل) را معناي اصطلاحي تفسير مي داند (التفسير و المفسرون في ثوبه القشيب، ج 1، ص 2).
20. « کتاب الله تبصرون به و تنطقون به و تسمعون به و ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه علي بعض لا يختلف في الله و لايخالف بصاحبه عن الله » (نهج البلاغه، خ 133).
ملامحسن فيض کاشاني در مقدمه تفسير صافي مي نويسد: « بالجملة ما يزيد علي شرح اللفظ و المفهوم مما يفتقر الي السماع من المعصوم فان وجدنا شاهداً من محکمات القرآن يدل عليه اتينا به فان القرآن يفسر بعضه بعضاً » (تفسير صافي، ج 1، مقدمه، ص 75).
21. انفال، آيه 24.
22. حشر، آيه 19.
23. تأويل 5 بار در قرآن به کار رفته است: سوره ي آل عمران، آيه 7 (2 بار)،‌ اعراف، آيه 53 (2 بار)، يونس آيه ي 39.
علامه طباطبايي در ‌« مجموع مقالات و پرسش ها و پاسخ ها (صص 289-281) در مقاله اي با عنوان « تأويل چيست؟ » ديدگاه خود را توضيح مي دهد.
24. زخرف، آيات 4-2.
25. الميزان في تفسير القرآن، ج 3، ص 49.
26. همان، صص 47-46.
27. همان، ص 23.
28. همان، ص 52.
29. همان.
30. همان، ج 13، ص 349.

منبع مقاله :
نصيري، علي؛ (1387)، معرفت قرآني جلد دوم، تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، چاپ اول