ب. تأويل هاي ناروا

در کنار تأويل هاي واجد شرايط، تأويل هاي ناروايي ديده مي شود که فاقد شرايط اند. و بيشتر گروه ها که از مکتب اهل بيت تغذيه نمي شوند، دست به چنين تأويل هايي مي زنند. آنان را « اهل تأويل » مي نامند. گروهي که بي محابا و بدون رعايت شرايط لازم، دست به تأويل زده و در واقع، تحميل بر قرآن و يک نوع « تفسير به رأي » مرتکب شده اند.
« متصوفه » (1) و سرآمد آنان محي الدين ابن عربي (2) از اين دسته اند که بدون ضابطه و تنها با تکيه بر ذوق شخصي دست به تأويل مي زنند.
نمونه هايي از اين گونه تأويل هاي بيرون از ضابطه را از نظر مي گذرانيم.
1. ابن عربي در کتاب فتوحات، فصلي تحت عنوان کيف أخفي سبحانه أولياءه في صفة اعدائه (3) باز کرده و در آن، آيه 6 سوره بقره را به دو گونه « ايجاز و بسط » تأويل مي برد. صورت ايجاز آن چنين است: (4)
آيه، خطاب به پيامبر مي گويد: هان اي محمد! آنان که « کفروا… » يعني: ستروا محبّتهم في، محبت مرا در دل پنهان داشتند. بر آنان يکسان است چه بيم دهي يا بيم ندهي، هرگز به سخن تو ايمان مي آورند. زيرا آنان، جز من به چيز ديگري نمي انديشند. زيرا تو به آفريده هاي من (آتش و عقاب) آنان را بيم مي دهي که هرگز آن را نديده و تصور نکرده اند. زيرا محو جمال من اند و چيز ديگري نمي بينند و به آن نمي انديشند. پس چگونه به تو ايمان آوردند؟
اين در حالي است که مُهر مِهر من بر دل هايشان رقم بسته، جايگاهي براي ديگري ندارد. و بر گوش هايشان مُهر خورده تا سخني در جهان نشنوند جز از من! و بر ديدگانشان پرده اي از بَهاي جمال من – که در مشاهده من برايشان رخ داد افکنده شده تا جز من، ديگر چيزي نبينند!
آري آنان را رنجي دشوار و عظيم است و لهم عذاب عظيم که پس از اين منظر بديع و جايگاه رفيع، آنان را در دسترس انذار و وعيد تو رها کرده ام و در حجاب، از ديدار خود قرارشان داده ام.
همان گونه که تو را، پس از مقام فرب قاب قوسين او أدني، به پايين آورده، در پيشگاه کساني که تو را باور ندارند قرار داده ام. اين گونه است که سينه ات تنگ و از دوري من رنج مي بري. (5)
2. درباره قوم نوح که در برابر وي مقاومت ورزيدند، چنين مي گويد:
نوح (عليه السلام) قوم خود را به دو گونه ي « سرّ و اعلان »، از هم جدا، خواند و موجب گرديد بر سرّ خود پابرجا بمانند و دعوت آشکار او را نپذيرند.
قَالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلاً وَنَهَاراً * فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِي إِلَّا فِرَاراً * وَإِنِّي كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَاراً * ثُمَّ إِنِّي دَعَوْتُهُمْ جِهَاراً * ثُمَّ إِنِّي أَعْلَنتُ لَهُمْ وَأَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْرَاراً… (6)
ابن عربي در تأويل اين آيات مي گويد:
و ذکر نوح عن قومه أنهم تصامَموا عَنْ دعوته،‌ لعلْمهم بما يجب عليهم من إجابة دعوته. فعلم العلماءُ بالله ما أشار إليه نوحٌ في حقّ قومه من الثناء عليهم بلسان الذم. و علم أنهم إنما لم يجيبوا دعوته لما فيها من الفرقان، و الأمُر قِرانٌ لا فُرقان. و من اُقيم في القِران لم يصغ إلي الفُرقان.
و نوحٌ دعا قومه ليلاً من حيث عقولهم و روحانيتهم، فإنها غيب – و نهاراً دعاهم أيضاً من حيث صورتهم و جثتهم.
و ما جَمَعَ في الدعوة، بينهما (بين البواطن و الظواهر) فنضرت بواطنُهم لهذا الفُرقان، فزادهم فِراراً.
ثُمَّ قال عن نفسه أنه دعاهم ليغفرلهم، لا ليکشف لهم. و فهموا ذلک منه (عليه السلام) و لذلک جعلوا أصابعهم في أذانهم و استغشوا ثيابهم.
و هذه کلما صورة الستر التي دعاهم إليها. فأجابوا دعوته بالفعل لابلبّيک… (7)
ج. تأويلات اهل عرفان (8)
تأويلات اهل عرفان، گاه به صورت تفسير يا تأويل قرآن رخ مي نمايد، ولي در واقع يافته هايي است که از آيات قرآن، بالمناسبه برداشت مي شود، و جنبه استشهاد دارد نه استناد، و مي توان آن را از قبيل « تداعي معاني » تلقّي کرد که هنگام استماع يا تلاوت آيه،‌ به مناسبت معناهايي به ذهن خطور مي کند که سازنده، بالنده و الهام گرفته شده از روح شريعت است.
اين گونه يافته ها، آن هم به عنوان استشهاد نه استناد، از نظر محققان، تفسير به رأي يا تأويل باطل شمرده نمي شود، به ويژه در صورت عدم التباس (مشبه نشدن به تفسير) که کاملاً خالي از اِشکال است.
از ابوعمرو عثمان بن عبدالرحمن شهرزوري معروف به ابن الصلاح موصلي از تبار کرد (643-577) که مقام شيخ الاسلامي ديار خود را داشت، درباره تفاسير صوفيان سؤال شد، گفت:
ابوعبدالرحمان سُلَمي تفسيري دارد که اگر عقيده داشته که تفسير قرآن است، هر آينه کافر شده است. نوشته هايي که ظاهراً کساني مورد اطمينان از اينان، پيرامون آيات قرآن آورده اند، به عنوان تفسير يا تبيين معاني قرآن نبوده است، بلکه اينان صرفاً به عنوان تنظير و تمثيل از قرآن بهره گرفته اند، مثلاً آيه قَاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُم مِنَ الْكُفَّارِ (9) را براي جهاد با نفس شاهد گرفته اند، اي کاش در اين کار تساهل نمي ورزيدند تا مايه التباس نگردد. (10)
بيشتر تفاسير اعاظم اهل عرفان، مانند قشيري و ميبدي و از جماه سيد حيدر آملي، بر همين رويه است. يافته هايي را از قرآن برگرفته اند که از قبيل تداعي معاني مي باشد؛ (11) نه تفسير کلام الله يا تأويل باطني.
از اين رو جاي شگفتي است که برخي از بزرگان، چنين برگرفته هايي را تفسير به رأي شمرده و بر آنان خورده گرفته اند. مفسر بزرگ و عارف عاليقدر، ملامحسن فيض (رحمه الله) در باب تفسير به رأي – چنين مثال مي آورد: گاه کسي براي ترغيب در مجاهدت با نفس سرکش، با تلاوت آيه اذْهَبْ إِلَى‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى‏ (12)… به قلب خود اشاره مي کند. تا بدين سان ارائه دهد که همانا نفس سرکش فرعوني است که در درونت نهفته و بايستي او را از طغيان و سرکشي باز داري.
گويد: برخي از اندرزگويان ناصح، همين رويه را پيش مي گيرند، و گرچه هدف صحيحي دارند، ولي با اين روش، خود را دچار تفسير به رأي نموده، کار ناپسند کرده اند. (13)
ولي به خوبي روشن است که اين گونه برداشت ها، به استشهاد بيشتر مي ماند تا استناد. بلکه مي توان آن را نوعي تأويل، مستفاد از فحواي عام آيه دانست. به موارد ذيل توجه شود:
در آيه ي: (14)
اذْهَبَا إِلَى‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى‏ * فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَّيِّناً لَّعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى‏، (15)
به حضرت موسي و برادرش هارون دستور داده مي شود که به سوي فرعون بشتابند و او را دريابند؛ زيرا او سر به طغيان نهاده و سرکشي را از حد گذرانده است؛ ولي بايد تا مي توانند با وي از در مسالمت درآيند؛ بلکه متذکر و رام شود. اهل ذوق و عرفان، از تعليلي که در آيه آمده است (إنه طغي) گستره ي آيه را فراتر از داستان موسي و فرعون مي شمارند و وظيفه ي هر انسان آزموده مي دانند که به سوي طاغيان سرکش، از جمله نفس خويش بشتابد و او را دريابد تا سرکشي را از حد نگذراند؛ ولي بايد با مدارا و آرام، آرام او را رام کند؛ بلکه سر طغيان فرونهد و با فطرت پاک و عقل سليم همراه شود.
اين دريافت، از تعليل کلي وارد در آيه مستفاد مي شود و آن را از تنگناي اختصاص بيرون مي آورد. (16)
در آيه ي:
وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ * إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (17)
ابراهيم خليل الرحمان، آنگاه از پيروان راستين حق و حقيقت شناخته شد که با قلبي پاک در پيشگاه خداوند سر تسليم فرود آورد و با تمام وجود خود را به پروردگار خويش تسليم کرد؛ و اين همان فناء في الله است.
از تعليل وارد در اين آيه، يعني عبارت إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ به دست مي آيد که شرط پيوستن به کاروان پيروان حق، تسليم محض شدن در پيشگاه الاهي است. هرکه در پيشگاه حق، تسليم محض گرديد و از خود و خودي بيرون شد و جز ذات حق چيزي نديد، شايستگي دريافت نشان « بندگي » را در خود فراهم ساخته و به کاروان پيروان حق راه يافته است.
از اين رو، درباره ي پيروان مکتب ولايت گفته اند: آنگاه شايسته اند نشان « شيعه علي بودن » را دريافت کنند که در پيشگاه حق تسليم محض باشند.
آيه ي:
فَلاَ تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْدَاداً وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ؛ (18)
براي خدا نظير و شريک قرار ندهيد؛ با آنکه [خدا، نظير و شريکي ندارد]. يعني، با کمال گستاخي از ديگران پيروي مي کنيد و به خواست آنان گردن مي نهيد يا آنان را مي پرستيد؛ با آنکه مي دانيد چنين شايستگي اي را – که تنها خاص پروردگار است – ندارند.
سهل تستري در اين باره مي گويد:
ندّ در اين آيه به معناي ضدّ است و کدام ضدّ خطرناک تر از نفس اماره است که فزون خواه سرکش است و بدون رعايت و اطاعت حق، تو را به پيروي از خود مي کشاند؟ (19)
در آيه:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قَاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُم مِنَ الْكُفَّارِ؛ (20)
نيز دستور است که ابتدا به مقابله و مقاتله با دشمنان نزديک خود بپردازيد. اين دستور، عام است؛ تا جايي که واجب است انسان پيش از هر چيز به مجاهده با نفس برخيزد. (21)
نيز آيه ي:
وَيَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ أَذْهَبْتُمْ طَيِّبَاتِكُمْ فِي حَيَاتِكُمُ الدُّنْيَا وَاسْتَمْتَعْتُم بِهَا… (22)
گرچه خطاب به کفار، آن هم در روز قيامت است؛ ولي با نظر به ملاک ها، امروزه مي توان به اهل ثروت و ترف که سرگرم لذايذ دنيوي هستند و فردا را به فراموشي سپرده اند، گفت: شما طيبات زندگي را در همين بهره مندي هاي زودگذر، از دست داده ايد و مي دهيد. نقل شده است که بزرگي به کسي که سرگرم زندگي مرفه بود، گفت: « با اين آيه چه مي کني؟ ». (23)
قشيري در ذيل آيه غنائم مي گويد:
همان گونه که جهاد اصغر غنيمت دارد، جهاد اکبر نيز غنيمت دارد و آن اين است که بنده، نفس خويشتن را که در دست دشمن (هوي و شيطان) است، از او به غنيمت مي گيرد. سهمي از اين غنيمت براي خدا و رسول است و بنده را در آن نصيبي نيست… آنگاه است که بنده از هرگونه بندگي خواهش ها آزاد است؛ براي خدا خالص شده است و هرچه ما سوي الله است، از نظر وي محو مي شود.
من لم يکن بک فانياً عن حظه و *** عن الهوي و الأنس و الأحباب
فکأنه بين المراتب واقف *** لمنال حظّ أو لحسن ثواب (24)
در تفسير ادبي و عرفاني خواجه عبدالله انصاري نيز چنين آمده است:
غنيمت، مال کافران است که در جهاد و جنگ، نصيب مسلمانان شود؛ و جهاد دو قسم است: يکي جهاد ظاهر با کافر، به تيغ و شمشير؛ ديگري جهاد باطن است با نفس، به قهر و کوشش.
مجاهدان به شمشير سه مردند: کوشنده ي مأجور، خسته ي مغفور و کشته شهيد. همچنين مجاهدان با نفس هم سه مردند: يکي مي کوشد؛ وي از ابرار است. يکي مي تازد؛ ولي از اوتاد است. يکي باز رسته؛ وي از ابدال است.
سپس درباره ي خمس غنائم مي گويد:
همان گونه که از مال غنيمت، سهم خدا و رسول را بيرون کنند، همچنين در معاملات حقيقت که دل را غنيمت است، خداي را در آن سهمي است که بنده در آن آزاد بود و به حق باشد؛ از خود بي زار و از عالم آزاد.
پير طريقت گفت: بنده را وقتي بيايد که از تن، زبان ماند و بس؛ و از دل، نشان ماند و بس؛ و از جان، عيان ماند و بس. دل برود، نموده ماند و بس. جان برود، ربوده ماند و بس.
بُلعجب بادي است در هنگام مستي باد فقر *** کز ميان خشک رودي ماهيانِ تر گرفت
ابتدا غواص ترک جان و فرزندان بگفت *** پس به دريا در فروشد تا چنين گوهر گرفت
سال ها مجنون طوافي کرد در کهسار و دشت *** تا شبي معشوقه را در خانه ي ما در گرفت. (25)
در تفسير منسوب به ابن عربي، آمده است:
اين آيه، چون به واقعه ي خاصي نظر دارد،‌ تأويل پذير نيست؛ ولي اگر بخواهي تأويل آن را بداني (26) مي توان گفت: خطاب به « قواي روحاني » است؛ که هرگاه از علوم نافعه بهره اي برديد، خمس آن از آن خدا است؛ و آن، شهادت « أن إله الا الله و أن محمداً رسول الله » به لحاظ « توحيد جمعي » و « رسول باطني » است؛ و « ذوالقربي »، همان سرّ ‌دروني است؛ و « يتامي »، حکمت نظري و عملي است: يتيمان، نيروهاي کفر و مساکين، بيچارگان قواي نفسند، « ابن سبيل »، سالکان غريب طريقتند که از سرزمين اصلي خود دور افتاده و در راه توحيد قدم گذارده اند. (27)
همان گونه که گفتيم و در سخن ابن الصلاح گذشت، روشن است که اين گونه تأويلات، بيشتر به دريافت هايي مي مانند؛ آن هم به صورت استشهاد نه استناد. لذا نمي توان، آن را تفسير به رأي يا تأويل باطل دانست؛ و العلم عندالله.
اين نمونه ها، دريافت هايي از قرآن است و در آن ها، از ملاک هاي عمومي خطاب بهره گرفته شده است. اساساً تفسير يا تأويل آيه بدين معنا که مراد واقعي خداوند، تبيين باشد در کار نيست و لذا نمي توان آن را تفسير به حساب آورد؛ چه رسد به تفسير به رأي.
در اين گونه تأويلات، علاوه بر آنکه ضابطه و شروط تأويل رعايت شده و از راه پي بردن به ملاک عام آيه چنين برداشت هايي شده است، گونه اي بهره گيري از قرآن هم هست که بيشتر به استشهاد مي ماند تا استناد؛ همانند استشهاد به ضرب المثل ها که صرفاً تشبيه و تنظيرند، نه استناد و استدلال.
ميبدي هنگام تفسير آيه ي:
يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَوْفُوا بِعَهْدِى أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ (28)
مي گويد:
پير طريقت گفت: « الاهي! کار آن دارد که با تو کاري دارد؛ يار آن دارد که چون تو ياري دارد؛ او که در دو جهان تو را دارد، هرگز کي تو را بگذارد! عجب آن است که او که تو را دارد از همه زارتر مي گدازد. او که نيافت به سبب نايافت مي زارد؛ او که يافت باري چرا مي گدازد.
در بر آن را که چون تو ياري باشد *** گر ناله کند سياه کاري باشد
وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ همان است که گفت: وَإِيَّايَ فَاتَّقُونِ. (29)
رهبت و تقوي، دو مقام است از مقامات ترسندگان؛ و در جمله ترسندگان راه دين بر شش قسم اند: تائبانند و عابدان و زاهدان و عالمان و عارفان و صديقان.
تايبان را خوف است؛ چنانکه گفت: يَخَافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ. (30)
و عابدان را وَجَل: الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ. (31)
و زاهدان را رهبت: يَدْعُونَنَا رَغَباً وَرَهَباً. (32)
و عالمان را خشيت: إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ. (33)
و عارفان را اشفاق: إِنَّ الَّذِينَ هُم مِنْ خَشْيَهِ رَبِّهم مُشْفِقُونَ. (34)
و صديقان را هيبت: وَيُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ. (35)
اما خوف،‌ ترس تائيان و مبتديان است؛ حصار ايمان و ترياق و سلاح مؤمن. هرکه را اين ترس نيست، او را ايمان نيست؛ که ايمني را روي نيست؛ و هر که را هست، به قدر آن ترس ايمان است.
و وَجَل، ترس زنده دلان است که ايشان را از غفلت رهايي دهد؛ و راه اخلاص بر ايشان گشاده گرداند و امل کوتاه کند؛ و چنانک وجل از خوف مه است، رهبت از وَجَل مِه. (36) اين رهبت عيش مرد بِبَرَد و او را از خلق بِبُرَد، و در جهان از جهان جدا کند. اين چنين ترسنده، همه نفس خود غرمت بيند؛ همه سخن خود شکايت بيند؛ همه ي کرد خود جنايت بيند. گهي چون غرق شدگان فرياد خواهد؛ گهي چون نوحه گران دست بر سر زند؛ گهي چون بيماران آه کند؛ و از اين رهبت اشفاق پديد آيد که ترس عارفان است؛ ترسي که نه پيش دعا حجاب گذارد، نه پيش فراست بند؛ نه پيش اميد ديوار. ترسي گدازنده ي کشنده، که تا نداي أَلاَّ تَخَافُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا (37) نشنود نيارامد. اين ترسنده را گهي سوزند و گاه نوازند؛ گهي خوانند و گاه کشند؛ نه از سوختن آه کند و نه از کشتن بنالد.
کم تقتلونا و کم نحبّکم *** يا عجباً کم نحبّ من قتلا
از پس اشفاق، هيبت است – بيم صدّيقان – بيمي که از عيان خيزد؛ و ديگر بيم ها از خبر چيزي در دل تابد چون برق؛ نه کالبد آن را تابد، نه جان طاقت آن دارد که با وي بماند؛ و بيشتر اين در وقت وجد و سماع افتد؛ چنانک « کليم » را افتاد به « طور »: وَخَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً (38) و تا نگويي که اين هيبت از تهديد افتد که اين از اطلاع جبّار افتد.
يک ذره اگر کشف شود عين عيان *** نه دل برهد نه جان نه کفر و ايمان
هذا هو المشار إليه بقوله (صلي الله عليه و آله و سلم): حجابه النور لو کشفها لأحرقت سبحات وجهه کل شيء أدرکه بصره. (39)
نمونه شيواتر ديگر، در ذيل آيه ي بَلَى‏ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ (40) است که مي گويد:
کار، کار مخلصان است و دولت، دولت صادقان و سيرت،‌ سيرت پاکان؛ و نقد آن نقد که در دستارچه ي ايشان. امروز بر بساط خدمت با نور معرفت؛ فردا بر بساط صحبت با سرور وصلت؛ إنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ (41) مي گويد: پاکشان گردانيم و از کوره ي امتحان خالص بيرون آريم تا حضرت را بشايند؛ که حضرت پاک جز پاکان را به خود راه ندهد، إنّ الله طيب لا يقبل إلاّ الطّيب به حضرت پاک جز عمل پاک و گفت پاک به کار نيايد؛ آنگه از آن عمل پاک، چنان پاک بايد شد، که نه در دنيا بازجويي آن را و نه در عقبي، تا به خداوند پاک رسي: وَإِنَّ لَهُ عِندَنَا لَزُلْفَى‏ وَحُسْنَ مَآبٍ. (42)
سرّ اين سخن آن است که بوبکر زقاق (43) گفت: نقصان کل مخلص في إخلاصه رؤيه اخلاصه، فإذا أراد الله أن يخلص إخلاصه أسقط عن إخلاصه رؤيته لإخلاصه فيکون مخلصاً لا مخلصاً.
مي گويد: اخلاص تو آنگه خالص باشد که از ديدن تو پاک باشد و بداني که آن اخلاص نه در دست تو است و نه به قوت و داشت تو است؛ بلکه سِرّي است ربّاني و نهادي است سبحاني؛ کس را بر آن اطلاع نه؛ و غيري را بر آن راه نه.
احديت مي گويد: سرّ من سرّي استودعته قلب من أحببت من عبادي گفت: بنده را برگزينم و به دوستي خود بپسندم؛ آنگه در سويداء دلش آن وديعت خود بنهم؛ نه شيطان بدان راه برد تا تباه کند؛ نه هواي نفس آن را بيند تا بگرداند؛ نه فرشته بدان رسد تا بنويسد.
جنيد (44) از اينجا گفت: إلاخلاص سر بين الله و بين العبد، لايعلمه ملک فيکتبه، و لاشيطان فيفسده، و لاهوي فيميله.
ذوالنون مصري (45) گفت: « کسي که اين وديعت به نزديک وي نهادند نشان وي آن است که مدح کسان و ذم ايشان، پيش وي به يک نرخ باشد؛ آفرين و نفرين ايشان يک رنگ بيند؛ نه از آن شاد شود، ‌نه از اين فراهم آيد. چنانکه مصطفي (صلي الله عليه و آله و سلم) شب قرب و کرامت، همه ي آفرينش منشور سلطنت او مي خواندند و او به گوشه ي چشم به هيچ نگريست و مي گفت: شما که مقربان حضرتيد مي گوييد: السلام علي النبي الصالح الذي هو خير من في السماء و الأرض و ما منتظريم تا ما را به آستانه ي جفاء بوجهل باز فرستند تا گويد: اي ساحر، اي کذّاب، تا چنانک دُرّ خير من في السماء و الأرض خود را بر سنگ نقد زديم، در ساحر و کذاب نيز برزنيم؛ اگر هر دو ما را به يک نرخ نباشد، پس اين کلاه دعوي از سر فرو نهيم.
رو که در بند صفاتي عاشق خويشي هنوز *** گر بر تو عز منبر خوش تر است از ذل دار
اين چنين کس را مخلَص خوانند نه مخلِص؛ چنانک بوبکر زقاق گفت: فيکون مخلَصاً لا مخلِصاً مخلص در درياي خطر در غرقاب است؛‌ نهنگان جان رباي در چپ و راست وي درآمده، دريا مي برّد و مي ترسد، تا خود به ساحل امن چون رسد و کي رسد؟ از اينجا است که بزرگان سلف گفتند: و المخلصون في خطر عظيم و مخلَص آن است که به ساحل امن رسيد. رب العالمين، موسي را به هر دو حالت نشان کرد، گفت: إِنَّهُ کَانَ مُخْلَصاً وَکَانَ رَسُولاً نَّبِيّاً (46) هم مخلِصاً – به کسر لام – و هم مخلَصاً – به فتح لام – خوانده اند. (47)
اگر به کسر خواني بدايت کار او است و اگر به فتح خواني نهايت کار او است. مخلِص آنگاه بود که کار نبوت وي در پيوست، و نواخت احديت به وي روي نهاد؛ و مخلَص آنگاه شد که کار نبوت بالا گرفت و به حضرت عزت بُستاخ (48) شد. اين خود حال کسي است که از اول او را روش بود و زان پس به کشش حق رسد؛ و شتّان بينه و بين نبينا محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) چند که فرق است ميان موسي و ميان مصطفي عليهماالسلام که پيش از دور گل آدم به کمند کشش حق معتصم گشت؛ چنانک گفت: کنت نبياً و آدم مجبول في طينته.
شبلي (49) از اينجا گفت: در قيامت هر کسي را خصمي خواهد بود، و خصم آدم منم که بر راه من عقبه کرد تا در گلزار وي بماندم.
شيخ الاسلام انصاري از اينجا گفت: داني که محقق کي به حق رسد؟ چون سيل ربوبيت در رسد و گرد بشريت برخيزد، حقيقت بيفزايد؛ بهانه بکاهد؛ نه کالبد ماند نه دل؛ نه جان ماند صافي رسته از آب و گل؛ نه نور در خاک آميخته؛ نه خاک در نور.
خاک با خاک شود، نور با نور. زبان در سر ذکر شود و ذکر در سر مذکور. دل در سر مهر شود و مهر در سر نور. جان در سر عيان شود و عيان از بيان دور. اگر تو را اين روز آرزو است، از خود برون آي؛ چنانک مار از پوست؛ به ترک خود بگوي که نسبت با خود نه نيکو است؛ همان است که آن جوانمرد گفت:
نيست عشق لايزالي را در آن دل هيچ کار *** کو هنوز اندر صفات خويش ماندست استوار
هيچکس را نامده است از دوستان در راه عشق *** بي زوال ملک صورت ملک معني در کنار (50)

ادامه دارد…

پي‌نوشت‌ها:

1. مقصود: صوفياني است که از عرفان و صفاي کامل برخوردار نبودند، گرچه در جرگه صوفيان صافي ضمير شناخته شده اند.
2. سراسر نوشته هاي ابن عربي، از اين گونه تأويلات انباشته است.
3. چگونه خداوند سبحان، اولياي خود را در پوشش صفت اعدا پنهان داشته است.
4. ر.ک: محمدهادي معرفت، تفسير و مفسران، ج 2، ص 381.
5. فتوحات مکيه، ج 1، ص 115.
6. نوح، آيات 9-5.
7. فصوص الحکم، الفص النوحي. (شرح قيصري، صص 138-136).
8. ر.ک: التفسير الجامع الاثري، ج 1، ص 43.
9. توبه، آيه 123.
10. التفسير الاثري الجامع، ج 1، ص 46 وي چنين آدرس مي دهد: التفسير و المفسران، ج 2، ص 544، عن فتاوي ابن الصلاح: 29 (الذهبي، ج 2، ص 368).
11. تداعي المعاني (الشي يذکر بالشي). التفسير الاثري الجامع، ج 1، ص 46.
12. طه، آيه 24.
13. ر.ک: التفسير الاثري الجامع، ج 1، ص 46.
14. ر.ک: تفسير و مفسران، ج 2.
15. طه، آيات 44-43.
16. ر.ک: تفسير و مفسران، ج 2.
17. صافات، آيات 84-83.
18. بقره، آيه 22.
19. « اي اضداداً « قال: فاکبر الاضداد النفس الامارة بالنسوء المتطلّعة الي حظوظها و مُناها بغير هدي من الله » تفسير تستري، ص 14.
20. توبه، آيه 123.
21. در تفسير نجم الدين دايه آمده است. ر.ک: محمدحسين ذهبي، التفسير و المفسرون،‌ ج 2، ص 397.
22. احقاف، آيه 20.
23. ذهبي، التفسير و المفسرون، ج 2، ص 360.
24. « کسي به واسطه تو، از بهره دنيوي و نيز از خواهش ها و همراهان و دوستان نبريده است. گويي بين بهره دنيوي و پاداش نيک اخروي ايستاده است ». ر.ک: تفسير قشيري، ج 2، ص 321.
25. خواجه عبدالله انصاري، تفسير ادبي و عرفاني، (کشف الاسرار و عدة الابرار) رشيدالدين ميبدي، صص 381-380.
26. يعني فهم و دريافتي که مي توان از آيه به عمل آورد.
27. تفسير ابن عربي، ج 2، ج 1، ص 477.
28. بقره، آيه 40.
29. بقره، آيات 41.
30. نور، آيه 37.
31. حج، آيه 35.
32. انبياء، آيه 90.
33. فاطر، آيه 28.
34. مؤمنون، آيه 57.
35. آل عمران، آيه 28.
36. « مِه » – به کسر ميم – به معناي بزرگ در مقابل « که » به معناي کوچک.
37. فصلت، آيه 30.
38. اعراف، آيه 143.
39. کشف الأسرار، ج 1، صص 178-175.
40. بقره، آيه 112.
41. ص، آيه 46.
42. ص، آيه 25.
43. او از طبقه سوم صوفيه است. نامش احمد بن نصر و از مشايخ صوفيه مصر است و در طبقه جنيد بغدادي قرار دارد و از اصحاب وي است و به زقاق کبير شهرت دارد؛ در مقابل زقاق صغير که بغدادي است و شاگرد زقاق کبير. ر.ک: جامي، نفحات الانس، صص 177-176. کتّاني در مرگ زقاق کبير گفت: « در مرگ او، راه حجت سفر فقرا به مصر بسته گرديد ».
44. او ابوالقاسم سعيد بن محمد ابن جنيد قواريري بغدادي ملقب به « سلطان طايفه صوفيه » است. او در زهد و تصوف، شيخ عارفان وقت و يگانه دهر خويش بود. مرگ او در بغداد و در سال 297 روي داد.
45. نام او ثوبان بن ابراهيم است. پدرش از نوبه آفريقا بود و با قريش پيوند ولاء داشت. او از طبقه نخست صوفيه است. وفات ثوبان در سال 245 روي داد.
46. مريم، آيه 51.
47. قرّاء کوفه به فتح لام و بقيه به کسر لام خوانده اند و قرائت مشهور همان قرائت کوفيان است که مسلمانان از روز نخست بر آن بوده اند. استناد به هر دو قرائت، مبتني بر حجيت همه قرائات است؛ حتي در صورت تعارض آن ها؛ ولي حجيت قرائات جز قرائت حفض ثابت نشده و قرآن يکي بيش نيست؛ چنانکه امام صادق (عليه السلام) فرموده است. ر.ک: محمدهادي معرفت، التمهيد في علوم القرآن، ج 2، صص 166-161، بحث قرائات.
48. بُستاخ: تلفظ قديم گُستاخ، به معناي شخص با جرأت و شهامت است که روي شناخت کامل، بي درنگ اقدام کند.
49. ابوبکر دُلَف بن جحدر خراساني بغدادي؛ در سامرا زاده شد و در بغداد زيست. دوست و همراز جنيد و حلاج و خيرالنساج بود و از بزرگان مشايخ صوفيه به شمار مي رفت. در سال 334 در گذشت و در قبرستان خيزران – در بغداد – به خاک سپرده شد.
50. ابوالفضل رشيد الدين ميبدي، کشف الاسرار و عدة الابرار، ج 1، صص 329-327.

منبع مقاله :
نصيري، علي؛ (1387)، معرفت قرآني جلد دوم، تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، چاپ اول