دلبري و بي دلي اسرار ماست *** كار كار ماست چون او يار ماست
نوبت كهنه فروشان درگذشت *** نوفروشانيم و اين بازار ماست
عقل اگر سلطان اين اقليم شد *** همچو دزد آويخته بر دار ماست
هرچه اول زهر بد، ترياق شد *** هرچه آن غم بد، كنون غم خوار ماست
ترك خويش و ترك خويشان مي كنيم *** هرچه خويش ما، كنون اغيار ما
خودپرستي نامبارك حالتي ست *** كاندر او ايمان ما، انكار ماست
(مولوي، ديوان)

رياضت در سير و سلوك در دو مرحله، و به دو معناي متفاوت مطرح مي گردد كه به خاطر اهميت موضوع، كمي به توضيح آن ها مي پردازيم:

الف- در مرحله آغازين سلوك و به معناي تكليفي آن

رياضت در مراحل آغازين سلوك، حالت تكليفي دارد. يعني سالك برنامه هاي رياضتي خود را به صورت تكليف انجام مي دهد و تحمل سختي هاي رياضت، حالت تكليفي دارد؛ يعني انسان بر اساس اراده خود، اين سختي ها را تحمل مي كند. سير و سلوك در مراحل آغازين، رنگ زهد و دينداري دارد. چنان كه زاهد و عابد، به عنوان تكليف، كارهاي شرعي خود را انجام مي دهند، سالك نيز برنامه هاي رياضت خود را به صورت يك تكليف انجام مي دهد. يعني در انجام آن احساس زحمت و سختي مي كند. اين يك معناي رياضت است. سالك را از همان آغاز به رياضت تشويق مي كنند، زيرا رياضت براي او اساس هرگونه پيشرفت است:

رو رياضت كش، كه تا بيني عيان *** آنچه كردم اندر اين معني بيان
زنگ ها ز آيينه دل، دور كن *** از جمال يار، جان مسرور كن
گر حيات جاودان خواهي، بيا *** خاك ره شو، پيش ارباب صفا
دامن رندان جان افشان بگير *** از هوا و از هوس كلي بمير
گر بميري از همه نام و نشان *** زنده جاويد گردي در جهان
رمز « موتوا » از پيمبر مي شنو *** زندگي خواهي، پي اين مرگ رو
تا نگردي نيست از هستي تمام *** كي به وصل او رسي، اي مرد خام
هركه مرد از جان به جانان زنده شد *** در حيات سرمدي پاينده شد
(لاهيجي، اسرارالشهود)

ب- رياضت به معناي حال و مقام عرفاني

رياضت به اين معنا با رياضت به معناي نخست آن، كاملاً فرق دارد. رياضت به اين معنا، پس از طي مراحلي از سلوك به دست مي آيد. يعني تا انسان مراحل مختلف سلوك از قبيل يقظه، توبه، انابه، تفكر و تذكر را كه رنگ تكليف دارند، با موفقيت پشت سر نگذارد، به سر منزل رياضت، به معناي سلوكي آن گام نمي گذارد.
يكي از لوازم پيشرفت در مقام تذكر، كاستن از تعلقات مادي و دنيوي است. اساس و هدف رياضت از همان آغاز سلوك نيز، جز اين نبود كه انسان، از وابستگي هاي خود به زندگي مادي بكاهد. اما اين هدف در مراحل آغازين سلوك، حالت يك آرزو را داشت. برنامه رياضتي سالك در مقامات پيشين نيز، به گونه اي مشق و تمرين بود تا به اين هدف دست يابد. اينك در مقام و منزل رياضت، كه هم اكنون مورد بحث ماست، به اين هدف دست يافته است. يعني ديگر برنامه رياضتي وي، حالت تكليف و تكلف ندارد. و تا حدودي بازتابي از يافته هاي اوست. يعني يافته هاي او از اشارت ها و بشارت هاي غيبي در سير مقامات، او را حالتي داده اند كه ديگر از برنامه هاي رياضتي، احساس زحمت و سختي نمي كند. در اين مرحله از سلوك، رياضت و مجاهده مجازي، به حقيقت تبديل مي گردد.

اين بار من يك بارگي در عاشقي پيچيده ام *** اين بار من يك بارگي از عافيت ببريده ام
دل را ز خود بركنده ام، با چيز ديگر زنده ام *** عقل و دل و انديشه را از بيخ و بن سوزيده ام
من طرفه مرغم كز چمن با اشتهاي خويشتن *** بي دام و بي گيرنده اي اندر قفس خيزيده ام
زيرا قفس با دوستان خوش تر ز باغ و بوستان *** بهر رضاي يوسفان در چاه آراميده ام
در زخم او زاري مكن، دعوي بيماري مكن *** صد جان شيرين داده ام تا اين بلا بخريده ام
(مولوي، ديوان)

سالك با توجه به نتايج كارش از رياضت خسته نمي شود، زيرا مي داند كه هر كاستني، افزايشي را به دنبال دارد:

در محاق ار ماه نو گردد دو تا *** ني در آخر بدر گردد بر سماء؟
گرچه دوردانه به هاون كوفتند *** نور چشم و دل شد و بيند بلند
گندمي را زير خاك انداختند *** پس زخاكش خوشه ها برساختند
بار ديگر كوفتندش، زآسيا *** قيمتش افزود و نان شد جان فزا
باز نان را زير دندان كوفتند *** گشت عقل و جان فهم هوش من
(مولوي، مثنوي)

سالك، با پيشرفت در مقامات رياضت، از توجه به دنيا كاسته و هرچه بيشتر رو به معشوق حقيقي كرده، روز به روز بر طاعت و فرمانبرداري خود مي افزايد. در اين مرحله سالك كارهايش را تا حدودي به صورت بازتاب جلوه هاي معشوق و شكر و سپاس اشارت ها و عنايت هاي او انجام مي دهد. انجام اين كارها، با شوق وعلاقه همراه است نه با احساس زحمت و دردسر.
مولوي ضمن يك تمثيل اين نكته را به خوبي توضيح مي دهد. او يافته هاي سالك و اشارات غيبي را به صداي آبي كه به گوش تشنه برسد تشبيه كرده است. و سالك را به تشنه اي تشبيه مي كند كه خشت هاي ديواري را كه مانع آب نوشيدن اوست يك يك برمي كند و آن خشت ها را بر آب مي زند تا صداي آب را بشنود. اين تشنه در پاسخ اين پرسش كه چرا خشت را بر آب مي كوبد مي گويد من در اين كار دو سود دارم:

فايده ي اول سماع بانگ آب *** كو بود مر تشنگان را چون رباب
بانگ او چون بانگ اسرافيل شد *** مرده را زين زندگي تحميل شد
يا چو بانگ رعد ايام بهار *** باغ مي يابد از او چندين نگار
چون دم رحمان بود، كان از يمن *** مي رسد سوي محمد، بي دهن
يا چو بوي احمد مرسل بود *** كان به عاصي در شفاعت مي رسد
يا چو بوي يوسف خوب لطيف *** مي زند بر جان يعقوب نحيف
فايده ي ديگر كه هر خشتي كزاين *** بر كنم، آيم سوي ماء معين
كز كمي خشت، ديوار بلند *** پست تر گردد به هر دفعه كه كند
پستي ديوار قربي مي شود *** فصل او درمان وصلي مي بود
تا كه اين ديوار عالي گردن است *** مانع اين سر فرود آوردن است
سجده نتوان كرد بر آب حيات *** تا نيابم زين تن خاكي نجات
بر سر ديوار هر كو تشنه تر *** زودتر برمي كند خشت و مدر
هركه عاشق تر بود بر بانگ آب *** او كلوخ زفتر كند از حجاب
(مولوي، مثنوي)

اين تشبيه بسيار رسا و زيباست. آري هركسي كه بخواهد زودتر نتيجه بگيرد بايد جدي تر كار كند. در عالم سلوك هرچه بيشتر تلاش كني بهتر به نتيجه مي رسي. اين تلاش ها در اثر نتيجه هايي كه براي سالك حاصل مي شوند به سادگي تحمل مي شوند. قدم هاي پيامبر گرامي اسلام در اثر بر پاي ايستادن در نمازهاي شبانه، ورم كرد. وقتي به او گفتند: با اين كه خداوند به تو قول داده است كه گذشته و آينده ات را قلم عفو و مغفرت بكشد، چرا چنين به خود زحمت مي دهي؟
آن حضرت در پاسخ آنان گفت: آيا بنده سپاسگزار اين خداي مهربان نباشم؟
آري! سالك در برابر عنايت ها و مهرباني هاي معشوق همه رنج ها را آسان مي يابد و به شكرانه جلوه هاي آن دلدار سر از پا نمي شناسند و همه سختي ها را تحمل مي كند:

منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز *** چه شكر گويمت اي كارساز بنده نواز
نيازمند بلا، گو رخ از غبار مشوي *** كه كيمياي مرادست خاك كوي نياز
ز مشكلات طريقت عنان متاب اي دل *** كه مرد راه نينديشد از نشيب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق *** به قول مفتي عشقش درست نيست نماز
(حافظ)

اكنون به برخي از نشانه ها و يافته هاي اين مقام، مي پردازيم:
چون اين مقام، از مقامات اصلي سلوك است، نشانه هاي آن را كمي بيشتر توضيح مي دهيم. برخي از اين يافته ها و نشانه ها عبارتند از:

الف- غلبه ي حال:

در اين مقام، سالك بيشتر اوقات، كمابيش در غلبه حال است. يعني آن چه او را اداره مي كند، حوزه خودآگاهي او نيست، بلكه تأثيرات حال و مقام اوست. به گونه اي كه تلاش سالك به بقاي علم و آگاهي، و رفتار به اقتضاي عقل و انديشه، چنان سخت و دشوار مي گردد كه خود اين تلاش نوعي رياضت به شمار مي رود.

هست عاقل هر زماني در غم پيدا شدن *** هست عاشق هر زماني بي خود و شيدا شدن
عاقلان از غرقه گشتن بر گريز و بر حذر *** عاشقان را كار و پيشه غرقه ي دريا شدن
عاقلان را راحت از راحت رسانيدن بود *** عاشقان را تنگ باشد بند راحت ها شدن
عشق بوي مشك دارد زان سبب رسوا بود *** مشك را كي چاره باشد از چنين رسوا شدن
(مولوي، ديوان)

كسي كه در غلبه حال باشد در پناه باطن خويش بوده و از خطر وسوسه هاي شيطاني در امان خواهد بود، زيرا با غلبه ي حال هواي نفس و خودخواهي سالك مغلوب گشته و دل و درون سالك از دسترس وسوسه دور مي گردد.

ب- تجربه ي عبور از كثرت اسما و صفات و استشمام عطر وحدت و احديت معشوق حقيقي:

در اين مرحله، سالك در تجربه ي عرفاني خود از مقام كثرت گذشته، و يگانگي و يكتايي معشوق را به گونه اي با شهود تجربه مي كند. در اين تجربه، كه تجربه اي كم رنگ از مقامات سفر دوم سير و سلوك است، خودي و خودآگاهي سالك نيز، فنا را تجربه مي كند و سراپاي وجود سالك، غرق در بي قراري مي گردد و بر شوق سلوك او مي افزايد.

معشوق را جويان شود، دكان او ويران شود *** بر رو و سر، پويان شود چون آب اندر جوي او
بس سينه ها را خست او، بس خواب ها را بست او *** بستست دست جاودان آن غمزه ي جادوي او
او هست از صورت بري، كارش همه صورتگري *** اي دل، ز صورت نگذري، زيرا نه اي يك توي او
من دست و پا انداختم وز جست و جو پرداختم *** اي مرده جست و جوي من در پيش جست و جوي او
(مولوي، ديوان )

ج- ذوق فنا:

سرچشمه ي همه ي معارف شهودي و باطني، مقام ولايت است. از ولايت عام تا بالاترين درجات ولايت خاص، هر مقام و مرتبه اي از ولايت، به نسبت خود با همان درجه از فنا همراه است. يعني اتصال به مقام ولايت، جز با فنا امكان ندارد. خودي و خودآگاهي، بزرگ ترين سد و مانع اتصال به ولايت است. سالك با چشيدن لذت فنا، شيفته آن مي گردد.

مرغ دل پران مبا جز در هواي بي خودي *** شمع جان تابان مبا جز در سراي بي خودي
آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد *** تا بيفتد بر همه سايه هماي بي خودي
گر هزاران دولت و نعمت ببيند عاشقي *** نايد اندر چشم او، الا بلاي بي خودي
بنگر اندر من، كه خود را در بلا افكنده ام *** از حلاوت ها كه ديدم در فناي بي خودي
جان و صد جان خود چه باشد گر كسي قربان كند *** در هواي بي خودي و از براي بي خودي؟
(مولوي، ديوان)

سالك، به نسبت تجربه اش از فنا و اتصالش به مقام ولايت، با حقايق باطني آشنا مي گردد. اين كه مي گويند: زبان عارفان، زبان اشاره است. يعني همين كه در عالم سير و سلوك از تجربه ها و حقايق اين عالم نمي توان چيزي به ديگران گفت. هركسي بايد خود، پا در اين ميدان نهاده و شخصاً با اين حقايق و تجربه ها رو به رو گردد. اين رو به رويي، همان اشاره و نشان دادن است!
اينك سالك، در مقام رياضت، به تدريج با اين حقايق رو به رو مي گردد. تجربه هاي چنين كسي را جز راهنماي او و كساني كه اين تجربه ها را دارند، درنمي يابند، زيرا اين تجربه ها به زبان درنمي آيند. تنها كساني كه بدون ميانجي گري زبان، مي توانند از حال همديگر آگاه گردند، از حالات سالك آگاهي مي يابند.
آري! راز عاشقان، زبان را برنمي تابد و هر گوشي تاب شنيدن آن را ندارد.

من با تو حديث بي زبان گويم *** وز جمله حاضران نهان گويم
جز گوش تو نشنود حديث من *** هرچند ميان مردمان گويم
در خواب سخن، نه بي زبان گويند *** در بيداري من آن چنان گويم
جز در بن چاه مي ننالم من *** اسرار غم تو بي مكان گويم
(مولوي، ديوان)

د- اهتزاز و شادماني ناشناخته و وصف ناپذير دروني

اهتزاز احساس ويژه اي است كه در منزل رياضت، پديدار مي گردد. توصيف اين حالت امكان ندارد. آن چه مي توان گفت اين است كه اهتزاز حالتي است مركب از شوق، بي قراري، نگراني و اميد.
اين اهتزاز است كه در تعاليم عرفاني پاي سماع را به ميان آورده است. سماع خود، دو جنبه دارد:
از طرفي نتيجه اين اهتزاز است، از طرف ديگر، وسيله كشف اسرار بيشتر مي باشد. از عرفاي ما، آنان كه به سماع مي پردازند، نه تنها داشتن حالت اهتزاز را در خودشان شرط درستي سماع مي دانند، بلكه بايد كسان ديگر هم كه در اين سماع شركت دارند، حال مشابهي داشته باشند. وگرنه سماع لغو و بي تأثير خواهد بود.

سماع آرام جان زندگان است *** كسي داند كه او را جان جان است
سماع آن جا بكن كان جا عروسي ست *** نه در ماتم، كه آن جاي فغان است
كسي كو جوهر خود را نديده ست *** كسي كان ماه از چشمش نهان است
چنين كس را سماع و دف چه بايد؟ *** كسي از بهر وصل دل ستان است
(مولوي، ديوان)

چنان كه گفتيم سماع خود وسيله اي است براي كشف راز:

مغنّي، بساز آن نو آيين سرود *** بگو با حريفان به آواز رود
كه از آسمان مژده ي نصرت است ***مرا بر عدو عاقبت فرصت است
رهي زن كه صوفي به حالت رود *** به مستيّ وصلش حوالت رود
به مستي توان در اسرار سفت *** كه در بي خودي راز نتوان نهفت
(حافظ)

در حال سماع، كشف راز و دست يافتن به تجربه عرفاني به دو صورت اتفاق مي افتد:
يكي آن كه شخص سالك در غلبه حال خويش و در اثر شدت اهتزاز از خود بي خود شده و مراحلي از فنا را تجربه كرده و به كشف و شهودي دست مي يابد.
ديگر آن كه از بازتاب باطن سالكان ديگري كه به شدت در اهتزازند، باطنش صفاي بيشتر يافته و بازتابي از تجربه هاي ديگران را در باطن خود مي يابد.
منبع مقاله :
يثربي، سيديحيي، (1392)، عرفان عملي، قم، مؤسسه بوستان كتاب، چاپ سوم