از بلندای ابری که به یک جهش آذرخش او را می نمایاند، و سپس از نو در پیش روی او به هم برمی آید.از من یاد کرده اند. مرا صدا زده اند و خواسته اند از زندگی ام الهام بگیرند، اگرچه نمی توانند به من بازش گردانند. من خود یقین ندارم آیا هرگز زندگی دوباره آرزو می کنم. و از آن کمتر آیا به درستی می فهمم به کدام ضرورت باید که سرنوشتم را به انجام می رساندم. گذر ما بر خاک در اساس از رنج ها و شادی هایی نشان می خورد که خرد ما را چندان به آنها راهی نیست، و گاه فروتر از مرتبه شأن مایند.شایسته تر آن بود که در خود باریک می شدیم. دیگران که به هر روی در حق من داوری کردند، بی آنکه مرا دیده باشند. روزی در جوانی ام کسی از پشت به من نزدیک شد و چشم هایم را گرفت. من در واکنش گفتم برای چنین دست یازی یا باید زیاده بزرگ بود، یا گستاخ.به چشم های من نگاه کنید. من انسانی هستم همانند شما. مرگ در این میان کاست و فزودی نمی آورد، نه نیز آن سده ها که میان ما فاصله می اندازد. شما خود را شخصیت هایی بزرگ می شمارید، از آنکه در نهضت انسان دوستانه یی هنبازید که ۳۰۰ سال از آن روزگار من پیشتر است. اما برای مردگان، خواهی دیرباز مرده باشند یا همین دیروز، در این میان فرقی نمی کند، گذشته از آنکه زندگان این سر شب، مردگان شب گیر فردایند. برو، ای آنکه برای یک دم برادر کوچک تر منی. تو شباهت شگفتی با من داری، آیا رنج و هول جنگ را نچشیدی، سپسً آنکه با روی رخشان آن آشنا شدی؟ و همچنین است کار عشق؛ نخست آن تکاپوی نفس بر آن، که سعادتی ناشکیبا پی اش را می گیرد، پس آنگاه نومیدی که تا جاویدان کش می یابد. اگر معشوقه گرامی من زنده بود، کار من با ضربه دشنه به آخر نمی رسید.ساده است و می گوییم. ولی آیا چه می دانیم؟ من جهشی خطرناک کردم که به هزار ضربه دشنه می ارزید. به هر روی، این شیوه من در خدمت به فرانسه بود. از این چشم انداز انکار ما بسا که با کارها و کنش هامان همسنگی می یابد و جایگزین سستی ها و پایداری مان می شود. فرانسه دینی بزرگ به من دارد، چراکه نیک ترین خدمت را در حق اش کردم. من گاه نیز بزرگ بوده ام. اما بزرگی چیست؟ فروتنی آنکه به همنوعان خود خدمت کنی و همزمان بر آنان پیش بجویی. من شاهزاده بودم و مردم هم. یا حضرت فیل، باید این بود و آن هم، وگرنه خرده منشی خواهیم ماند، بندی زخارف.دارم پردور می روم چراکه طرح بزرگم هرچه باشد در زمان سقوطم شکل گرفت. اما سقوط هر شاه بسا که والاترین و دردناک ترین فرجام او باشد. شاهی که «بزرگ» اش خوانده ایم و آیا باور بی تردید نداریم که با این عنوان حق را گفته باشیم باری، این شاه در پایان به اندیشه صلح جاویدان و همزیستی کشورهای مسیحی رسید و بدین سان از مرزهای قدرت و حتی زندگی خود فراتر رفت. بزرگی؟ این صفت نصیبه این جهان نیست. باید که زیسته و درگذشته باشی.آدمی که ناگزیر دستش از زندگی کوتاه می شود و خود بر این نکته آگاه است، همزمان دورترین جهان آینده را به جنبش درمی آورد، هم از این راه که حاصل کار خود را به عنایت خدا می سپارد، که در آن یقین است، و به نبوغ سده ها که برعکس، خودسر است و ناقص. نبوغ خود من، هم به راستی که جز این نبود. از من به شما سرزنشی نمی تواند در کار باشد، ای هم روزگارانً سیصد سال پس از من. من یکی از این سده ها را، باری و سرانجام شناختم، و آن دیگر سده من نبود، چراکه از مرزهای آن فراتر رفتم.
اگرچه خود این نیز مانع از آن نشد که همان زمان هم پس مانده یی از گذشته ها باشیم. و آیا امروز هم، جایی که به میان شما برگشته ام، هنوز چنین ام؟ شاید که شما بازم می شناختید و من در پیشاپیش صفوف تان جای می گرفتم. سپس جا داشت که همه چیز از سرگرفته می شد شاید که این یک بار را شکست نمی خوردم.گفتم عمری دوباره آرزو نمی کنم؟ ولی من نمرده ام، زنده ام و این نه به گونه یی فراطبیعی؛ شما به کار من ادامه می دهید.در هنگامه این ستیز هولناک، جایی که این همه دشمن ستنبه تهدیدتان می کند، شهامت خود را حفظ کنید. ستمگر بر ملت همیشه هست. من هم در زمان خود، آنها را دوست نداشتم. این جماعت مشکل اگر رخت و ظاهر عوض کرده باشند، چهره را که به هیچ روی. من از شاه اسپانیا که به نامی دیگر بر شما آشناست، نفرت داشتم. او هنوز هم از گستاخی فریب اروپا، و بیش از همه کشور من فرانسه دست برنمی دارد. باری، این فرانسه که از آن من بود، به خاطر خواهد داشت؛ او پیوسته طلایه دار آزادی هایی انسانی خواهد بود که اینانند؛ آزادی عقیده و آزادی آنکه نان به سیری بخورید.

این ملت که از سر سرشت به همان خوبی در کار سخن خبره است که در کار جنگ، شیوه یگانه خود را دارد. فرانسه روی هم سرزمینی است که در دامان آن بیشترین نیکی ها می بالد. جهان تنها در پرتو عشق می تواند نجات یابد. در عصر سستی و رخوت، زورگویی را در حکم استواری می گیرند. تنها از انسان های قدرتمند برمی آید که شما را دوست بدارند، چراکه شما هم این کار را به کفایت بر آنها سخت می کنید.من بسیار عشق ورزیده ام، من پیکار کرده ام و کلماتی گیرا یافته ام. فرانسوی زبانی است که برگزیده ام؛ خود به بیگانگان نیز خاطرنشان می کنم که بشریت برای آن آفریده نشده است تا از رویاهای خود که نیستند مگر واقعیت هایی هنوز ناشناخته دست بشوید. خوشبختی وجود دارد. داد و فراوانی برای هر کس دست یافتنی است. و ملت ها را نمی شود کشت. از دشنه هایی که به روی شما می کشند، مترسید. من ترس بی پایه از آنها داشتم. شما بهتر از من عمل کنید. من بیش از اندازه دست روی دست گذاشتم.
انقلاب ها همیشه بهنگام نمی آیند. از این رو شرط است در پیشبرد آنها، پیگیر باشیم، آن هم با همه نیرو. من درنگ و دودلی کردم، به همان میزان از سر ضعف انسانی، که از بالا به شما نگاه می کردم، به شما انسان ها، به شما دوستانم.من تنها بر آغاز کار خود دریغ می خورم، بر آن روزها که پیکار می کردم، بی آنکه بدانم سپسً آن همه چه نصیبم خواهد شد؛ بزرگی و شکوه، و پس از آن خیانت تلخ، و هم پیش از مرگ، خشکیدن ریشه های قلبم که هرگز بیخ نو نخواهد زد.اگر گمان نکنم، با شما جز از چکاچاک جنگ افزارها نگفتم، و از ناقوس ها که در همهمه یی شگفت زنگ خطر می کوبند، و در آن میان صداهایی پیوسته بانگ «حمله» برمی دارند، و هراس «دًه و کïش،» من بیش از سی بار نزدیک بود که در این مزبله کشته شوم، خدا نگاهم داشت.و حال نگاه کنید این مرد پیر را که روی ترش نکرد از اینکه بر شما ظاهر شود، اینک که کسی مرا صدا زده است.ابر زرین، مثال پرده یی، از نو در پیش روی شاه به هم برمی افتد.
منبع :ایرانیانhttp://www.iichs.org