دريافت لوح تقدير از بخش ادبي جشنواره خوارزمي
1385
قايقي چنان قوي باش که هيچ عاملي آرامش فکر تو را بر هم نزند. درباره سلامتي، شادماني و خوشبختي سخن بگو. محاسن و مزاياي دوستانت را به آنان گوشزد کن. در هر چيز جنبه روشن آن را ببين هميشه درباره بهترين پيشامد ها فکر کن. از موفقيت ديگران همان قدر خوشحال باش که از موفقيت خودت خشنود مي شوي به اشتباهات گذشته فکر مکن اما از آنها درس بگير.
کريستين لارسون
* بجاي اينکه به تاريکي لعنت بفرستيد، برخيزيد و شمعي روشن کنيد.
«کنفوسيوس»
 

کشکول
 

در زمان هاي خيلي دور، به فرزندان پادشاهان در هنگام تولد دوازده هديه ويژه اعطا مي شد. دوازده زن خردمند از دربار شاه، سريعاً به سوي قصري که شاهزاده جديد متولد شده بود، مي شتافتند و هر مادر خوانده، هديه اي شکوهمند به نوازد تقديم مي کرد. با گذشت زمان، زنان خردمند به اين نتيجه رسيدند که آن دوازده هديه، به تمامي کودکان در هر زمان و هر مکاني تعلق دارد. آنها دوست داشتند که اين هدايا را به همه کودکان ببخشند اما قوانين چنين اجازه اي نمي داد، و ليکن پيش گويي مي کردند که روزي همه بچه هاي جهان اين حقيقت را درباره ميراث ارزشمند خويش خواهند فهميد و زماني که آن اتفاق رخ دهد، معجزه اي درحکمراني کره زمين به وقوع خواهد پيوست. آن روز، نزديک است. در لحظه شگرفي که به دنيا مي آييد، از همان زمان که اولين نفس را تجربه مي کنيد، جشن بزرگي در آسمان بر پا مي شود و دوازده هديه با شکوه به شما اعطا مي گردد.
– اولين هديه، قدرت است. هر گاه به آن نيازي داشتي، آن را به ياد آور.
– دومين هديه، زيبايي است. شايد رفتارهايت عمق آن را منعکس سازند.
– سومين هديه، شجاعت است. شايد گفتار و رفتارت توأم با اطمينان باشد و از شجاعت براي ادامه مسيرت استفاده کني.
– چهارمين هديه، حس همدردي است. شايد با خود و ديگران مهربان باشي. شايد اشتباهات خود و ديگران را ببخشي و عفو کني.
– پنجمين هديه، اميد است. از ميان هر فصل و گذرگاه، شايد به لطف زندگي اعتماد کني.
– ششمين هديه، شادي است. اين هديه مي تواند قلبت را بگشايد و با نور لبريز سازد.
– هفتمين هديه، استعداد است. شايد توانايي هاي ويژه خود را کشف کني و آنها را به سوي دنياي بهتري رهنمون سازي.
– هشتمين هديه، قدرت تخيل است. شايد اين موهبت، تصورات و روياهايت را تغذيه کند.
– نهمين هديه، تحسين و تکريم است. شايد از شگفتي وجود خودت و معجزه آفرينش قدرداني کني.
– دهمين هديه، عقل و خرد است. خردمندي به همراه دانش، تو را به سوي درک و فهم سوق مي دهد. شايد کلام آرام را بشنوي.
– يازدهمين هديه عشق است. اين موهبت زماني رشد و توسعه خواهد يافت که آن را به ديگران نيز هديه بدهي.
– دوازدهمين هديه، ايمان و اعتقاد است. شايد باور داشته باشي.
اينک دوازده هديه تولد را شناختي. از آنها به خوبي استفاده کرده و خود واقعي ات را کشف کن. اين هداياي با ارزش را در ديگران ببين و آماده معجزه اي باش که طبق پيش بيني آن زنان خردمند به وقوع خواهد پيوست.

گلچيني از باغ معرفت
 

* در نزد خدا کافر خوش رو عزيز تر از مؤمن تروش رو است.
«معصوم (ع)»
* هرگز نمي توان با آدم هاي حقير، کارهاي برزگي انجام داد. «سيلارون»
* خردمند کسي است که آنچه را نمي تواند تغيير دهد، بپذيرد.
«لرمودبترا»
* اگر چه دنيا پر از رنج است ولي پر از راههاي غلبه بر آنها نيز هست.
«هلن کلر»
* چهار روش براي اتلاف وقت وجود دارد: کار نکردن، کم کار کردن، بدکار کردن و کار بيهوده کردن.
«آبد دولاروش»
* چه دلنشين و پر معناست هديه کردن آميزه اي از «سکوت و تبسم» بر ناملايمات زندگي.
* در قلب خود بنويسيد امروز بهترين روز سال است.
«امرسون»
* شک و گمان را ملاک قضاوت و عدالت قرار ندهيد.
«حضرت علي (ع)»
* مردمان ترسو و بي همت از خوف ذلت و سختي هميشه در خواري و ذلت زندگي مي کنند.
«حضرت علي (ع)»
* دعاي مظلوم مستجاب گردد، گر چه کافر باشد.
«معصوم(ع)»
* من دوبار از راه زندگي نمي گذرم. پس هر سعادتي و هر خير و کمکي که بايد به ابناء نوع خود برسانم در همين ايام محدود عمر است، نبايد هيچ چيز مرا از انجام اين تکليف باز دارد، زيرا عمر دوباره به کسي داده نشده است.
«ديل کارنگي»
* با نادان تواضع کردن همچنان است که خنظل را آب دادن. چندان که آب بيشتر يابد، بار تلخ تر دهد.
«سقراط»
* بي وفايي قابل بخشش است ولي هرگز فراموش نمي شود.
«دولافايت»
* پروردگارا! ما را با رحم بي پايان و با عشق بي پايان خود ببخش.
«پائولوکوئيلو»
* بهتر است ثروتمند زندگي کنيم، تا اينکه ثروتمند بميريم.
«جانسون»
* بدترين فرمانروايان و حکومتيان کسي است که بيگناه از او بترسد.
«حضرت علي (ع)»
* به هر کسي که نيازمند است کمک کنيد، هر چند مسلمان نباشد. خدا کمک کردن به هر انساني را دوست دارد.
«امام صادق(ع)»
* آنان که به من بدي کردند مرا هوشيار کردند. آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگي آموختند. آنان که به من بي اعتنايي کردند به من صبر و تحمل آموختند. آنان که به من خوبي کردند به من مهر و وفا و دوستي آموختند.
«حضرت علي (ع)»
* ايماني که با يک وسوسه و زمزمه ضعيف شود، سراب است.
«سارتر»
* انسان، بودن نيست، شدن است.
«شريعتي»
* اگر عموم افراد بشر يک به يک به آنچه مرتکب شده اند اعتراف کنند، بي گناهي باقي نمي ماند که گناهکاران را مجازات نمايد.
* در داستان قلعه حيوانات آقاي اورول، در جائي نتيجه گرفته ميشه که همه حيوانات با هم مساوي هستند ولي بعضي مساوي ترند.
* در دنيا هيچ چيز صددرصد معيوب و غير سودمند وجود ندارد. حتي يک ساعت از کار افتاده هم مي تواند دوباره در روز وقت دقيق را نشان بدهد.
«پائلوکوئيلو»
* به همه کس عشق بورز، به تعداد کمي اعتماد کن و به هيچ کس بدي مکن.
«شکسپير»
* قبل از ازدواج درباره تربيت فرزندان شش نظريه داشتم، حالا صاحب شش فرزند هستم ولي هيچ نظريه اي ندارم.
«لرد روچستر»
* مطمئن ترين راه خودکشي يک مدير، نياموختن اين مطلب است چگونه، در چه زماني به چه کسي مسئوليتي را واگذار کند.
«پرمودبترا»
* حجب و حيا نه تنها آرايش است، بلکه نگهبان فضيلت است.
«اديسون»
* مرد بزرگ دير وعده و زود انجام مي دهد.
«کنفوسيوس»
* مرد بزرگ به خود سختي مي گيرد، مرد کوچک به ديگران.
« کنفوسيوس»
* در لذتي که آميخته به قباحت بود خوشحال نباشيد و تفکر نماييد که لذت نمي ماند، بلکه قباحت مي ماند.
«سقراط»
* بهترين ميراثي که پدران براي فرزندان خود مي گذارند، تربيت خوب است.
* کسي شايسته آزادي است که هر روز بتواند به هوسهاي خود چيره شود.
«گوته»
* در هر آموزشگاهي را که باز کنيد در زنداني را بسته ايد.
«ويکتورهوگو»
* درک مشکل همواره مساوي با حل آن نيست. اما اگر مشکلي را خوب درک نکنيم هرگز راه حلي براي آن پيدا نمي شود.
«بايار داسوپ»
* خودمان گنجي هستيم که مي جوييم.
«لوييزهي»
* تفتيش عقايد ممنوع است و هيچ کس را نمي توان به صرف داشتن عقيده اي مورد تعرض قرار داد.
«اصل 22 قانون اساسي»
* بسياري از مردم تمام عمر خود را در جزيزه اي خيالي به نام «يک روز دست به کار خواهم شد» مي گذارنند.
«دنيس ويتلي»
* با شکوه تر از لبخند مادر به روي فرزندش در دنيا چيزي نيست.
«واگنر»
* براي کسي که شگفت زده خود نيست معجزه اي وجود ندارد.
«اشتباخ»
* کساني که نمي دانند چگونه با نگراني بجنگند، جوانمرگ مي شوند.
«آلکسيس کارل»
* قطعه سنگ درشتي که مانع راه اشخاص ضعيف است، براي صاحبان اراده قوي به منزله پله اي است که آنها را به طرف ترقي و تعالي سوق مي دهد.
«گوته»
* تنها چيزي که خداوند از بشر مي خواهد، يک قلب آرام است.
«شکسيپر»

* مراقب باش:
 

مراقب گفتارت باش، آنها به رفتار تبديل مي شوند؛
مراقب رفتارت باش، آنها به کردار تبديل مي شوند؛
مراقب کردارت باش، آنها به عادت تبديل مي شوند؛
مراقب عادتت باش، آنها به شخصيت تبديل مي شوند.
* زماني که راهي را شروع مي کني همواره به پايان آن بيانديش و زماني که آن را به پايان رساندي نقطه آغاز را فراموش مکن. يادت باشد که از صفر آمدي و يادت بماند که به صد مي رسي.
«فرزان انگار»
مراجعه مردم به نزد شما براي رفع مشکلاتشان را نعمتي از جانب خدا بدانيد و ملول نشويد.
«حضرت علي (ع)»
* خم مي شوم ولي خُرد نمي شوم.
«ژان دولافونتن»
* استعداد بزرگ بدون وجود اراده بزرگ وجود ندارد.
«بالزاک»
* دنيا آنقدر وسيع است که براي همه مخلوقات جايي و رزقي هست بجاي آنکه جاي کسي را بگيريد تلاش کنيد جاي واقعي خود را بيابيد.
«چارلي چاپلين»
* مشکلات اجتماعي زماني حل خواهد شد که منتظر ديگري ننشينيم و هر يک وظايف خود را به نحو احسن انجام دهيم.
* سنگ هاي درشت را سنگ هاي ريز پا بر جا نگه مي دارند.
«حضرت علي (ع)»
هرگز به احساساتي که در اولين برخورد از کسي پيدا مي کنيد، نسنجيده اعتماد نکنيد.
«آناتول فرانس»
* هر کس دنيا را بشناسد نه به موفقيت و رفاه خرسند گردد و نه از بلا و گرفتاري غمگين شود.
«حضرت علي(ع)»
* عدالت نه به همه يکسان دادن است بلکه به اندازه ليقات و شايستگي دادن است. «س»
* عادت، دستان ما را هوشمندتر و هوش ما را بي دست و پا تر مي سازد!
* براي نور افشاني فقط دو راه وجود دارد يا نور باش. يا آيينه اي که نور را مي تاباند.
* ميليون ها نفر گفتند: سيب به زمين افتاد. اما نيوتن تنها کسي بود که پرسيد: چرا»؟
ايرانيان از دروغ و فريب و ناسپاسي مي پرهيزند و از اين روست که يونانيان با ديده حرمت و حيرت و احترام به آنان مي نگرند.
«گزنفون»
* ايرانيان داراي وجداني پاک و اخلاقي نيکو هستند.
«سقراط»
* ايرانيان در هر کس که صفات نيک مي يافتند، به ديده بزرگي و احترام به او مي نگريستند. هر چند که آن خوي در يکي از دشمنان آنان ظاهر مي شد.
«هرودت»

آشنايي با فرهنگ ملل
 

* خانه خود را براي ترساندن موش آتش مزن.
«مثل فرانسوي»
* وظيفه از پَر سبک تر و از کوه سنگين تر است.
«مثل ژاپني»
* همسايه ات را دوست بدار اما ديوار ما بين خود تان را از بين نبر.
«مثل آلماني»
* افتادن در گل ولاي ننگ نيست، ننگ و عار در اين است که در همانجا بماني.
«مثل آلماني»
* کسي که به تو تملق مي گويد، يا سرتان کلاه گذاشته و يا اميدوار است که کلاه بگذارد.
«مثل يوناني»
* در کنار سيب گنديده، سيب سالم هم مي گندد.
«مثل روسي»
* قانون ملت نمي سازد، ملت قانون مي سازد.
«مثل انگليسي»
* چه بسيار افرادي که به خاطر يک تکه استخوان خود را به سگ تبديل مي کنند.
«مثل سوئدي»
* جوانمرد براي نام خود مي ميرد و ناجوانمرد براي نان.
«مثل ايراني»
* از درخت سکوت ميوه ي آرامش آويزان است.
«مثل عربي»
* **
اي دل، تو و اين سنگ صبوري تا کي؟
غوغاي درون و تاب دوري تا کي؟

 

صد جرعه از اين شراب غفلت خوردي
برگير چراغ عقل، کوري تا کي؟

«شکوه سپه زاد»
***
اي ديده اگر کور نه اي، گور ببين
وين عالم پر فتنه و پر شور ببين

شاهان و سران و سروان، زير گلند
روهاي چو مَه، در دهن مور ببين

«خيام»
***
جور بيداد کند عمر جوانان کوتاه
اي بزرگان وطن بهر خدا داد کنيد

گر شود از جور شما خانه موري ويران
خانه خويش محال است که آباد کنيد

«محمد تقي بهار»
***
قانع به يک استخوان چو کرکس بودن
بِه زانکه طفيل خوانِ ناکس بودن

با نان جوين خويش حقّا که بِه است
کالوده به پالوده هر خَس بودن

«خيام»
***
گر بر نفس خود اميري مردي
ور بر دگري نکته نگيري مردي

مردي نَبُود فتاده را پاي زدن
گر دست فتاده اي بگيري مردي

«پورياي ولي»
***
نظر کن بر اين موي باريک سر
که باريک ببنند اهل نظر

چو تنهاست از رشته اي کمتر است
چو پر شد ز زنجير محکمتر است

«حافظ»
***
يوسف گم گشته باز آيد به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور

اي دل غمديده حالت به شود، دل بد مکن
وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد
هيچ راهي نيست کان را نيست پايان، غم مخور

«حافظ»
***
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنين هم نخواهدماند

ز مهرباني جانان طمع مَبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

«حافظ»
***
with money you can buy a house, but not a hom. with money you can buy a clock, but not time. With money you can buy a bed, but not sleep. With money you can buy a book, but not knowledge With money you can buy a position, but not respect. Whit money you can buy blood, but not life. Send this to your friends to bring luck to them" do not send money, because with money, you can not buy luck.
 

جاودانه ها
 

چارلز ديکنز، داستان سراي توانمند انگليسي، يکي از معدود نويسندگاني است که نوشته هايش موجب انقلابي در زمينه وضع نابهنجار کودکان خياباني شد. وي که دوران کودکي سختي را گذرانده بود در دوران جواني و ميانسالي به نويسندگي روي آورد و آثار زيبا و ارزشمندي را از خود به جاي گذارد. اليورتويست از معروف ترين کتابهاي او درباره کودکان بي سرپرست و خياباني است.
با هم بخنديم و بينديشيم
گاهي گم شده در تاريکي است!
افسانه هاي قديمي وجود دارد که شخصي کليد منزل خود را مقابل در خانه گم کرد، ولي درون کوچه به دنبال کليد مي گشت وقتي دليل اين کار را از او پرسيدند، دليل اين کارش را روشن بودن کوچه و تاريکي در منزل عنوان کرد. اين افسانه شاهد اين است که ما در بسياري از موارد بر روي آشناترين و ساده ترين راه حل ها پافشاري و اصرار مي کنيم، در حالي که ممکن است کليد حل مشکل در کوچه روشن نباشد بلکه در خفا و تاريکي باشد. اين را بايد به خاطر سپرد. اگر راه حل آن قدر ساده باشد که همگان بتوانند به آن دست يابند، پس چرا و چگونه است که تاکنون حل نشده و به قوت خود باقي است.
***

يه مرد از بچگي ببين چي مي کشه!!!!
 

1-دوره کودکي:
 

* گريه نکن
* شيطوني نکن
* دست تو دماغت نکن
* تو شلوارت پي پي نکن
* مامانت رو اذيت نکن.
* روي ديوار نقاشي نکن
* انگشتت رو تو پريز برق نکن
* دمپايي بابات رو پات نکن
* به خورشيد نگاه نکن
* شبها تو جات جيش نکن
* تو کمد مامان فضولي نکن
* با او پسر بي تربيته بازي نکن
* اسباب بازي ها رو تو دهنت نکن
* دماغت رو تو لوله جارو برقي نکن

2- دوره دبستان:
 

* موقع رفتن به مدرسه دير نکن
* پات رو تو جاميزي نکن
* ورقهاي دفترت را پاره نکن
* مدادت رو تو دهنت نکن
* به دخترهاي مدرسه بغلي نگاه نکن
* تخته پاک کن رو خيس نکن
* حياط مدرسه رو کثيف نکن
* با فلاني «دکتر بازي» نکن
* دست تو کيف بغل دستيت نکن
* تخته سياه رو خط خطي نکن
* گچ رو پرت نکن
* تو راهرو سر و صدا نکن
* تو کلاس پچ پچ نکن
* آتاري بازي نکن

3- دوره راهنمايي
 

* ترقه بازي نکن
* SEGA بازي نکن
* جاهاي بد بد فيلمها رو نگاه نکن
* موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
* تو کوچه فوتبال بازي نکن
* دست تو جيب بابات نکن
* با مامانت کل کل نکن
* تو کلاس صحبت نکن
* بعد از ظهر سرو صدا نکن
* با فلاني منچ بازي نکن
* اتاقت رو شلوغ نکن
* روي ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
* عکس بد تماشا نکن
* با بچه هاي بي ادب رفت و آمد نکن
* جرو بحث نکن

4- دوره دبيرستان
 

* با کامپيوتر بازي نکن
* تو حموم معطل نکن
* تقلب نکن
* با دوستات موتور سواري نکن
* عصرها دير نکن
* با فلاني صحبت نکن
* با بابات دعوا نکن
* تو کلاس معلمتون رو مسخره نکن
* مردم آزاري نکن
* نصف شب سر و صدا نکن
* فيلم بد نگاه نکن
* وقتت رو با مجله تلف نکن
* چشم چروني نکن

5- دوره دانشگاه:
 

* رشته اي رو که دوست داري انتخاب نکن
* 24 ساعت چت نکن
* سر کلاس درس غيبت نکن
* خيابون ها رو متر نکن
* تو سياست دخالت نکن
* شب براي شام دير نکن
* با مأمور پليس کل کل نکن
* چراغ قرمز رو عشقي رد نکن
* موبايلت رو Reject نکن
* آستين کوتاه تنت نکن
* همه رو دودره نکن

6- دوره سربازي:
 

* موهات رو بلند نکن
* روت رو زياد نکن
* از اوامر سر پيچي نکن
* با اسلحه شوخي نکن
* غيبت نکن
* به آينده فکر نکن
* درگيري ايجادنکن
* به فرمانده بي احترامي نکن
* غير از خدمت به هيچ چيز ديگري فکر نکن
* با رئيس عقيدتي جر و بحث نکن
* اعتراض نکن
* با فلاني نامه نگاري نکن
* از تلف شدن وقتت ناله نکن
* از آشپزخانه دزدي نکن

7- دوره متاهلي
 

* با زنت شوخي نکن
* زنت رو با فلاني مقايسه نکن
* به زنت خيانت نکن
* با دوستانت الواتي نکن
* به زنهاي ديگه نگاه نکن
* موبايلت رو قايم نکن
* از عکسهاي قبل از ازدواجت نگهداري نکن
* پولت رو خرج دوستانت نکن
* رفتار دوران مجردي رو تکرار نکن
* غير از زندگي مشترک به هيچ چيز فکر نکن
* ريسک نکن
* بدون اجازه زنت هيچ کاري نکن

8- دوره پدر بودن:
 

* بچه روتنبيه نکن
* به بچه بي توجهي نکن
* بچه ت روبا بچه هاي ديگه مقايسه نکن
* به بچه توهين نکن
* بچه رو از بازي منع نکن
* با بچه کل کل نکن
* بچه رو محدود نکن
* به مادر بچه بي توجهي نکن
* بچه رو به هيچ چيز مجبور نکن
* آزادي بچه رو محدود نکن
* به حلال زاده بودن بچه شک نکن
* از خواستهاي بچه چشم پوشي نکن

9- دوره پيري:
 

* براي بچه هات مزاحمت ايجاد نکن
* نوه هات رو لوس نکن
* با پير زن هاي ديگه معاشرت نکن
* به خاطراتت فکر نکن
* پولت روخرج نکن
* هوس جووني نکن
* غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
* با زنت بي وفايي نکن
* از رفتن به خانه سالمندان احساس نارضايتي نکن
* لباس شاد تنت نکن
* به بيوه شدن فلاني توجه نکن
* تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
* از گذشته ناله نکن
* به هر کي رسيدي، نصيحت نکن
* به آينده فکر نکن

10- دوره پس از مرگ!
 

* حالا ديگه دوره نکن، نکن تموم شد!
* حالا هر کاري دلت مي خواد بکن…. ،…. ،…. . ،……، اما با روح فلاني کاري نکن
***

کار کارشناسي شده
 

بايد قانون باشه، قانون بايد رعايت بشه، از طريق قانون بايد اصلاحات انجام بشه.

قانون ميگه:
 

پاچه نه گشاد باشه نه تنگ، بلکه مناسب باشه! کار کارشناسي روش شده، خوب رعايت کن! به خودت احترام بگذار! به مجلست احترام بگذار. چطور شد وقت انتخابات که ميشه 98 درصد ميريد توي صف و به نماينده خودت رأي مي دهي اما اون وقت که اين نماينده با کلي زحمت ابعاد مناسب پاچه را تعيين مي کنه قبول نداري!
وقتي پليس تلفن همراه مي گذاره سر چهار راه، قبول نداري!
وقتي ميگه اگر پسري (دختري) با هم دانشگاهي دخترت (پسرت) علني تو خيابون نگرد قبول نداري! خوب برو يک جاي…. ، اين را من نمي گم که حاليم نيست، اين را نماينده تو ميگه.
بيخود که حقوق نمي گيره، بايد راهنمائي کنه. با کي بري با کي باشي. عکس چه کسي را داشته باشي. شماره تلفن کي پيشت باشه. چي بپوشي. چي بخوري. کي بخندي، چطوري بخندي. حرکات که نگو…
از اين همه که به فکر شما هست من هم با همه بعد از پنجاه سالگي، دهنم آب افتاد. حالا يکي به من جواب بده:
چطور شد براتون امنيت ايجاد مي کنه قبول داري،
وقتي رفاه ايجاد مي کنه قبول داري،
سطح کيفي و کمي دانشگاه را مي بره بالا قبول داري،
وقتي اتوبوس مي گذاره ميري سوار مي شي، وقتي اجازه ميده که بيائي خيابون، ميائي خوبه…
وقتي قيمتها تثبيت مي شه قبول داري، وقتي کار داري وقتي…. ، وقتي…. ، وقتي…. خيلي کاراي مثبت. اما تا کار رسيد به اونجا که مي خواهند جيبت را بگردند اعتراض مي کني که حريم خصوصي است. تا «اس. ام. آس ها» رو کنترل مي کنه بد ميشه. تا به رنگ چشمات اعتراض مي کنه، برخوردش غير اصوليه، تا….، تا… تا…. و….
ميگه: اين عکس کيه؟
ميگي: داداشم!
آخه عکس داداشت به چه دردت مي خوره؟ قيافه اش هم که به تو نرفته. مگه از يک پدر و مادر نيستيد؟ ميشناسمتون همتون را مي شناسم. حالا شد حريم خصوصي؟ حالا اين قلچماق که عکسش رو قلب تو جا داره از من نماينده به تو محرم تره و خيرت را مي خواهد؟

ماموريت براي وطنم
 

اي ملت من، اين پادشاه سابق شما نبود که ماموريت براي وطنش را مي نوشت بلکه من هم پادشاه حاضر و آماده شما هستم که ماموريت براي وطنم داشته ام و دارم وآن را مي نويسم تا بر رموز سلطنت واقف شويد. تازه بر خلاف پادشاه قبلي خودم مي نويسم نه شجاع الدين شفا. در اين ماموريت جديد که در پيش است از سوي سنديکا به سفري تحقيقاتي تفريحاتي به فرنگ خواهم رفت تا مسائل فني و تکنولوژي ماشين هاي جديد را بررسي کنم. در آينده نيز در صورتي که صلاح بدانم از اين سفر خواهم نوشت. اما خاطره اي آموزنده از سفري که چندين سال پيش بنابر وظيفه پيش آمد در همين حوزه فناوري تعريف ميکنم. براي مارکوپولوهاي جوان دولتي و نيمه دولتي آموزنده است.
بنابر اعتقادات در اين سفر ما يک فروند آفتابه ملوکانه به همراه همراهان سلطنتي به ديار کفر برديم و با چه مشقتي آن را از دست پليسهاي مرزي اجانب گذرانديم که خود حکايتي شگفت است. اما بشنو اي جوان که آن آفتابه که توسط پليس بسيار مورد مداقه قرار گرفت و جنس، شکل و حجم و طعم آن تحقيق شد چه عاقبت به خير شد.
چون به پاکي و نجسي خيلي اعتقاد دارم و همه اين را مي دانند اين ابزار را با خود در هتل البته در خفا مي داشتم و در هنگام استفاده از آبريز گاه (همان مبال به لسان عرب است) اين ابزار به کار بود و پس از استفاده ابزار را در زير تخت پنهان مي کردم. اولين شب چنين کردم و فردا که پس از پايان کار روزانه به هتل آمدم ديدم که آفتابه پر از گل رز بر روي ميز زيبائي خويش را به رخ هر بيننده اي مي کشد و جلوه گري مي کند.
اين کار هر روز تکرار شد هم استفاده از آفتابه و هم پنهان کردن و هم دسته گل که دانستم کار پيشخدمت مه پيکر است.
گذشت تا اينکه روز خداحافظي فرا رسيد و آماده بازگشت به سرزمين پدري شدم و با کمال تعجب شاهد شدم که پيشخدمت هتل، آن دختر خانم زيبا روي سوالي کرد که: آقاي فلاني چرا اين گلدان زيبا را هر شب زير تخت خواب پنهان مي کنيد حيف نيست؟ با اين طراحي بديع شرقي؟
و من گفتم: پنهان مي کردم تا امروز که بر مي گردم آن را به تو حوري بهشت هديه دهم به رسم يادگار. و هديه را با شعف و شادي قبول کرد. چرا که هديه ما شرقيهاي سخاوتمند نازک خيال و لعبت شناس را، آن هم از سوي من در کسوت پادشاهي نمي توان رد کرد.
فکر مي کنم با اين کار بخشي از رسالت فرهنگي خود را انجام داده ام.
تقصير بنده نيست، معمولاً ماموريت براي وطن اينجوري از آب درمي آيد.
***

هنوز مي دوم…
 

گاهي برگي از يکي از درختها مي افتد، به زمين مي رسد، زرد. آن طرف جاده ريل انگار به گذشته مي رود و حتي سريع تر از من. خود را براي قطاري هموار کرده براي تازاندن اين اسب فلزي به آينده حتي خيلي بعد از الان من، سر نوشتي روي آن مي رود، به کنار من رسيده هم مسير با من است برايش دست تکان مي دهم.
منو ديد، منو ديد، داره برام دست تکون مي ده، چقدر آشناست! ياد کودکي خودم افتادم… دفعه اول بود که سوار قطار شده بودم. درسخون ترين بچه کلاس، مظلوم، ساکت. تو چشماي مامان نگاه کردم…
– مامان، مامان.
– صبر کن الان با هم مي ريم، شش تا بليط گرفته بوديم براي جفتمون، من و مامان.
مامانم يه خانوم خوبي بود. دايي مي گفت مامانت يه خانوم پاک و شريفه، فقط شغلش تو جامعه شناخته شده نيست بعد هم يه آبنبات گنده گرد داد دستم…
– مامان دلم درد گرفت، مامانم هميشه داشت آرايش مي کرد، الانم داشت سايه ي خاکستري خوشرنگي زير چشمش مي کشيد. خيلي خوشگل شده بود. هر وقت خوشگل مي شد دلم مي خواست يه بوس محکم ازش بکنم. همونجوري که دايي هر وقت مي ديدش مي کرد ولي مامان دعوام مي کرد.
– نکن بچه هر چي ماليدم پاک شد اه، الان مي ريم ديگه.
من که ناراحت نمي شدم واي ميستادم يه کنار نگاهش مي کردم.
– مامان، مامان.
– آه رفتيم ديگه چقدر نق مي زني.
_ نه مامان ببين آقا رو اون بيرون داره مي دوه.
– داره برام دست تکون مي ده، مامان ببينش، ببينش
– بيا بريم.
– مامان صبر کن نگاه اين آقاهه داره برام دست تکون مي ده اگر بريم ناراحت مي شه ها!
– ده بيا بريم! بازي در نيار! الان دستشوييت مي ريزه.
– مامان ببين داره مي دو طرف من، دستش رو برام دراز کرده.
– بيا بريم مريض مي شي ها!
مامان رو که برد ناراحت نشدم دلم براش سوخت. تقصير روزگار بود، آرزوهاش رو به من داد، خودش رفت. چرا ريل قطار آسيب ديده بود، چرا دقيقاً موقع عبور اين قطار؟ چرا قطار ما فقط واژگون شد؟ فقط اون چرا من نه؟… خوب اگر من هم با اون آقاهه که اومد مي رفتم آرزوهاي مامانم چي مي شد، اول که مي دويد طرف ما اومد و منو بغل کرد، ولي مامانم باهاش دعوا کرد. مامان گريه مي کرد، تمام آرايش صورتش پايين اومده بود، صورتش خيلي ناز شده بود، تا حالا اينقدر خوب نبوده، منو از بغلش در آورد، آقا دونده اونو برد…
حالا خودم مونده بودم و ريل قطار، خيابان هم، مسير با ريل و درختان…
چشم که باز کردم، تو بيمارستان بودم. دو هفته اي موندم که بالاخره مرخص شدم. فرستادنم بهزيستي. هرچي پرسيدن جواب دادم؛ حتي اسم و نشاني تمام هتل هايي رو که توشون زندگي مي کردم هم دادم به غير از اين که اسم و مشخصات مادرم رو بدم. دلم نمي خواست بفهمند که آرزوهام رو بغل کردم از سالن اومدم بيرون. رفتم طرف در، قفل بود. رفتم دفتر، خواب بود. کليدها رو از کنار کشو برداشتم، در را باز کردم صداي بلندي کرد و باز شد. پشت سرم صداي فرياد شنيدم. دستي پشت يقه ام رو گرفت بلند کرد و با خودش برد…
سه سال هر کاري کردم نشد که برم… آرزوهاي مامان رو چکار کنم؟ حتي يک بار هم روم نشد آرزوها رو از جيبم در بيارم ازشون خجالت مي کشيدم، امانتي مامان بودند اگه کسي مي فهميد و ازم مي گرفتشون نمي تونستم خودم رو ببخشم. هر چي هم که کاري به کارشون نداشتم ولي فراموششون نکردم. هر شب چند آرزوي زودگذر درست مي کردم براشون مي فرستادم که يه وقت دل تنگ نشن…
يه روز يه پيکان اومد توي حياط. يه خانوم و آقا ازش پياده شدند، در صندوق رو باز کردند و چهار، پنج تا گوني برنج، يه گوسفند قربوني شده شايد نذري داشتند، هر چه که بود قسمتي از سرنوشتم در حال شکل گيري؛…
بعد از بردن گوشت و برنج ها، يک ساعتي حياط خالي شد، خالي خالي اونقدر خلوت شد که از ترس به لرزه افتادم…. جيبم گرم شد. به ياد آرزوهاي در جيبم افتادم، ديگه نمي لرزيدم. قلبم به تپش افتاد. به خاطر آرزوهايم که شده بايد کاري مي کردم. حداقل تلاش براي آزادي. دستم رو تو جيبم کردم. آرزوها روتو مشتم به سينم چسبوندم و دويدم طرف ماشين. در صندوق عقب باز بود. پريدم توش درش رو بستم، خوابم برد…
وقتي بيدار شدم آرزوها تو مشتم زق زق مي کرد، دستم داغ شده بود. دور و برم رو نگاه کردم. هنوز تو ماشين بودم و ماشين در حال حرکت داشت يه مسير مستقيم رو به آهستگي طي مي کرد. يک لحظه احساس خفگي بهم دست داد، خيلي ترسيده بودم، جيغ زدم -يکي از آرزوها چشمکي زد محو شد – اون بر آورده شده بود! يکي از اون آرزوها برآورده شده بود، ماشين ايستاد. بعد از چند لحظه در صندوق عقب باز شد. نور صورتم رو خراش داد. هيچي نمي ديدم بجز دوتا سايه ي سياه توي نور؛ خودم رو به سرعت انداختم بيرون. يکي ديگه از آرزوها چشمکي زد. به سرعت دويدم. فقط مي خواستم از اون ها دور شم. آرزوم برآورده شد. برگشتم. خانم و آقا مات و مبهوت منو نگاه مي کردند، دلم براشون سوخت ولي چاره اي نبود بايد مي دويدم…
در جاده به ريل قطاري رسيدم، حالا سه مسير پيش رو داشتم خياباني که موازي ريل از جاده مي گذشت و رو برو، جاده سر سبزي نبود و نگاهي به خيابان کنار انداختم. سمت چپ خيابان انتها داشت و به يک پيچ ختم مي شد. سمت راست انتها نداشت. ميان تقاطع درختان دو طرف جاده گم مي شد. انتخاب کردم سمت راست و دويدم. يکي ديگر از آرزوها چشمکي زد و بر آورده شد و من دويدم. تمام آرزوها در مسير بر آورده شد به جز يکي، که تا همين الان هم در حال چشمک زدن است. ،…
الان مي دوم به سوي قطار با سرعتي بيش از باور، با سرعتي که پس از سال ها جاده، سال ها دويدن به دست آوردم. دستم را به سوي کودک دراز کردم و باز هم دويدم. به قطار رسيدم کودک را در آغوش و دست مادرش را گرفتم از قطار بيرون کشيدم قطار کمي جلوتر واژگون شد، مادر و طفل ماندند. تشکر کردند، رفتند.
آخرين آرزو هم بر آورده شد، و من هنوز مي دويدم….
منابع و ماخذ
1- ديل کارنگي، نادر تسليميان: آئين دوست يابي، چاپ اول، کتابخانه آتروپات، 1349 (چاپ جواهري)
2- ديل کارنگي، جيمز آلن، الاويلر، محمد جواد پاکدل، مسعود ميرزايي: رمز موفقيت، پيک فرهنگ، چاپ پنجم، 1372.
3- نصرالله منشي، نصرالله بن محمد، مجتبي مينوي طهراني: کليه و دمنه، چاپ يازدهم، چاپخانه سپهر، تهران، 1373.
4- دکتر غلامحسين يوسفي: در آرزوي خوبي و زيبايي (گزيده بوستان سعدي)، چاپ دوم، انتشارات سخن، 1372.
5- سعدي، دکتر غلامحسين يوسفي: راضي از گل (گزيده گلستان سعدي)، چاپ دوم، انتشارات سخن، 1372.
6- دکترخليل خطيب رهبر: ديوان غزليات حافظ شيرازي، چاپ پانزدهم، انتشارات صفي عليشاه، 1374.
7- دکتر محمد استعلامي: گزيده مثنوي، چاپ دوم، شرکت چاپ و انتشارات علمي، 1371.
8- زاهدي، زهره: لبخند خدا، چاپ دوم، انتشارات جيحون، 1384.
9- سوژن پوليس شوتز، شهلا انساني: ستاره ات را درياب، چاپ اول، انتشارات ايدون، 1383.
10- سوژن پوليس شوتز. عبدالعلي براتي: روزگار بهتري از راه مي رسد، چاپ چهارم، انتشارات نسيم دانش، 1378.
11- ذبيح الله منصوري، نهج البلاغه، چاپ اول، انتشارات نقش انديش، 1379.
12- عمران صلاحي: طنز و شوخ طبعي ملا نصر الدين، نشر نخستين، 1380.
13- علي اکبر احمدي داداني، رشيدي: گنجينه لطايف، اهل قلم، 1381.
14- غلامحسين ذوالفقاري : رهنمون، انتشارات سخن. 1371.
15- شعبانعلي لامعي: حکايتها و لطيفه هاي فرهنگي، نشر بلاغت، 1372.
16- ولي الله دروديان: برگزيده و شرح آثار عبيد زاکاني، نشر و پژوهش فرزان روز، 1377.
17- مير صادقي، ميمنت: با صبح دهان (برگزيده شعر معاصر از مشروطيت تا انقلاب)، انتشارات سخن، 1375.
18- مجيد اصلان پرويز: چهار هزار و پانصد سخن، انتشارات فرشيد، سال 1373.
19- دکتر سيف الله اسدي: گلچيني از ضرب المثلهاي جهان، انتشارات انديشه روشن، سال 1378.
20- کتابهاي فارسي مقطع راهنمايي.
21- دکتر غني، غزويني: ديوان حافظ، ارغوان، سال 1376.
22- سهراب سپهري: هشت کتاب، طهوري، سال 1382.
23- معظمه اقبالي: شعر و شاعري در ايران اسلامي، فرهنگ اسلامي، 1379.
24- معظمه اقبالي: شعر و شاعر در آثار خواجه نصيرالدين طوسي، وزارت ارشاد، 1379.
25- هيئت تحرير اصول دين قم: پيشواي ششم، در راه حق.
26- جک لندن، اشنايدر، عبداللهي، گلشيري: زيباترين افسانه جهان – ثالث- 1383.
27- پاک يلقي، بنفشه، قدياني: افسانه از ويتنام، 1377.
28- آستريدليندگرن، رنيا: شکوفه، امير کبير، 1380.
29- اسمعيل شاهرودي: داستانهايي از زندگي دانشمندان نامي، پيمان، 1375.
30- حسين مکي: گلستان ادب، انتشارات کتاب آفرين، سال 1370.
31- مسعود لعلي: شانه هاي غول، انتشارات محسن، سال 1380.
32- رضا خدادادي: فرهنگ گفته هاي طنز آميز، فرهنگ معاصر 1380.
33- جکسون براون؛ ترجمه زهره زاهدي: کتاب کوچک نکته هاي زندگي، انتشارات جيحون، سال چاپ 1382.
34- پائلوکوئيلو؛ ترجمه دل آرا قهرمان: مبارزان راه روشنايي، انتشارات ميترا، سال 1378.
35- محسن خاقاني: لطيفه هاي خواندني، چاپ اول، نشر ياد، 1377.
( مجله راه زندگي) http:// rahezendegi. com
http:// litteblackfish. persianblog. com
http://lale. persianblog. com
http://hamid2. persianblog. com
http://www. niksalehi. com
http://fergivadostan. blogfa. com
http://sincetoday. blogsky. com
http://khandonak. blogfa. com
http://khandonak. blogfa. com
http://after50s. blogspot. com
http://aliali5. persianblog. com
http://www. art-ae. blogfa. com
http://ania. blogfa. com
http://ganj-e-sokhan. blogsky. com
کتاب گنجينه ما و شما