یادی از دوران همنشینی با طیب حاج رضائی در زندان دکتر مصدق

سرزمین ما میدان نبردها، کشمکش ها و فراز و نشیب های عدیده ای بوده است که کمتر کشوری به مناسبت قدمت تاریخی و اوضاع ارضی، این زیر و زبرها را داشته است.
در دوران صدارت دکتر مصدق که جوانی را بر سر آن نهادیم، ساعت دو بعد از نیمه شبی، بدون دلیل محکمه پسندی، مرا به باغ شاه بردند و زندانی کردند! بعد از دو روز بازجوئی و توپ و تشر و توهین و کتک، در ساعت 4 بعد از نصف شب، با پرونده ی قتل و به عنوان قاتل! مرا به سلول انفرادی زندان شهربانی منتقل کردند! زندان مملو از یاران و دوستان و همرزمان ما بود و در آن شب ظلمانی، مرا با سلام و شعار و صلوات تحویل گرفتند. مرحوم محرر و احمد عشقی و عده بی شماری از دوستان که ماه ها محبوس بودند، همراه با مأموران، مرا به سلولم راهنمائی کردند. سلول من اتاقی بود بسیار کوچک و فاقد هر گونه وسیله و تخت و متکا و روپوش و زیلو و به ناچار باید روی زمین سفت ساروجی می خوابیدم. همین که در سلول را به رویم بستند، بعد از 3 شبانه روز در به دری، از شدت خستگی، تقریباً از هوش رفتم و خواب عمیقی مرا فراگرفت. صبح برای نیایش بیدار شدم، ولی هر چه در سلول را دق الباب کردم، کسی به دادم نرسید.
مقارن ساعت 9 صبح بود که جارچی های زندان فریاد زدند: «حسن عباس». زنده یاد محسن محرر از پشت در پرسید: «حسن! اسم پدرت چیست؟» گفتم: «عباس». گفت: «تو را صدا می زنند.» پرسیدم: «مگر نمی دانند که من در این سلول هستم؟» گفت: «اگر این قدر فهم داشتند که توی بی گناه را زندانی نمی کردند!» با راهنمائی او آمدند که مرا ببرند. گفتم: «تا قضای حاجت نکنم، نمی آیم» دو مأمور دم در دستشوئی ای که هرگز دیگر در عمرم چنان کثافتی را ندیدم، ایستادند. بعد مرا بردند و سرم را تراشیدند، بعد هم چندین عکس با شماره های قاتلین از من گرفتند و صبحانه نخورده، دوباره مرا برای بازپرسی بردند! از خودم تعجب می کنم که با این همه بی عدالتی، چرا از مبارزه برای پیروزی ملت نکشیدم؟ شاید چون: خریت نه تنها علف خوردن است/ خریت همین کارها کردن است!
بعد از چند روز دکتر سنجابی که از طرف پدری با ما نسبت خویشاوندی داشت، گفت: «پسر عموجان! نتوانستم برایت کاری بکنم، چون آقا [مصدق] گفته اند: خوب کسی را گیر آوردید، برای اینکه پدربزرگش [آیت الله کاشانی] خیلی به او علاقه دارد!».
بعد از چند روز که اقوام از محل بازداشت من باخبر شدند، شادروان نادعلی خان کریمی، برادر همسر همشیره ی من، با مرحوم مهندس رضوی دنبال کار مرا گرفتند و مرحوم حاج محمدعلی گرامی 50 هزار تومان وثیقه گذاشت و در 16 مرداد 1332 آزاد شدم.
مرحوم برادرم با پزشک بهداری زندان شهربانی که همولایتی ما و اهل کرمانشاه بود، رفاقت داشت. او برای معاینه به سلول من آمد و بر اساس حس انسانیت و شفقت شغلی، مرا به درمانگاه آنجا برد. در آنجا یک ارتشی بلندپایه، طیب حاج رضائی، شعبان جعفری، حسین رمضان یخی و پسر خاله من، مهدی نیک مرام که پدرش رئیس دادگستری کرمان بود، حضور داشتند.

در وهله اول از اینکه با آنها هم بند باشم، ابا داشتم. شب اول ماه بود و قمر بر گوش فلک چون گوشواری جلوه گری می کرد. یکی از این چندتن، نگاهی به ماه انداخت و چشم بر هم نهاد و قرآن طلبید. گفتند که در آن حوالی، کتاب آسمانی یافت می نشود! او را از مبارزات نهضت ملی و به خیابان کشاندن مردم و تظاهرات و مواظبت از سخنرانان می شناختم و اینک هم در توطئه نهم اسفند 1332 او را به زندان انداخته بودند. مقابلش رفتم و گفتم: «خان! قرآن یافت می نشود! ماه را به روی من بین!» او هم صلواتی فرستاد و چشم گشود.
بر حسب تصادف، هنگامی که در ماجراهای دست ساخته ی دکتر مصدق، شاه و ملکه ثریا مجبور به ترک ایران شدند، او گفت: «ماه را به روی شما دیدیم و حالا حکم اعدام ما را صادر می کنند!» گفتم: «همه ما اینجا بی گناه زندانی هستیم، ولی دیدی که خون ناحق پروانه، شمع را/ چندان امان نداد که شب را سحر کند؟»
زندانیان دیگری مثل دکتر منشی زاده و روزنامه نگاران و دانشجویان زیادی که غرق شدن کشتی طوفان زده ی نهضت بزرگ دنیاگیر ما را می دیدند، از بی اعتنائی دولت و یارانشان خون دل می خوردند، اما آنچه که مایه ی شگفتی من می شد، طرز رفتار هم زندانی های من بود، مثلاً طیب با بیان فرمایش حسین بن علی (ع) که می فرماید: «ان الحیوه عقیده و جهاد»، به من جرئت می داد و می گفت: «شما که برای دستیابی به مال دنیا مبارزه نمی کنید. افتخار کنید که در راه هدفتان متحمل این مشقات می شوید!» طیب حاج رضائی مرتب مثنوی مولوی می خواند و ما کتاب بی سر و ته دائی جان ناپلئون! خجالت می کشیدم وقتی می دیدم حسین رمضان یخی از شیخ اشراق می خواند و حسرت می بردم که آن یکی عالمانه سه تار می زد و با صدای رسا مثنوی می خواند و من و امثال من چهار پائی بر او کتابی چند!
یک روز یکی از ما، روزنامه ای را نشانم داد که از او به لقب معروفش نام برده بود و رأی دادگاهش را نیز اعلام کرده بود، چنان از رأی دادگاه راضی بود که به عنوان تشکر، یک دانه سیب به رئیس دادگاه هدیه کرد. شعبان گفت: «آقا! ببینید این به اصطلاح روشنفکران ما چقدر باسوادند! مگر یک دانه سیب را هدیه می کنند؟ آنها حتی معنی این کار مرا درک هم نکردند! سیبی را که یک طرفش سرخ است و یک طرفش سبز، وقتی به دست کسی می دهند، معنی اش این است که یک سیب را که بالا بیندازی، هزار چرخ می زند تا پائین بیاید، یعنی که در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد؛ یعنی که رأی تو فرمایشی بود.» طیب گفت: «بالاخره یک روز هم نوبت ما می رسد! «سر شب به سر قصد تاراج داشت/ سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت».
طرز صحبت و سطح عناوین بحث های این مردان رشید که به جرم دخالت در سرنوشت سیاسی ملتشان به زندان افتاده بودند، به قدری بالا بود که مایه مبهوتی همگان می شد. از خود می پرسیدم به چه مناسبتی به خود اجازه می دهیم که این یلان آزاده را اراذل و اوباش بنامیم؟ اینها که از جان و مالشان برای ملتشان مایه گذاشته و خود را به خطر انداخته بودند، همان عیاران و جوانمردانی بودند که در تاریخمان فراوان داریم.
طیب چنان باوقار و خاکی و چنان شیفته ایمان و عقیده اش بود که روشنفکران باید در مکتب چنین جوانمردی درس راستی و پاکی و استقامت بگیرند. او یکی دو هفته زودتر از ما آزاد شد. همان روز وانتی پر از طالبی و خربزه و هندوانه فرستاد که رمضان یخی سخاوتمندانه بین زندانیان کیسه تهی تقسیم کرد. طیب هر روز برای هم زنجیرانش چندین پرس چلوکباب از چلوکبابی نایب به زندان می فرستاد.
اینان تا آخرین رمق جوانمردی کردند و در راه ملتشان جان باختند، منتی هم بر سر مردم نگذاشتند: «گله ما را گله از گرگ نیست/ این همه بیداد، شبان می کند».
منبع: شاهد یاران، شماره 68