چگونه دل نسپارم به صورت تو نگارا؟ *** كه در جمال تو ديدم كمال صنع خدا را
چه بر خورند، ز بالاي نازك تو، ندانم *** جماعتي كه تحمل نمي كنند، بلا را
نه رسم ماست بريدن ز دوستان قديمي *** در اين ديار ندانم؟ كه رسم چيست شمارا
مرا كه روي تو بينم، به جاه و مال چه حاجت *** كسي كه روي تو بيند، به از خزينه ي دارا
جراحت دل عاشق دواپذير نباشد *** چو درد دوست بيامد، چه مي كنيم دوا را؟
(اوحدي)

پيش از بحث انابه يادآوري چند نكته را لازم مي دانم:
1- سير و سلوك از آغاز تا پايان ميدان پيشرفت و عقب نشيني سالك است. سالك هميشه و در همه مقامات، مدام در ترقي و تنزل است. اگر انسان در يك حال بماند انسان نيست يا سنگ است يا فرشته و يا خدا؟ بنابراين سالك نبايد از احساس تنزل نگران باشد. دگرگوني و تلوين از جريان هاي ثابت مقامات سير و سلوك است. درويش در هر مقامي « گهي بر طارم اعلا نشيند، گهي بر پشت پاي خود نبيند » در مقام توبه نيز سالك ممكن است ثابت نماند و توبه خود را بشكند.

به توبه جام شكستم، به جام توبه خويش *** بلي شكسته شود، هركسي به نوبه ي خويش
ز نوك كلك قضا، كس خط امان نگرفت *** مباش قره، بدين چند روزه دولت خويش
قلام همت اهل دلم، كه در همه حال *** نياورند ز دل، بر زبان حكايت خويش
(عبدالرحمن پارسا)

2- شكستن توبه به سالك آسيب مي زند اما نبايد نااميدش كند، زيرا در رحمت حق هميشه باز است و همگان مي توانند از رحمت خدا بهره مند شوند.

بازا بازا هر آنچه هستي باز آ *** گر كافر و گبر و بت پرستي باز آ
اين درگه ما، درگه نااميدي نيست *** صد بار اگر توبه شكستي باز آ
(خواجه عبدالله انصاري)

3-اما به هر حال توبه شكستن در سير و سلوك زيانبار است و به سالك آسيب مي زند:

نقض ميثاق و شكست توبه ها *** موجب لعنت شود در انتها
نقض توبه و عهد آن اصحاب سبت *** موجب مسخ آمد و اهلاك و مقت
(مولوي، مثنوي)

به هر حال عرفان و سير و سلوك از همان آغاز با پريشاني و حيرت و غم و درد همراه است.

روز اول كه سر زلف تو ديدم، گفتم *** كه پريشاني اين سلسله را آخر نيست
(حافظ)

در مقام توبه سالك بايد به جايي برسد كه توبه خود را فراموش كند، چنان كه در رشد طبيعي، يك نوجوان عملاً دوران كودكي خود را فراموش مي كند، زيرا توبه يك مرحله است و آن زماني كه گناه مي كرد يك مرحله ديگر. و هر مرحله اي اگرچه در مراحل ديگر كمابيش ظهور دارد، اما به هر حال هر مرحله اي حكم خاص خود را دارد. سالك در هر مقامي كه باشد، در حكم آن مقام است. در اين جا باز هم براي رفع اشتباه، نكته اي را در فرق شريعت و طريقت يادآور مي شوم.
در شريعت، توبه و گناه هر دو در يك قلمرو قرار دارند كه قلمرو و تكليف، قلمرو خودآگاهي و هوشياري. اما شخص با ايمان با عزم و اراده خود در يك مرحله بر دو گونه رفتار مي كند:
يكي اين كه شخص در مقام تكليف، خلاف مي كند. ديگر اين كه در شرايط ديگر از گناه پشيمان گشته و توبه مي كند؛ چنان كه ممكن است باز در همين مرحله در شرايط ديگر، توبه خود را بشكند و دست به گناه بزند. به هر حال گناه، توبه و توبه شكستن، هر سه در يك فضا انجام مي پذيرند كه فضاي تكليف، آگاهي و اختيار انسان است. از اين جاست كه ميل به گناه پس از توبه، در دل شخص مي ماند، اما شخص با اين كه علاقه به گناه دارد، به خاطر اراده و عزمي كه كرده، گناه را انجام نمي دهد. آن كه در راه خدا انفاق مي كند، مال خود را دوست دارد، اما در شرايطي قرار مي گيرد كه با اين كه مال خود را دوست دارد، آن را در راه خدا انفاق مي كند.
اما در توبه عرفاني، گناه به مرحله اي مربوط بود و توبه به مرحله اي ديگر؛ چنان كه كارهاي كودكي انسان به مرحله اي مربوط است و كارهاي جواني او به مرحله اي ديگر. به همين دليل با انتقال سالك به مرحله توبه و سير تكاملي او، در مقام توبه، او را از فضاي رابطه توبه و گناه دور مي سازد و گفتيم كه اين را « توبه از توبه » مي نامند.
توبه حالتي است كه چه بخواهي چه نخواهي، حال و هواي خود را دارد. در اين مرحله، سالك كم كم با جذبه ها و جاذبه ها آشنا مي گردد. چنان كه گفتيم از گذشته قطع نظر كرده و به آينده مي انديشد. همه اش به اين فكر نمي كند كه مثلاً يك زمان گناه كار بوده است، بلكه به اين فكر مي كند كه چه جذبه و جاذبه اي را مي خواهد دريافت كند! چنين حالي براي كساني كه مسائل سلوك را با درس مي خوانند، قابل تصور نيست.
اينك غزلي از مولوي در اين حال و هوا، يعني در حال و هواي كوشش و كشش در مراحل نهايي توبه، كه سالك از آن جا به مقام انابه گام برمي دارد:

شدم ز عشق به جايي كه عشق نيز نداند *** رسيد كار به جايي كه عقل خيره بماند
دلا مگر كه تو مستي كه دل به عقل ببستي *** كه او نشست نيابد، تو را كجا بنشاند؟
هزار جان و دل و عقل، گر به هم تو ببندي *** چو عشق با تو نباشد، به روزنش نرساند
به روي بت نرسي تو، مگر به دام دو زلفش *** و ليك كوشش مي كن، كه كوششت بپزاند
چو باز چشم تو را بست، دست اوست گشايش *** ولي به هر سر كويي، تورا چو كبك دواند
هر آنك بالش دارد ز آستان عنايت *** غلام خفتن اويم، كه هيچ خفته نماند
(مولوي، ديوان)

اميد سالك و شوق و ذوق او از طرفي و محاسبه او نسبت به امكانات خود از طرف ديگر، و بالاتر از همه اشارات جذبه و عنايت حق، سرانجام سالك را به مقام انابه مي رساند. در مقام انابه، سالك با تمام وجود خود به اين احساس دست مي يابد كه:

درها همه بسته است، الا در تو *** تا ره نبرد غريب، الا برِ تو
(؟)

و نيز چنين احساس مي كند كه از هر راهي كه برود سرانجام به او مي رسد.

طرفه حالي ست كه آن شوخ پري رو به كسي *** روي ننموده و عالم همه ديوانه اوست
هركه بينم به رهي در پي او مي افتد *** زان كه دانم همه را راه به كاشانه اوست
(بسمل شيرازي)

سالك كه با حالات مقام يقظه و توبه دچار غربت شده بود، اينك پيام هاي آشناي دل و درون خود را دريافت مي كند. انگار ديگر بيابان غربت و وحشت تنهايي جاي خود را به سر منزل انس و آشنايي مي دهد.
اگرچه هنوز سالك با اين سرمنزل فاصله زيادي دارد، اما به هر حال اندك اندك از غربت و تنهايي او كاسته مي شود و جذبه ها و جاذبه هاي معشوق، او را از ديگران دلسرد مي سازد:

گفت مجنون را يكي: كارت چه شد؟ *** قوم و خويش و دار و ديّارت چه شد؟
گفت: آن ها را گرفت از من جنون *** در پناه عشق ليلايم كنون!
عشق ليلا قوم و خويش و يار من *** كوي ليلا دار من، ديّار من!
فارغ از هر سود و سودا گشته ام *** بي خبر از غير ليلا گشته ام!
(يثربي)

مقام انابه رويكرد سالك به خداست. به تعبير ديگر مقام بازگشت از قبله عقل به قبله دل است و رويكرد از مجاز به حقيقت و از دل بستگي به خود به رويكرد عشق و محبت خدا.
آيه كريمه « اياكَ نعْبُدُ و ايّاكَ نستعين » با معنا و مصداق درست آن، زبان حال اهل انابه است. ورود به منزل انابه و سير در مراحل تكاملي آن، نشانه هايي دارد كه به برخي از آن ها اشاره مي كنيم:

الف- تلاش خستگي ناپذير در جهت تعالي و تكامل و تحمل سختي ها در برابر شيريني و لذت اشارات جذبه و عنايت معشوق:

خار ارچه جان بكاهد، گل عذر آن بخواهد *** سهل است تلخي مي، در جنب ذوق مستي
(حافظ)

سالك گاهي سختي ها را چنان با آساني تحمل مي كند كه گويي هيچ مشكلي در كار نيست، چون عملاً مي بيند كه زحمت ها جبران مي شوند.

در طريقت رنجش خاطر نباشد، مي بيار *** هر كدورت را كه بيني چون صفايي رفت، رفت
عشق بازي را تحمل بايد اي دل! پاي دار! *** گر ملالي بود، بود وگر خطايي رفت، رفت
(حافظ)

فرقي كه مقام انابه، با اوايل سلوك دارد، آن است كه در اوايل سلوك، دل بستگي به زندگي روزمره و وابستگي به لذت هاي حسي، كارساز اصلي بودند؛ زيرا انسان به لذايذ روحي و كمالات معنوي رابطه كم رنگ و ضعيف داشت. اما با پيشرفت در مقامات انابه، ذائقه انسان، مزه اشاره هاي معنوي را مي چشد و دل بستگي اش به كمالات سلوكي و معنوي بيشتر مي گردد. در مراحل پيش از سلوك، بايد ده ها و صدها عامل دست به دست هم مي دادند، تا انسان را به طرف معنويت بكشند. اما در مراحل بالاي انابه، انسان توجه اش به معنويت به صورت يك اصل و اساس درمي آيد. اين جاذبه هاي دنيوي و ظاهري هستند كه بايد دست به دست هم بدهند تا انسان را به دام خود گرفتار سازند.
سالك براي اين كه تسليم جاذبه هاي مادي نشود، بايد مقاومت داشته باشد. اين مقاومت همان است كه در ظهور نيرومند و بالاتر خود، با عنوان « صبر» شناخته مي شود.
پشتوانه مقاومت هاي سالك در منزل انابه مخصوصاً در درجه هاي بالاي اين منزل، چشش لذت اشاره هاي معنوي است. سالك در مقام انابه با عشوه هاي رحمت و عنايت معشوق آشنا مي گردد و همين چشش ها و آشنايي ها او را توان تحمل مي بخشند.در اين جا سالك به اين اصل ايمان مي آورد كه:

در طريق عشق بازي امن و آسايش بلاست *** ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي
اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست *** رهروي بايد، جهان سوزي، نه خامي، بي غمي
(حافظ)

در اين جا، عزم و اراده عاشق در اثر يافته هاي اين مرحله قوت مي گيرد و ادامه راه، بر وي آسان مي گردد.
آري! وقتي پرتوي از نور معشوق را دريابد و جلوه اي از جاذبه نگاه او را بچشد، بي ترديد از طريقت رندي دست برنخواهد داشت:

چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن *** كه عمر در سر اين كار و بار خواهم كرد
به ياد چشم تو، خود را خراب خواهم ساخت *** بناي عهد قديم استوار خواهم كرد
نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ *** طريق رندي و عشق اختيار خواهم كرد
(حافظ)

درباره اشاره هاي معنوي مقام انابه نكاتي را يادآور مي شوم. بايد توجه داشت كه اين اشاره هاي معنوي، شكل و قانون ثابت و شناخته شده اي ندارند. به همين دليل نمي توان آن ها را دسته بندي كرد و توضيح داد. اما به هر حال همه آن ها را از راه اثري كه در دل و درون انسان ها مي گذارند مي توان شناخت. از جمله:
-سالك نسبت به خدا و مخلوقات احساس عشق و محبت كند؛
– نسبت به صفات و رفتار بد خود بي ميل گردد؛ مثلاً اگر پيش از اين از غيبت خوشش مي آمد، احساس كند كه ديگر خوشش نمي آيد؛
-خواب هاي خوش و صفاآور ببيند؛
-براي او فرصت ديدار با اهل دل و نيكان و پاكان فراهم آيد؛
-احساس بي مهري به جاه و مال؛
و آثار و نشانه هاي ديگري كه خود سالك مي تواند آنها را دريابد.

ب- درد رازجويي

سالك در اين مرحله، پي مي برد كه در آن سوي اين جلوه هاي ظاهري جهان، اسرار گران قدري نهفته است. بنابراين به شدت علاقه مند مي شود كه از اين رازها باخبر گردد و مأموريت خود را در همين مي داند كه از اين رازها گرهي بگشايد:

زان مايه كه طبع ها سرشتند *** ما را ورق دگر نوشتند
تا درنگريم و راز جوييم *** سر رشته كار بازجوييم
(نظامي)

اين رازجويي، در وجود سالك جلوه نيرومندي مي يابد، اما در اين جا بايد از دو نكته غفلت نكنيم:
يكي آن كه رازهاي عالم عرفان يك واقعيت اند نه شايعه، اما براي هيچ كس به صورت نابهنگام و بدون رشد و تكامل لازم گشوده نمي شوند. سالك بايد اين رازجويي را داشته باشد، اما نابهنگام انتظار دست يافتن به راز را نداشته باشد.
ديگر آن كه گاه وسوسه نفس با بهره گيري از اين ميل و علاقه سالك، او را با مسائلي سرگرم مي كند كه اگرچه تا حدودي رازآلودند، اما ربطي به رازهاي عرفاني ندارند؛ مانند پرداختن به خواب مصنوعي، احضار روح، اطلاع از دل و درون ديگران، و توجه بيش از حد به خواب و تعبير خواب و فال و استخاره و امثال اين ها.
راهنماي سالك، در اين مرحله هشدار لازم را به او خواهد داد. راهنماي وي بايد توضيح دهد كه اين كارها علاوه بر اين كه جنبه نفساني دارند،‌يعني شخص مي خواهد با داشتن آن ها به خودنمايي بپردازد، از نظر حقيقت و ماهيت نيز جز تعداد معدودي از خواب ها به مسائل عرفاني ارتباط ندارند. در حقيقت اين ها به منزله سِحرند و حالات اصيل عرفاني مانند معجزه، و سحر با معجزه پهلو نزند، دل خوش دار!

ج- رقت قلب

اين رقت قلب دو جلوه دارد:
يكي آن كه سالك را به گريه و زاري و شب زنده داري وامي دارد و سالك از اين گريه و زاري و شب زنده داري، نتيجه هاي خوبي هم به دست مي آورد كه در اين باره سخني از تجربه هاي مولوي مي آوريم:

هر آن چشمي كه گريان است در عشق دلّارامي ***بشارت آيدش روزي ز وصل او به پيغامي
چو گريان بود آن يعقوب كنعان از پي يوسف *** بشارت آمدش ناگه از آن خوش روي خوش نامي
مثال نردبان باشد، بناليدن به عشق اندر *** چو او بر نردبان كوشد، رسد ناگاه بر بامي
(مولوي، ديوان)

ديگر آن كه سالك را به دلسوزي و دستگيري نسبت به نيازمندان و محرومان وامي دارد كه انتخاب اين روش نتيجه هاي بهتر و برتري خواهد داشت. البته منظور آن نيست كه سالك يا بايد گريه و زاري كند و يا به دستگيري از نيازمندان بپردازد؛ نه! سالك بايد هر دو را داشته باشد. اما بايد توجه كند كه اين گريه و زاري، او را از فضيلت احسان و دستگيري از مستمندان بازندارد.
آن بهتر است كه گريه و زاري او جنبه خصوصي و شخصي داشته باشد، اما دستگيري و ايثار او جنبه اجتماعي به خود بگيرد. سالك بايد هيچ كدام از اين دو را فداي ديگري نكند. از علي (عليه السلام) بياموزيم كه باغباني مي كرد، جهاد مي كرد، ايثار و نثار مي كرد و در عين حال به مناجات شبانه نيز در تنهايي خود مي پرداخت. اما مناجاتش در خلوت و تنهايي بود ولي جهاد و باغباني و ايثارش آشكارا و در برابر چشم مردم بود. در اين جا نكته اي هست كه نبايد از آن غفلت نمود و آن اين كه اين رقت قلب و گريه و زاري نبايد به صورت يك آيين درآيد، زيرا به صورت آيين و مراسم درآوردن اين گونه كارها، آثار زيان بار گوناگون دارد، كه به چند مورد از آن ها اشاره مي كنيم:
-يكي آن كه انسان تحت تأثير جو مجلس عمومي قرار مي گيرد و حالت تلقيني پيدا مي كند. اين گونه حالات در رشد و تعالي انسان تأثير چنداني نمي گذارند. براي نمونه شما اگر دقت كنيد وقتي كه تنها در خانه خود نشسته ايد يا در خيابان راه مي رويد و به ياد كربلا مي افتيد و يا به ياد گناهانتان مي افتيد، هيچ اشكي به چشم هايتان نمي آيد و رقت قلب نمي يابيد و هيچ گونه غم و اندوهي پيدا نمي كنيد.
اما وقتي در ميان يك جمع مي نشينيد و مداحي هزارگونه مسائل احساسي را با آهنگ و لحن مخصوص براي شما مي خواند و شما عده اي را پيرامون خود مي بينيد كه به گريه و شيون مي پردازند، شما هم با تلاشي كه مي كنيد سرانجام به گريه و زاري مي پردازيد.
سپس وقتي كه مراسم به پايان مي رسد، از جاي خود بلند شده و به خانه برمي گرديد و به همان زندگي روزمره و دنيوي خود ادامه مي دهيد! انگار نه عاشورايي بوده و نه كربلايي! در صورتي كه اگر شما واقعاً به جايي از معرفت رسيده باشيد كه جريان عاشورا را درك كرده باشيد در تمام زندگي تان عاشورايي خواهيد بود، در لحظه لحظه زندگي تان بي قرار مبارزه با ستم و نفاق و تزوير خواهيد بود.
مرحوم دكتر شريعتي آيين هاي عزاداري بي غمان و ناآگاهان را « مراسم غصه خوردن » مي ناميد و اين نكته دقيقي است و ما نبايد ادراك و معرفت و حالات دروني خودمان را آييني بكنيم.
آري! گريه هاي آييني اثرگذار نيستند، سالك بايد رقت قلبش را با خدمت به مردم در جامعه تجربه و تقويت كند؛ اما احساس و تأثرهاي خود را در درون خود و در خلوت شب هايش به كار گيرد تا نتيجه اي به دست آورد. چنان كه گفتيم درست همانند علي (عليه السلام) و فاطمه (عليها السلام)، كه روز در خدمت مردم بودند و شب به مناجات و راز و نياز مي پرداختند، در خلوت خودشان و به دور از چشم ديگران.

گرت هواست كه با خضر همنشين باشي *** نهان ز چشم سكندر چو آب حيوان باش
(حافظ)
منبع مقاله :
يثربي، سيديحيي، (1392)، عرفان عملي، قم، مؤسسه بوستان كتاب، چاپ سوم