امشب اي دلدار، مهمان توايم *** شب چه باشد؟ روز و شب آن توايم
نقش هاي صنعت دست توايم *** پروريده ي نعمت و نان توايم
چون كبوتر زاده ي برج توايم *** در سفر طواف ايوان توايم
هر زمان نقشي كني در مغز ما *** ما صحيفه خط و عنوان توايم
همچو موسي كم خوريم از دايه شير *** زانك مست شير و پستان توايم
زان چنين مستست و دلخوش جان ما *** كه سبكسار و گران جان توايم
گوي زرين فلك رقصان ماست *** چون نباشد؟ چون كه چوگان توايم
خواه چوگان ساز ما را خواه گوي *** دولت اين بس كه به ميدان توايم
خواه ما را مار كن، خواهي عصا *** معجز موسي و برهان توايم
هم تو بگشا اين دهان را، هم تو بند *** بند آن توست و انبان توايم
(مولوي، ديوان)

مقام توكل بخششي از خداوند است. اين فيض و بخشش باعث يك تحول بنيادي در وجود سالك مي گردد.
توكل نيز مانند همه مقامات سلوك براي كساني كه تجربه شخصي از آن ها ندارند، قابل درك نمي باشد. هرچه در اين باره به زبان بيايد، در شنونده ناآشنا چيزي جز وهم و خيال ايجاد نخواهد كرد. توكل مقام بزرگي است. در اين مقام سالك از آنچه خود داشت چشم مي پوشد و كارها را به دوست وامي گذارد؛ زيرا آنچه از كرم و عنايت دوست برمي آيد از دست سالك برنمي آيد.

تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافريست *** راه رو گر صد هنر دارد توكل بايدش
(حافظ)

مقام توكل از مقامات مربوط به نيمه دوم عالم سلوك است. هركه به اين مقام برسد دستش در دست دوست قرار مي گيرد. در قرآن كريم آمده است كه هركه به خداوند توكل كند و كار خود را به او واگذارد، او براي كارگزاري او بس است و نيازي به ديگران نيست.
« وَ مَنْ يَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ »(1) بي ترديد سالك كه به مقام توكل مي رسد، از اين مقام چيزهاي زيادي به دست مي آورد.

كار خود گر به خدا بازگذاري حافظ *** اي بسا عيش كه با بخت خدا داده كني
(حافظ)

براي بيان و توضيح مقام توكل اين نكته را اضافه مي كنيم كه سالك تا مقام استقامت در مراوده ي معشوق از نوعي چاره جويي دست برنمي دارد و هر دامي را بر سر راه معشوق مي گستراند و از هر راهي كه به نظرش مي رسد بهره مي گيرد. از آن جا كه غزل هاي مولوي بازتاب مستقيم تجربه هاي اوست در اين جا نيز از بيان او در وصف اين چاره جويي ها بهره مي گيريم.

بران بودم كه فرهنگي بجويم ***كه آن مه رو نهد رويي به رويم
بگفتم: يك سخن دارم به خاطر *** به پيش آ تا به گوش تو بگويم
كه خوابي ديده ام من دوش اي جان *** ز تو خواهم كه تعبيرش بجويم
ندارم محرم اين خواب! جز تو *** تو بشنو اي شه ستار خويم
بجنبانيد سر را و بخنديد *** سري را كه بداند مو به مويم
كه يعني حيله با من مي سگالي *** كه من آيينه هر رنگ و بويم
مثال لعبتي ام در كف او *** كه نقش سوزن زر دوز اويم
نباشد بي حيات آن نقش كو كرد *** كمين نقشش منم درهاي و هويم
(مولوي، ديوان)

سالك چون از برخي چاره جويي ها به نتيجه مي رسد، مثلاً گاهي از شب زنده داري نتيجه مي گيرد و روزي ديگر از كمك به مردم و روزي ديگر از راهي ديگر، بنابراين هميشه به دام گستردن و چاره جويي مي انديشد. در اين چاره جويي گاهي به خاطر اميدواري خود به نتيجه كار دچار نوعي شطح گويي و رجزخواني مي گردد. او مي خواهد از هر راهي كه شده معشوق را فراچنگ آورد! و به هر وسيله و بهانه اي كه شده، او را بگيرد!

دام دگر نهاده ام تا كه مگر بگيرمش *** آنك بجست از كفم بار دگر بگيرمش
آنك به دل اسيرمش در دل و جان پذيرمش *** گرچه گذشت عمر من، باز ز سر بگيرمش
دل بگداخت چون شكر، باز فسرد چون جگر ***باز روان شد از بصر تا به نظر بگيرمش
راه برم به سوي او شب به چراغ روي او *** چون برسم به كوي او حلقه در بگيرمش
درد دلم بتر شده چهره من چو زر شده *** تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگيرمش
گرچه كمر شدم چه شد؟ هرچه بتر شدم چه شد؟ ***زير و زبر شدم چه شد؟زير و زبر بگيرمش
خواب شدست نرگسش زود درآيم از پسش *** كرد سفر به خواب خوش راه سفر بگيرمش
(مولوي، ديوان)

اما سالك درنهايت به اين نتيجه مي رسد كه چاره جويي وي سود ندارد، زيرا معشوق از عاشق آگاه تر است، نيرنگ هاي او را درمي يابد و تلاش او را ناكام مي گذارد. پس عاشق بايد از اين گونه كارها دست بردارد كه حيله و نيرنگ با معشوق درنگيرد. در اين جا نيز بيان زيبايي از مولوي داريم. مولوي نمونه هايي از چاره جويي هاي عاشق را با بياني كه ويژه خود اوست به تصوير مي كشد و تجسم مي بخشد:
عاشق خود را كر نشان مي دهد تا معشوق، سخن خود را تكرار كند! و يا با اين بهانه سرش را به معشوق نزديك تر مي كند. يا از دربانش ياري مي جويد! اما به هر حال به نتيجه نمي رسد:

مرا پرسيد آن سلطان به نرمي و سخن خايي *** عجب، امسال اي عاشق بدان اقبالگه آيي؟
براي آنك واگويد نمودم گوش كرانه *** كه يعني من گران گوشم، سخن را بازفرمايي
مگر كوري بود كان دم نسازد خويشتن را كر *** كه تا باشد كه واگويد سخن آن كان زيبايي
شهم دريافت بازي را، بخنديد و بگفت اين را *** بدان كس گو كه او باشد چو تو بي عقل و هيهايي
يكي حمله دگر چون كر ببردم گوش و سر پيشش *** بگفتا: شيد آوردي تو جز استيزه نفزايي
چون دعوي كري كردم جواب و عذر چون گويم؟ *** همه درهام شد بسته بدان فرهنگ و بدرايي
به دربانش نظر كردم كه يك نكته درافكن تو *** بپرسيدش ز نام من بگفتا: گيج و سودايي
نظر كردم دگر بارش كه اندركش به گفتارش *** كه شاگرد در اويي چو او عيار سيمايي
مرا چشمك زد آن دربان كه تو او را نمي داني *** كه حيلت گر به پيش او نبيند غيررسوايي
مكن حيلت كه آن حلوا گهي در حلق تو آيد *** كه جوشي بر سر آتش مثال ديگ حلوايي
(مولوي، ديوان)

اكنون به چند مورد از يافته هاي مقام توكل اشاره مي كنيم، اگرچه اين يافته ها نيز بيان پذير نيستند:
الف- رهايي از نگراني و رها كردن چاره انديشي. با دميدن نور توكل سالك در وجود خود ذره اي احساس نگراني نمي كند. در زندگي عادي خود نيز چنين حالتي پيدا مي كند. او در دل جنگل و روي يك تكه سنگ چنان آرام مي خوابد كه ديگران در قصرهاي مجلل و درنهايت امن و آسايش چنان آرام نمي خوابند. اگرچه سالك در چنين مقامي براساس رعايت تكليف دست به چنين كارهايي نمي زند. باباطاهر مي گويد:

مو آن رندم كه نامم بي قلندر *** نه خون ديرم، نه مون ديرم، نه لنگر
چو روزآيو، بگردم دور گيتي *** چو شو آيو، به خشتي وانهم سر
( باباطاهر)

ب- يكي ديگر از يافته هاي مقام توكل و نشانه هاي بارز آن احساس بي نيازي است. اين بي نيازي گاه به صورت فيزيكي خود را نشان مي دهد، اما اين مسئله براي سالكان زياد مهم نيست؛ مثلاً در مقام توكل ميل سالك به خوراك كاهش مي يابد، او مدت ها با خوراك ناچيزي مي تواند زندگي كند و در عين حال از نظر جسماني ضعيف و ناتوان نگردد. اين را در زندگي بسياري از بزرگان مشاهده كرده اند. ميل كم اهل بيت رسول خدا (صلي الله عليه و آله) به غذا و بخشيدن افطاري خود را در سه غروب پياپي به تهيدستان و اسرا و يتيمان، نمونه اي از اين حال است. مي گويند رسول خدا (صلي الله عليه و آله) بسيار كم غذا مي خورد و گاهي روزه خود را چند روز متوالي نمي شكست. عده اي از ياران آن حضرت نيز مي خواستند كه روزه خود را نشكنند و به اصطلاح « روزه وصال » بگيرند، اما آن حضرت اجازه اين كار را نداد و به آنان فرمود: شما به چنين كاري مجاز نيستيد. گفتند: پس چرا خود اين كار را انجام مي دهي؟ آن حضرت فرمود: من با شما فرق دارم، ‌شب ها را نزد پروردگارم مي مانم و او مرا چيزهايي مي دهد كه مي خورم و مي نوشم. حديث معروف عرفا كه « ابيت عند ربي » مربوط به همين جريان است.(2) همه سالكان در مقام توكل كم و بيش از باده خاص معشوق و نقل خلاص او مي چشند. هر سالكي در هر درجه اي كه باشد، در آرزوي يافته ها و چشش هاي درجات بالاتر است. چنان كه مولوي خطاب به رسول خدا (صلي الله عليه و آله) درخواست مي كند كه از چشش هاي خود در نزد خدايش او را باخبر سازد:

دوش چه خورده اي دلا راست بگو نهان مكن *** چون خمشان بي گنه روي بر آسمان مكن
باده خاص خورده اي نقل خلاص خورده اي *** بوي شراب مي زند خربزه در دهان مكن
روز الست جان تو خورد مي اي ز خوان تو *** خواجه لامكان تويي بندگي مكان مكن
دوش شراب ريختي وز بر ما گريختي *** بار دگر گرفتمت، بار دگر چنان مكن
من همگي تو را ستم، مست مي وفاستم *** با تو چو تير راستم تير مرا كمان مكن
اي دل پاره پاره ام، ديدن اوست چاره ام *** اوست پناه و پشت من، تكيه برين جهان مكن
(مولوي، ديوان)

اين نكته در ليلي و مجنون نظامي نيز آمده است. سلام بغدادي وقتي مي بيند كه مجنون غذا نمي خورد، او را نصيحت مي كند و مي گويد: خوراك براي بدن يك نياز و ضرورت است. انسان اگر غذا نخورد از نيروي تنش چيزي نمي ماند. مجنون در پاسخ او مي گويد:
حساب من از مردم عادي جداست. آن بخش از بدن كه نيازمند غذا باشد در وجود من باقي نمانده است. و به تعبير نظامي مجنون مي گويد: من آن غذاخور را خورده ام و نمانده است!

گفتا من از اين حساب، فردم *** كان را كه غذاخور است، خوردم
نيروي كسي به نان و حلواست *** كو را به وجود خويش پرواست
من خود ز نهاد خويش پاكم *** كي بي خورشي كند هلاكم؟
(نظامي، ليلي و مجنون )

و مولاي متقيان علي (عليه السلام) در نامه اي كه به عثمان بن حنيف نوشته، مي گويد:« گويا عده اي مي گويند اگر غذاي علي اين قدر كم باشد، چنان ناتوان خواهد شد كه ياراي مبارزه و نبرد نخواهد داشت. هان! بدانيد كه درختان صحرايي مقاوم تر از علف هاي سرسبزاند و گياهان ديمي كه آبياري نمي شوند، آتش قوي تري دارند و ديرتر خاموش مي شوند. نگران من نباشيد كه اگر تمام عرب ها به نبرد من بيايند، از آنان روي برنمي تابم. »(3)
مي گويند سهروردي مدت ها چيزي نمي خورد، چنان كه گفتيم اين كار بسيار عادي است، اما چندان مورد توجه سالكان نمي باشد. آنچه براي آنان مهم است بي نيازي ويژه اي است كه در دل و درون خود احساس مي كنند، بي نيازي از همه چيز، بي نيازي از كائنات و فرو نياوردن سر به دنيا و آخرت. ارج و اعتبار اين گونه بي نيازي و استغنا از آن جهت است كه سالك در اين مقام به جنبه خدايي خود آگاه مي گردد و صفت استغناي معشوق در او جلوه گر مي شود. او گنجي در درون خود دارد كه او را از زمين و زمان بي نياز مي كند:

گرچه گرد آلود فقرم، شرم باد از همتم *** گر به آب چشمه ي خورشيد دامن تر كنم
من كه دارم در گدايي گنج سلطاني به دست *** كي طمع در گردش گردون دون پرور كنم
عاشقان را گر در آتش مي پسندد لطف دوست *** تنگ چشمم گر نظر بر چشمه كوثر كنم
من كه از ياقوت و لعل اشك دارم گنج ها *** كي نظر در فيض خورشيد بلند اختر كنم؟
(حافظ)

عاشق سالك در اين استغنا و بي نيازي، كائنات را وابسته خود مي داند نه خود را وابسته كائنات. تن را وابسته جان مي داند، نه جان را وابسته تن و اين حالت را جز با تجربه و شهود شخصي نمي توان دريافت:

از غم و شادي نباشد جوش ما *** با خيال و وهم نبود هوش ما
حالتي ديگر بود، كان نادر است *** تو مشو منكر كه حق بس قادر است
تافت نور صبح و ما از نور تو *** در صبوحي با مي منصور تو
داده ي تو چون چنين دارد مرا *** باده كه بود كو طرب آرد مرا؟
باده در جوشش گداي جوش ماست *** چرخ در گردش اسير هوش ماست
باده از ما مست شد، ني ما از او *** قالب از ما هست شد، ني ما از او
ما چو زنبوريم و قالب ها چو موم *** خانه خانه كرده قالب را چو موم
(مولوي، مثنوي)

خلاصه آن كه سالك در اين مقام مست عشق است و گنج درون خود را در چنگ دارد و نيازي به بيرون از خود احساس نمي كند:

آن روح را كه عشق حقيقي شِعار نيست *** نابوده بِه! كه بودن او غَيرِ عار نيست
در عشق مست باش، كه عشق است هرچه هست *** بي كار و بار عشق بر يار بار نيست
گويند، « عشق چيست؟» بگو، « ترك اختيار» *** هركاو ز اختيار نَرست، اختيار نيست
عاشق شهنشهيست: دو عالم بر او نثار *** هيچ التفات شاه به سوي نثار نيست
عشق است و عاشق است كه باقيست تا ابد *** دل جز برين مَنِه، كه بجز مستعار نيست
تا كي كنارگيري معشوق مرده را؟ *** جان را كنار گير كه او را كنار نيست
آن كز بهار زاد بميرد گه خزان *** گلزار عشق را مدد از نوبهار نيست
آن گل كه از بهار بُوَد خار يار اوست *** و آن مَ كه از عَصير بُوَد بي خُمار نيست
(مولوي، ديوان)

اين بحث را با غزلي به پايان مي بريم كه جلوه اي از استغنا و بي نيازي هاي اهل توكل و درويشان حقيقي است كه خود را از آن چيزهايي كه اهل دنيا، بزرگ مي شمارند، بسي بالاتر مي يابند:

جمشيد بنده ي در دولت سراي ماست *** خورشيد شمسه ي حرم كبرياي ماست
آن اطلس سيه كه شب تار نام اوست *** تاري ز پرده ي در خلوت سراي ماست
گر زير دست ما بود آفاق، دور نيست *** كا افلاك را چو در نگري زير پاي ماست
ما تاج تاريك خلفاي زمانه ايم *** آيينه ي جمال خلافت لقاي ماست
خورشيد آتشين رخ گيتي فروز چرخ *** عكسي زجام خاطر گيتي نماي ماست
(خواجو)

توكل، ظهور كرامت

خسروان قبله ي حاجات جهانند ولي *** سببش بندگي حضرت درويشان است
روي مقصود كه شاهان به دعا مي طلبند *** مظهرش آينه طلعت درويشان است
اي توانگر مفروش اين همه نخوت كه تو را *** سر و زر در كنف همت درويشان است
گنج قارون كه فرو مي شود از قهر هنوز *** خوانده باشي كه هم از غيرت درويشان است
(حافظ)

در همه تذكره ها و زندگي نامه هاي عارفان، معمولاً از آنان كارهاي غيرعادي نقل مي كنند. عرفا اين كارهاي غيرعادي و اعجازگونه را « كرامت » مي نامند. گاهي اين كارهاي غيرعادي را به خاطر آن نقل مي كنند كه ديگران را به انتخاب راه عرفان تشويق كنند، زيرا مردم عادي به كارهاي اعجازگونه علاقه مندند. چنان كه در ابيات بالا ديديم، حافظ نيز دم از توانايي هاي درويشان مي زند.
البته گاهي نيز نه براي جلب توجه ديگران، بلكه براي پرده برداري از حقيقت حال درويشان، از كارهاي غيرعادي آنان سخن مي گويند. اگر به خاطر داشته باشيد در درس گذشته گفتيم كه سالك در مقام توكل احساس بي نيازي مي كند. اين احساس بي نيازي گاهي چنان شدت مي يابد كه سالك جهان هستي را وابسته به خود مي يابد! در چنين حالي سالك با ظهور كرامت درگير مي گردد و خواسته و نخواسته مي بيند كه از او كارهاي غيرعادي سر مي زند. هر سالكي كه به مقام توكل برسد، در حقيقت دست در زلف يار زده و در كمند جاذبه معشوق افتاده است. چنين كسي حق دارد كه نه تنها خود را نيازمند غير نداند، بلكه سلطان جهان نيز بداند:

چه حاجت خود تو را آن جا به سير و طير چون كونين؟ *** همه در قبض تو جمعند و تو در قبض رباني
عجب نبود در اين دريا، گر آويزي به زلف يار *** غريق بحر در هر چيز، آويزد ز حيراني
چو با بحر آشنا گشتي شدي از خويش بيگانه *** چو آن زلفت به دست ‌آمد برستي از پريشاني
گرت چوگان به دست آمد ربودي گوي از ميدان ***ورين ملكت مسلم شد، بزن نوبت كه سلطاني
وگر پيش آمدت جبريل مپسندش به جادويي *** وگر زحمت دهد رضوان رها كن تو بدرباني
(عراقي)

اگرچه كرامت از مراحل آغازين سير و سلوك، كم كم در زندگي سالك پديد مي آيد، اما در اين مرحله و در اين مقام شدت مي يابد. سالك از آگاهي غيرعادي، رفتار غيرعادي و توان غيرعادي برخوردار مي گردد. و اين كارهاي غيرعادي، در زندگي هر سالكي به گونه اي ظهور مي يابند.
اما درباره اين كارهاي غيرعادي و به اصطلاح عرفا كرامات، بايد سه نكته را مورد توجه قرار داد:
1.اين كه ظهور كرامات در مقام توكل، نوعي امتحان عاشق است بنابراين امكان دارد كه عاشق سالك را به سقوط كشاند! سالك ممكن است با اين كارها سرگرم شده و گرفتار خودبيني و خودنمايي گردد.
از اين جاست كه عارفان بزرگ اين گونه كارها را تحقير مي كنند. ابوسعيد ابوالخير مي گويد: اگر در هوا پري مگسي باشي و اگر بر آب روي خسي باشي دل به دست آر تا كسي باشي. عرفا اين گونه كارها را از ديگران نيز نمي پسندند:

تا مهر تو ديديم ز ذرّات گذشتيم *** وز جمله صفات، از پي آن ذات گذشتيم
بسيار ز احوال و مقامات ملافيد *** با ما كه ز احوال و مقامات گذشتيم
با ما سخن از كشف و كرامات مگوييد *** چون ما ز سر كشف و كرامات گذشتيم
ديديم كه اين ها همگي خواب و خيالند *** مردانه از اين خواب و خيالات گذشتيم
اين ها به حقيقت همه آفات طريقند *** ما در طلب از جمله آفات گذشتيم
(مغربي)

البته عرفاي بزرگ نيز از اين گونه توان مندي هاي خود دم مي زنند، اما به زودي پشيمان مي گردند و برخلاف آن سخن مي گويند. يكي از ويژگي هاي سالكان و عارفان بزرگ همين است كه از توجه مردم مي گريزند. حتي روش ملامتي كه بيشتر عارفان كم و بيش تحت تأثير آن قرار دارند، نمونه اي از تلاش آنان براي فرار از مورد توجه قرار گرفتن است؛ زيرا عارفان بزرگ در اثر گنج نهاني كه در باطن خود به آن دست يافته اند، هرگز در فكر دكان داري و جلب مشتري نيستند!
عارفان يكي از تفاوت هاي خود را با علماي ديگر، در همين مي دانند كه آنان به دنبال مشتري هستند، اما اينان دكان داري نمي كنند و به دنبال مشتري نيستند. اينان دانش خود را جوهر ذات خود مي دانند، نه عرض و كالاي قابل فروش! در حالي كه علم تقليدي و عادي را مشتاق مشتري مي دانند،‌زيرا علوم رسمي و عادي كه غالباً مردم به خاطر مال و جاه به سراغ آن ها رفته اند، اگر خريدار نداشته باشند، بي مقدار مي گردند:

دانش من جوهر آمد ني عرض *** آن بهايي نيست بهر هر غرض
كان قندم نيستان شكرم *** هم زمن مي روبد و من مي خورم
علم تقليدي و تعليمي است آن *** كز نفور مستمع دارد فغان
علم گفتاري كه آن بي جان بود *** عاشق روي خريداران بود
گرچه باشد وقت بحث اين علم زفت *** چون خريدارش نباشد مرد و رفت
(مولوي، مثنوي)

2. اين كارها بيشتر به جهان ماده و جريان حوادث عادي مربوطند. براي رسيدن به اين كرامت ها، حتي داشتن ايمان درست لازم نيست. كافران و خدانشناسان نيز اگر مدتي رياضت بكشند، از عهده اين گونه كارها برمي آيند.
3.اين كه اين كرامات، در حقيقت اشاره هاي غيبي معشوق حقيقي اند. بنابراين سالك بايد از آن ها در شناخت جايگاه خود بهره گيرد؛ مثلاً اگر در مقام توكل، نياز سالك به خوراك كاهش مي يابد، اين پيامي است به او كه جايگاهش را بداند و از مقامي كه رسيده است آگاه گردد.
شايد براي عده اي شگفت انگيز باشد كه انسان به مقامي برسد، اما از اين كه به اين مقام رسيده است، خبر نداشته باشد! سپس به وسيله اين گونه نشانه ها، از مقامي كه به آن دست يافته است، آگاه گردد.
اما اين گونه كارها در حوزه سلوك بارها و بارها اتفاق مي افتد. يعني بارها اتفاق مي افتد كه سالك به جايگاهي رسيده است، اما خود متوجه آن نبوده است و به وسيله نشانه ها، يا راهنمايي استادش از آن حال و مقام آگاه شده است! چنين چيز شگفت انگيزي سه دليل دارد:
1.اين كه اين مقامات به هم نزديكند. يعني مقام بالا در مقام پايين ظهور دارد، چنان كه مقام پايين نيز در مقام بالا ظهور دارد. حتي پايين ترين مقام عرفان، در بالاترين مقام كمالي انسان ظهور دارد.
از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) سيد و سرور اوليا و خاتم انبيا نقل است كه روزي هفتاد بار از درگاه خدا طلب آمرزش مي كرد. توبه از مقامات آغازين سلوك است. اما در مراحل پاياني سلوك نيز ظهور دارد. من در اين جا براي تبرك و نيز توجه علاقه مندان، مضمون آن حديث را نقل مي كنم كه فرمود:« در حقيقت سايه هايي بر دلم فرو مي افتند، تا جايي كه من روزي هفتاد بار از خدا آمرزش مي خواهم» و بيان ديگر: « به خدا سوگند كه خود من، روزانه هفتاد بار از خدا آمرزش مي خواهم و توبه مي كنم»(4).
2.اين كه اين مقامات نه تنها پيش از وصول براي سالك ناشناخته اند، بلكه پس از وصول نيز چنان كه بايد و شايد شناخته نمي شوند! براي اهل سلوك اين مسئله مسلم است كه شناخت كامل و درست يك حال يا مقام، وقتي دست مي دهد كه سالك از آن مقام به مقام بالاتر پيش رفته باشد. مثلاً كسي كه در مقام توبه است اگرچه لوازم و آثار اين مقام را با خود دارد و اگرچه اعمال و رفتار اين مقام از او سر مي زند، اما خودش دقيقاً اين مقام را درك نمي كند. هرگاه كه از اين مقام به مقام بالاتر رفت، مثلاً به مقام « انابه » يا « تذكر » ترقي كرد، آن گاه مي فهمد كه حقيقت توبه در عالم سلوك چيست.
3. اين كه اين مقامات و احوال اگرچه پس از سعي سالك به دست مي آيند، اما در حقيقت عطا و بخشش معشوقند. شناخت عطاها مخصوصاً در مراحل آغازين اين عطاها، چندان آسان نيست. حقيقت عنايت و لطف معشوق، براي عاشق، به اين سادگي قابل تشخيص نمي باشد؛ زيرا عنايت معشوق نيز مانند خود معشوق، نازنين است و با كبريا! كبرياي او جلوه هاي گوناگون دارد كه يكي از آنها جلوه « غيرت » است. غيرت معشوق خود جلوه هاي گوناگون دارد كه يكي از آن ها پاسداري معشوق از حريم عزت خويش است. در راستاي همين پاسداري است كه هركس را به حريم خود راه نمي دهد از فرشتگان عالم بالا گرفته تا مدعيان جهان خاكي:

جلوه اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت *** عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
عقل مي خواست كز آن شعله چراغ افروزد *** برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد
مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز *** دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد
(حافظ)

بنابراين هديه معشوق نيز به آساني براي عاشق قابل شناسايي نيست. صندوقچه اين هديه مدت ها بسته مي ماند و براي عاشق باز نمي گردد. در عالم عشق مجازي نيز گاه مي بينيد كه هديه را در چيزي مي پيچند و بسته بندي مي كنند و گيرنده هديه در اولين لحظه دريافت هديه اش از ماهيت آن هديه بي خبر است! تا آن كه باز كند و ببيند. آري ندانستن و بي خبري در عالم سير و سلوك در هر مرحله اي، كاملاً عادي است:

دلي يا دلبري يا جان و يا جانان نمي دانم *** همه هستي تويي، في الجمله، اين و آن نمي دانم
يكي دل داشتم پر خون، شد آن هم از كفم بيرون *** كجا افتاد آن مجنون، درين دوران؟ نمي دانم
دلم سرگشته مي دارد، سر زلف پريشانت *** چه مي خواهد ازين مسكين سرگردان؟ نمي دانم
دل و جان مرا هر لحظه بي جرمي بيازاري *** چه مي خواهي ازين مسكين سرگردان؟ نمي دانم
اگر مقصود تو جان است، رخ بنما و جان بستان *** وگر قصد دگر داري، من اين و آن نمي دانم
مرا با تست پيماني، تو با من كرده اي عهدي *** شكستي عهد يا هستي بر آن پيمان نمي دانم
عجب تر آن كه مي بينم جمال تو عيان، ليكن *** نمي دانم چه مي بينم من نادان؟ نمي دانم
(عراقي)

مولوي نيز نسبت به چنين احساسي، بيان هاي گوناگون دارد. او در غزل هاي مختلف از ناشناخته بودن يافته ها سخن مي گويد. اكنون غزلي از او در اين باره كه سالك يافته ي خود را گم مي كند و نمي شناسد مي آوريم:

هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او *** دل گفت كه:« كي آمد؟» جان گفت:« مَه مهرو»
او آمد در خانه، ما جمله چو ديوانه *** اندر طلب آن مه، رفته به ميان كو
او نعره زنان گشته از خانه كه:« اين جايم! » *** ما غافل ازين نعره، هم نعره زنان هر سو
آن بلبل مست ما بر گلشن ما نالان *** چون فاخته ما پرّان، فريادكنان:« كوكو!»
در نيم شبي جسته جمعي كه چه؟- دزد آمد! *** وان دزد همي گويد:« دزد آمد!» و آن دزد او!
آميخته شد بانگش با بانگ همه، زان سان *** پيدا نشود بانگش در غلغله شان يك مو
وَ هْوَ مَعَكُم يعني با توست درين جُستن *** آنگه كه تو مي جويي هم در طلب او را جو
نزديك تر است از تو با تو، چه روي بيرون *** چون برف گدازان شو، خود را تو ز خود مي شو
(مولوي، ديوان)

اين بحث را با ذكر نكته اي به پايان مي بريم: انبيا (عليهم السلام) براي اثبات صدق ادعا و راست و درست بودن دعوتشان، از معجزه بهره مي گيرند؛ اما عرفا در كشاندن مردم به طريقت و سير و سلوك بيشتر به صفاي درون و به اصطلاح شايستگي و جنسيت اشخاص توجه دارند، زيرا آنچه در عرفان مطرح است، تسليم كردن مردم نيست، بلكه عشق و شوق و درد و بي قراري آنان است و اين ها با معجزه پديد نمي آيند:

موجب ايمان نباشد معجزات *** بوي جنسيت كند جذب صفات
معجزات از بهر قهر دشمن است *** بوي جنسيت سوي دل بردن است
قهر گردد دشمن، اما دوست ني *** دوست كي گردد به بسته گردني
(مولوي، مثنوي)

پي‌نوشت‌ها:

1.طلاق، آيه3.
2.صحيح مسلم، ج3، ص 133 و جامع صغير، ج1، ص 115.
3.نهج البلاغه، نامه45.
4.جامع صغير، ج2، ص 195، ج1، ص 103؛ بخاري، ج4، ص 64 و نهاية ابن اثير، ج3، ص 180.

منبع مقاله :
يثربي، سيديحيي، (1392)، عرفان عملي، قم، مؤسسه بوستان كتاب، چاپ سوم