تفسير عقلي در دوره تابعيان تأسيس شد و رشد نمود و تابعيان را مي توان پيشگام تفسير عقلي دانست كه البته عقل در تفسير نزد آنان بيشتر به عنوان ابزار و مصباح بوده است و نه منبع؛ بدين جهت تفسير در دوره تابعيان و ويژگيهاي آن تحليل و بررسي مي شود تا جايگاه تفسير آنها در تفسير عقلي معلوم گردد.

تفسير در دوران تابعيان

تابعيان كساني هستند كه زمان پيامبر صلي الله عليه و آله را درك نكرده و از انوار هدايت نبي گرامي اسلام مستقيماً بهره نبرده اند، ولي معارف ديني را از محضر يك يا چند نفر از صحابه بزرگ اسلام آموخته اند. آنان را از اين رو تابعيان گفته اند كه از صحابه پيروي كرده و از طريق آنها مسلمان شده اند. دوران تابعيان را مي توان از حدود نيمه قرن اول تا پايان قرن دوم دانست و قرن سوم و چهارم، يعني دوران تبع تابعيان را، نيز بدان ملحق كرد.
با پايان گرفتن دوران صحابه، شخصيتهاي برجسته اي از تابعيان مسئوليت انتقال معارف ديني، به ويژه تفسير قرآن را برعهده گرفتند و در اين ميدان به مدد الهي، موفقيتهاي چشمگيري به دست آوردند.
تفسير در دوره صحابه، آنچنان كه گذشت، ساده و بسيط بوده و عمدتاً مشتمل بر برداشتهاي فقهي و كمتر كلامي، آن هم با توجه به مأثورات نبوي بوده است. هرچه از دوران صحابه سپري شده و به عصر تابعيان نزديك مي شويم، دوران نويني را آغاز مي كند و تحولات مهمي در آن رقم مي خورد. تابعيان كه نسبت به صحابه، گروه بيشتري را تشكيل مي دادند، هرچه از صحابه آموخته بودند، به اجتهاد، نظر و تحول در آنها مبادرت كردند كه حاصل آن، تدوين تفسير، طبقات و مكاتب تفسيري و گرايشهاي مختلف تفسيري بود.

مكاتب تفسيري در عصر تابعيان

تابعيان، علاوه بر استناد به قرآن، سنت پيامبر صلي الله عليه و آله و كلام صحابه، بر انديشه، اجتهاد و درك عقلي خود، بيش از دوره صحابه تكيه كردند و سبب گسترش تفسيرها و ظهور مكاتب تفسيري شدند. از طرفي، در دوره تابعيان حكومت اسلامي بيشتر گسترش يافت و مفسران بيشتري در بلاد اسلامي به تفسير قران پرداختند. گرچه در ميان تابعيان افرادي، مانند سعيد بن جبير از برداشتهاي عقلي در تفسير آيات پرهيز داشتند، ديگر تابعيان مانند مجاهد و عطاء در مواردي از اجتهاد و انديشه خود، جداي از روايات، در تفسير آيات بهره مي جستند و به تبع آن مكاتب تفسيري هم توسعه مي يافت.
مهم ترين مكاتب تفسيري از مراكز مهم اسلام، يعني مكه، مدينه و عراق برخاسته بودند كه به مكتب تفسيري مكه، مدينه و عراق معروف شدند. برخي شام را نيز به دليل وجود « ابوالدرداء » كه از صحابه پيامبر صلي الله عليه و آله بود، جزء‌ مكتبهاي تفسيري دانسته اند، ولي به نظر مي رسد تفسير در آنجا رونق چنداني نداشته است.
در هر مكتب تفسيري، جمعي از تابعيان، از چهره هاي ممتاز و برجسته آن مكتب به شمار مي رفتند. آنان نيز براساس آموخته هاي استادان خود كه از صحابه معروف بودند، در گسترش تفسير همت كردند؛ لذا شناخت ويژگيهاي هر مكتب تفسيري براساس شناخت مفسران و مشايخ آنها و برحسب بلادشان ممكن خواهد بود. براي بررسي مكاتب تفسيري مي توان به كتابهاي تاريخ تفسير مراجعه كرد.

ويژگيهاي تفسير تابعيان

دوره تابعيان، كه شامل نيمه دوم قرن اول و بخشي از قرن دوم است، آغازگر تحولات مهمي در تفسير قرآن بود كه اين تحولات در دوره پيروان تابعيان و پس از آن، همچنان ادامه يافت و سبب شد كه تفسير و ويژگيهاي تفسيري در دوره تابعيان و پس از آن، با دوره صحابه از يكديگر ممتاز و متفاوت شوند.
هرچه از حيات اسلام، بيشتر سپري مي شد، پرسشهاي تفسيري بيشتري، به دليل گسترش دامنه حكومت اسلامي و تنوع موضوعات، مطرح مي شد. در پاسخ آنها لازم بود تا مطالبي مطمئن و به دور از هر گونه نقصان ارائه شود، اما چنين امري، در سطح گسترده و فراگير انجام نشد؛ گرچه خداوند متعال بعد از پيامبر صلي الله عليه و اله راه هدايت را، مراجعه به ائمه هدي عليهم السلام و ثقل اصغر، معين فرموده بود، ولي به عللي اين امر محقق نگرديد و همگان از آن سلسله هاي نور، استفاده نكردند و افرادي، هرچند محدود، رأي و استنباط خويش را در فهم آيات، دين و شريعت، ترجيح دادند و چه بسا گفتارهاي غيرتفسيري، تفسير قرآن، تلقي گرديد.
هر گروهي در فهم تفسير قرآن، سبك خاص خود را دنبال مي كرد، خصوصاً اينكه در عصر تابعيان، مكاتب تفسيري مكه، مدينه و عراق، هركدام در فهم و درك معارف تفسيري به شيوه اي خاص مي انديشيدند و از محور و شيوه اي واحد و يكسان برخوردار نبودند، لذا به تدريج تفاوت آراء و نظريات زياد شد و موجب شد فرقه هاي مذهبي خاص پديدار شوند.
از اين رو، تفسير در دوره تابعيان ساختار و ويژگيهاي خاص خود را داشت كه عبارت اند از:

1. ورود اسرائيليات

از ويژگيهاي دوره تابعيان- دوران رشد تفسير عقلي- مي توان به ورود اسرائيليات اشاره كرد. اسرائيليات در دوره تابعيان گسترش يافت و در تفاسير و كلام تابعيان وارد شد. عرب كه خود را در تفسير برخي آيات بي نياز از اسرائيليات نمي دانست، به آنها مراجعه مي كرد و به عللي كه گذشت، با وجود نهي از مراجعه به اهل كتاب، مراجعه به راويان اسرائيليات، در مواردي شكل گرفت. پيشگامان نقل روايات اسرائيليات در تفسير، كعب الاحبار، تميم داري، عبدالله بن سلام، وهب بن منبه، ابن جريح و ابوهريره بودند.(1)
جمعي از اهل كتاب كه اسلام آورده بودند، از اطلاعات خود در تفسير آيات استفاده كرده، آن را در بين مسلمانان منتشر مي كردند؛ مطالبي كه به دليل مجعول بودن يا نشئت گرفتن از تورات تحريف شده، صحيح نبود، گرچه برخي اسرائيليات، مطالب درستي بود، غالب آنها، به ويژه آنهايي كه در ذيل قصص قرآن روايت شده، نادرست بودند.

2. ظهور تفسير به رأي در دوره تابعيان

از ديگر ويژگيهاي مرتبط با تفسير عقلي در دوره تابعين ظهور تفسير به رأي است كه به استفاده افراطي از عقل در تفسير منجر شد. اقتضاي استفاده افراطي از عقل بدون لحاظ موازين مربوط به آن و نيز عدم بهره گيري از ديگر منابع تفسير، فرو غلتيدن در ورطه تفسير به رأي است كه تابعيان هم از اين مستثنا نبوده اند.

مقصود از تفسير به رأي

تفسير به رأي را چنين تعريف كرده اند: تفسير آيات قرآن براساس استحسان، قياس، مرجحات ظنّي و ميل دروني، براساس پيروي از هواي نفس كه در آن از اصول عقلي و تدبّر بهره گرفته نشده است(2)؛ زيرا مفسر اگر برحسب قراين حاليه، مقاليه و براساس دلالت الفاظ و اصول عقلي، به تفسير قرآن و رفع ابهام بپردازد، آن مطلب، تفسير به رأي محسوب نمي شود و مي توان آن را تفسير اجتهادي و عقلي ناميد كه به تفصيل آن، پرداخته خواهد شد.
در تفسير به رأي، فرد مي خواهد، رأي و برداشت خود را بدون استنادي معقول و اتكا به ركني وثيق و تنها براساس گمان، بر آيه قرآن تحميل و لفظ را برخلاف ظاهر آن حمل كند.(3) والا اگر مفسر، فهم خود را از آيات، به دلايل پذيرفتني و معقول مستند نمايد، ديگر تفسير به رأي نيست. تفسير به رأي، تفسيري علمي نيست؛ بلكه غالباً ظني يا وهمي است. تفسير به رأي غالباً با هدف تحميل عقيده اي بر قرآن، همواره با جدال و مراء انجام مي گيرد و در مواردي هم، از غفلت و جهل شخص نشئت مي گيرد و چه بسا با هدف ارزشمندي انجام گرفته است.
آيت الله خويي، تفسير به رأي را چنين معني مي كند: « احتمال مي رود، مقصود از تفسير به رأي، استقلال در رأي و اظهارنظر در فهم قرآن، بدون مراجعه به اهل بيت عليهم السلام باشد؛‌ زيرا آنان همسنگ كتاب هستند و بايد در فهم قرآن بدانها مراجعه كرد. »(4)
علامه طباطبايي نيز معتقد است: « تفسير به رأي، همان استقلال و انفراد مفسّر در فهم قرآن، بدون مراجعه به ديگران است. »(5)
آيت الله معرفت نيز معتقد است: « تفسير به رأي آن است كه انسان سعي كند آيات را با آراي ساخته خود منطبق نمايد كه هدف آن، توجيه و ظاهرسازي آنها براي عموم مردم و يا استبداد رأي در فهم قرآن و [ چنين شيوه اي] در برابر طريقه عقلاي قوم است كه در فهم كلام خدا، به جهات گوناگوني توجه مي كنند.»(6)

نهي از تفسير به رأي

پيامبر صلي الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام، تفسير به رأي را كه از بارزترين مصاديق تحريف معنوي قرآن است، همواره نهي كرده اند. رواياتي در مذمت و نكوهش آن وارد شده كه به مواردي اشاره مي شود:
1. عن رسول الله صلي الله عليه و آله : من فسّر القرآن برأيه فليتبوا مقعده من النّار؛ « هركس قران را با رأي خود تفسير نمايد، جايگاهش در آتش است. »(7)
2. من قال في القرآن برأيه فليتبو مقعده من النار؛ ابن عباس از پيامبر صلي الله عليه و آله نقل مي كند كه: ‌« هركس با رأي خويش درباره قرآن سخن بگويد ( و به تفسير آن بپردازد )، جايگاهش در آتش است. »(8)
3. ابن عباس از پيامبر صلي الله عليه و آله نقل مي كند: من قال في القرآن بغير علم فليتبو مقعده من النار: « هركس با علم درباره قرآن سخن بگويد ( و به تفسير آن بپردازد )، جايگاهش در آتش است. »(9)
4. حضرت علي عليه السلام از پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله نقل مي كند كه: « قال الله- جل جلاله- ما آمن بي من فسّر برأيه كلامي » حضرت علي عليه السلام از پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و اله نقل مي كند كه خداوند متعال فرمود: « هركس، كلام من را (‌ يعني قرآن را ) با رأي خود تفسير كند، به من ايمان نياورده است. »(10)
5. حضرت علي عليه السلام در پاسخ كسي كه ادعاي وجود تناقض در قران را داشت، فرمود: « اياك ان تفسّر القران برأيك حتي تفقهه عن العلماء؛ « بپرهيز از اينكه قران را با رأي و نظر خود تفسير نمايي ( و از اين كار خودداري كن ) تا فهم و دانش ان را از عالمان به قرآن بپرسي و مطلع شوي. »(11)
6. امام صادق عليه السلام فرمود: « من فسّر القران برأيه فاصاب لم يوجر و إن أخطا كان اثمه عليه »؛ هركس قرآن را با رأي و نظر خويش تفسير كند كارش مذموم است، زيرا اگر با واقعيت منطبق باشد، از اجري برخوردار نبوده و اگر هم با واقعيت منطبق نباشد، گناه آن بدفهمي، براي اوست. »(12)
7. امام رضا عليه السلام به علي بن محمد بن جهم، فرمود: لا توول كتاب الله عزوجلّ، برأيك فان الله يقول: « وَ مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ »( آل عمران/7)؛« كتاب خدا را به رأي خويش تأويل منما، زيرا خداوند فرموده است: تأويل قرآن را جز خدا و راسخان در علم نمي دانند. » (13)
با مروري در روايات مذكور، روشن مي شود كه معصومين عليهم السلام تفسير به رأي را نهي كرده اند، به گونه اي كه افراد و اشخاص را از اين كار به شدت بازداشته اند. آنان نتيجه اين كار را عذاب الهي دانسته كه براي انسان در روز قيامت فراهم شده است. اين روايات، هم از پيامبر صلي الله عليه و آله و هم از ائمه معصومين عليهم السلام بوده كه به رواياتي از پيامبر صلي الله عليه و اله حضرت علي، امام صادق و امام رضا عليهم السلام اشاره شد.
آنچه در برخي روايات مذكور، مانند روايت شماره ششم كه از امام صادق عليه السلام رسيده، بر آن تأكيد شده، اين نكته است كه علت نهي از تفسير به رأي، شيوه و سبك نادرست آن است كه همان اتكا به رأي و نظر خويش، بدون توجه به رأي ديگران، مانند سخنان اهل بيت عليهم السلام و اصول عقلي است، گرچه در مواردي حاصل آن تفسير، مطالبي پذيرفتني باشد.
از اين رو، امام صادق عليه السلام تفسير به رأي را هرچند با واقعيت منطبق باشد، نهي كرده و چنين مفسري را بي اجر دانسته اند. علامه طباطبايي مي فرمايد: « نهي در تفسير به رأي به طريق كشف باز مي گردد، نه به مكشوف؛ به تعبير ديگر، نهي از چگونگي تفهّم كلام خداست. » (14)
با تأمل در رواياتي كه بدانها پرداخته شد، اين نكته نيز روشن مي شود كه نهي از تفسير به رأي، به دليل انتساب آن رأي به شخص است، لذا در غالب آن روايات چنين آمده: « هركس قرآن را به « رأي خود » تفسير كند، جايگاه او در جهنم است.» عبارت بالا مبيّن آن است كه تفسير به رأي به طور مطلق، نهي شده، از طرفي اضافه ضمير به رأي، در عبارت « برأيه » مؤيد آن است كه اختصاص و انفراد رأي، در تفسير آيات مذموم است، ضمن آنكه در روايات ناهيه مذكور، تعبير « بعقله » نيز نيامده، تا شامل تفسير عقلي نشود.
از اين رو، تفسير عقلي، مذمت نشده، بلكه حتي آيات تدبّر در قرآن نيز بر آن تأكيد دارند؛ ‌زيرا در آنجا، فرد از استقلال در رأي خودداري كرده و به رأي ديگران، يعني نظر اهل بيت عليهم السلام در تفسير قرآن نظر مي كند. علامه طباطبايي در اين مورد مي فرمايد: « نهي در روايات، به عمل « خود رأيي » مفسر در تفسير و اعتماد مفسر بر رأي خويش، بدون مراجعه به ديگران مربوط است و مفهوم روايات تفسير به رأي، آن است كه مفسر در تفسير قرآن خودرأي نباشد، بلكه از ديگران استمداد بگيرد، مانند آيات ديگر، سنت پيامبر صلي الله عليه و آله و…(15).
تفسير به رأي، مصداقي از « قول به غير علم » نيز شمرده مي شود كه در روايت شماره سوم بدان اشاره شده و چنين آمده است: « من قال في القرآن بغير علم فليتبو مقعده من النار؛ هركسي بدون علم، سخني را درباره قرآن بگويد، جايگاهش در آتش است. »
آيات قرآن نيز بر پرهيز از قول به غير علم تأكيد كرده اند؛ خداوند در سوره اعراف آيه 33 مي فرمايد: « قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَ مَا بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِکُوا بِاللَّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ‌ » بگو: پروردگار من فقط زشت كاريها را- چه آشكارش [ باشد ] و چه پنهان- و گناه و ستم ناحق را حرام گردانيده است… و اينكه چيزي را كه نمي دانيد به خدا نسبت ندهيد.
سيوطي به نقل از ابن نقيب درباره مفاد و معني روايات مذكور، پنج وجه را ذكر مي كند(16)؛ ديگران نيز وجوهي را بيان كرده اند كه مرحوم علامه در الميزان (17) به ذكر آنها در قالب ده وجه مي پردازد، كه حاصل برخي، همان است كه در معني تفسير به رأي گذشت. مرحوم علامه پس از ذكر وجوه ده گانه مذكور، معتقد است هيچ يك از آنها به تنهايي، نمي تواند مفاد روايات باشد، بلكه هدف از روايات مذكور، نهي از طريق تفسير است نه حاصل تفسير.(18)
برخي نيز مانند ذهبي، تفسير به رأي را به دو گروه: جايز و غيرجايز، تقسيم كرده اند، ولي چنين تقسيمي با توجه به تعريف تفسير به رأي و روايات مذكور، صحيح به نظر نمي رسد. تفسير به رأي همواره غيرجايز بوده و از آن نهي شده است و آنچه ذهبي جايز قلمداد كرده، همان تفسير اجتهادي و عقلي است و تفسير به رأي ناميدن آن نادرست است.(19)

آيا تفسير قرآن، توقيفي است؟

به نظر برخي، حاصل روايات نهي از تفسير به رأي، كه مقصود صحيح از آن بيان شد، شايد آن باشد كه تفسير امري توقيفي است و فردي غير از پيامبر صلي الله عليه و آله مجاز نيست به تفسير قرآن بپردازد و آن را براي ديگران بيان كند، زيرا از طرفي، در روايتي از امام باقر عليه السلام نيز آمده است: « انّما يعرف القرآن من خوطب به؛ كسي مي تواند قرآن را بفهمد كه مخاطب آن باشد. »(20) بنابراين، غير از مخاطبان قرآن، يعني پيامبر صلي الله عليه و آله و ديگر معصومين عليهم السلام و راسخان در علم، ديگران كه مخاطب قرآن نيستند، نمي توانند به تفسير قرآن بپردازند. از طرف ديگر، قرآن داراي متشابهات و مطالب غامض و پيچيده اي است كه اصولاً براي غير نبي صلي الله عليه و آله دسترسي به آنها ممكن نيست و تنها پيامبر صلي الله عليه و آله متصدي بيان آن است.
از اين رو، روايات ناهيه مذكور، متضمن نهي از تفسير قرآن براي غير پيامبر صلي الله عليه و آله است، زيرا آنان اهل تفسير قرآن نيستند و تفسير قرآن امري توقيفي و مختصّ پيامبر صلي الله عليه و آله است. اين امر به نحوي ناشايست به اخباريون نيز نسبت داده شده است، زيرا آنان معتقدند، ظاهر قرآن حجت نيست و عمل به ظاهر قرآن صحيح نيست و مي بايست به جاي ظاهر قرآن، بر اخبار و روايات عمل كرد.(21) به نظر مي رسد كه اين ديدگاه از جهات زير مخدوش باشد:
1. مقصود از نهي در روايات ناهيه، همچنان كه بيان شد، به قرينه تمامي آن روايات، نهي از تفسير به رأي و نهي از تفسير بدون مراجعه به اهل بيت عليهم السلام و آيات و بدون استناد به ركن وثيق است. درواقع، نهي به صورت مطلق نيست، بلكه تفسيري را دربرمي گيرد كه ظنّي و بدون استنادي معقول است. به قول علامه طباطبايي آنچنان كه گذشت، نهي از طريق تفسير است نه مكشوف.
2. مي توان گفت، در روايت « من خوطب به » كه در آن تأكيد شده تنها مخاطبان قرآن، يعني معصومين عليهم السلام قرآن را مي فهمند و از اين رو، تنها آنان مي توانند قرآن را تفسير كنند، امر ديگري در نظر است؛ روايت مذكور بر آن اشاره مي كند كه فهم كامل و نهايي، همراه با بطون عميق قرآن به همراه متشابهات آن، در اختيار مخاطبان واقعي قرآن است، اما فهم ظاهري قرآن را همه كساني كه بخواهند، آن را بفهمند و آداب آن را نيز رعايت كنند، درك خواهند كرد.
مرحوم آخوند خراساني نيز بر اين امر تأكيد دارد كه فهم عميق، نهايي و كامل قرآن، در اختيار پيامبر صلي الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام است. آن فهم، مخصوص راسخان در علم نيز است كه خداوند متعال در قرآن درباره آنان مي فرمايد: « وَ مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ »( آل عمران/7)؛ با آنكه تأويلش را جز خدا و ريشه داران در دانش كسي نمي داند.
تأويل يا علم به بطون قران دانشي است كه در اختيار هركس نيست و هركسي نمي تواند درباره قرآن چنين ادعايي بكند. منظور امام باقر عليه السلام نيز به قتاده، درباره فهم بطني قرآن همين بوده است.
از پيامبر صلي الله عليه و آله نيز روايت شده: « ما من القرآن آيه الا ولها ظهر و بطن؛ هيچ آيه اي نيست، مگر انكه براي آن ظاهر و باطني است. » امام باقر عليه السلام فرمود: « ظهره تنزيله و بطنه تأويله منه ما قد مضي و منه ما لم يكن؛ ظاهر قرآن همان تنزيل، يعني شأن و نزول و تفسير آن است و بطن، همان تأويل آن، كه برخي از آن روشن شده و برخي هنوز آشكار نشده است. »(22) درواقع، فهم قرآن داراي دو مرحله است: فهم ظاهري و فهم باطني، آنچه مخصوص پيامبر صلي الله عليه و آله و ائمه معصوم عليهم السلام است، همان فهم باطني و دروني است، كه تنها آنان مي توانند آن را براي ديگران بيان كنند و ديگران تنها ناقل آن اند.
3. بر اين نكته اشاره شد كه قرآن داراي متشابهات و مطالب پيچيده است، سخني درست است؛ ليكن فهم آن متشابهات در كنار محكمات، معني خويش را نمايان مي سازند. در قرآن چنين آمده است: « ‌هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَ أُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ »( آل عمران/7)؛ اوست كسي كه اين كتاب [ = قرآن ] را بر تو فروفرستاد. پاره اي از آن، آيات محكم [ = صريح و روشن ] است. آنها اساس كتاب اند؛ و [ پاره اي ]‌ ديگر متشابه اند [ كه تأويل پذيرند. ]
قرآن بيان مي دارد كه آيات محكم، صريح و روشن است و هرگونه پيچيدگي آيات ديگر با مراجعه به آنها، برطرف مي شود.
مقصود از « امّ » در آيه آن است كه مرجع و محور تبيين آيات ديگر است. مرحوم علامه طباطبايي ضمن بحث مبسوطي درباره محكم و متشابه در ذيل آيه 7 سوره آل عمران، مي فرمايد: « محكمات قرآن مبيّن متشابهات اند و متشابه آن است كه مراد آن روشن نيست و با مراجعه بر محكمات روشن مي شود، زيرا برخي آيات برخي ديگر را تفسير مي نمايد. »(23) مانند آيه: « إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ »؛ كه به آيه: « لَيْسَ کَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ » (24) تفسير شده است و بيان مي كند كه « نظر » به خدا، متوجه، نظر به قدرت و عظمت خداست، زيرا خداوند كه همانند ندارد و جسم نيست تا با چشم ديدني باشد. ازطرفي، وجود آيات متشابه و پيچيده، مانع درك ظاهر آيات نمي شود.
4. آياتي كه بر تدّبر در قرآن، تأكيد مي كند، توقيفي نبودن تفسير آيات و درخور فهم بودن قرآن را نشان مي دهد. از طرفي، در سخنان پيامبر صلي الله عليه و آله و حضرت علي عليه السلام نيز آمده است كه برخي از قرآن، برخي ديگر را تفسير مي كند، مانند سخنان علي عليه السلام كه مي فرمايد: « ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه علي بعض؛ كتاب خدا، برخي از آن براي برخي ديگر گويا، و برخي از آن براي بعض ديگر گواه است. »(25) كلام مذكور گوياي اهميت تدبر در قرآن و حجيت ظاهر آنهاست.
5. ظواهر قرآن حجت است و حجيت آن قطعي است و الا موجب تعطيلي فهم قرآن خواهد شد. آيات فراواني بر حجيت ظاهر و امر بر تفكر و عمل بر ظاهر آن دلالت دارد، مانند:
الف) « ِکتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْکَ مُبَارَکٌ لِيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَ لِيَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبَابِ‌ » ( ص/29)؛ [ اين ] كتابي مبارك است كه آن را به سوي تو نازل كرده ايم تا در[ باره ] آيات آن بينديشند، و خردمندان پند گيرند.
ب)‌« فَإِنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِکَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَکَّرُونَ ‌»( دخان/58)؛ در حقيقت، [ قرآن] را بر زبان تو آسان گردانيديم، اميد كه پندپذيرند.
ج)« وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ »( قمر/22)؛ و قطعاً قرآن را براي پند آموزي آسان كرده ايم؛ پس آيا پند گيرنده اي هست؟
د) « وَ لَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ لَعَلَّهُمْ يَتَذَکَّرُونَ‌؛ قُرْآناً عَرَبِيّاً غَيْرَ ذِي عِوَجٍ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ‌ »( زمر/27 و 28)؛ و در اين قرآن از هرگونه مثلي براي مردم آورديم، باشد كه آنان پند گيرند. قرآني عربي، بي هيچ كژي باشد كه آنان راه تقوي پويند.
در كلام پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله نيز چنين آمده است: « فاذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن، فانه شافع مشفّع… و له ظهر و بطن؛ فظاهره حكم باطنه علم، ظاهره انيق و باطنه عميق؛ هرگاه فتنه ها به شما روي كرد و امور بر شما مشتبه شد و روزگار براي شما همانند شبي تاريك گرديد، به قرآن چنگ زنيد و به آن تمسك جوييد؛ قرآن شفاعت گريست كه شفاعت آن پذيرفته مي شود…قرآن داراي ظاهر و باطن است؛ ظاهر قرآن احكام و باطن آن، معرفت ( خاص و ويژه ) است؛ ظاهر قرآن زيبا و باطن‌ آن عميق است. »(26)
محور قرار گرفتن قرآن در زندگي و معيار تشخيص حق و باطل و حتي ميزان بودن آن براي ارزيابي احاديثي كه احتمال خطا و كذب در آنهاست(27)، نشان مي دهد ظاهر آن حجت و مورد عمل است و قرآن كتاب زندگي است.
از طرفي، در روايت ناهيه هم- كه براي نهي از تفسير به صورت مطلق، آمده و به نادرستي از آن عدم حجيت ظاهر قرآن نتيجه گرفته اند- از اين نكته غفلت شده كه تفسير فراتر از ظاهر قرآن است و ظاهر قرآن، بدون تفسير آن نيز دست يافتني است. از اين نظر، حتي اگر نهي از تفسير به صورت مطلق وجود داشته باشد، ربطي به حجيت ظاهر ندارد؛ چون آنها از هم قابل تفكيك هستند.
6. به نظر مي رسد نسبت دادن عدم حجيت ظاهر قرآن به همه اخباريون، امري ناشايست و نادرست است. اخباريون، مانند مرحوم استرآبادي، هيچ گاه معتقد به عدم حجيت ظواهر قرآن به طور مطلق، و رها كردن ظاهر قرآن و پرداختن به روايات نبوده اند، چون لازمه آن تعطيل كردن قرآن بود، بلكه آنان نيز همانند ديگر عالمان بزرگ اسلام، از جمله اصوليان، بر اين باورند كه عمل بر ظاهر قرآن مي بايد پس از فحص و جست و جو درباره آن باشد تا اگر آيه اي عام يا مطلق است، از خاص و مقيّد آن غفلت نشده باشد، خواه آن مقيّد و مخصّص در قرآن باشد يا در سنت نبوي.
از نظر اخباريون، براي يافتن معني واقعي آيات، بايد به خاصّ، مقيّد و منسوخ كاملاً توجه نمود. اين امريست كه همه فقيهان و اصوليان بر آن تأكيد كرده اند. استاد معرفت بر اين نسبت نادرست تأكيد دارد و مي گويد: « به گروهي از اخباريان چنين نسبت داده اند كه آنان بر عدم حجيت ظاهر كتاب معتقدند و لذا نمي توان بر آن استناد كرد و نمي توان از ان احكام را استنباط كرد،‌ ولي اين نسبت نادرست است. »(28)
براي نادرستي اين نسبت، كلام مرحوم استرآبادي را ذكر مي كنيم تا روشن شود ايشان بر عدم حجيت ظاهر قرآن به صورت مطلق، اعتقاد ندارد، بلكه معتقد است، پس از فحص درباره متممهاي كلام از تخصيص، تقييد و تفصيل مي توان بر ظاهر آيات عمل كرد. او مي گويد: « استنباط احكام نظري از ظاهر قرآن و ظاهر احاديث صحيح نيست، هنگامي كه حالات آنها از طريق اهل ذكر مشخص نگرديده است. »(29)
مفهوم كلام استرآبادي، آن است كه عدم جواز در مراجعه به ظاهر قرآن، به زماني مربوط است كه حالات و متممهاي كلام از طريق اهل ذكر، يعني پيامبر صلي الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام، مشخص نشده باشد، پس وقتي مطمئن شديم كه آيه داراي تخصيص يا تقييد نيست، مي توان به ظاهر آن استناد نمود. مراجعه به اهل ذكر هم بدان جهت است كه انان عام و خاص، مطلق و مقيد و ناسخ و منسوخ را مي شناسند. رسالت تبيين آيات بر عهده پيامبر است، خداوند در قرآن بر اين امر چنين اشاره مي كند: « وَ أَنْزَلْنَا إِلَيْکَ الذِّکْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَکَّرُونَ‌ »(نحل/44)؛ و اين قران را به سوي تو فرود آورديم، تا براي مردم آنچه به سوي ايشان نازل شده است، توضيح دهي.»
بعيد نيست كه عمده كلام اخباريان درباره عدم حجيت ظاهر قرآن، قبل از فحص و اطلاع از متمم آن، درباره آيات الاحكام باشد كه مجتهدان از آنها براي يافتن احكام شرعيه و استنباط استفاده مي كنند. در آن موارد طبيعي است كه قرآن تنها به ذكر كليات بسنده كرده و تفصيل و جزئيات آن را مي بايد از روايات به دست آورد.

تابعيان متهم به تفسير به رأي

در دوره تابعيان، تفسير به رأي ظهور كرد و در مواردي هم توسعه يافت. البته مي توان آغاز آن را همان دوره صحابه دانست كه افرادي، گرچه اندك، به خود اجازه مي دادند تا به تفسير به رأي بپردازند؛ بدين سان، روايت نهي نيز در همان دوره از پيامبر صلي الله عليه و آله صادر شد، ولي در دوره صحابه با توجه به ويژگيهاي تفسيري آن دوره كه شرحش گذشت، مجالي براي توسعه و رشد آن نبود. اما در دوره تابعيان و پس از آن، تفسير به رأي توسعه يافت، تا آنجا كه از جمله ويژگيهاي دوره تابعيان، تفسير به رأي به شمار رفته است.
در دوره صحابه، تفسير، چهره روايي خود را حفظ كرد، گرچه در موارد محدودي، مانند تفسير ابن مسعود، مصاديقي از تفسير به رأي آشكار شد، ليكن در دوره تابعيان، تفسير مانند دوره صحابه، نتوانست چهره روايي خود را حفظ كند، هرچند كاملاً از تفسير به مأثور هم خارج نشد، ولي تلقي برخي مفسران در مواردي از آيات، چهره شخصي داشت.
درباره برخي تابعيان گفته اند كه از تفسير به رأي به دور نبوده اند. در اينجا به نمونه هايي از آنها اشاره مي كنيم:

1. مجاهد بن جبر مكي:

مجاهد بن جبر ( م /104) كه از مفسران مكه و از شاگردان ابن عباس به شمار مي رفت، گاهي قرآن را به گونه اي تفسير مي كرد كه متناسب و موافق با مفاهيم ظاهري الفاظ و تعابير نبوده است. البته او داراي حريّت و جسارت در برداشتهاي تفسير بوده كه از آن به تفسير اجتهادي تعبير شده و ربطي به تفسير به رأي ندارد. از مجاهد در تفسير آيه شريفه « وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ‌ »( بقره/65)؛ و كساني از شما را كه در روز شنبه از فرمان خدا تجاوز كردند نيك شناختيد، پس ايشان را گفتيم: « بوزينگاني باشيد طرد شده ».
آمده است كه مقصود از مسخ، تبديل آنان به ميمون نيست، بلكه آن است كه قلب آنها مسخ شده است. (30)
طبرسي، پس از ذكر كلام مجاهد معتقد است كه: « كلام او مخالف ظاهر آيه است، زيرا عقيده غالب مفسران برخلاف عقيده مجاهد است. »(31) مجاهد چون به رأي و اجتهاد در زمينه مباني فكري گرايش داشته، جمعي از اهل سنت، به ويژه اشاعره، نسبت به تفسير وي كم توجه بودند. ذهبي هم بيان مي دارد كه « به خاطر مسلك به رأي مجاهد، جمعي از افراد باتقوا كه از رأي در قرآن خيلي هراسان بوده اند، از تفسير وي پرهيز مي نمايند. »(32)

2. عكرمه:

عكرمه مولي ابن عباس، ( م /105) از مفسران مكه بوده است. درباره او گفته اند كه در مواردي از تفسير به رأي ابايي نداشته است.(33) احمد امين درباره اش معتقد است كه علما در توثيق او اختلاف نظر دارند. برخي او را ثقه و برخي ديگر توثيق نكرده اند و گفته اند كه او فكر مي كرده كه بر همه چيز آگاه است(34).با توجه به توثيق جمع زيادي از علما درباره عكرمه، انتساب تفسير به رأي درباره او بعيد به نظر مي رسد.

3. زيد بن اسلم:

درباره زيد بن اسلم ( م/ 136) كه از مفسران مدينه بوده، گفته شده كه از تفسير به رأي ابايي نداشته است. محمدحسين ذهبي درباره او بيان مي دارد: « او در تفسير به رأي معروف بوده است. » (35) احمد بن عثمان ذهبي هم درباره او به نقل از عبيدالله بن عمر بيان مي دارد: « او قرآن را تفسير به رأي مي كرده است »(36)، با توجه به منزلت و اعتبار او نزد عالمان، انتساب تفسير به رأي درباره او بعيد است. (37)

4. گروهي از مفسران عراق:

نقل كرده اند، در ميان مفسران عراق، در دوره تابعيان، اهل رأي و نظر نيز بوده اند. ذهبي آنان را از ديگر مكتبهاي تفسيري مكه و عراق، متمايز كرده و اهل رأي و نظر مي داند.(38)ظاهراً اهل عراق به اين دليل به تفسير به رأي پرداختند كه در زمان عمر، وقتي كه عمار بن ياسر به ولايت كوفه برگزيده شد، ابن مسعود كه از صحابه پيامبر صلي الله عليه و آله بود، به عنوان مفسر و معلم قرآن به همراه وي بدان جا فرستاده شد.
ابن مسعود، در عراق و به ويژه در كوفه، مكتب تفسيري خود را گسترش داد و گفته اند شيوه او به گونه اي بود كه زمينه تفسير به رأي را فراهم مي آورد و علما و مفسران ديگر عراق در دوره تابعيان، اين روش او را فراگرفتند و هنگام بروز اختلافات، به اظهارنظر پرداختند و به ناچار به برداشتهاي خود از نصوص قرآن و حديث گرويدند.
ذهبي از ابوحيان نقل مي كند شعبي از تفسير سدي و ابوصالح كه هر دو از مفسران عراق هستند، خشنود نبود و آنان را به علت اهل رأي بودن، نكوهش كرده و معتقد بوده است آنان در رأي خود قصور داشته اند.(39) طبري هم مي گويد شعبي كه از ابوصالح به اذان مي گذشت، با حالت اعتراض به او گفت: « تو چگونه قرآن را ( با كمك رأي خويش ) تفسير مي كني، در حالي كه هنوز قرائتش را خوب فرا نگرفته اي؟ »(40) درباره سدي و ابوصالح گفته اند، گرچه به تفسير به رأي منتسب شده اند، ولي چون مفسران شيعه به آنان اعتماد داشته اند(41)، بعيد نيست اين انتساب به رأي، در موارد بسيار محدودي باشد و يا به همان حريت رأي بازگشته اند كه در آن صورت، ساحت آنها از چنين انتسابي دور خواهد بود.

نمونه هايي محتمل از تفسير به رأي

تفسير به رأي كه نهي از آن قطعي است و صحابه و تابعيان مؤمن و معتقد از آن دوري گزيده اند، درباره برخي آيات گزارش شده كه مي توان به مواردي از آنها اشاره كرد. به نظر مي رسد، آنها مي توانند مصاديقي از تفسير به رأي و تحريف معنوي قرآن به حساب آيند كه امام باقر عليه السلام در نامه خود به سعدالخير، آن را بسيار زشت مي داند و مي فرمايد: « من نبذهم الكتاب ان اقاموا حروفه و حرّفوا حدوده فهم يروونه و لا يرعونه؛ بي احترامي آنان به كتاب خدا، آن است كه حروف آن را اقامه مي كنند ولي حدودش را تحريف مي نمايند. قرآن را خوب روايت ( و قرائت )‌ مي كنند، ولي محتواي آن را رعايت نمي كنند. »(42) به نمونه هايي كه نزد برخي مفسران، تفسير به رأي شمرده شده اشاره مي شود:
1. « وَ قُلْنَا يَا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلاَ مِنْهَا رَغَداً حَيْثُ شِئْتُمَا وَ لاَ تَقْرَبَا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ‌ »( بقره/35)؛ و گفتيم: اي آدم، خود و همسرت در اين باغ سكونت گيريد؛ و از هر كجاي آن خواهيد فراوان بخوريد؛ ولي به اين درخت نزديك نشويد، كه از ستمكاران خواهيد بود.
در ذيل آيه شريفه آمده است: « مقصود از عبارات « اكل، قرب و شجره » معني ظاهري آنها نيست، بلكه هدف آيه، متنبه كردن آدم بر اهتمام و توجه نكردن او به غير خداست و چون آدم به غير خدا اهتمام ورزيد، از بهشت خارج شد. »(43) تفسير مذكور گرچه ممكن است عرفاني به نظر برسد، ولي بدان جهت كه ظاهر آيه را نفي مي كند و معنايي را برداشت مي كند كه دليل و مستندي بر آن وجود ندارد، از تفاسير به رأي به حساب آمده است.
2. « وَ لَوْ أَنَّا کَتَبْنَا عَلَيْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيَارِکُمْ مَا فَعَلُوهُ إِلاَّ قَلِيلٌ مِنْهُمْ وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا مَا يُوعَظُونَ بِهِ لَکَانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً »( نساء/66)؛ و اگر بر آنان مقرر مي كرديم كه تن به كشتن دهيد، يا از خانه هاي خود به درآييد، جز اندكي از ايشان آن را به كار نمي بستند؛ و اگر آنان آنچه را بدان پند داده مي شوند به كار مي بستند، قطعاً برايشان بهتر و در ثبات قدم ايشان مؤثرتر بود.
در ذيل آيه شريفه آمده است: « مقصود از « قتل نفس »، همان مخالفت با هواي نفس است و مقصود از « خروج از ديار » خارج كردن علاقه و حب دنيا از قلب است. »(44) به نظر مي رسد با توجه به اينكه آيه شريفه به يهوديان پس از حادثه گوساله پرستي مربوط است، مقصود از قتل، همان معني متعارف آن و مقصود از ديار هم خروج از سرزمينشان باشد كه غالب مفسران به آن اشاره كرده اند.
3. « ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‌ »(روم/41)؛ به سبب آنچه دستهاي مردم فراهم آورده، فساد در خشكي و دريا نمودار شده است، تا [ سزاي ] بعضي از آنچه كرده اند به آنان بچشاند، باشد كه بازگردند.
در ذيل آيه شريفه آمده است: « مقصود از « برّ »، جوارح و اعضاي بدن انسان، همچنان كه مقصود از « بحر » قلب اوست. »(45) چنين برداشتي خلاف ظاهر آيه است و دليلي بر ان وجود ندارد.
4. « إِنَّ الْأَبْرَارَ لَفِي نَعِيمٍ‌ وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ‌ »( انفطار/14و 13) و قطعاً نيكان به بهشت اندرند و بي شك، بدكاران در دوزخ اند.
در ذيل آيه شريفه آمده است: « مقصود از « نعيم » ، حضور و معرفت و مقصود از « جحيم »، همان نفس و عذاب وجدان است كه همواره افروخته است. »(46) چنين برداشتي نيز خلاف ظاهر آيه بوده و دليلي بر آن وجود ندارد.
5.«‌إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ ‌ »(نصر/1)؛ چون ياري خدا و پيروزي فرا رسد.
در ذيل آيه آمده است: « مقصود از « فتح »، نجات از زندان بشري و رفتن به سوي خداوند است. »(47) كه خلاف ظاهر و شأن نزول آيه و نوعي تطبيق بدون دليل است.
6. « وَ الْمَلَکُ عَلَى أَرْجَائِهَا وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ »(حاقه/17)؛ و فرشتگان در اطراف آسمان اند و عرش پروردگارت را آن روز، هشت [ فرشته ] بر سر خود برمي دارند.
در تفسير آيه شريفه گفته اند: « مقصود از « ثمانيه »، افلاك هشتگانه بطليموس است. »(48)
7.« قُلْ لِعِبَادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا يُقِيمُوا الصَّلاَةَ وَ يُنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَ عَلاَنِيَةً مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لاَ بَيْعٌ فِيهِ وَ لاَ خِلاَلٌ‌ »( ابراهيم/31)؛ به آن بندگانم كه ايمان آورده اند بگو: « نماز را برپا دارند و از آنچه به ايشان روزي داده ايم، پنهان و آشكار انفاق كنند، پيش از آنكه روزي فرا رسد كه در آن نه دادوستدي باشد و نه دوستي. »
آيه شريفه كه به روز قيامت مربوط است، در نظر عده اي به روز انقلاب و رستاخيز تفسير شده است.(49)
8.« قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ‌ مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ‌ وَ مِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ‌ وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ »( فلق/1-5) بگو: پناه مي برم به پروردگار سپيده دم، از شر آنچه آفريده و از شرّ تاريكي چون فراگيرد، و از شرّ دمندگان افسون در گره ها، و از شرّ [ هر ] حسود، آن گاه كه حسد ورزد.
در ذيل آيه شريفه، « فلق» به سپيده انقلاب تزويرشكن و « نفاثات » ‌به قدرتهاي افسونگر و دمنده در گره هاي اراده خلق، تفسير شده است.(50)
9. « قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ‌ مَلِکِ النَّاسِ‌ إِلهِ النَّاسِ‌ مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ‌ الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ‌ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ‌ »(ناس/1-6)؛ بگو: پناه مي برم به پروردگار مردم، پادشاه مردم، معبود مردم، از شرّ وسوسه گر نهاني؛ آن كس كه در سينه هاي مردم وسوسه مي كند، چه از جنّ و [ چه از ] انس. »
در ذيل آيه، « ملك » به زمامدار مردم، « اله » به ايدئال مردم، « جن »، به افسونگر خود ناپيدا، تفسير شده است.(51)
10. تفسير آيات خلقت كه براساس نظريه تكامل و آيات معاد، براساس اصول مادي علمي بيان شده است.(52)

3. گسترش تعقل و اجتهاد در تفسير

گسترش تعقل و اجتهاد از برجسته ترين ويژگي تفسير تابعين است، زيرا از نظر جمعي از تابعيان، پرداختن به روايات تفسيري، كافي به نظر نمي رسيد. از همين رو، به تدريج تفسير با برداشتهاي عقلي در آميخت و مفسران با دانش عقلي خود، به فهم معاني قرآن مبادرت كردند. آغاز اين مرحله را مي توان به زمان عباسيان نسبت داد كه تاكنون نيز ادامه دارد. هر مفسري فهم خويش را از قرآن، بر روايات مقدم مي داشت و براي اثبات آن، به لغت و دلالت سياق كلمات استدلال مي كرد. از اين رهگذر، انديشه ها، مفاهيم و مباني فراواني پديد آمد كه ديگر به زحمت مي توان آنها را تفسير آيات به حساب آورد.
بدين جهت از مهم ترين ويژگيهاي تفسير در دوره تابعيان، اهتمام تابعيان در عرصه مسائل ديني بر حوزه عقل و مستندات آن بود كه از جمله آنها، مفاهيمي مانند صفات خداوند، احكام فقهي، اجتماعي و تاريخي را مي توان نام برد كه اين رويكرد به پيدايش تفاسير گوناگون عقلي، در دوره تابعيان منجر شد. آنان براي تعقل و اجتهاد و تدبّر كه برخاسته از قرآن بود و همواره بر آن تأكيد شده بود، اهميت خاصي قائل شدند. بزرگان تابعيان به اجتهاد و نظر براي فهم معاني قرآن اهتمام فراوان داشتند.
مكتب تفسيري مكه در اين اهتمام جدي بر تعقل و اجتهاد در فهم مقاصد قرآن، پيشگام بود كه از تفكر ارزشمند ابن عباس نشئت گرفته بود، او مفسران تابعيان را بر اين امر تشويق مي كرد. پس از مكتب مكه، مفسران عراق نيز به اصحاب نظر و اجتهاد معروف اند. آنان نيز از حريّت رأي برخوردار بودند و در فهم آيات به جنبه هاي مختلفي از تفسير مي پرداختند و معاني آيات را از جهات گوناگون بررسي مي كردند، حتي از لغت و شأن نزول فراتر رفته و به بررسي مباحث اجتهادي، ادبي، بلاغي، فقهي، كلامي و باطني در تفسير قرآن پرداختند.
در اين دوره تفسير از بساطت و از شكل اثري خود در دوره صحابه به تدريج خارج و به گرايشهاي كلامي، فلسفي و فقهي متمايل شد. توسعه ديدگاهها و گرايشهاي مذهبي موجب پيدايش تفاسير متمايز از يكديگر شد. به طور كلي، محور همه تفسيرها بر دو پايه تفسير نقلي و سپس عقلي- اجتهادي استوار بود.
در تفسير نقلي، مصدر اساسي برداشتهاي تفسيري، نقل و مأثوري بود كه گاه از خود قرآن و گاهي نيز حديث معصوم عليهم السلام و يا كلام صحابه دريافت مي شد. در تفسير عقلي، نقش اجتهاد، نظر و استدلال، از اهميت بالايي برخوردار بود و مصدر اساسي شناخته مي شد. در تفاسير نقلي، اجتهاد و نظر در كلام خدا، نقش چنداني نداشت، ولي در تفايسر اجتهادي، زمينه اجتهاد و تدبّر و نظر وجود داشت. از اين رو، برخي تفسيرها عقلي، برخي نقلي و برخي هم عقلي- نقلي شدند.
ذهبي مي گويد: « قتاده بن دعامه سدوسي در مسئله قضا و قدر خوض كرد و به قَدري متهم شد و بي شك، چنين تفكري بر تفسير وي اثر گذاشت و باعث شد جمعي از پذيرفتن روايات او خودداري كنند.»(53) درباره حسن بصري نيز همين مطلب گفته شده كه تفسير قرآن را بر مذهب قَدَر، بيان داشته است و آياتي را كه بر مكتب قدري دلالت داشته اند، تبيين و تفسير مي كرده و به تكفير منكران قدر پرداخته است. جمعي نيز در نكوهش قدريه، اين روايت را از پيامبر صلي الله عليه و آله نقل كرده اند: « القدريه مجوس امتي » ؛ قدريه مجوس امت من هستند.(54)
اين اختلافات مذهبي هنگامي شروع شد كه وحدت جامعه مسلمين با رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله از بين رفته بود و مسئله خلافت و جانشيني آن حضرت، نخستين موضوعي بود كه زمينه اختلافات را در بين صحابه و به ويژه تابعيان به وجود آورده بود. ابوالحسن اشعري مي گويد: « نخستين امري كه موجب اختلاف بين مسلمانان پس از ارتحال پيامبر بزرگ اسلام صلي الله عليه و آله گرديد، اختلاف نظر آنها در مسئله امامت و جانشيني حضرت بود » (55).
طبق گواهي تاريخ، گذشته از مسئله جانشيني پيامبر صلي الله عليه و آله و امامت، اختلاف نظر در مسائل فرعي نيز رواج يافت و در تفسير آيات قرآن در دوره تابعيان، نتايج متفاوتي را به بار آورد. گرچه چنين اختلافي- البته كم رنگ تر- در دوره صحابه هم وجود داشت، اما در دوره تابعيان، به دليل شرايط فرهنگي و گسترش تفسير و مكاتب تفسيري، چنين مناظراتي فزوني گرفت و هركس براي اثبات فكر و اجتهاد خويش به آياتي خاص و متقابلاً براي تضعيف فرقه مخالف خود، به آياتي ديگر متوسل مي شد.
آنچه اين اختلافات را به ظاهر موجه نشان مي داد، تأويل پذيري بخشي از ظاهر آيات براي استدلال به آن است. از طرفي، نبودن مفسراني آگاه و آشنا به كلام معصومين عليهم السلام و بهره نبردن از آنان دامنه و گستره اين اختلافات را نيز وسيع تر مي كرد. در مواردي هم اگر مفسراني آگاه بودند و يا از وجود ائمه بهره مي بردند، حكومتهاي وقت، آنان را محدود مي كردند، تا آيات به شكل واقعي و حقيقي خود بيان نشود.
از طرفي، قرآن براي عموم مردم نازل شده بود و خطاب ظاهري آن، به گروه خاصي تعلق نداشت، ليكن هركسي به اندازه فهم و درك خويش از آن بهره مي جست. آيات متشابه قرآن را نيز همگان درنمي يافتند و مي بايد در كنار عترت طاهره، معني خويش را پيدا مي كردند. جدايي قرآن از عترت نيز براي گروهي از مردم و مفسران، به برداشتهاي متفاوت و پيدايش دريافتهاي گوناگون از قرآن، انجاميد. مطالبي كه درباره قرآن گفته مي شد، نه تنها ديگر تفسير نبود، بلكه تطبيق بود و در مواردي به تفسير به رأي منجر شد.
گروهي به روايات تفسيري پيامبر، به دليل آنكه بخشي از آن، فراخور اسرائيليات بود، كمتر توجه كردند و سمت و سوي آنها به ادراكات عقلي و اجتهاد و نظر، توسعه يافت، گرچه در مقابل نيز گروهي مانند اهل الحديث به همان تفسير روايي پايبند بودند و حاضر نبودند تا از ظاهر روايات و آيات دست بردارند. بدين سان، مجموعه علل و زمينه ها در كنار يكديگر راه اجتهاد و نظر را در تفسير فراهم آورد كه پي آيند آن، ظهور تفاسير گوناگون در فهم قرآن بود. علل آن، به اختصار به صورت زير دسته بندي مي شود:
1. جدايي قرآن از عترت پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله؛
2. مسئله خلافت و امامت بعد از پيامبر صلي الله عليه و آله و توجيه مسئله خلافت خلفا از طرفي و ترديد در ان از طرفي ديگر؛
3. تأويل پذيري مواردي از آيات براي معاني متفاوت و استدلال هر فرقه به نفع خويش؛
4. ورود اسرائيليات در روايات و بي اعتنايي گروهي به روايات؛
5. توجه به تفسير بخشي از آيات و رها كردن بخشي ديگر؛
6. عموميت خطابهاي قرآن و تفاوت قدرت فهم و ميزان دانش افراد؛
7. آشنا نبودن گروهي از مفسران به قواعد تفسيري و توجه نكردن به ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه؛
8. گسترش مباحث كلامي، فلسفي و اجتماعي به علت توسعه حكومت اسلامي و ارتباط عالمان اديان با مسلمانان.
طبيعي بود كه برداشتهاي تفسيري متفاوت، برخي درست و برخي نادرست باشند. از طرفي گرچه، اصل تدبّر و تعقل در آيات، خود امري پسنديده بود اما تدبر و تعقّل موردنظر قرآن، با جدايي از اهل بيت عليهم السلام، همساز نبود؛ زيرا اجتهاد كه خود امري مبارك و ارزشمند است، وقتي در مسير صحيح خود قرار نگيرد، نتايج گران سنگي را به بار نمي آورد. البته نگاه مفسران از زواياي علائق متفاوت به قرآن، مانند زواياي فلسفي، كلامي، اجتماعي و فقهي ارزشمند بود و در نشان دادن جنبه هاي گوناگون قرآن، كمك شاياني كرد. در مجموع، در دوره تابعيان عنايت به اجتهاد و نظر و تعقل در كنار توجه به روايات، تفسير را غنا بخشيد و سرآغازي شد بر تفاسير متنوعي كه تاكنون نيز ادامه يافته است.

4. بسط تفسير و گسترش تطبيق

در دوره تابعيان، با توسعه حكومت اسلامي، تبيين پرسشهاي بيشتر درباره قرآن و نيز گسترش مكتبها و روشهاي تفسيري، تفسير نسبت به دروه صحابه عموميت بيشتري يافت و از تفصيل بيشتري برخوردار شد. برخلاف دوره صحابه كه تفسير موجز و پرسشها و پاسخها كوتاه بود، در دوره تابعيان، تفسيرها، مفصل تر و مبسوط تر شد. در اين دوره از يك طرف، تفسير، غالب يا تمامي آيات را دربرمي گرفت و همانند دوره صحابه به آيات خاصي، محدود نمي شد و از طرف ديگر، تطبيق معاني آيات بر غير مورد نزول، در حال گسترش بود. آياتي كه داراي شأن نزول خاصي بودند، بر موارد مشابه خود تطبيق داده مي شدند؛ در مواردي آيه اي بر اهل بيت عليهم السلام، شيعيان و يا بر فرقه هاي ديگر مسلمانان و يا حتي بر دشمنان مسلمانان، تطبيق داده مي شد. تطبيق آنها به واسطه روايات، از نوعي تأويل و تفسير باطني حكايت داشت و در مواردي از ذوق و سليقه آنان ناشي مي شد. روايات تطبيقي كه بر دهها مورد بالغ است(56)، برخي درست و برخي نادرست بودند كه بيشتر آنان به امام باقر و امام صادق عليه السلام منسوب اند و به دوره تابعيان مربوط است. در اينجا تنها به يك نمونه اكتفا مي شود: از امام باقر عليه السلام نقل شده كه درباره تفسير آيه شريفه: « کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِينَةٌ إِلاَّ أَصْحَابَ الْيَمِينِ‌ »(مدثر/38 و 39)؛ هركس در گرو كاري است كه كرده است، مگر اهل سعادت.
سؤال كردند كه حضرت فرمود: « ما و شيعيانمان اصحاب يمين هستيم. »(57)

5. كثرت راويان تفسيري

در دوره تابعيان، واسطه نقل تفسير تا پيامبر صلي الله عليه و آله بيشتر شد. براي استناد گفتار تفسيري به پيامبر صلي الله عليه و آله لازم بود كه نام چند راوي برده شود. غالب مفسران با دو واسطه يا بيشتر از پيامبر صلي الله عليه و آله نقل مي كردند؛ برخلاف دوره صحابه كه غالباً از شخص پيامبر صلي الله عليه و آله شنيده بودند.
در دوره تابعيان چون راويان بيشتري در سلسله اسناد روايات تفسيري وجود داشتند، تصديق گفتار آنان، نياز به بررسي بيشتري داشت تا به صحت نقل قول آنان اطمينان شود، البته براي شيعيان كه به امامت ائمه معصومين عليهم السلام معتقد بودند، در دوره تابعيان، كار آسان تر بود، چون گفتار ائمه نيز در دوره تابعيان، از نظر صحت، همسان گفتار پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله بود.

6. تفكيك تفسير و تدوين كتب تفسيري

در دوره تابعيان به علت گسترش تفسير و سامان يافتن آن، تفسير از ديگر علوم، مانند حديث، فقه و تاريخ مجزا و علمي مستقل و برخوردار از تعريف شد. لذا گروهي از دانشمندان، به طور مستقل به دانش تفسير اشتغال داشته و به تدريس و توسعه آن پرداختند. در اين مرحله كتابهاي تفسيري به تدريج فراهم شد، زيرا از طرفي، كتابت تفسير و حديث مانند قبل ممنوع نبود و از طرف ديگر، گسترش تفسير و روشهاي آن، اقتضا مي كرد تا كتابهاي تفسير تدوين شده و براي نسلهاي بعد باقي بماند.
طبري درباره مجاهد كه از مفسران مكتب تفسيري مكه در دوره تابعيان بود، مي گويد كه وي كتاب تفسيري داشته است، سپس از قول ابن ملكيه نقل مي كند: « مجاهد را ديدم كه از ابن عباس درباره تفسير سؤال مي كرد و همراه خود الواحي داشت، ابن عباس به او گفت: بنويس و او تمامي تفسير را از ابن عباس سؤال مي كرد و (‌ مي نوشت ).»(58)
قتاده ( از مفسران عراق )‌ نيز كتاب تفسيري ضخيمي داشته است كه طبري و ديگران از آن روايت كرده اند.(59) جابربن يزيد جعفي ( از مفسران عراق ) نيز تفسيري داشته است.(60) زيد بن اسلم ( از مفسران مدينه ) نيز كتاب تفسيري داشته كه فرزندش آن را نقل كرده است.(61)
داوودي درباره ابان بن تغلب مي گويد: « داراي تفسير بوده كه شعبه از او روايت كرده است. »(62) ابن نديم نيز در كتاب الفهرست، از جمعي از مفسران دوران تابعيان نام مي برد كه كتب تفسيري به شرح زير داشته اند:
1. تفسير ابن عباس به روايت مجاهد
2. تفسير سعيد بن جبير
3. تفسير به نوشته سكري از زيد بن اسلم
4. تفسير عكرمه از ابن عباس
5. تفسير حسن بصري
6. تفسير سعيد بن بشير از قتاده
7. تفسير مقاتل بن سليمان
8. تفسير سديّ.

7. تنوع در مصادر تفسير تابعيان

مصادر و مآخذ تفسير در دوره تابعيان، نسبت به دوره صحابه بيشتر بود. مفسران تابعيان به علت گسترش تفسير، علاوه بر منابع مورد استفاده صحابه، از منابع ديگري نيز بهره مي بردند. مصادر تفسير را در دوره تابعيان مي توان در امور زير خلاصه كرد:
1. مراجعه به آيات همسان و هم معني كه در تبيين يكديگر نقش داشتند؛
2. احاديث رسول خدا صلي الله عليه و آله و ديگر معصومان عليهم السلام،
3. شأن نزول و زمينه هاي نزول آيات؛
4. اقوال صحابه پيامبر گرامي اسلام كه از تفسير قرآن مطلع بودند، به ويژه صاحبان مكتبهاي تفسيري؛
5. لغت و شعر در فهم معاني لغوي و دريافت كنايات، استعارات؛
6. اخبار اهل كتاب و هر آنچه از راويان اسرائيليات براي مسلمانان نقل مي شد؛
7. انديشه و تفكر در متن و سياق آيات و برداشتهاي اجتهادي از آنها؛
8. علوم و دانشهايي كه مسلمانان به واسطه گسترش مرزهاي اسلام فراگرفته بودند و مي توانست در فهم آيات مؤثر باشد. مانند فهم آياتي كه بيانگر مطالب علمي و تجربي بود و علوم طبيعي آن روز مي توانست در فهم آنها كمك كند.(63)

پي‌نوشت‌ها:

1. رك: روش تفسير روايي؛ راه يابي ضعف و وهن در تفاسير روايي.
2. ذهبي، التفسير و المفسرون، ج2، ص 255؛ ايازي، المفسرون، ص 38.
3. آخوند خراساني، كفايه الاصول، ج2، ص 62، بحث ظن.
4. خويي، البيان، ص 269.
5. طباطبايي، الميزان، ج3، ص 76.
6. معرفت، التفسير و المفسرون، ج2، ص 63 و 70.
7. ترمذي، سنن ترمذي، ج5، ص 199، باب تفسير.
8. طبري، جامع البيان، ج1، ص 27.
9. همان.
10. صدوق، امالي، ص 6؛ مجلسي، بحارالانوار، ج89، ص 107، باب10، كتاب القرآن.
11. همان، كتاب توحيد، ص 264، ردّ بر زنادقه، باب36.
12. عياشي، تفسير عياشي، ج1، ص 17؛ مجلسي، بحارالانوار، ج89، ص 107.
13. صدوق، عيون اخبار الرضا، ج1، ص 153.
14. طباطبايي، الميزان، ج3، ص 76.
15. همان، ج3، ص 77.
16. سيوطي، اتقان، ج4، ص 219.
17. طباطبايي، الميزان، ج3، ص 77.
18. همان، ج3، ص 78.
19. ذهبي، التفسير و المفسرون، ج1، ص 255.
20. امام باقر عليه السلام به قتاده، كه ظاهراً فراتر از حدّ متعارف، به تفسير قرآن مي پرداخت، فرمود: « و يحك يا فتاده، انما يعرف القرآن من خوطب به» ؛ بحارالانوار، ج46، ص 349، باب 20، حديث 2 و 24، ص 237.
21. آخوند خراساني، كفايه الاصول، ج2، ص 59، بحث ظن.
22. مجلسي، بحارالانوار، ج 89، ص 94.
23. طباطبايي، الميزان، ج3، ص 43.
24. « إلي ربّها ناظرَهٌ »(قيامت/23)؛ به سوي خداوند نظر مي كنند. « لَيْسَ کَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ »( شوري/11)؛ او همانندي ندارد.
25. صبحي صالح، نهج البلاغه، خطبه 133.
26. كليني، كافي، ‌فضل القرآن، ج2، ص 598.
27. همان، ج1، ص 69.
28. معرفت، التفسير و المفسرون، ج1، ص 88.
29. همان، ج1، ص 79؛ به نقل از: فوائد المدنيه، ص 47.
30. طبري، جامع البيان، ج1، ص 333.
31. طبرسي، مجمع البيان، ج1،ص 129.
32. ذهبي، التفسير و المفسرون، ج1، ص 106.
33. ذهبي، ميزان الاعتدال، ج3، ص 93.
34. امين، فجرالاسلام، ص 204 و 205.
35. ذهبي، التفسير و المفسرون، ج1، ص 117.
36. ذهبي، ميزان الاعتدال، ج2، ص 98.
37. ابن حجر، تهذيب التهذيب، ج3، ص 395؛ معرفت، التفسير و المفسرون، ج1، ص 417.
38. ذهبي، التفسير و المفسرون، ج1، ص 118.
39. همان، ج1، ص 123.
40. طبري، جامع البيان، ج1، ص 40.
41. صدر، تأسيس الشيعه، ص 325 و 326.
42. كليني،‌روضه، نامه 16.
43. تستري، تفسير تستري، ص 16.
44. سلمي، حقائق التفسير، ص 49.
45. همان، ص 45
46. همان، ص 385.
47. همان، ص 402.
48. عميد زنجاني، مباني و روشهاي تفسيري، ص 233؛ حلبي، گزيده رسائل اخوان الصفا، ص 78.
49. عميد زنجاني، مباني و روشهاي تفسيري، ص 235.
50. همان.
51. همان.
52. همان، ص 236.
53. ذهبي، التفسير و المفسرون، ج1، ص 131.
54. قمي، سفينة البحار، ج2،ص 309.
55. اشعري، مقالات الاسلاميين، ج1، ص 2.
56. طباطبايي، الميزان، ج1،‌ص 42.
57. حسكاني، شواهد التنزيل، ج2، ص 293.
58. طبري، جامع البيان، ج1، ص 40 و نيز رك: بخش مفسران مكه، مجاهد.
59. شواخ اسحاق،‌ معجم مصنفات القرآن، ج2، ص 163.
60. صدر، تأسيس الشيعه، ص 326.
61. ذهبي، ميزان الاعتدال، ج2، ص 98؛ داوودي، طبقات المفسرين، ج1، ص3.
62. داوودي، طبقات المفسرين، ج1، ص 3.
63. معرفت، التفسير و المفسرون، ج1، ص 448؛ ذهبي، التفسير و المفسرون، ج1، ص 99.

منبع مقاله :
مؤدب، سيدرضا؛ (1392)، روشهاي تفسير قرآن، تهران: سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انساني دانشگاهها(سمت)، چاپ اول