يكدمي خوش چو گلستان كندم *** يك دمي همچو زمستان كندم!
يك دمم فاضل و استاد كند *** يك دمي طفل دبستان كندم!
يك دمي سنگ زند بشكندم *** يك دمي شاه درستان كندم
يك دمم چشمه خورشيد كند *** يك دمي جمله شبستان كندم
دامنش را بگرفتم به دو دست *** تا ببينم كه چه دستان كندم
دردي درد خوشش را قدحم *** گرچه او ساقي مستان كندم
(مولوي، ديوان)

رنج و بلا در عالم سلوك سرنوشتي گريزناپذير است. عاشقان بلاكش به ما هشدار مي دهند كه اگر گرفتاري نمي خواهيد دل به عشق نسپاريد. وادي عشق پر خون و خطرناك است و بر باد رفتن هستي ها در اين وادي يك جريان عادي است:

در آن هوا كه جز برق اندر طلب نباشد *** گر خرمني بسوزد، چندان عجب نباشد
مرغي كه با غم دل، شد الفتيش حاصل *** بر شاخسار عمرش، برگ طرب نباشد
(حافظ)

اما در مراحل مختلف سلوك، تكيه گاه دردها و رنج ها متفاوت مي شوند. از آغاز سلوك تا مقام رياضت، تكيه گاه رنج ها و زحمت ها، خود سالك است. يعني اين سالك است كه با اراده خود، براي خودش برنامه رياضت و مجاهده تنظيم كرده و به مرحله اجرا درمي آورد.
از مقام رياضت تا رضا، به تدريج نقش سالك كمرنگ تر مي گردد. برنامه كار به تدريج از دست سالك بيرون آمده و در دست معشوق قرار مي گيرد. از اين پس اندك اختيار و اراده سالك كم اثر مي گردد.
در مقام رضا كار از دست سالك بيرون رفته و سررشته به دست معشوق مي افتد. از اين پس ديگر عاشق كاره اي نيست.

گفتم: دل و جان بر سر كارت كردم *** هر چيز كه داشتم نثارت كردم
گفتا: تو كه باشي كه كني يا نكني؟! *** اين من بودم كه بي قرارت كردم!؟
(مولوي، ديوان شمس)

و معشوق چنان كه گفتيم او را با برنامه هاي سخت و سنگين درگير مي كند. يكي از سخت ترين نوع رياضت كه از طرف معشوق برنامه ريزي مي شود، درگير ساختن عاشق با حالات متضاد است. از غم و شادي و خوف و رجا و قبض و بسط گرفته، تا وصل و هجران.
اين تحولات و دگرگوني ها را « تلوين » مي گويند. تلويني كه عرفا آن را در برابر « تمكين ‌» به كار مي برند، به معناي دگرگوني حالات عاشق است. اما نه هر دگرگوني. مثلاً دگرگوني سالك در انتقال از مقام پايين به مقام بالا، يا بالعكس، تلوين ناميده نمي شود. ترقي از توكل به رضا يا تنزل از رضا به توكل تلوين نيست. بلكه تلوين عبارت است از دگرگوني هاي حالات سالك در مراحل و درجات يك حال و مقام. مثلاً دگرگوني هاي سالك را در مراحل توكل يا فنا يا مقام ديگر، تلوين مي گويند.
برنامه تلوين در دست معشوق است. سالك گاهي احساس مي كند كه شادمان است و گاهي احساس مي كند كه غمگين است؛ اما شادي و غمش، ‌هر دو از معشوق است. اكنون درباره اين دگرگوني ها كه سرانجام او را به تسليم و فنا مي كشاند، غزلي از مولوي را مورد توجه قرار مي دهيم:

از آن باده، ندانم چون فنايم؟ *** از آن بي جا، نمي دانم كجايم؟
زماني قعر دريايي درافتم *** دمي ديگر چو خورشيدي برآيم
زماني از من آبستن جهاني *** زماني چون جهان خلقي بزايم
چو طوطي جان شكر خايد، به ناگه *** شوم سرمست و طوطي را بخايم
به جايي در نگنجيدم به عالم *** بجز آن يار بي جا را نشايم
منم آن رند مست سخت شيدا *** ميان جمله رندان هاي هايم
مرا گويي:« چرا با خود نيايي؟ » *** تو بنما خود، كه تا با خود بيايم!
مرا سايه هُما چندان نُوازد *** كه گويي سايه او شد، من هُمايم
بديدم حُسن را سرمست، مي گفت: *** « بلايم من، بلايم من، بلايم »
جوابش آمد، از هر سو، ‌ز صد جان: *** « ترايم من، ترايم من، ترايم »
تو آن نوري كه با موسي همي گفت: *** « خدايم من، خدايم من، خدايم!»
(مولوي، ديوان)

در اين غزل چنان كه مي بينيد، سالك از خود سخن مي گويد، اما گويي كه نمي داند كه در آسمان است، يا در زمين، مست است يا هشيار! در مرحله اي او خود ميان دانستن و ندانستن سرگردان است. گاه مي داند و گاه نمي داند كه چيست:

اين شكل كه من دارم اي خواجه، كه را مانم؟ *** يك لحظه پري شكلم، يك لحظه پري خوانم!
در آتش مشتاقي هم جمعم و هم شمعم *** هم دودم و هم نورم، هم جمع و پريشانم
جز گوش رباب دل از خشم نمالم من *** جز چنگ سعادت را از زخمه نرنجانم
چون شكّر و چون شيرم، با خود زنم و گيرم *** طبعم چو جنون آرد زنجير بجنبانم
اي خواجه چه مرغم من! ني كبكم و ني بازم *** ني خوبم و ني زشتم، ني اينم و ني آنم
ني خواجه بازارم، ني بلبل گلزارم *** اي خواجه تو نامم نه، تا خويش بدان خوانم
نه بنده، نه آزادم، نه موم نه پولادم *** نه دل به كسي دادم، نه دلبر ايشانم
گر در شرم و خيرم، از خود نه ام از غيرم *** آن سو كه كشد آن كس، ناچار چنان رانم
(مولوي، ديوان)

ما پس از اين دگرگوني ها و بالاتر از همه، از وصل و هجران بحث خواهيم كرد. اين بحث ها را بعد از اين گاهي با ذكر نمونه هايي نمادين از تجربه سالكان ادامه مي دهيم.
اكنون در اين جا گفت و گوي يكي از سالكان را با سهروردي مي آوريم.پس از اين مرحله، يعني پس از مقام رضا هرچه پيش آيد قابل توصيف نمي باشد، بلكه بايد آن ها را شخصاً تجربه كرد و با آن عوالم آشنا شد. يكي از تجربه هاي سالك تجربه رهايي از قيد و بند ماده و جهان مادي مي باشد. اين رهايي در ابيات عرفان با عنوان « خلع بدن » يا جدا كردن روح از بدن مطرح مي شود. اين خلع بدن از تجربه هاي نزديك شدن به عالم فنا و وحدت است.
در اين گفت و گو، سهروردي به اين درويش مي گويد:
تا نتواني خود را از قيد بدن رها كني درك معارف حقيقي براي تو امكان ندارد. اما هرگاه در اثر رياضت كه اساس آن گرسنگي و بيداري و مراقبه دائمي است، توانستي كه اين بدن خاكي را مانند پيراهني چركين از وجود نوراني خود دور كني، اين ها را از بديهي ترين مسائل خواهي يافت.
بدرالدين كه صفاي باطني خاصي در خود احساس مي كرد به شيخ گفت:
تو خود اين تجربه را داري؟
سهروردي در حالي كه به وجد آمده بود، دست او را گرفت و به نقطه اي اشاره كرد و گفت: تو مرا در آغوش بكش و محكم داشته باش، اما من از آن نقطه با تو سخن خواهم گفت!
بدرالدين در حالي كه با تمام توان سهروردي را در آغوش كشيده بود، او را در آن نقطه دوردست با شكل و شمايل آسماني و نوراني ديد كه ندا مي داد:

من نور نور نورم، يا آفتاب تابان *** تا پا گشاده گشتم از چار ميخ اركان!

سالك در اين مراحل، به تدريج به عالم جان مي رود و دوباره به جهان جسم باز مي گردد. اين رفت و برگشت را هم خود احساس مي كند و هم چنان كه ديديم گاهي، اگرچه به ندرت به ديگران نيز مي تواند نشان دهد.
عاشق سالك به اين نتيجه مي رسد كه دوگانگي، اسباب دردسر است و بايد خود را از اين دوگانگي نجات بدهد. چنان كه گفتيم اين رفت و آمد و به تعبير ديگر اين وصل و هجران، سالك را به ستوه مي آورد. كار سالك بايد يك سره گردد. مولوي در اين باره داستان زيبا و رسايي دارد. او تن سالك را به شتر تشبيه مي كند و روح سالك را به مجنون عاشق كه سوار آن شتر شده و مي خواهد به ديدار ليلا برود. اما چون به كوي ليلا نزديك مي شود از خود بي خود مي گردد وقتي كه مجنون از خود بي خود مي شود، ديگر نمي تواند مهار شتر را در دست داشته باشد و شتر را اداره كند.
شتر چون احساس مي كند كه آن كه سوار اوست كاري با او ندارد، به عقب برمي گردد. زيرا كره اش در طويله مانده است. او هرچه زودتر بايد به نزد كرده اش باز گردد. در نتيجه شتر به طويله بازمي گردد. چون مجنون به خود مي آيد و هشيار مي گردد، خود را در خانه خود مي يابد، نه در كوي ليلا! مجنون به همين دليل، مدت ها در اين راه سرگردان مي ماند:

همچو مجنونند و چون ناقه اش يقين *** مي كشد آن پيش و اين با پس بكين
ميل مجنون پيش آن ليلا روان *** ميل ناقه پس پي طفلش دوان
يكدم ار مجنون ز خود غافل شدي *** ناقه گرديدي و واپس آمدي
چون به خود بازآمدي ديدي ز جا *** كو سپس رفته است بس فرسنگ ها
در سه روزه ره، بدين احوال ها *** ماند مجنون در تردد سال ها
(مولوي، مثنوي)

در اين جا مجنون تصميم مي گيرد كه از ناقه جدا گردد:

گفت اي ناقه چو هر دو عاشقيم *** ما دو ضد، بس همره نالايقيم
اين دو همره يكدگر را راهزن *** گمره آن جان كو فرون آيد زتن
جان گشايد سوي بالا بالها *** در زده تن، در زمين چنگال ها
روزگارم رفت زين گون حال ها *** همچو تيه و قوم موسي سال ها
راه نزديك و بماندم سخت دير *** سير گشتم زين سواري سير سير!
(مولوي، مثنوي)

آن گاه مجنون خود را از شتر به پايين مي افكند. در اين افتادن پايش هم مي شكند! اما او خود را در چوگان معشوق يك گوي بي اراده مي گرداند و با اراده و جذبه ي معشوق به حركت درمي آيد. مولوي از سالكان مي خواهد كه خود را معطل نكنند و هرچه زودتر از شتر تن پياده شوند. براي اين كه عشق آن مولاي حقيقي، هرگز كمتر از عشق ليلا نيست:

عشق مولا كي كم از ليلي بود؟ *** گوي گشتن بهر او، اولي بود
گوي شو مي گرد بر پهلوي صدق *** غلط غلطان در خم چوگان عشق
كين سفر زين پس بود جذب خدا *** وان سفر بر ناقه باشد سير ما
(مولوي، مثنوي)

اين بحث را با غزلي از مولوي به پايان مي بريم:

ما ز بالاييم و بالا مي رويم *** ما ز درياييم و دريا مي رويم
ما از آن جا و ازينجا نيستيم *** ما ز بيجاييم و بيجا مي رويم
« لااله » اندر پي « الا الله » است *** همچو« لا» ما هم به « الا » مي رويم
« قُل تعالوا » آيتي است از جذب حق *** ما به جذبه حق- تعالي- مي رويم
كشتي نوحيم، در طوفان روح *** لاجرم بي دست و بي پا مي رويم
همچو موج از خود برآورديم سر *** باز هم در خود تماشا مي رويم
راه حق تنگ است چون سَمِّ الخِياط *** ما مثال رشته يكتا مي رويم
هين، ز همراهان و منزل ياد كن *** پس بدان كه هر دمي ما مي رويم
(مولوي، ديوان)
منبع مقاله :
يثربي، سيديحيي، (1392)، عرفان عملي، قم، مؤسسه بوستان كتاب، چاپ سوم