وصول به مقام خلافت الهي

و تعزم أنك جرم صغير ** و فيك انطوي العالم الاكبر
« علي عليه السلام »(1)
هدف عرفان عملي يعني سلوك و مجاهده، چيزي جز اين نيست كه « كمالات بالقوه انسان به فعليت برسد ». انسان با فعليت بخشيدن به امكانات وجودي خود، به تدريج چنان گسترش مي يابد كه همه كائنات در مقايسه با گنجايي درونش به منزله انگشتري باشند در يك بيابان فراخ! و حضرت حق كه در كون و مكان نمي گنجد، در دل و درون چنين انساني مي گنجد! اين فعليّت همان ولايت خاصه است. بنابراين هدف عرفان عملي و سير و سلوك، همين است كه انسان، كمال شايسته خود را به دست آورده، « انسان كامل » گردد.
انسان كامل، مظهر اتمّ حضرت حق در كائنات بوده و خليفه او در جهان هستي و امانتدار خزائن فيض او خواهد بود. گرچه درصدد ورود به بحث هاي نظري نيستيم، اما از توضيح مختصري درباره « انسان كامل » و مقام ولايت و خلافت ناگزيريم؛ بدون اين توضيح نمي توان درباره هدف عرفان و سلوك چيزي گفت. براي روشن شدن موضوع انسان كامل و مقام خلافت الهي، توجه به مباني زير لازم است:

1. هستي شناسي عرفا

الف- بود و نبود

از ديدگاه عرفاي اسلام، هستي يك حقيقت بسيط و اصيل است كه در وحدت ناب و صرافت محض خود، با هيچ گونه كثرت، همراه نيست. اين حقيقت اصيل، واجب بالذات بوده و به چيزي نيازمند نيست. اصولاً جز آن حقيقت يگانه، چيز ديگري از هستي واقعي برخوردار نبوده، بلكه هرچه كه جز آن حقيقت يگانه است، چيزي جز نمود ناشي از وهم و خيال نيست! قوام و پايداري اين نمودها، با آن حقيقت واحد است كه در اين نمودها، جلوه كرده است.
اما اين حقيقت واحد، ذاتاً فيّاض و موّاج است و اين نمودهاي گوناگون، جز رفت و برگشت آن فيض و موج نمي باشند.(2) اين نمودها يك سره وهم و خيال اند و هميشه در نيستي بوده و جز آن حقيقت يگانه چيزي هستي واقعي ندارد.(3) همه پديده هاي جهان كه در ادراك ضعيف ما پديدارند، جز وهم و خيال نيستند.

ب- درجات و مراتب نمودها

امواج آن حقيقت يكتا، به صورت اين نمودها، از نقطه وحدت ازلي تنزّل يافته، نيم دايره اي از جريان فيض معشوق ازل را ترسيم مي كند. در اين « قوس نزولي » آن حقيقت يگانه در حجاب نمودهايي از هويت هاي مجرد و مادي جلوه مي كند. اين تجلي و ظهور كه از نقطه وحدت حق آغاز گشته است، در پايين ترين حدّ اين نمودها، يعني در جهان خاكي ( مُلك ) پايان مي پذيرد. در اين تنزّل ( قوس نزولي )، جلوه هاي آن حقيقت، در هر مرتبه اي قيد و حدّ بيشتر پذيرفته، در حجاب تعيّنات قرار مي گيرد. سپس اين موج جلوه ها، از نقطه پايان، به سوي آغاز باز مي گردد. در اين بازگشت نيم دايره ديگري از مراتب و درجات هستي شكل مي گيرد ( ‌قوس صعودي ) كه پايان آن همان نقطه آغاز قوس نزولي خواهد بود. حركت در اين دايره، ناشي از يك ميل ذاتي در حقيقت هستي است. بنابراين اساس همه اين حركت ها و رفت و برگشت ها، عشق و محبت است. و لذا اين حركت را « حركتِ حبّي » مي نامند.(4)

ج- نو ز كجا مي رسد؟ كهنه كجا مي رود؟

در اين دايره همه درجات و مراتب، مظاهر و جلوه هاي آن حقيقت يگانه اند. حقيقت همه حقايق، آن لطيفه ربّاني است كه اين هويت ها و تعين ها، از جهتي آينه ظهور او و از جهت ديگر حجاب چهره اويند. او تنها آفتاب نهان، در دل ذرّه ذرّه كائنات است. اين نكته باريك همان معماي پايان ناپذيري است كه در يك بيت از حافظ، چنين مطرح شده است:

هر شبنمي در اين ره، صد بحر آتشين است *** دردا كه اين « معما » شرح و بيان ندارد!

بنابراين حقيقت انسان نيز، نه جسم و تركيبات جسماني اوست، چنان كه ماديون مي پندارند، و نه روح و نفس ناطقه او، چنان كه فلاسفه مشّاء باور دارند، بلكه حقيقت انسان نيز همان لطيفه ربّاني است.
در اين نزول و صعود، در همه عوالم ( اعيان ثابته، جبروت، ملكوت، ملك و انسان ) اوست كه در ظهور و بطون است. نو از او بوده و كهنه به او باز مي گردد. او اول و آخر و ظاهر و باطن همه است.

2. جايگاه انسان

در دايره هستي، انسان جايگاه ويژه دارد. در يك كلام، اين دايره، از انسان و با انسان آغاز شده و نيز با انسان، به انسان بازمي گردد! انسان براساس « ولايت » خود، اساس و سرچشمه فيض، در قوس نزولي تجليّات حضرت حق بوده، در قوس صعودي نيز به عنوان خلافت الهي سرچشمه همه خيرات و بركات است.
انسان تنها موجودي است كه در هيچ حدّي محدود نبوده و تا بي نهايت گسترش پذير است. با قبض و بسط وجودي انسان، قوس نزولي و صعودي وجود سامان مي يابد.
تنها در وجود انسان اين امكان هست كه ماديت و تجرد، فيزيك و متافيزيك، حدوث و قدم، خلق و حق، به يكديگر پيوند يابد. همه پديده ها در محدوده تعيّن خود گرفتارند. تنها انسان مي تواند هر قالبي را شكسته و از هر تعيّني گذشته و به مقامي كه در وهم كسي نمي آيد ترقي كند. بنابراين توجه به نكات زير درباره جايگاه انسان در كائنات ضرورت دارد:
الف- چنان كه گفتيم تنها مسير صعود كائنات حوزه وجودي انسان است كه « كون جامع » است.
ب- در تحولات انسان، به طور مستمرّ حدود و تعيّنات فداي يكديگر شده، فناي هريك زمينه ساز پيدايش و بقاي حد و تعيّن بعدي مي گردد. فنا در عالم سلوك يك جريان عيني است كه به وسيله آن سير تكاملي وجود تحقق مي يابد.
شكستن هر حدّي و رهايي از هر تعيّن و قيدي، عيناً دست يابي و نيل به حدّ بالاتر و رسيدن به اطلاق و كليّت نسبي است. براي اينكه سير صعودي حبّي، يك حركت افقي از نوع كون و فساد و تغيير عوارض نيست، بلكه تحولي در جوهر، حركتي عمودي، عروج و تكامل است.
فنا، بازگشت است به خويشتن اصلي خويش، به موطن، به نيستان، به حقيقت و هستي، و بريدن و جدا شدن است از بيگانگي ها، غربت، توهّم، پندار و نمود!
ج- اين شكست متوالي حدود و قيود، در جهت قوس صعودي، به دو قسم انجام مي پذيرد:
-عطايي ناشي از محبوبيّت و مجذوبيّت.
– كسبي ناشي از مُحبيّت و سلوك.
چرخه عناصر و پيدايش گياهان و حيوانات، و انتظام و رشد آن ها، همه براساس نظام هستي و به اصطلاح بر مبناي « هدايت تكويني » انجام مي گيرد. همه براساس اين نظام و اين هدايت، خارج از اراده و دخل و تصرّف خودشان پديد مي آيند و رشد مي كنند. انسان نيز همانند آن ها بر اين اساس پديد آمده و رشد مي كند. اما در انسان، قسمتي از رشد و تكامل، براساس تلاش و كوشش و بر مبناي « هدايت تشريعي » انجام مي پذيرد. يعني تنها انسان است كه قسمتي از كمالات خود را در اثر آگاهي و اراده و تلاش خود به دست مي آورد. بنابراين يگانه موجودي كه بار آگاهي و اراده و تكليف را بر دوش دارد، انسان است. انسان، از ميان همه پديده ها، پديده اي است آگاه و مكلّف و مسئول كه بايد تشخيص دهد و انتخاب كند و به تلاش و كوشش بپردازد.
البته در ميان انسان ها نيز كساني هستند كه همه كمالات خود را براساس عطا و موهبت به دست مي آورند. عرفا به اينان « محبوبان » و « مجذوبان » مي گويند. اينان همه مدارج كمال را بدون دخالت اراده و تلاش خود طيّ مي كنند.
اما همه انسان ها چنين نيستند، بيشتر مردم تنها تا مرحله اي از مراحل كمال را با عنايت و موهبت مي پيمايند، اما در تكميل خود و ترقي به مدارج برتر نيازمند تلاش و كوشش اند. اينان به اصطلاح عرفا « محبّان » و « سالكان » اند.
در اين گروه نيز درجات عطا و موهبت متفاوت است. همين تفاوت ها منشأ شايستگي هاي مختلف و متفاوت انسان ها مي باشند.
وجود انسان پل پيوند تمام عوالم و درجات هستي است. انسان بستر و موضع حركتي است از قوه بي نهايت تا فعليت نامتناهي. انسان از ضعيف ترين مرحله جماد، تا عالي ترين مقام، يعني فنا در حق و بقا با حق پيش مي رود.
د- اساس و منشأ همه آثار و افعال پديده ها، وجود است، زيرا جز حقيقت هستي، چيزي اصيل و واقعي نبوده، تمامي هويت ها و تعين ها اعتباري، وهمي و خيالي اند. با توجه به اين اصل از آن جا كه وجود داراي مراتب و درجات است(5)، آثار وجود هم در مراتب و درجات مختلف فرق خواهد كرد. لذا در درجات مختلف وجود، نه تنها آثار و افعال فرق دارند، هدف ها و معشوق ها نيز متفاوتند(6). بر اين اساس، انسان كه مي تواند در درجات مختلف هستي سير تكاملي داشته باشد، اين سير تكامل شامل آثار، اوصاف و توانايي هاي وي نيز خواهد شد.

3. ولايت و خلافت

ولايت چنان كه گذشت، عبارت است از درجه تعالي انسان، در جهت نزديك شدن به حق و حقيقت هستي. ولايت نيز مانند حقيقت وجود، داراي مراتب و خود به ولايت مطلقه، مقيّده، عامّه و خاصّه تقسيم مي شود.
ولايت از آن جهت كه صفتي از صفات الهي است، مطلق و به اعتبار تعيّنات حاصل از استناد به انبيا و اوليا، مقيّد مي باشد. هر مطلق ساري در مقيّد بوده و مقوّم آن است، چنان كه هر مقيدي با مطلق خود قوام يافته و ظهور و تجلي و تنزل آن مطلق مي باشد.
مسئله خلافت الهي در جهان هستي، بر مبناي همين ولايت توجيه مي گردد. آن حقيقتي كه بالاترين درجه ولايت را داشته باشد خليفه حق در ميان خلق است و چون تنها مسير صعود حقيقت جامع انساني است، طبعاً خليفه يك انسان خواهد بود. از لحاظ ديگر، ولايت بر دو قسم است: يكي ولايت عطايي كه محصول عنايت و جذبه حق است و نيازمند مجاهده و سلوك نيست. ديگري ولايت كسبي كه با مجاهده و سلوك به دست مي آيد. اولي به محبوبان و دومي به محبّان تعلق دارد. تنها محبوبان اند كه با ولايت عطايي به مقام خلافت الهي مي رسند.

ضرورت ولايت و خلافت

اما در پاسخ به اين پرسش كه: خلافت در كائنات چه ضرورتي دارد؟ بايد گفت كه عرفاي مسلمان، براي توجيه اين ضرورت، براساس مباني خود، دلايلي دارند كه به مواردي از آن ها اشاره مي كنيم:

الف- خلافت الهي

از آن جا كه اقتضاي ذات ازلي و صفات و اسماء الهي آن بود كه الوهيت بسط يافته و سايه ربوبيت بر سر همگان گسترده شود، اين كار بدون ظهور كائنات و تسخير و تدبير آنان امكان نداشت. با ظهور كائنات، ربوبيت نيز مانند همه اسما و صفات الهي در مراتب هستي، جاري و ساري شد. وجود خليفه، به عنوان حلقه اتصال كائنات به آن ذات قديم، ضرورت دارد.

ب- مظهريت اسم جامع « الله »

ذات حضرت حق بي نياز از جهان و كائنات است؛ اما به اقتضاي حركت حبّي و ميل جمال حضرت حق به جلوه، اسما و صفات نامتناهي حضرت حق، چنين اقتضا كردند كه مظاهري داشته باشند همين اقتضا باعث پيدايش و ظهور كائنات شد.
بايد توجه داشت كه اسماء‌الهي نسبت به يكديگر درجاتي دارند؛ مثلاً همه اسما و صفات در حيطه هفت اسم اصلي ( حيّ، عالم،‌مريد، قادر، سميع، بصير، متكلم ) هستند. اين هفت اسم هم در حيطه چهار اسمند كه از آن ها به عنوان اسماء مادر ( امّهات اسماء ) نام مي برند. اين چهار اسم عبارتند از: اول، آخر، ظاهر و باطن. اين چهار اسم در حيطه دو اسم جامع ديگرند يعني رحمان و الله. از اين دو اسم نيز رحمان، در حيطه اسم جامع الله است.
از آن جا كه اسم « الله » جامع جميع اسماء الهي و محيط به همه آن هاست، بايد مظهري كلي و جامع داشته باشد كه آن مظهر خليفه خداوند بوده و به همه كائنات احاطه و حاكميت داشته باشد.

ج- حاكميت و تعديل

چنان كه عرفا در بحث از اسماء و صفات آورده اند(7)، در اسما و صفات الهي، از طرفي نوعي سلسله مراتب و احاطه و حاكميت وجود دارد. از طرف ديگر نوعي تضاد و مخالفت نيز، در آن ها جريان دارد؛ مانند تقابل و تضاد صفات جمال با صفات جلال. مثلاً آنچه از صفت رحيم و رحمان برمي آيد جز لطف و رحمت نيست. چنان كه صفت قهّار و جبّار نيز طبعاً منشأ قهراند. براي روشن تر شدن مطلب مي توان دو صفت مميت و محيي را در نظر گرفت كه اقتضاي محيي، حيات است و نشاط، در صورتي كه اقتضاي اسم مميت، مرگ و فناست. از طريق ديگر لازمه ظهور حكم هر اسمي استتار و بطون حكم اسم ديگر است. هر اسمي از اسماء حق، براساس ظهور حكمش براي خود دولتي دارد. اين دولت با غلبه و ظهور اسم ديگر از صحنه پنهان مي گردد.
بنابراين، تضاد در عالم اسما و صفات به مظاهر علمي و عيني آن ها هم سرايت خواهد كرد. لذا سراسر هستي از عالم اسما و صفات گرفته، تا جهان محسوس و مادي همه درگير تضاد و تخاصم خواهند بود.
به دليل همين تضاد و تخاصم، نظام هستي به يك حاكم عادل نياز خواهد داشت، تا بر اين حقايق متضاد حكومت كرده و نظام عدل را در ميان آن ها برقرار سازد و اين حاكم، همان مظهر اسم الله يعني خليفه است.

4. اوصاف ولي و خليفه حق

تو، يكي تو نيستي اي خوش رفيق! *** بلكه گردوني و درياي عميق!
آن « تو »يِ‌ زفتت كه آن نهصد تو است *** قُلزم است و غرقه گاه صد تو است(8)

چنان كه گفتيم، هدف نهايي سير و سلوك، ترقي انسان به مقام برتري در قلمرو ولايت است. چون در سير تكاملي سلوك، هر درجه اي از كمال وجودي، آثار و توانمندي هاي مناسب خود را دارد؛ هرگاه انسان به درجه وجودي غيرعادي و برتر از حدّ متعارف ترقي يابد، خاصيت و آثار خارق العاده اي خواهد داشت كه در عرف مردم آن را « كرامت » مي نامند. بنابراين هرگاه انسان به مقام ولايت برسد معرفت و آگاهي او به مرز وحي و الهام رسيده، و توانمندي هايش نيز در حد معجزه و كرامت بوده، اخلاق و رفتارش نيز به قلمرو « خلق عظيم » و « عصمت » مي پيوندد. همه اين برتري ها يك منشأ دارند كه همان درجه برتر هستي است. و چون ولي و خليفه الهي در رأس هرم كائنات قرار دارد، آگاهي، توانمندي و رفتارش نيز در اوج خواهد بود.

پي‌نوشت‌ها:

1.از ديوان منسوب به مولاي متقيان علي عليه السلام: خود را جسم كوچكي مي پنداري، در حالي كه جهان بزرگ در آغوش توست!
2.رك: داوود قيصري، رساله در توحيد و نبوت و ولايت، مقصد 1، فصل 1، و نيز يحيي يثربي، عرفان نظري، قم، دفتر تبليغات اسلامي، چاپ چهارم، ص 296.
3.ابن عربي، فصوص الحكم، فص يعقوبي8 و فص يوسفي9 و صدرالمتألهين، اسفار، ج2، ص 286 به بعد.
4.ابن عربي، فصوص الحكم، فصّ موسوي و شرح قيصري بر اين فصّ.
5.در مورد تشكيك در حقيقت وجود، رك: شرح منظومه سبزواري، چاپ سنگي، ص 44-43؛ نهاية الحكمه، مرحله اول، فصل13؛ اسفار، ج1، ص 36 به بعد، و ص 446-427.
6.صدرا، اسفار، ج7، ص 179.
7.براي نمونه رك: سيديحيي يثربي، عرفان نظري، قم: دفتر تبليغات اسلامي، چاپ پنجم، ص 318-324.
8.مولوي، مثنوي، دفتر سوم.

منبع مقاله :
يثربي، سيديحيي، (1392)، عرفان عملي، قم، مؤسسه بوستان كتاب، چاپ سوم