تعريف اهل بيت و گستره ي آن

آري! در ميان صحابه افرادي بودند که اين لقب را به شايستگي به خود اختصاص داده بودند، و مقصود از هر مدح و ثنا يا تعريف و توصيف توسط پيامبر اکرم و ائمه اطهار درباره صحابه، همين گروه نخبه اند. به قول معروف ضمير، مرجع خود را مشخص مي کند.
اساساً تناسب حکم و موضوع يکي از اصول بلاغت کلام است که شنونده بايد عاقل باشد!

1. از نگاه اميرمؤمنان

متقي هندي از طريق زاذان چنين روايت مي کند: جمع کثيري پيرامون مولا اميرمؤمنان گرد آمده بودند. وقتي حالات خوشي در وي يافتند، فرصت را غنيمت شمردند و از وي درخواست کردند راجع به صحابه خويش سخني بگويد. فرمود از کدام گروه صحابه؟ گفتند: آنان که از صحابه پيامبر نيز شمرده مي شوند. فرمود: همه صحابه پيامبر صحابه من هستند، کدامين را خواستاريد؟ گفتند: آنان که بيشتر مورد ستايش شمايند و بر آنان درود مي فرستيد.
فرمود: کدامشان؟
گفتند: عبدالله بن مسعود؟
فرمود: سنّت را دريافت و قرآن را به جان خريد.
گفتند: حذيفة بن اليمان؟
فرمود: دانست و پرسيد و پي جوي کشف معضلات و حل مشکلات بود، تا آنکه آن را دريافت. از او جويا شويد تا شما را به خوبي رهنمون شود.
گفتند: ابوذر غفاري؟
فرمود: علم فراواني را فراگرفت، و سخت از آنچه اندوخته بود، پاسداري مي کرد. او در دين خود و دستيابي به علوم و معارف، همواره در تلاش و همواره پرسش گر بود، و دستاوردهاي فراوان فراهم کرده بود،‌ گاه به او ارزاني مي شد و گاه مورد امتناع قرار مي گرفت. سينه وي انباشته از علم و آگاهي بود، و ظرفيت علمي او لبريز شده بود.
گفتند: سلمان فارسي؟
فرمود: مردي است از ما و به ما اهل بيت پناه آورده است. چه کسي را همانند لقمان حکيم مي توانيد بيابيد؟ (يعني: جز سلمان!) او علم اولين و آخرين را دريافته بود، کتاب هاي پيشين و پسين را خوانده بود و همچون دريايي متلاطم بود که هيچ گاه ته نمي کشيد.
گفتند: عمّار بن ياسر؟
فرمود: او يگانه مردي است که خداوند ايمان را با گوشت و خون و استخوان و مو و پوست او مخلوط کرده است، هيچ گاه – لحظه اي – از حق جدا نبوده و نخواهد بود. با حق، به هر سو باشد، همسو است. و هرگز آتش را نشايد که از بَشَره وي بچشد.
گفتند: اي مولاي ما، راز خود بگو!
فرمود: آرام باشيد،‌ خداوند از خود ستودن منع کرده است.
شخصي از حاضران گفت: اي مولاي ما، مگر نه آن است که خداوند فرموده وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ؟ (1)
فرمود: اکنون گوشه اي از نعمت هاي الاهي – که بر من ارزاني شده – را برايتان بازگو مي کنم:
در محضر پيامبر اکرم (صلي الله عليه وآله وسلم) هرچه مي پرسيدم، جواب کامل دريافت مي کردم. و هرگاه ساکت مي شدم – و در برخي روايت آمده: هرگاه پرسش هايم به اتمام مي رسيد – خود حضرت شروع به سخن مي کرد. فرمود: از اين جهت است که در ميان سينه ام انباشته اي از علم فراوان گرد آمده است.
در برخي روايات آمده است: از حضرت رسول درخواست کردم که اين همه دريافت ها فراموشم نشود! حضرت دست خود را بر سينه ام نهاد، و دعا فرمود: و تا به امروز، هيچ گونه دريافتي را فراموش نکرده ام. (2)
از اين قبيل روايات درباره نخبگان اصحاب فراوان است، مقصود اين است که صحابه همان افراد اندکي هستند که همانند حواريون حضرت عيسي (عليه السلام) جنبه اختصاصي فراگيري علم و اخلاق کريمه آن حضرت را دارا بودند، نه هر که اندک ملاقاتي با پيامبر داشته و ايمان آورده بود.

2. از نگاه امام رضا (عليه السلام)

در اين حديث که ابوجعفر صدوق – عليه الرحمه – از امام علي بن موسي الرضا (عليه السلام) نقل مي کند، بنگريد که چگونه برخي از افراد – که احياناً عنوان صحابي را در پي خود مي کشند – اساساً (و تخصصاً) از زمره صحابه بيرونند.
از احمد بن محمد بن اسحاق طالقاني روايت مي کند که پدرش گفت: مردي در خراسان، سوگند به طلاق زوجه اش خورد، چنان چه معاويه از صحابه شمرده شود. اين موقعي بود که حضرت رضا (عليه السلام) در آن سامان بود. همه فقها فتوا دادند که زوجه اش مُطَلَّقه گرديده است. وقتي از حضرت رضا (عليه السلام) استفتا شد، حضرت در جواب نوشت: طلاق واقع نشده است. فقها از حضرت توضيح خواستند. در جواب نوشت:
در روايات شما هم آمده است که ابوسعيد خُدري گفت: پيامبر اکرم (صلي الله عليه وآله وسلم) در روز فتح مکه، به کساني که (از روي ناچاري) در همان موقع اسلام آوردند، و بسيار بودند که گرد حضرت را گرفتند، و توقع داشتند آنان را جزء صحابه خود بشمرد، فرمود:
أَنْتُمْ خَيْرٌ وَأَصْحَابِي خَيْرٌ وَلَا هِجْرَةَ بَعْدَ الْفَتْحِ.
شما جايگاه خود را داريد، و اصحاب من جايگاه خود را و هجرت (شرط نخست صحابي بودن) (3) پس از فتح مکه، براي مردم آن سامان موردي ندارد.
حضرت رضا (عليه السلام) فرمود: ملاحظه مي کنيد که پيامبر اکرم (صلي الله عليه وآله وسلم) چنين افرادي که پس از فتح مکه اسلام آورده اند را از صحابه خود جدا ساخت. فقها – پس از شنيدن دلايل حضرت رضا – آن را کامل دانستند و پذيرفتند. (4)
ملاحظه مي فرماييد که حضرت با چه برداشت منطقي و ظريف و قابل قبول براي همه، امثال معاويه را از جرگه صحابه بيرون دانست. علّت اصلي، همان ناشايستگي اين گونه افراد بود که هرگز از علم و حکمت و اخلاق کريمه حضرت چيزي فرانگرفته بودند، بلکه همواره حرکتي برخلاف جهت اسلام داشتند. اين گونه افراد، گرچه به ظاهر اسلام آورده بودند، ولي همواره با همان عقايد و افکار جاهلي مي زيستند، و احياناً در جرگه منافقان بودند تا اصحاب کبار.

3. دو شرط صحابه از نگاه امام علي (عليه السلام)

اين جا است که مولا اميرمؤمنان (عليه السلام) در شرط صحابي بودن مي فرمايد:
ما لَمْ يُحْدِثُوا بَعْدَهُ حَدَثاً وَلَمْ يُؤْوُوا مُحْدِثاً. (5)
اينکه پس از پيامبر، به بدعتي دست نزده باشد، يا بدعت گذاري را زير چتر حمايت خود نگرفته باشد. امثال معاويه، درست برخلاف اين فرمايش، بدعت گذار در دين بودند و هم فضايي ايجاد کرده بودند که بدعت گذاران، در آن فضاي آلوده، بتوانند به هر ننگ و بدعتي دست بزنند، و امثال سمره ها تحت حمايت آنان، آزادانه با خدا و رسول به ستيز برخيزند.
اينک چرا ابن حجر، اين گونه افراد رو در رو با دين و ضرر رسان به جامعه مسلمانان را در شمار صحابه والاتبار جاي مي دهد؟
در صحيح بخاري و ديگر کتب معروف حديثي و تاريخي آمده است که پيامبر اکرم، از ارتداد و (بازگشت به جاهليت) برخي اطرافيان نزديک خود خبر داده بود.
پيامبر در خطبه اي فرمود:
…ألا و إنَّهُ يُجاءُ بِرجالٍ مِنْ أمتَّي فَيؤخذُ بِهِمْ ذاتَ الشِّمالِ (6) فأقُولُ يا رب، أصيحابي؟! فَيقولُ: إنَّکَ لا تَدري ما أحْدَثُوا بَعْدَکَ؟! فَأقُولُ – کَمَا قالَ العَبدُ الصَّالِحُ: و کُنتُ عليهمْ شهيداً ما دُمتُ فيهمْ، فَلَمَّا تَوفَّيتَني کُنتَ أنتَ الرَّقيبَ عَلَيهمْ. (7) فَيُيَقالُ: إنَّ هَؤلاءِ لَمْ يَزَالُوا مُرْتَدِّينَ عَلَي أعْقابِهِمْ (8) مُنْذُ فارَقتَهُمْ… (9)
بخار از ابن ابي مليکه روايت مي کند که پس از استماع اين حديث، گفت:
اللهم إنا نعوذ بک أن نرجع علي أعقابنا أو نُفتن عن ديننا. (10)
اين حديث، از متواترات است که تمامي اصحاب سنن آن را آورده اند. (11)
مرحوم فيروزآبادي در کتاب پر ارج خود ( کتاب السبعة ) از منابعي معتبر، اين حديث را به تواتر آورده است. از جمله صحيح مسلم، صحيح ابن ماجه، مسند امام احمد، صحيح ترمذي، صحيح نسائي، مستدرک حاکم نيشابوري، ابوداود طيالسي و استيعاب ابن عبدالبرّ – در شرح حال بسر بن ارطاة -، تفسير الدر المنثور جلال الدين سيوطي و تفسير طبري و کنزالعمال. وي رواياتي را نيز که شاهد مدعي يا مؤيد مطلب است، مشروحاً آورده و به خوبي حق مطلب را ادا کرده و هرگونه توجيه ناروا يا تفسير غلطي را که برخي خواسته اند، از اين راه، پارگي را رفو کنند، قاطعانه جواب داده است. جزاه الله عن الاسلام و الدفاع عن حريم الرساله و القرآن خير جزاء الصالحين. (12)
برخي خواسته اند آيه انْقَلَبْتُمْ عَلَى‏ أَعْقَابِكُمْ (13) و روايات ياد شده را، ناظر به اعراب باديه نشين و کساني بدانند که در ابتداي خلافت ابوبکر از پرداخت زکات – تا روشن شدن اوضاع – امتناع ورزيدند. در صورتي که اين آيه و روايات مربوطه، خطاب به کساني است که پيرامون پيامبر را فراگرفته بودند، و منافق گونه در پي طرح و تهيه نقشه براي آينده خويش بودند.
شاهد مطلب، گفتار ابن عبدالبر در کتاب استيعاب، در شرح حال بسر بن ارطاة است که از شناعت و فضاحت کارهاي او سخن مي گويد. آن گاه روايت ياد شده را مي آورد تا روشن کند بسر بن ارطاة، از نمونه هاي بارز اين حديث است. (14)
غرض آن که در ميان اطرافيان پيامبر – که به ناحق لقب صحابه يافته اند – افراد زيادي يافت مي شوند که هرگز شايسته چنين لقب فخيمي نيستند، و از نظر پيروان مکتب اهل بيت (عليهم السلام) نام بردن از چنين افراد دون صفت در زمره صحابه جليل، جنايتي بزرگ و هتک حرمت به پيامبر عظيم الشأن است.
از اين رو حديثي که امام رضا از پدرش از جدش امام صادق (عليه السلام) نقل مي کند، فرمود:
اجتمع آل محمد… علي أن يقولوا في أصحاب النبي (صلي الله عليه وآله وسلم) أحسن قول (15)
ناظر به همان صحابه راستين است که رفتار و گفتارشان نمايان گر خلق و خوي پيامبر بود.

4. مصداق حديث اصحابي کالنجوم

ابوجعفر صدوق (عليه الرحمة) از محمد بن موسي بن نصر رازي، از پدرش روايت مي کند که از امام صادق (عليه السلام) درباره فرموده پيامبر اکرم أصحابي کالنُّجُومِ بِأيِّهُم اقْتدَيْتُمْ اهْتَدَيتُمْ پرسيدند؛ حضرت رضا (عليه السلام) فرمود: حديثي صحيح و درست است، البته مراد کساني اند که پس از رحلت پيامبر دست به تغيير و تبديل و تحريف دين نزدند. (16)
همچنين روايات فراوان ديگري هم که اصحاب را مورد ستايش قرار داده اند، به همين گروه صادق القول و استوار در دين ناظرند.
ابوجعفر کليني به سند صحيح از منصور بن حازم روايت مي کند که از امام صادق (عليه السلام) درباره صحابه سؤال کرد که آيا آنچه از پيامبر نقل حديث مي کنند، راست مي گويند يا به دروغ نسبت مي دهند؟ حضرت فرمود: البته که صادق و راست گو هستند. (17)
اين فرمايش که صحابه را به طور عموم مورد تصديق و ستايش قرار داده، بدون شک ناظر به صحابه اي است که از نظر اهل بيت صحابي شمرده مي شوند، نه صحابي به تعريف ابن حجر.
سپس حضرت به سبب اختلاف در حديث صحابه پرداخت، و فرمود: اين به سبب عدم هماهنگي در حاضر شدن نزد پيامبر بود؛ برخي هنگام بيان اول کلام، برخي آخر کلام، برخي عموم کلام، ديگري خصوص آن را، برخي ناسخ و برخي منسوخ حضور داشتند. و هرکس هر آنچه را شنيده و دريافت کرده بود، بعدها نقل مي کرد، ‌و بدين سبب اختلاف در گفتار پيدا شد. و اين اختلاف، نه مايه تضاد است، نه موجب تکذيب و تصديق برخي؛ بلکه همگي صادق اند.
مولا اميرالمؤمنان (عليه السلام) آنجا که از شايستگان صحابه به طور گسترده سخن مي گويد، و جايگاه بلند آنان را از جرگه منافقين جدا مي سازد، مي فرمايد:
گفتار آن دسته از صحابه بلند پايه، همه صادق و مصدق است، و هرگونه اختلافي ميان آنان نيست جز به سبب اختلاف در حضور و برداشت که هر يک براساس آنچه فراگرفته بودند، سخن مي گويند و راست مي گويند.
آن گاه امام از خود ياد مي کند: که هرگز از محضر پر فيض پيامبر غيبت نجست و همه آنچه پيامبر بر صحابه عرضه داشت را بدون کم و کاست فرا گرفت، و فراموش نکرد. (18)

5. صحابه در دعاوي امام سجاد

در اينجا مناسب است دعاي حضرت زين العابدين امام سجاد درباره صحابه و تابعان را از نظر بگذرانم. در اين متن به خوبي روشن است که دعاي امام، تنها شامل شايستگان اين لقب فخيم مي شود، علاوه که در ابتداي دعا، عبارت الذين أحسنوا الصحبه تقريباً تصريح به همين نکته است.
حضرت در دعاي چهارم صحيفه چنين مي فرمايد:
[3] اللَّهُمَّ وَ أَصْحَابُ مُحَمَّدٍ خَاصَّهً الَّذِينَ أَحْسَنُوا الصَّحَابَهَ وَ الَّذِينَ أَبْلَوُا الْبَلَاءَ الْحَسَنَ فِي نَصْرِهِ، وَ كَانَفُوهُ، وَ أَسْرَعُوا إِلَى وِفَادَتِهِ، وَ سَابَقُوا إِلَى دَعْوَتِهِ، وَ اسْتَجَابُوا لَهُ حَيْثُ أَسْمَعَهُمْ حُجَّهَ رِسَالَاتِهِ. [4] وَ فَارَقُوا الْأَزْوَاجَ وَ الْأَوْلَادَ فِي إِظْهَارِ كَلِمَتِهِ، وَ قَاتَلُوا الْآبَاءَ وَ الْأَبْنَاءَ فِي تَثْبِيتِ نُبُوَّتِهِ، وَ انْتَصَرُوا بِهِ. [5] وَ مَنْ كَانُوا مُنْطَوِينَ عَلَى مَحَبَّتِهِ يَرْجُونَ تِجَارَهً لَنْ تَبُورَ فِي مَوَدَّتِهِ. [6] وَ الَّذِينَ هَجَرَتْهُمْ الْعَشَائِرُ إِذْ تَعَلَّقُوا بِعُرْوَتِهِ، وَ انْتَفَتْ مِنْهُمُ الْقَرَابَاتُ إِذْ سَكَنُوا فِي ظِلِّ قَرَابَتِهِ. [7] فَلَا تَنْسَ لَهُمُ اللَّهُمَّ مَا تَرَكُوا لَكَ وَ فِيكَ، وَ أَرْضِهِمْ مِنْ رِضْوَانِكَ، وَ بِمَا حَاشُوا الْخَلْقَ عَلَيْكَ، وَ كَانُوا مَعَ رَسُولِكَ دُعَاهً لَكَ إِلَيْكَ. [8] وَ اشْكُرْهُمْ عَلَى هَجْرِهِمْ فِيكَ دِيَارَ قَوْمِهِمْ، وَ خُرُوجِهِمْ مِنْ سَعَهِ الْمَعَاشِ إِلَى ضِيقِهِ، وَ مَنْ كَثَّرْتَ فِي إِعْزَازِ دِينِكَ مِنْ مَظْلُومِهِمْ. [9]اللَّهُمَّ وَ أَوْصِلْ إِلَى التَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ، الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ خَيْرَ جَزَائِكَ. [10] الَّذِينَ قَصَدُوا سَمْتَهُمْ، وَ تَحَرَّوْا وِجْهَتَهُمْ، وَ مَضَوْا عَلَى شَاكِلَتِهِمْ. [11] لَمْ يَثْنِهِمْ رَيْبٌ فِي بَصِيرَتِهِمْ، وَ لَمْ يَخْتَلِجْهُمْ شَكٌّ فِي قَفْوِ آثَارِهِمْ، وَ الِائْتِمَامِ بِهِدَايَهِ مَنَارِهِمْ. [12] مُكَانِفِينَ وَ مُوَازِرِينَ لَهُمْ، يَدِينُونَ بِدِينِهِمْ، وَ يَهْتَدُونَ بِهَدْيِهِمْ، يَتَّفِقُونَ عَلَيْهِمْ، وَ لَا يَتَّهِمُونَهُمْ فِيمَا أَدَّوْا إِلَيْهِمْ. [13] اللَّهُمَّ وَ صَلِّ عَلَى التَّابِعِينَ مِنْ يَوْمِنَا هَذَا إِلَى يَوْمِ الدِّينِ وَ عَلَى أَزْوَاجِهِمْ وَ عَلَى ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ عَلَى مَنْ أَطَاعَكَ مِنْهُمْ. [14] صَلَاهً تَعْصِمُهُمْ بِهَا مِنْ مَعْصِيَتِكَ، وَ تَفْسَحُ لَهُمْ فِي رِيَاضِ جَنَّتِكَ، وَ تَمْنَعُهُمْ بِهَا مِنْ كَيْدِ الشَّيْطَانِ، وَ تُعِينُهُمْ بِهَا عَلَى مَا اسْتَعَانُوكَ عَلَيْهِ مِنْ بِرٍّ، وَ تَقِيهِمْ طَوَارِقَ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ إِلَّا طَارِقاً يَطْرُقُ بِخَيْرٍ. [15] وَ تَبْعَثُهُمْ بِهَا عَلَى اعْتِقَادِ حُسْنِ الرَّجَاءِ لَكَ، وَ الطَّمَعِ فِيمَا عِنْدَكَ وَ تَرْكِ التُّهَمَهِ فِيمَا تَحْوِيهِ أَيْدِي الْعِبَادِ [16] لِتَرُدَّهُمْ إِلَى الرَّغْبَهِ إِلَيْكَ وَ الرَّهْبَهِ مِنْكَ، وَ تُزَهِّدَهُمْ فِي سَعَهِ الْعَاجِلِ، وَ تُحَبِّبَ إِلَيْهِمُ الْعَمَلَ لِلْآجِلِ، وَ الِاسْتِعْدَادَ لِمَا بَعْدَ الْمَوْتِ [17] وَ تُهَوِّنَ عَلَيْهِمْ كُلَّ كَرْبٍ يَحِلُّ بِهِمْ يَوْمَ خُرُوجِ الْأَنْفُسِ مِنْ أَبْدَانِهَا [18] وَ تُعَافِيَهُمْ مِمَّا تَقَعُ بِهِ الْفِتْنَهُ مِنْ مَحْذُورَاتِهَا، وَ كَبَّهِ النَّارِ وَ طُولِ الْخُلُودِ فِيهَا [19] وَ تُصَيِّرَهُمْ إِلَى أَمْنٍ مِنْ مَقِيلِ الْمُتَّقِينَ.
[3] بار خدايا و به خصوص اصحاب و ياران محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) آنان که همراه بودن (با آنحضرت) را نيکو به پايان بردند، و آنان که براي ياري او در جنگ شجاعت و دلاوري برجسته اي آشکار ساختند، و او را ياري کردند، و به ايمان آوردن به او شتافتند، و به (پذيرفتن) دعوتش (از ديگران) پيشي گرفتند، و دعوت او را آن هنگام که برهان رسالت ها (پيغام ها)ي خود را به گوششان رساند، پذيرفتند [4] و در راه آشکار ساختن دعوت او (به راه حق) از زنان و فرزندان دوري نمودند، و در استوار کردن پيغمبري او با پدران و فرزندان (خودشان) جنگيدند، و به واسطه ي وجود (با برکت) آن حضرت پيروز گرديدند. [5] و آنان که محبت و دوستي آن بزرگوار را در دل داشتند، و در دوستي اش تجارت و بازرگاني (سعادت و نيکبختي) را آرزو داشتند که هرگز کسادي در آن راه نمي يابد [6] و آنان که چون به عُروه و دسته ي آن حضرت خود را آويختند (پيرو دين او گشتند) قبيله ها (شان) از آن ها دوري گزيدند، و چون در سايه ي خويشي با او جاي گرفتند (فرمانبر او گرديدند) خويشان با آنان خود را بيگانه پنداشتند [7] پس خدايا! آنچه را که براي تو و در راه تو از دست داده اند، ‌براي ايشان فراموش مکن (جزا و پاداش بسيار به آنان عطا فرما) و براي آنکه مردم را بر (دين) تو گردآوردند، و براي (رضاي) تو با پيغمبرت (همراه بوده) دعوت کنندگان به سوي تو بودند ايشان را از خوشنودي (رحمت) خود خوشنود ساز [8] و ايشان را در برابر آنکه در راه تو از شهرها و خويشاوندان دوري گزيده، از زندگي فراخ به تنگي و سختي رو آوردند (تا اينکه دين تو را گوشزد جهانيان نمودند)، جزا و پاداش ده، و (نيز) جزا ده آن ها را که در ارجمند ساختن دين خود مظلوم و ستم رسيده شان را فراوان گردانيدي [9] بار خدايا! بهترين پاداش خود را به تابعين و پيروان ايشان (پيروان صحابه ي پيغمبر از مهاجرين انصار) که نيکو کردارند برسان. (19) آنان که مي گويند: پروردگارا ما و برادران (ايماني) ما را که به ايمان بر ما پيشي گرفتند، بيامرز [10] آن تابعين و پيرواني که طريقه ي ايشان (صحابه) را قصد کردند و به آنجا که آنان رو آوردند، رو نمودند، و بر روش آن ها رفتار کردند (در عقايد و گفتار و کردار پيرو آن ها بودند) [11] آنان را در بينايي (عقايد و ايمان) شان شکي بر نگردانيد، و در پيروي آثار و اقتدا به نشانه هاي هدايت و رستگاري صحابه، دو دلي آن ها را نگران نساخت [12] در حالي که ياري کننده ي کمک دهنده ي ايشانند (به اينکه) دين آنان را پيروانند، و به راه آن ها مي روند، و با ايشان يگانگي دارند (در بين شان خلاف نيست که يکي درباره ي صحابه گفتاري بگويد و ديگري خلاف آن را بيان نمايد) و در آنچه اخبار و احکامي را) که صحابه (از پيغمبر شنيده و) به آن ها رسانده اند، تُهْمَت به ايشان نمي زنند و در راستي بيان آن ها شک نمي نمايند) [13] بار خدايا! از امروز ما تا روز قيامت بر تابعين و زنان و فرزندانشان و بر هر کدام از ايشان که ترا اطاعت نموده، درود فرست [جمله ي بر هر کدام از ايشان اطاعت نموده،‌ از قبيل عطف خاص است بر عام] [14] چنان درودي که به سبب آن، ايشان را از نافرماني خويش نگهداري، و در باغ هاي بهشت خود براي آن ها فراخي دهي، و آنان را از مکر شيطان باز داري، و بر هر کار نيکي که از تو کمک خواستند،‌ آن ها را ياري فرمايي، آنان را از پيشامدهاي شب و روز جز پيشامدي که نيکي در آن باشد، حفظ نمايي [15] و چنان درودي که به سبب آن ايشان را بر اعتقاد به اميد نيکوي به تو و طمع و آز در آنچه نزد تو است ( روزي که براي آن ها مقتدر ساخته اي ) و بر تهمت نزدن در آنچه (فراواني رحمت) که در دسترس بندگان است (نگويند چنين قسمت بر خلاف عدل است) برانگيزي [16] تا آنان را خواهان به سوي (عبادت و بندگي) خود و ترس از (کيفر) خويش (بر اثر تقصير در طاعات) بازگرداني، و در فراخي (زندگي) دنيا بي رغبت و پارساشان نمايي (به آن چشم ندوخته باشند که از بندگي تو باز مانند) و عمل براي آخرت (خدمت) به خلق) و آمادگي براي پس از مرگ (توبه از گناه و بندگي) را محبوب آن ها گرداني [17] و هر اندوهي را که روز بيرون شدن جان ها از تنها روي مي دهد، بر آن ها آسان کني [18] و از آنچه را که آزمايش هاي ترسناک (بسيار سخت) به ميان مي آورد و از سختي آتش (دوزخ) و هميشه و جاويد ماندن در آن رهاييشان بخشي [19] و (چنان درودي که به سبب آن) ايشان را به جايگاه آسودگي (بهشت) که آسايشگاه پرهيزکاران است، روان گرداني.

6. امام علي (عليه السلام) و توصيف صحابه

مولا اميرمؤمنان (عليه السلام) در توصيف صحابه والاتبار چنين مي فرمايد:
لقدْ رأيْتُ أصْحاب مُحمّدٍ – صلى الله عليه وآله و سلم – فما أرى أحداً يُشْبهُهُمْ منْكُمْ! لقدْ كانُوا يُصْبحُون شُعْثاً غُبْراً قدْ باتُوا سُجّداً وقياماً، يُراوحُون بيْن جباههمْ وخُدُودهمْ، ويقفُون على مثْل الْجمْر منْ ذكْر معادهمْ! كأنّ بيْن أعْيُنهمْ رُكب الْمعْزى‌؟ منْ طُول سُجُودهمْ! إذا ذُكر اللهُ هملتْ أعْيُنُهُمْ حتّى تبُلّ جُيُوبهُمْ ومادُوا كما يميدُ الشّجرُ يوْم الرّيح الْعاصف، خوْفاً من الْعقاب، ورجاءً للثّواب؛ (20)
همانا ياران محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) ديدم. را که هيچ کدام از شما را مانند آنان نمي بينم. صبحگاهان با موهايي ژوليده، غبارآلود، بر مي خواستند، در حالي که شب را به سجود و قيام گذرانده بودند. و به نوبت، گاه پيشاني وگاه گونه بر زمين مي ساييدند و از ياد روز رستاخيز ناآرام بودند، گويي بر پاره آتش ايستاده اند. ميان دو چشم – بر پيشاني – بر اثر درازاي سجود، چون زانوي بُزان پينه بسته بود.
هرگاه نام خدا برده مي شد، چندان مي گريستند که گريبان هاشان تر مي گرديد، و همچون شاخه هاي درخت در هنگام تند باد، مي لرزيدند، و همواره از عقاب الاهي بيم داشتند، و در عين حال اميد پاداش را در دل مي کاشتند.
ملاحظه مي شود که مولا اميرمؤمنان – صلوات الله عليه – صحابه راستين را چنان توصيف مي کند که گويي از صديقين و عباد مخلص سخن مي گويد؛ تعريفي که با امثال حَکم، مروان، مُغيره، بَسر، عمرو و… که در ورطه جهالت و ضلالت غوطه ور بودند، هرگز تناسبي ندارد.
از اين رو، هرگاه در کلام بزرگان و پيروان مکتب اهل بيت، سخن از صحابه مي رود، يا مورد مدح و ستايش قرار مي گيرند، همانا مقصود، صحابه طبق تعريف و توصيف ائمه اهل بيت است.

صحابه راستين از نگاه انديشمندان

صحابه – به معناي صحيح کلمه – همواره مورد ستايش و عنايت انديشمندان جهان اسلام و تشيع بوده، و داراي اعتبار و سند حجييت بوده اند.
براي نمونه، مرحوم صدوق – اسوه نقد و تمحيص – در کتاب من لايحضره الفقيه در باب شرايط امام جماعت – لزوم افضل القوم بودن – از پيامبر اکرم و سپس از ابوذر (صحابي جليل) و آن گاه از ائمه اهل بيت به ترتيب، نقل و استناد مي کند. وي مي گويد: قالَ رسولُ الله – صلي الله عليه و آله و سلم -: « إمامُ القَومِ و افدُهُمْ فَقَدموا أفضلَکُمْ.
و قالَ أبوذر: إنَّ إمامَکَ شَفيعُکَ إلي الله – عزوجل – فَلا تَجعَلْ شَفيعَکَ سَفيهاً ولا فاسقاً.
سپس از امام باقر و امام صادق (عليه السلام) در اين باره روايت مي کند. (21)
مرحوم صدوق، حديث ابوذر را که در من لايحضره الفقيه به صورت مرسل (22) نقل کرده، در کتاب علل الشرايع، (23) به طور آورده است.
شيخ طوسي – رحمة الله – نيز در کتاب تهذيب، (24) آن را مسند آورده و به آن استناد کرده است.
از اين نمونه ها بسيار است که علماي اعلام نسبت به کبار صحابه عظام با ديد عنايت و احترام مي نگريستند و صحابه جليل را از خيل فرصت طلبان جدا مي دانستند.
خلاصه: عنوان صحابه، عنوان فخيمي است که همه بزرگان به آن ارج مي نهادند.
مرحوم سيد محسن امين – درباره رأي شيعه نسبت به صحابه – مي نويسد:
صحابه مانند ديگران، آن گونه نيست که مفروض العداله باشند و هرگز طبق تعريف ابن حجر، نمي توان مطلق صحابي را عادل شمرد. آري! هر که را که عادل يافتيم و او را از جاده حق منحرف نيافتيم، روايت او را مي پذيريم، و لازمه تعظم و توقير او را، به جهت شَرَف صحبت و نصرت دين و کوشش در راه خدا، آن گونه که شايسته و بايسته است، به جا مي آوريم؛ ولي امثال مروان و مغيره و وليد بن عُقبه و بسر بن أرطاة و برخي از بني اميه را به حساب نمي آوريم. (25)
آري! صحابه از منظر اهل بيت کساني اند که بر اثر مداومت در خدمت حضرت رسول (صلي الله عليه وآله وسلم)، خلق و خوي آن سرور، در گفتار و رفتار و حتي پندارشان جلوه گر باشد، و از خرمن برکات و فيوضات وجودي آن حضرت، بهره هاي وافر برده باشند، و اين بهره گيري سرشار، در سراسر وجودشان آشکار باشد؛ ولي کساني که صرفاً‌ مدتي را پيرامون حضرت گذرانده، و هرگز از خصال حميده و صفات جميله آن حضرت بويي نبرده باشند را نمي توان در زمره صحابه به شمار آورد، گرچه به ظاهر مصاحب يعني همراه و در رکاب حضرت بوده باشند. اينان در کسب علم و فضيلت قدمي بر نداشته اند و در جهالت و ضلال قديم خود باقي اند، لذا اين گونه افراد فاقد همت يا عنود را هرگز نمي توان از صحابه شمرد.
روايات فرواني که درباره مذمت برخي اصحاب (شکلي) به چشم مي خورد، همين قبيل افراد را شامل مي شود. برخي هم راه افراط پيمودند و برخلاف منهج رسالت، به بيراهه رفته يا بدعت گذار شدند، که از آنان در دوران عهد رسالت به نام منافق ياد مي شد، گرچه پس از رحلت پيامبر کارگردان معرکه شدند.
احمد بن حنبل از ابن ابي مليکه روايت مي کند که حضرت رسول (صلي الله عليه وآله وسلم) به عائشه فرمود:
يا عائشه، إن أول من يهلک من الناس قومک! (26)
اولين کساني که راه هلاکت را در پيش مي گيرند، همانا قوم تو – يعني قريش – هستند. در اين مورد بايد از حديث يا ربِّع أَصيحابي… که لحن تحقير و توهين در بر داشت، و سابقاً گزار شد، (27) نيز بايد ياد کرد.

حديث ارتداد؟!

استدلال مخالفان شيعه به حديث

در اينجا، تذکر اين نکته لازم است که برخي مي کوشند نظر شيعه نسبت عموم صحابه را بدبينانه جلوه دهند، و اصل نظرشان را بر عدم اعتبار و عدم استقامت الا ما خرج بالدليل بگذارند.
عمده استدلال اين گروه (تندرو) رواياتي است که از ارتداد صحابه پس از وفات پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم)، جز چند تن معدود، خبر مي دهد و مؤيد آن هم تصريح آيه شريفه زير است:
وَمَا مُحمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى‏ أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنْقَلِبْ عَلَى‏ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ (28)
اين آيه از انقلاب و دگرگوني دسته جمعي پس از رحلت پيامبر خبر مي دهد.
کشّي از امام باقر (عليه السلام) روايت مي کند:
ارْتّدَّ الناسُ إلا ثَلاثَهُ نَفَر: سلمانُ و أبوذرٍّ و المقدادُ قال: قلتُ: فَعَمارٌ؟ قالَ: قد کان جاضَ جيضَةً (29) ثُمَّ رَجَع… (30)
شيخ مفيد از امام صادق (عليه السلام) روايت مي کند:
هَلَکَ الناس إلا ثلاثَةَ نَفَر: سَلْمانُ وأبوذرٍّ و المقدادُ، و لَحِقَهُمْ عمَّارٌ و أبُو ساسان (31) و حَذَيفةُ و أبُو عَمْرَةَ، فَصارُوا سَبْعَة.
و در روايتي ديگر از امام باقر (عليه السلام) روايت مي کند:
ارتدَّ الناسُ بَعدَ النَّبي – صلي الله عليه و آله و سلم – إلا ثَلاثَةَ نَفَرٍ: المِقدادُ بنُ الأسوَد، و أبُو ذَرٍّ الغِفاريُّ و سَلمَانُ الفَارسيُّ. ثُمَّ إنَّ الناسَ عَرَفوا و و لَحقُوا بَعدُ. (32)

منظور از ارتداد

ولي با تأمل در آيه و روايات، و مناسبت ها و شواهد مربوطه، مطلب به گونه ي ديگر جلوه مي کند. و مقصود از « ارتداد »، ارتداد از اصل دين نيست، بلکه صرفاً بازگشت به حالت جاهليت و عدم تعمق در واقعيات است.
آيه شريفه که درباره جنگ اُحد و فرار همگان – جز مولا علي (عليه السلام) – نازل شده، حکايت از آن دارد که مسلمانان آن عهد – حتي کساني که خود را از خواص اصحاب مي پنداشتند – هنوز به سرحدّ کمال معرفت نرسيده، و با کوچک ترين برخورد با ناملايمي، ثبات خود را از دست مي دادند و حالت عقب گرد به خود مي گرفتند. و اين دليل ضعف ايمان آنان بود.
در پايان آيه هشدار مي دهد که زيان سر تافتن از تعاليم ديني و بي تفاوت بودن در امر شريعت به خود انسان ها باز مي گردد، و هرگز به ساحت قدس الاهي زياني وارد نمي کند. آري! کساني که به باورهاي ديني ارج نهند و به دستورات شريعت پاي بند باشند، خداوند، اين قدرداني را از آنان ارج مي نهد و پاداش نيک به آنان مي دهد. و سيجزي الله الشاکرين.
از اين رو روشن مي شود که تعبير کافر کفّار (33) درباره چنين افراد ناپايدار بر ايمان، از باب کفران نعمت ايمان – در مقابل لزوم شکر – است.
لذا، در روايت کشي چنين آمده است:
ما بَقيَ أحدٌ إلا وَقَدْ جالَ جَولهً إلا المِقدادُ بنُ الأسودِ فإنَّ قَلْبَهُ کانَ مِثلَ زُبَرِ الحَديدِ؛
(نماند کسي که در دل، لرزشي نکند جز مقداد، که دلي همچون پاره آهن، استوار داشت.)
اين بدين معنا است که بيشتر مردم در آن عهد، در مقابل اين همه رخدادهاي نا به هنگام و دگرگون ساز، دچار شوک شدند. در مقابل قضاياي غير منتظره بهت زده گرديدند و پيش خود انديشيدند که چه شده و چرا با اين سرعت، همه چيز وارونه شده و شريعت بدين گونه چهره عوض کرده است؟ گو اينکه حق، باطل و باطل، حق شده و مصالح به مفاسد، و مفاسد به مصالح تبديل شده، يا در حکمت و عدل الاهي دگرگوني ناگهاني رخ داده است؟
اين گونه افکار گيج کننده، افراد را در يک حالت ترديد، در روند شريعت و اسلام قرار داد؛ به گونه اي که در همه چيز شک کردند، و از خود پرسيدند: چرا چنين فاجعه اي رخ داده است؟
اين بدان معنا نيست که در اصل ديانت ترديد کرده باشند، بلکه در فهم دين و در شناخت روند شريعت دچار ترديد شدند؛ جز چند نفر که از اوحديين بودند و ايماني راسخ و قلبي مطمئن داشتند، لذا هرگز تکان نخوردند. آنان به خوبي مي دانستند که دست منافقين، با راهنمايي شياطين جن و انس در کار است، و با نقشه ي از پيش طرح شده، اين عرصه وحشتناک را به وجود آورده اند. وگرنه در ديانت و طريقه شريعت هيچ تغييري رخ نداده و حقيقت – چه ظاهر و چه پنهان – يکسان و استوار است.

شواهد ارتداد به معناي ترديد

شاهد بر اينکه مقصود از « ارتداد » صرفاً جنبه ترديد و شک است؛ نه خروج از دين، اين امور است:
اولاً، روايات « ارتد الناس » که به اين معنا تصريح دارد. مثلاً در روايت کشّي از ابوبکر حضرمي از امام باقر (عليه السلام) چنين آمده است:
ارْتّدَّ الناسُ إلا ثَلاثَةُ نَفَر: سلمانُ و أبوذرٍّ و المقدادُ قال: قلتُ: فَعَمارٌ؟ قالَ: قد کان جاضَ جيضَةً ثُمَّ رَجَع. ثمَّ قالَ: إنْ أردْتَ الذي لَمْ يَشُکَّ و لَمْ يَدخُلْهُ شيءٌ، فالمِقدادُ! فَأمَّا سَلمانُ، فإنَّهُ عَرَضَ في قلْبهِ عارضٌ: أنَّ عندّ أميرالمؤمنينَ – عليه السلام – اسمَ اللهِ الأعظمَ، لَو تَکَلَّمَ بِهِ لَأخَذَتْهُمُ الأرضُ و هُوَ هَکذَا فلبَّب و جئت عنقه حتي ترکت کالسلقة فمر به اميرالمؤمنين (عليه السلام) بالسکوت و لم يکن ياخذه في الله لومة لائمٍ فابي الا ان يتکلم فمر به عثمان فامر به ثم اناب الناس بعد فکان اول من اناب ابوساسان الانصاري و ابوعمرة و شتيره و کانوا سبصة فلم يکن يعرف حق اميرالمؤمنين (عليه السلام) الا هؤلاء السبعة. (34)
جاضَ جَيضَةً به معناي نگراني آزار دهنده از رخداد تکان دهنده است. حضرت سلمان نيز پيش خود انديشيد: چه شده که مولا اميرمؤمنان با آن قدرت لايزالي، چنين آرام، تسليم پليدان شده است؟
خلاصه، همگان در حيرت شدند که چرا چنين رخدادي پيش آمده، و هر يک به اندازه ظرفيت خود، دچار حالت ترديد شدند، جز مقداد که با عزمي آهنين، همچنان استوار بماند.
مقصود از ترديد، درماندگي در فهم مصلحت الاهي است، لذا مرحوم ميرداماد، در شرح حديث فوق مي فرمايد:
لَمْ يُرَدْ بِه الرِّدَّةُ عَن الأسلامِ، إنَّما مَعناه التَّخَلُّفَ عَن بعض الحقوقِ الواجبة. (35)
بلکه بايد گفت: ترديد در تکليف نسبت به چنين پيش آمدي است، که اين بلاتکليفي آنان را رنج مي داد و نمي دانستند چه بکنند!
ثانياً، افرادي که در روايات گفته شده افزوده شده اند، از خواص اصحاب و مواليان مولا اميرمؤمنان (عليه السلام) شمرده مي شوند، و هرگز امکان ندارد در امر ولايت ترديدي به خود راه داده باشند. مثلاً مولا اميرمؤمنان (عليه السلام) درباره ي عمار مي فرمايد:
ذَلکَ امْرُؤٌ خَلَطَ اللهُ الإيمانَ بِلَحْمِهِ و دَمِهِ و عظمه و شَعرِهِ و بَشَره. لا يُفارق الحق ساعة، حيثُ زال زالَ معه، لاينبغي للناران تاکل منه شيئاً. (36)
کشي از پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) روايت مي کند:
عَمَّارٌ مَعَ الحقّ و الحَقُّ مَعَ عَمَّار حيثُ کانَ (37)
و در روايت صدوق – عليه الرحمه – آمده است:
مُؤمِن مُلئ مَشاشُهُ إيمانا. (38)
در حديث نخست از ايمان راسخ عمار سخن رفته که با گوشت و خون و استخوان و مو و پوست او عجيب شده، و هرگز – لحظه اي – از حق فاصله نگرفته، و به هرگونه که حق برود، رفته است!
با توجه به اينکه مُشاش به معناي: « استخوان بندي و پي هاي استحکام بدن » است، منظور اين مي باشد. که تمام استخوان بندي و پي هاي پيوندي عمّار، سرشار از ايمان است.
آيا امکان دارد چنين فردي، با چنين وصفي – لحظه اي در امر ولايت ترديد کند؟
حذيفه که يکي از ارکان اربعه شمرده مي شود و شيخ در شمارش خواص اصحاب مولا اميرمؤمنان (عليه السلام) درباره حذيفة بن اليمان مي فرمايد:
وَ قَد عُدَّ مِنْ الأرکانُ الأرْبَعةُ (39)
مقصود از ارکان اربعه: سلمان، ابوذر، مقداد و حذيفه است. وقتي هم که از فضل بن شاذان درباره حذيفه سؤال شد، فرمود:
حُذَيْفَةُ کانَ رُکناً. (40)
مولا اميرمؤمنان (عليه السلام) درباره هفت نفر که مايه برکت زمين هستند، فرمود:
خُلِقَت الأرضُ لِسَبْعَةٍ بِهِمْ يرْزَقونَ، و بِهِمْ تُمطَرُونَ و بِهِمْ ينْصرونَ؛ أبوذرٍّ و سَلْمانُ و المِقدادُ و عَمَّارٌ و حُذَيَفَةُ و عَبْدُ اللهِ‌ بْنُ مَسعودٍ.
هفتمين آن ها خود مولا اميرمؤمنان است، لذا مي فرمايد:
و أنا إمامُهُمْ. و هُمُ الذينَ شَهِدوا الصَّلاةَ عَلي فاطَمَةَ – صلوات الله عليها. (41)
ابوساسان (ابوسنان انصاري) که برخي او را از اصفياي مولا اميرمؤمنان شمرده اند. (42) بو عَمْرُه انصاري که از اعلام اصحاب علي (عليه السلام) شمرده مي شود و در رکاب حضرت شهيد شد و مورد عنايت خاص حضرت بود و صريحاً به ولايت و نصب مولا علي (عليه السلام) در غدير خم شهادت داد. (43)
ثالثاً، کسان ديگري از صحابه بودند، که از روز نخست و از همان دوران عهد رسالت، نسبت به مقام ولايت اميرمؤمنان ثابت قدم بودند، بلکه پايه گذار تشيع و پيروي امام متقيان بودند. نجاشي و کشي و ديگران از آنان به خوبي و استواري در عقيده و ولايت ياد مي کنند و تا بيش از سيصد نفر از اصحاب بزرگوار پيامبر اکرم (صلي الله عليه وآله وسلم) را نام مي برند. (44)
اينک برخي از اين نخبگان را يادآور مي شويم:
از جمله کساني که فضل بن شاذان در اين باره يادآور مي شود، عبارتند از:
ابوالهيثم بن التهيان انصاري: من خُلّص اصحاب اميرالمؤمنين. کان صحابياً و شهد العقبة الأولي و الثانية مع السبعين نفراً من الانصار.
ابو أيوب انصاري: از اصحاب بدر، و از کساني است که حديث غدير را گوشزد کرد و به نفع مولا اميرمؤمنان شهادت داد. و در رکاب حضرت جنگيد و همواره بر ولايت استوار بود. (45)
خزيمه بن ثابت ذوالشهادتين: پيامبر اکرم (صلي الله عليه وآله وسلم) او را بدين وصف ملقّب نمود. در رکاب علي (عليه السلام) در جمل و صفين جنگيد و در صفين شهيد شد.
عباده بن الصامت انصاري: برادرزاده ابوذر بود. شيخ او را در اصحاب پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) و مولا علي (عليه السلام) شمرده است. او را از کساني که ثابت قدم در ايمان و از شيعيان راستين بودند، به حساب آورده اند. (46)
قيس بن سعد بن عباده: از سابقين اولين و از کساني است که در کنار علي (عليه السلام) از بيعت با ابوبکر سرباز زد. او همان کسي است که به پدرش در اين باره اعتراض نمود. (47)
عدي بن حاتم: از صحابه و از شيعيان استوار مولا اميرمؤمنان است.
عمروبن الحمق: از مواليان خلّص مولا اميرمؤمنان محسوب مي شود. (48)
بريره أسلمي: از جمله دوازده نفري است که پس از رحلت رسول الله (صلي الله عليه وآله وسلم) عليه ابوبکر قيام کردند. (49)
سهيل بن حنيف: از همان دوازده نفر است. (50)
بلال بن رباح: مؤذن رسول الله (صلي الله عليه وآله وسلم) که طبق حديث امام صادق (عليه السلام) بنده صالح بود. وي از بيعت با ابوبکر امتناع ورزيد و بدين سبب از مدينه به شام تبعيد گرديد. وي نثار شجره طوبي را در تزويج فاطمه (عليه السلام) روايت کرده است. (51)
أبي بن کعب انصاري: اول کسي که در مدينه عهده دار کتابت وحي شد. ابوالصلاح حلبي، او و عبدالله بن مسعود را از ثابتين بر ولاي مولا اميرمؤمنان (عليه السلام) شمرده اند. (52)
او از جمله دوازده نفري است که پس از وفات پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) عليه ابوبکر برخاستند. (53)
خالد بن سعيد ابن. (54)
عثمان بن حنيف: از همان دوازده نفر بودند. (55)
زيد بن وهب: که از ثقات اصحاب و از خواص موالي مولا اميرمؤمنان و راوي حديث دوازده نفر منکرين بر ابوبکر است.
صدوق به سند معتبر از زيد بن وهب روايت مي کند که گروهي از بزرگان مهاجر و انصار، عليه حکومت ابوبکر – احتياج برخاستند که عبارتند از:
خالد بن سعيد مقداد، ابي بن کعب، عمّار بن ياسر، ابوذر، سلمان، ابن مسعود، بُرَيرة اسلمي، خذيفه بن ثابت، سهل بن حنيف (عثمان بن حنيف) ابو ايوب، ابوالهيثم بن تيهان، و غيرهم. (56)
أبو سعيد الخُدري: از افراد مستقيم الإيمان و ثابت قدم بر ولاي اهل بيت شمرده مي شود. (57)
جابر بن عبدالله انصاري: حضور شش معصوم را درک کرد. او است که صريحاً شهادت داد:
عليٌّ خَيرُ البَشر فَمَنْ أبي فَقَدْ کَفَر
و به صراحت گفت:
کُنَّا نَعرِفُ المُنافقينَ عَلي عَهدِ رسولِ اللهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) بِبُغْضِهِمْ علياً عليه السلامْ.
امام صادق (عليه السلام) مي فرمايد:
کانَ جابر مُنقَطِعاً إلَينا أَهلَ البَيت
او است که پيوسته مردم مدينه را تشويق مي کرد و مي گفت:
أدِّبّوا أولادَکُمْ عَلي حُبِّ عَلِي. (58)
عبدالله بن عباس: از شيفتگان مولا اميرمؤمنان شمرده مي شود.
مالک اشتر: از حواريين حضرت شمرده مي شود.
سهل بن حنيف: از اصحاب بدر، و مورد عنايت خاص مولا اميرمؤمنان بود. (59)
ابو رافع: خادم با اخلاص پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) و از پايه گذاران مکتب تشيع و ثابت قدم بر ولاء اميرمؤمنان (عليه السلام) و متصدي خزانه داري مولا شد. (60)
از اين دست صحابه ي والا مقام بسيارند که بر ولاي آل البيت ثابت قدم بودند و هرگز نتوان آنان را مرتدّ شمرد.
خلاصه، در ميان صحابه کساني بودند که از ثبات قدم برخوردار بودند و از مصاديق بارز إنَّ الذينَ قالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ استَقامُوا (61) محسوب مي شدند، و هرگز تزلزلي در دين و عقيده خود راه ندادند. تنها چيزي که رخ داد، همان پيش آمد تکان دهنده بود که بسياري از صحابه را شوکه کرد و مبهوت و حيران شدند که چه تحولي در تقدير و تدبير رخ داده و چنين فاجعه هولناکي را موجب شده است؛ جز چند نفر معدود که هرگز تکان نخوردند، و همچنان استوار ماندند و مي دانستند که مصالح کماکان وفق تقدير و تدبير ازلي در جريان است.

مقصود از صحابه در احاديث

صحابه راستين، که چهره هاي فروزان صدر اسلام بودند، همان ها بودند که هر يک نموداري از خلق و خوي پيامبر اکرم بودند، و تعليم يافته و دست پرورده آن حضرت شمرده مي شدند. پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) آنان را براي حل رسالت خويش به جهانيان پرورش داده بود. و همين ها بودند که حديث: اصحابي کالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم ناظر به آن ها است و در رأس آنان،‌ مولا اميرمؤمنان و برگزيده ي مواليان آن حضرت قرار داشتند.
درباره ي اين حديث از امام علي بن موسي الرضا (عليه السلام) سؤال شد، فرمود:
هَذَا صَحيحٌ يريدُ مَنْ لَمْ يُغَيِّرْ بَعدَهُ و لم يُبَدلْ! (62)
(حديث صحيحي است. و مراد حضرت رسول کساني اند که در دين خدا بدعتي روا نداشتند).
مولا اميرمؤمنان که درباره صحابه، سفارش أکيد فرمود، اضافه کرد:
وَ هُمُ الذينَ لَمْ يُحْدِثُوا بَعْدَهُ حَدَثاً (63)
به شرط آن که بدعتي از خود نگذارده باشند.
حضرت در وصف صحابه راستين چنين مي فرمايد:
لقدْ رأيْتُ أصْحاب مُحمّدٍ (صلي الله عليه وآله وسلم) فما أرى أحداً يُشْبهُهُمْ منْكُمْ! لقدْ كانُوا يُصْبحُون شُعْثاً غُبْراً قدْ باتُوا سُجّداً وقياماً، يُراوحُونبيْن جباههمْ وخُدُودهمْ، ويقفُون على مثْل الْجمْر منْ ذكْر معادهمْ! كأنّ بيْن أعْيُنهمْ رُكب الْمعْزى‌؟ منْ طُول سُجُودهمْ! إذا ذُكر اللهُ هملتْ أعْيُنُهُمْ حتّى تبُلّ جُيُوبهُمْ ومادُوا كما يميدُ الشّجرُ يوْم الرّيحِ الْعاصِفِ، خَوْفاً مِنَ الْعقابِ و رَجاءً للثّوابِ. (64)
اصحاب پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) را چنان ديدم که هيچ کدام از شما را مانند آنان نمي بينم.‌ آنان – در تنگناي مشکلات صدر اسلام – با موهايي ژوليده و چهره هايي غبارآلود مي زيستند. شب هنگام را به عبادت و قيام و سجود مي گذراندند. گاه پيشاني و گاه گونه هاي خود بر خاک مي ساييدند، و از هراس روز رستاخيز، همچون شعله هاي فروزان به خود مي لرزيدند. پيشاني آنان، از طول سجود، همچون زانوي بُزان پينه بسته بود. هراه نام خدا برده مي شد، آن چنان چشم آنان اشکبار مي گرديد که گريبانشان خيس مي شد، و به خود مي لرزيدند، و چون درختي که در معرض تندباد باشد، به خود مي پيچيدند. آري! اين همه هراس و وحشت از آن جهت بود که احساس مي کردند در مسئوليت خود [نسبت به خدا و خلق] کوتاهي کرده اند. و بدين جهت همواره در بيم و اميد به سر مي بردند.
اين سخنان درباره فرهيختگان از صحابه والا مقام، صرفاً از جايگاه رفيع آنان حکايت مي کند، و طبعاً ويژه کساني است که واجد اين صفات بوده، محو جمال حق گرديده بودند، نه کساني که همواره در پي دسيسه و نفاق، چه در حيات پيامبر و چه پس از ممات، به سر مي بردند و مصداق أتم أحْدَثُوا و آوَوْا مُحدَثاً و مايه ي ننگ تاريخ شدند. لذا مقصود از تمامي احاديثي که در فضل صحابه وارد شده، همان صحابه راستين – طبق تعريف « صحابي » از منظر اهل بيت – است. و نيز صحابي مورد دعا و ثناي ائمه به ويژه امام سجاد (عليه السلام) همان ها هستند، و لاغير.
برخي که تاب تحمل وصف صحابه را (به طور کل) نداشتند، در پي آن شدند تا روايات مدح و ثناي وارد در شأن صحابه را، به گونه اي تأويل ببرند، مثلاً گفته اند که مقصود از صحابه در چنين رواياتي، اهل بيت پيامبرند؛ نه اصحاب وي. چنانچه در معاني الاخبار، پس از نقل روايت:
فَإنَّما مَثَلُ أصحابي فيکُم کَمَثَلِ النُّجُوم، بأَيِّهَا أُخِذَ اهْتَدَي و بِأَيِّ أقاوِيلِ أصْحابِي أخَذْتُمُ، اهْتَدَيْتُمْ وَ اخْتِلافُ أصْحابي لَکُمْ رَحْمَة. مي افزايد: فَقيلَ يا رسولَ اللهِ وَ مَنْ أصْحابُکَ قَالَ اهل بيني. (65)
اين ذيل، از غياث بن کلوب آمده که فردي مجهول الهويه و فاقد هرگونه توثيقي است. (66) به علاوه، اين تفسير مخالف صريح روايات ديگر است. اساساً چه معنا دارد که حضرت اين همه تأکيد درباره اصحاب کند، سپس با يک پرسش بگويد مقصودم اهل بيت است؟
اهل بيت (عليهم السلام) خود، جداگانه مورد وصف و مدح قرار گرفته اند و نيازي نيست که آن ها را به صورت معما بيان دارد تا به تفسير نياز داشته باشد. در دعاهاي سه گانه حضرت سجاد و در کلام مولا اميرمؤمنان، مانند کلام پيامبر اکرم، هر يک از دو عنوان، جداگانه مورد وصف و مدح قرار گرفته اند. حضرت سجاد (عليه السلام) سه دعاي مفصل دارد، نخست درباره اصحاب کبار، سپس درباره تابعين والاتبار. و سرانجام درباره اهل بيت اطهار؛ لذا اين گونه تفسيرها يک عمل ناشيانه است.

اختلاف درجه اصحاب

مناسب است در خاتمه حديث مرحوم کليني از مولا اميرمؤمنان (عليه السلام) در بيان اختلاف درجه اصحاب را ذکر کنيم.
کليني از علي بن ابراهيم از پدرش از ابراهيم بن عُمَر يماني از ابان بن ابي عياش از سليم بن قيس هلالي روايت مي کند: از مولا اميرمؤمنان پرسيدم: گاهي از سلمان و مقداد و ابوذر، مطالبي دريافت مي دارم – چه در تفسير قرآن و چه در رابطه با احاديث پيامبر اسلام (صلي الله عليه وآله وسلم) – که غير از آن چيزي است که در ميان عامه ي مردم شهرت دارد. احياناً از خود شما نيز مطالبي دريافت مي دارم که در تأييد گفته سلمان و ابوذر و مقداد است، ولي بيشتر آنچه در دست عامه مردم است، – در تفسير يا احاديث نبوي – با آن چه شما گفته ايد، هماهنگي ندارد، اين وضعيت چگونه است؟
حضرت در جواب فرمود: آري، آنچه در دست عامه مردم است، آميخته اي از حق و باطل، صدق و کذب، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، محکم و متشابه، و محفوظ و موهوم است که خَلط شده است و صحيح از سقيم شناخته نمي شود. بدان که بر پيامبر اکرم، حتي در دوران حيات وي، دروغ فراوان بستند که موجب شد حضرت ايراد خطبه کند و بفرمايد:
أيُّهَا النَّاسُ، قَدْ کَثُرَتْ عَلَيَّ الکَذابَةُ، فَمَنْ کَذَبَ عَلَيَّ مَتَعَمَداً فَلْيَتَبَوَّاْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّار.
هان اي مردم، آگاه شويد که دروغ گويان، فراوان بر من دروغ بسته اند. پس هرکه از عمد دروغي بر من ببندد، هر آينه بايستي جايگاه خود را در آتش دوزخ فراهم سازد.
آري! پس از رحلت پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) همچنان بافتن دروغ بر وي ادامه داشت. [آن گاه فرمود:] احاديثي که از پيامبر نقل مي شود، چهارگونه است:
1. ناقل آن فردي منافق است که خود را در پوشش ايمان درآورده، اسلام را به شکل ساختگي به خود بسته است؛ از دروغ بستن به ساحت قدس رسالت، هرگز احساس گناه نمي کند، و از اينکه به پيامبر اسلام افترا زده است، خود را در دشواري نمي بيند.
اگر مردم بدانند او منافق است، هرگز گرد او نمي گردند و مطلبي از او نمي پذيرند؛ ولي مردم به ظاهر او نگريسته، او را در زمره صحابه مي شمرند که خدمت پيامبر رسيده و از او حديث شنيده است، لذا احاديث وي را مي پذيرند، در حالي که او را به خوبي نمي شناسند.
آري خداوند، پيامبرش را از حالت نفاق اينان آگاه ساخت، و صفت و سِمَت اينان را آشکار نمود، آنجا که فرمود:
وَإِذَا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسَامُهُمْ وَإِن يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَة. (67) (هرگاه آنان را ببيني از اندامشان در شگفت شوي – که آراسته و پهناور است – و اگر سخن گويند، گوش فرا دهي – چون چرب زبان و چاپلوسند – آري! آنان همچون چوب هايي اند که بر ديوار تکيه زده اند.)
حضرت مي فرمايد: اينان همچنان به حيات ننگين خود ادامه دادند، و از در چاپلوسي، خود را به پيشگامان ضلالت و داعيان جهالت، نزديک ساختند، و از هرگونه تزوير و کذب و بهتان، خودداري نکردند. و بدين سبب از جانب چنان واليان ستمگر، به مناصب و مقامات دولتي شگرفي دست يافتند، و بر گرده مردم بينوا تحميل شدند.
آري! مردم همواره همراه و همگام با حکمرانان و دنياپرستان، رهسپارند، جز آنان که مورد عنايت خاص پروردگار، پاک زندگي مي کنند.
2. دومين گروه، کساني اند که مطلبي از پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) شنيدند، ولي به خوبي آن را ضبط نکردند، و احياناً همراه با وهم و خيال پردازي نقل مي کردند. اين همين چيزي است که در اختيار دارند، ‌خود به آن عمل مي کنند و براي ديگران نيز روايت مي کنند و مي گويند: آن را از پيامبر شنيده ايم. اگر مردم بدانند که آنچه مي گويند با وهم و خيال آميخته است، از آن ها نمي پذيرند. و اگر خودشان هم متوجه شدند که توهمي پيش نيست، آن را به دور افکنند.
3. سومين گروه کساني اند که مطلبي را از پيامبر شنيده اند، ولي ناسخ يا مخصص آن را نشنيده اند، و همان گونه که شنيده اند، نقل مي کنند. که اگر مردم بدانند مطلبي منسوخ يا مخصوص است، آن را بدان گونه از آن ها نمي پذيرند.
4. چهارمين گروه، راست گويان و درست انديشان هستند که در ضبط و نقل، کاملاً هوشيارانه رفتار مي کنند. اينان گفتارشان استوار، و نقل حديثشان ثابت و پايدار است.
آنگاه از خود سخن مي گويد که چگونه در محضر پيامبر، بهترين شنونده و شايسته ترين ضبط کننده و فراگيرنده بود، و هرگز آنچه را که از پيامبر دريافت نکرد، فراموش نکرده، و مورد دعاي آن حضرت قرار گرفت، و اينکه رسول خدا به وي فرمود: لَسْتُ أتَخَوَّفُ عَلَيکَ النِّسيَانَ و الجَهلَ. (68) هرگز خوف آن ندارم که فراموش کني و ناآگاه شوي.
و الحمدلله رب العالمين

پي‌نوشت‌ها:

1. ضحي، آيه 11.
2. متقي بن حسام الدين هندي، کنزالعمال في سنين الاقوال و الافعال، ج 13، صص 161-159 / 36492. قال « فاني احدثکم بنعمة ربي، کنت اذا سألت اعطيتُ و اذا سکتُّ ابتدئتُ، فبين الجوانح مني مُلِيءَ جمعاً » فقام عبدالله بن الکوا… »
3. بدين معنا که اسلام آوردن وي از روي انتخاب صحيح باشد؛ نه از روي ناچاري.
4. صدوق، عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 93، باب 32 / 34.
5. بحار، ج 22، صص 306-305 / 4.
6. اشاره به آيه 46-41 سوره واقعه: « وَأَصْحَابُ الشِّمَالِ مَا أَصْحَابُ الشِّمَالِ * فِي سَمُومٍ وَحَمِيمٍ * وَظِلٍّ مِن يَحْمُومٍ * لَا بَارِدٍ وَلَا كَرِيمٍ * إِنَّهُمْ كَانُوا قَبْلَ ذلِكَ مُتْرَفِينَ * وَكَانُوا يُصِرُّونَ عَلَى الْحِنْثِ الْعَظِيمِ ».
7. مائده، آيه 117.
8. اشاره به آيه کريمه: « وَمَا مُحمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى‏ أَعْقَابِكُمْ… »، (آل عمران، آيه 144).
9. لفظ تصغير (اصحيابي) ظهور در تحقير دارد، گرچه جنبه اشتقاق را نيز مي رساند. اشاره به آن دارد که چنين افرادي صرفاً لقب صحابي را يدک مي کشند و حقيقتاً جز اصحاب والاتبار نيستند.
10. کتاب السبعة من السلف (من الصحاح الستة و غيرها من الکتب المعتبرة عند اهل السنة و الجماعة) سيد مرتضي السيد محمدالحسيني الفيروزآبادي، مکتبة فيروزآبادي، قم، وي از منابع متعددي ياد مي کند. صص 29-24. صحيح مسلم، ج 7، ص 66؛ کتاب الفضائل، و صحيح بخاري، ج 9، ص 58، کتاب الفتن.
11. ر.ک: سيد مرتضي السيد محمد الحسيني الفيروزآبادي، السبعة من السلف، به مصادر متعدد اشاره مي کند، از جمله: صحيح بخاري، کتاب الفتن، ج 9، ص 58-59؛ تفسير سورة الأنبياء، ج 6، ص 122؛ تفسير سوره مائده، ج 6، ص 70؛ کتاب الرقاق باب کيف الحشر، ج 8، ص 136. صحيح مسلم، ج 7، ص 66، دو حديث 1. اسماء بنت ابي بکر، 2. عائشه. باب اثبات حوض نبينا. صحيح مسلم، ج 8، ص 157، باب فناء الدنيا و بيان الحشر (کتاب الجنة وصفة نعيمها). مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 235 و ص 235؛ و ج 3، ص 28؛ و ج 5، ص 48.
12. ر.ک: سيد مرتضي السيد محمد الحسيني الفيروزآبادي، کتاب السبعة من السلف، صص 25-24.
13. آل عمران، آيه 144.
14. بسر بن ارطاة بن ابي ارطاة القرشي (الاستيعاب، حاشيه الاصابه، ج 1، صص 163-154.)
15. ابوالفتوح رازي در تفسير بسمله و جهر به آن،‌ اين حديث را به گونه ارسال مسلم آورده است که همانند مرسلات صدوق (عليه الرحمة) واحد اعتبار استنادي است. (تفسير ابوالفتوح، ج 1، صص 50-49).
16. صدوق، عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 93 / 33 باب 32.
17. فاخبرني عن اصحاب رسول الله (صلي الله عليه وآله وسلم) صدقوا علي محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) ام کذبوا، قال: بل صدقوا. قال: قلت: فما بالهم اختلفوا؟ فقال: اما تعلم ان الرجل کان ياتي رسول الله فيساله عن المسالة فيجيبه بالجواب، ثم يجيبه بعد ذلک ما ينسخ ذلک الجواب فنسخت الاحاديث بعضها بعضاً. (محمد بن يعقوب کليني، اصول کافي، ج 1، ص 116، باب اختلاف الحديث، ح 3.)
18. همان، صص 64-62 / 1.
19. (اين جمله اشاره است به قول خداي تعالي وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ يعني و پيشي گيرندگان پيشينيان « در ايمان » از مهاجرين « که از مکه به مدينه آمدند » و انصار « اهل مدينه که به پيغمبر گرديدند » و آنان که به نيکي « به ايمان و طاعت » ايشان را پيروي کردند، خدا از آن ها خوشنود شد، « طاعتشان را پذيرفت » و اينان هم از خدا خوشنود گرديدند. « به پاداش خود رسيدند »)
20. نهج البلاغه، خ 97.
21. من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 247.
22. مرسلات صدوق در « فقيه » به گونه اي است که از ارسال مسلمات شمرده مي شود.
23. شيخ صدوق، علل الشرايع، ص 326، باب 20، ح 1. (حدثناً محمد بن الحسن بن احمد بن الوليد رضي الله عنه قال: حدثنا محمد بن الحسن الصفار عن العباس بن معروف عن محمد بن سنان عن طلحة بن زيد قال: حدثناً ثور بن غيلان عن ابي ذر…)
24. شيخ الطائفه ابي جعفر محمد بن الحسن الطوسي، تهذيب الاحکام (في شرح المقنعة للشيخ المفيد)، ج 3، ص 107، ح 19. (محمد بن احمد بن يحيي عن العباس بن معروف عن محمد ابن سنان طلحة بن زيد قال: حدثناً ثور بن غيلان عن ابي ذر قال…).
25. سيد محسن امين، أعيان الشيعه، ج 1، ص 113. وي با طرح بحث « مذهب الشيعة في الصحابه » نظر شيعه را مطرح مي سازد و به تفصيل در اين باب سخن مي گويد. ابتدا کلام وي چنين است: « و قالت الشيعة حکم الصحابة في العدالة حکم غيرهم ولايتحتم الحکم بها بمجرد الصحبة و هي لقاء النبي « ص » مؤمنا به و مات علي الاسلام (علي ما قال ابن حجر في الاصابة…) و إن ذلک ليس کافياً في ثبوت العدالة بعد الاتفاق علي عدم العصمة المانعة من صدور الذنب فمن علمنا عدالته حکمنا بها و قبلنا روايته و لزمناله من التعظيم و التوقير بسبب شرف الصحبة و نصرة الاسلام و الجهاد في سبيل الله ما هو اهله و من علما منه خلاف ذلک لم تقبل روايته، امثال مروان بن الحکم و المغيرة بن شعبه… و من جهلنا حاله في العدالة توقفنا في قبول روايته… » مرحوم سيد محسن بحث مفصلي در اين باب ارائه کرده که رجوع اهل تحقيق به آن براي آگاهي دقيق تر از آراي وي ضروري است. ر.ک: اعيان الشيعه، ج 1، صص 117-113.
26. مسند الامام احمد بن حنبل، ج 6، ص 74. (حدثنا عبدالله حدثني ابن ثنا موسي بن داود قال ثنا عبدالله بن المومل عن ابن ابي ملکية عن عائشة قالت قال النبي صلي الله عليه و سلم يا عائشه ان اول من يهلک من الناس قومک قالت قلت جعلني الله فداک ابني تيم قال: لا ولکن هذا الحي من قريش تستحليهم المنايا و تنفس عنهم اول الناس هلاکاً قلت فما بقاء الناس بعدهم قال هم صلب الناس فاذا هلکو هلک الناس).
27. صحيح بخاري، ج 9، ص 58؛ کتاب الفتن در اين کتاب (فأقول أي رب أصحابي) دارد. صحيح مسلم، ج 7، ص 66؛ کتاب الفضائل باب اثبات الحوض.
28. آل عمران، آيه 144.
29. جا في عنه يجيضک:حاد و عدل.
30. ابي جعفر محمد بن الحسن بن علي الطوسي، اختيار معرفة الرجال، المعروف برجال الکشي، ج 1، ص 51.
31. صحيح آن، ابو سنان است (قاموس الرجال، ج 11، صص 340 و 361).
32. الاختصاص مفيد، ص 6؛ مصنفات المفيد، ج 12، ص 12؛ و ر.ک: ابي جعفر محمد بن الحسن بن علي الطوسي، اختيار معرفة الرجال، ج 1، صص 11-6.
33. محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 22، ص 487.
34. ابي جعفر محمد بن الحسن بن علي الطوسي، اختيار معرفة الرجال، صص 52-47.
35. همان، با تعلقيه ميرداماد، ج 1، ص 51.
36. کنزالعمال، ج 13، ص 160، ش 36492.
37. رجال کشي، ج 1، ص 127.
38. امالي صدوق، مجلس، 43، ص 224 نجف.
39. رجال شيخ، ص 37.
40. ابي جعفر محمد بن الحسن بن علي الطوسي، اختيار معرفة الرجال، ج 1، ص 179.
41. صدوق، کتاب الخصال، ابواب سبعة، رقم 50، ج 2، ص 361.
42. قاموس الرجال، ج 11، ص 361.
43. همان، صص 449-448.
44. مرحوم احمديان نجف آبادي که در صدد جمع آوري اين نخبگان بود، چندي پيش از مرگش از وي پرسيدم تا کجا رسيده اي؟ فرمود: از دويست فراتر رفته ام.
45. ابي جعفر محمد بن الحسن بن علي الطوسي، اختيار معرفة الرجال، ج 1، ص 168.
46. همان، ج 1، ص 185.
47. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 44.
48. همان، ص 255.
49. خصال صدوق، ج 2، ص 461.
50. همان.
51. قاموس الرجال، ج 2، صص 600-392.
52. تقريب المعارف، ص 168.
53. خصال صدوق، ج 2، ص 461.
54. همان.
55. احتجاج، ج 1، صص 97 و 103.
56. خصال صدوق، ج 2، ص 461.
57. همان، صص 203-202.
58. همان، صص 205-240.
59. همان، ص 241.
60. رجال نجاشي، صص 5-3.
61. فصلت، آيه 30.
62. صدوق، عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 93 / 33 باب 32.
63. امالي شيخ، ص 523 / 1157، مجلس 18 / 64.
64. نهج البلاغه، خ 97.
65. صدوق، معاني الاخبار، ص 153 / 1.
66. ر.ک: قاموس الرجال، ج 8، ص 30 / 5855.
67. منافقين، آيه 4.
68. کافي، ج 1، صص 64-62.

منبع مقاله :
نصيري، علي؛ (1387)، معرفت قرآني جلد دوم، تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، چاپ اول