اگر تقليد به معناي آموختن چيزهاي خوب از ديگران باشد چه اشکالي دارد که من يک مقلد باشم. اما اگر اين معنا جاي خود را به تقليد کورکورانه و برداشت محصول منفي از ديگران بدهد، ترجيح مي دهم چشمانم کور شوند و چيزي از ديگران نبينند.
* فقط ماهي مرده با جريان آب پيش مي رود.
«تري لين تيلور»
 

گلچيني از باغ معرفت
 

* اگر سگي زوزه کشيد، آيا شما هم خواهيد کشيد؟
«واگنر»
* تقليد، خودکشي است.
«برنارد شاو»
* تقليد اوليه، مبتکر بعدي را به وجود مي آورد.
«ديل کارنگي»
* تقليد، صادقانه ترين نوع تملق است.
«کولتون»
* ماهي مرده فقط در مسير آب حرکت مي کند.
«ت. تيلور»
* هيچ فردي با تقليد عظمت نمي يابد.
«س. جانسون»

آشنايي با فرهنگ ملل
 

* کلاغ خواست راه رفتن کبک را بياموزد، راه رفتن خود را نيز فراموش کرد.
«مثل فارسي»
***
خلق را تقليد شان بر باد داد
اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد

 

«بلخي»
***
همچو احرار سوي دولت پوي
همچو بدبخت زاد و پود مجوي

«کليله و دمنه»
کودکان ذاتاً مقلد هستند، با وجود تمام تلاشي که براي ياد دادن رفتار خوب به آنها مي شود، مانند والدينشان رفتار مي کنند.
Children are natural mimics. They act like their parents in spite of every attempt to teach them good manners.
***
بيشتر آدمها، آدمهاي ديگري هستند. افکارشان عقايد کسان ديگري است. زندگيشان تقليدي از زندگي ديگران و احساسات و علايقشان نقل قولي است که از ديگران شنيده ا ند.
Most people are other people. Their thoughts are some one elses opinions, their lives a mimicry, their passions a quotation. "Oscar Wild"
***
انسانها وقتي هيچ الگويي به جز خودشان ندارند تا از آن کپي کنند خيلي به ندرت پيشرفت مي کنند.
People seldom improve when they have no other model, but themselves to copy after.
"oliwer Gold smit"
 

جاودانه ها
 

ابوجعفر نصيرالدين حمدبن… معروف به خواجه نصير الدين طوسي که به استاد البشر ملقب بود در سال 597 قمري در توس به دنيا آمد. او در کودکي مقدمات علوم، ادبيات و رياضي را فرا گرفت و در نوجواني و جواني به تحصيل پزشکي، فلسفه، رياضيات، منطق، فقه و نجوم پرداخت. پس از حمله ويران گر مغول، او به قهستان گريخت و بسياري از تاليفاتش در همانجا شکل گرفت. او توسط هلاکوخان گرفتار شد ولي علم و دانش او را ياري داد تا هلاکوخان مغول را مسلمان کند و رصدخانه مراغه را که عظيم ترين مرکز نجومي جهان در آن دوره بود، تأسيس کند. وي با نفوذي که داشت دانشمندان زيادي را گرد خود جمع کرد و بيش از چهل اثر به فارسي تصنيف نمود. او در سال 672 قمري در سن 75 سالگي وفات يافت و او را در کاظمين دفن کردند.

با هم بينديشيم
 

پسر ملا نصف شب دستش را گذاشته بود زير دهانش و داشت آواز مي خواند.همسايه اي از پشت بام سرک کشيد و گفت: وقت خواب است، لطف کنيد و ديگر آواز نخوانيد. ملا گفت: عجب آدمهايي پر رويي، شب و روز سگهاي شما عوعو مي کنند و من اعتراضي نکرده ام. اما شما نتوانستيد چند دقيقه آواز پسر مرا تحمل کنيد.
«شوخ طبعي ملانصرالدين»
***
روزي خاني تصميم گرفت به مشهد برود، پس سوار تراکتور نويي که تازه خريده بود شد و راه افتاد. در ميان راه يکي از روستائي ها را ديد که به شهر مي رود، خواست تفريح کند ايستاد و او را سوار کرد.
در ميان راه از کنار تاپاله گاوي گذشتند، خان با تمسخر به روستايي گفت اگر اين تاپاله را بخوري تراکتورم را به تو مي دهم. با عرض معذرت روستايي از خدا خواسته هم پريد و تمام تاپاله را خورد و تراکتور را گرفت. در موقع برگشتن خان ناراحت بود که تراکتورش را از دست داده و روستايي ناراحت بود که خان از فردا برايش آبرو باقي نمي گذارد، همين موقع چشمش به يک تاپاله افتاد و گفت: اگه خان اين را بخورد تراکتورش را به خودش پس مي دهم. خان هم با اکراه تاپاله را خورد. چند دقيقه بعد روستايي مي خواست از تراکتور پياده شود که گفت: من آخرش هم نفهميدم موقع رفتن شما صاحب و سوار بر تراکتور بوديد و من پياده و حالا هم شما صاحب و سوار بر تراکتور و من پياده. اين وسط تاپاله خوردنمان ديگر چه بود.؟
«عزيز نسين»
***

 

منبع: کتاب گنجينه ما و شما