تفسير روايي، تفسير قرآن با توجه به روايات نبوي يا ائمه معصومين عليهم السلام است، اگر از نوع روايت معتبر و صحيح باشد، ترديدي در اعتبار آن نيست و چنين تفسيري همسان تفسير قرآن به قرآن بوده و از بهترين تفسيرها شمرده مي شود.
علامه طباطبايي مي فرمايد: « اگر اثر از روايات ائمه معصومين عليهم السلام، يعني تفسير روايي باشد، آنان نيز از طريق روايت ثقلين، معتبر شمرده شده اند، به ويژه اينكه آنان معصوم و امام شيعيان بوده اند. »(1) اما اگر تفسير روايي از نوع روايت غيرمعتبر باشد، قابل استناد در تفسير نيست و بايد درباره آنها، عمليات فقه الحديث انجام گيرد؛ همان طور كه علامه طباطبايي در بحثهاي روايي الميزان، چنين كرده است.
يادآور مي شود كه تفسير قرآن با كلام صحابي و تابعي، نزد شيعه، اعتبار تفسيري ندارد، مگر اينكه از طريق روايت مستند به معصوم بازگردد، البته اهل سنت كلام صحابي و تابعي را در تفسير ارزشمند مي دانند.

نگرش افراطي به تفسير روايي

جمعي از مفسران (2) معتقدند كه تفسير روايي، مناسب و كافي به نظر مي رسد و نيازي به روشهاي ديگر براي فهم قرآن نيست، زيرا تفسير روايي، اصلي ترين نوع تفسير و سرآغاز آن به حساب مي آيد. مسلمانان در آغاز اسلام در فهم و تفسير قرآن، به روايات تفسيري اعتماد و توجه بسيار مي كردند.
تفسير روايي، اساسي ترين، نزديك ترين، اصلي ترين و سالم ترين راه فهم قرآن است، اما تحولات فكري، جمعي را از تفسير روايي به تفسير به رأي و عقلي، در دوره تابعيان و پس از آن، هدايت كرد، ولي تندرويهاي تفسير آنان سبب شد تا مفسران به همان شيوه و اسلوب سلف بازگردند و پس از مدتي تفسير روايي مجدداً احيا شده و جايگاه واقعي خويش را بازيافت.

استدلال معتقدان نگرش افراطي به تفسير روايي و تحليل آن

معتقدان افراطي به تفسير روايي به اموري استناد كرده اند كه نخست لازم است به اختصار بيان و سپس نقد و تحليل شود:

1. روايات دالّ بر ممنوعيت تفسير به رأي:

روايات نهي از تفسير به رأي، مفسران را از تفسير به رأي برحذر مي دارد (3)، مانند: من فسّر القرآن برأيه فليتبوء مقعده من النار؛ هركس قرآن را با رأي خويش تفسير كند، جايگاه او در آتش است. » (4)
در نقد ديدگاه ياد شده، بايد به اين نكته توجه كرد كه روايت مذكور، متوجه تفسير به رأيي است كه مفسر رأي خود را بر قرآن تحميل مي كند كه نقد و بررسي آن در بخش روش تفسير عقلي بيان مي شود، و روايات مذكور نسبت به روش عقلي كه همسان تدبّر و تعقل باشد، هيچ گونه منعي ندارند.

2. ظني بودن تفاسير غيرروايي:

تفاسير غيرروايي كه منبع آنها نقل نباشد، ظن آورند، در حالي كه تفسير روايي، قطعي شمرده شده است.
در نقد مطلب مذكور بايد گفت كه تمام موارد تفسير روايي، قطعي نبوده و از نظر رتبه يكسان نيستند، بلكه مراتب متفاوتي دارند، ضمن آنكه برخي از ديگر تفاسير، اگر براساس اسلوب صحيح انجام گيرند، همسان تفسير روايي مي توانند قطعي باشند و در صورت نبود تفسير روايي قطعي، ديگر روشهاي تفسيري اگر ظني هم شمرده شود، مفيد و ارزشمند است.

3. معصومين عليهم السلام تنها مبين و مفسر قرآن:

براساس برخي از آيات، شخص صلي الله عليه و آله مبين قرآن است كه همان تفسير روايي است، چنان كه خداوند مي فرمايد: « وَ أَنْزَلْنَا إِلَيْکَ الذِّکْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»( نحل/44 )؛ « ما اين ذكر (قرآن» ) را بر تو نازل كرديم، تا آنچه را به سوي مردم نازل شده است، براي آنان روشن سازي ».
بنابراين، تفسير روايي، محور اصلي فهم و رويكرد به ديگر تفسيرها نادرست و خلاف آيات است.
در نقد ديدگاه يادشده بايد گفت كه آيه شريفه در مقام بيان شأن پيامبر صلي الله عليه و آله و تفسير و تبيين آيات است، نه در مقام نفي روشهاي ديگر؛ گرچه تفسير روايي، به ويژه روايات معتبر، بهترين تفسيرهاست و نخست بايد در تفسير هر آيه به سوي آن رفت، ولي مگر تمامي آيات قرآن، تفسير روايي، به شكل مذكور دارند؟ علامه طباطبايي مي فرمايد: « تفسير روايي از پيامبر صلي الله عليه و آله محدود است و كافي نيست. »(5) ضمن اينكه در قرآن به تدبر امر شده، و چنين امري نشان از اهتمام به ديگر روشهاي تفسيري است.

4. استدلال بر حديث ثقلين(6):

حديث ثقلين، دلالت دارد بر اينكه روايات ائمه عليهم السلام ارزشمند است و مي بايد بر آنها رجوع شود، بدين جهت تأكيدي بر همان تفسير روايي دارد. در نقد آن نيز بايد گفت كه روايت مذكور بيانگر شأن اهل بيت عليهم السلام در تفسير است و در مقام نفي روشهاي تفسيري ديگر نيست، ضمن آنكه روشهاي تفسيري ديگر اگر به شكل صحيح و روشمند باشند، همساز كلام ائمه خواهند بود و با آن منافات ندارند و در مواردي كه روايت تفسيري معتبري از اهل بيت عليهم السلام وجود ندارد، راه حل چه خواهد بود؟ آيا مي توان به توقف و تعطيلي تفسير معتقد شد يا اقتضاي تدبر قرآن، اهتمام به ديگر روشهاي تفسير است؟

راهيابي ضعف و وهن در تفاسير روايي

تفسير روايي، خواه از پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله يا ائمه معصومين عليهم السلام، در مواردي گرچه اندك از ضعف و وهن بري نبوده كه از اعتبار آن كاسته است. از اين رو، علل وهن و ضعف آنها، بايد بررسي شود. به نظر مي رسد كه علل ضعف و وهن در تفسير روايي، از ضعف اسناد، وضع و جعل در روايات تفسيري و اسرائيليات ناشي مي شود كه به شرح هريك مي پردازيم.
بررسي علل ضعف در تفسير روايي، تفسير قران به واسطه كلام صحابه و تابعين را نيز شامل مي شود، زيرا در آنجا هم از نظر سند تفسير صحابه و جعل و اسرائيليات، ضعفهايي راه يافته است.
به اين نكته نيز بايد توجه كرد كه به دليل محدوديت تفسير روايي نزد اهل سنت، هرگونه نقد و بررسي از حساسيت زيادي برخوردار است، زيرا تفسير روايي اهل سنت، منحصر به تفاسير پيامبر عليهم السلام است و تفاسير مطمئن و متقن صحابه و تابعين، از نظر آنان، اندك است. سيوطي به نقل از امام شافعي مي گويد: « از ابن عباس، حدود صد حديث نقل شده است. »(7) ابن تيميه نيز به نقل از احمد بن حنبل مي گويد: « سه چيز است كه اصل ندارد: تفسير، اخبار غيبي و مغازي »(8). مقصود از تفسير در كلام احمد، همان تفسير روايي است.
تفسير روايي نزد شيعه نيز گرچه روايات گسترده اي را دربرمي گيرد كه در طول سه قرن پس از ارتحال پيامبر صلي الله عليه و آله، صادر شده و از مصونيت بيشتري برخوردار است، اما در هر حال، در برابر همه آيات قرآن، محدود است. علامه طباطبايي در اين مورد مي فرمايد: « آنچه مي توان روايت نبوي ناميد، از طرق اهل سنت، به 250 حديث نمي رسد، گذشته از اينكه بسياري از آنها ضعيف و برخي از آنها منكرند؛ از سوي ديگر اگر روايات اهل بيت را كه از طريق شيعه رسيده در نظر آوريم، هرچند به هزاران حديث مي رسد و در ميان آنها مقدار معتنابهي احاديث درخور اعتماد يافت مي شود، در هر حال، در برابر سؤالات نامحدود كفايت نمي كند. »(9)
به هر حال، در تفسير روايي اعم از تفسير منسوب به پيامبر صلي الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام، سستيها و ضعفهايي راه يافته كه مي تواند از علل زير ناشي باشد:

1. ضعف اسناد

روايات تفسيري، در مواردي ضعف سندي دارند، خواه چنين ضعفي به واسطه راويان آن در كتب رجال الحديث باشد، خواه به واسطه ارسال(10) سند و يا به دليل حذف اسانيد آن به طور كامل. به هر حال، هرجا روايت مطمئن نبوده و از قراين صدق برخوردار نباشد، نمي تواند به عنوان مفسر آيه به شمار آيد، بدين جهت هر روايت تفسيري را بايد از نظر سند بررسي كرد، اگر ضعف سندي نداشته باشد، مي توان به آن استشهاد نمود؛ مگر آنكه متن آن از طريق ديگري تأييد و ثابت شده باشد. بدين جهت مي توان علل ضعف اسناد را در موارد ذيل دانست:

الف) تضعيف راويان:

برخي راويان، از مجاهيل و يا كساني هستند كه مورد توثيق علم رجال، اعم از شيعه و اهل سنت واقع نشده اند، از اين رو، اعتماد به آنان بدون وجود قراين صحت در آن روايت، امري مشكل است.

ب) ارسال سند:

از طرفي در بعضي از روايات، برخي يا تمام راويان آن تا به معصوم عليهم السلام و يا صحابه، حذف شده اند و معلوم نيست كه چه كساني در سلسله سند آن بوده اند؛ آيا افرادي كه حذف شده اند، از ثقات بوده اند يا از غيرثقات.

ج) حذف اسانيد:

از طرف ديگر، در دوران تابعين، ذكر سند در مواردي اهميت نداشت و اسانيد روايات حذف مي گرديد كه تفصيل آن در مبحث مراحل تدوين تفسير در عصر تابعين بررسي مي شود. بدين جهت در دوره هاي بعد ضعف اسناد در تفسير روايي نمايان تر گرديد.

د) خبر واحد:

از ديگرسو، برخي روايات در تفسير، خبر واحد به شمار آمده و نمي توانستند در اثبات مطالب، كافي باشند، زيرا حجيت خبر واحد، در ابواب فقهي، هرچند از باب تعبّد، پذيرفته شده بود، ولي در ميدان تفسير، بر قبول و اعتماد بر آن الزامي وجود نداشت، مگر آنكه از قراين صحت (11) برخوردار باشد و يا دليلي خاص بر حجيت آن وجود داشته باشد تا متن آن در جهت رفع ابهام آيه قرار گيرد.

2. وضع و جعل

از جمله علل وهن و ضعف در روايات تفسيري، جعل حديث از نيمه قرن اول تا قرن چهارم است كه دامنگير احاديث تفسيري نيز شد. در اين مورد محمود ابوريه از محققان معاصر اهل سنت مي گويد: « محققان اتفاق دارند كه جعل حديث پيامبر صلي الله عليه و آله از اواخر خلافت عثمان و بعد از فتنه اي كه موجب مرگ او شد، آغاز گرديد و در زمان خلافت علي، شدت پيدا كرد. » (12)
جعل حديث كه خود از پيامدهاي تأخير در تدوين حديث و اعم از احاديث تفسيري، فقهي و كلامي بود، سبب ضعف مهمي در روايات تفسيري شد، زيرا جمعي با انگيزه هاي متفاوت، احاديث تفسيري را وضع، و در بين ديگران منتشر مي كردند. چه بسا انگيزه هاي جعل حديث تفسيري، براي مخالفت با اسلام يا در مواردي افراد جاهل با انگيزه مذهبي و براي ترغيب و تشويق ديگران به قرآن آنها را مي ساختند. قرطبي به نقل از حاكم مي گويد: « مردي از زهّاد مشغول جعل حديث در فضيلت سوره اي بود. به او گفتند، چرا چنين مي كني؟ گفت: ديدم مردم به قرآن علاقه مندند، خواستم علاقه آنان بيشتر شود. گفتند: مگر نمي داني پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: هركس بر من حديث جعل نمايد و دروغ بگويد، جاي او جهنم است؟ گفت: من دروغي به ضرر او نساخته ام، بلكه به سود او دروغ، ساخته ام» (13).
از جمله مواردي كه در تفسير، امكان دست ساز بودن آن وجود دارد، سبب نزول آيات است كه ممكن است بخشي از آن يا تمامي آن، دست ساز باشد، لذا بايد آنها را با اصول فقه الحديثي ارزيابي كرد. علامه طباطبايي مي فرمايد: « ‌سبب نزولي كه در ذيل آيه اي وارد شده، در صورتي كه متواتر يا خبر قطعي الصدور نباشد، بايد به آيه موردبحث عرضه گردد و تنها در صورتي كه مضمون آيه و قرايني كه در اطراف آيه موجود است، با آن سازگار بود، به سبب نزول نامبرده اعتماد شود. » (14)
معاويه و همدستانش كه در اين ميدان، نقش زيادي داشتند، گروهي را سامان دادند تا به وضع حديث، اعم از تفسيري و غير آن براي تقويت بني اميه و تضعيف بني هاشم مبادرت كنند كه آثار زيانباري به همراه داشت. ابن جوزي در كتاب الموضوعات، كه مجموعه اي از روايات وضع شده است، علل جعل را در امور زير مي داند: (15)
الف) گروهي از باب غفلت، حديث را در حديث ديگر داخل كرده بودند؛
ب) گروهي در نقل دقت نداشته و خطاي آنان در حديث زياد شد؛
ج) گروهي از ثقات بودند ليكن در پايان عمر، بين روايات خلط كردند؛
د) گروهي هم به عمد، به پيامبر صلي الله عليه و آله دروغ نسبت دادند، مانند زنادقه.
محقق فرزانه مرحوم علي اكبر غفاري، چهل نفر از مشهوران به وضع و جعل حديث را در پايان كتاب تلخيص مقباس ذكر كرده (16) كه از برخي آنان، احاديث تفسيري نيز نقل شده است. بدين دليل، احاديث تفسيري، به ويژه در بين اهل سنت، از احاديث موضوعه مصون نمانده، ولي در بين شيعه به لحاظ وجود ائمه معصومين عليهم السلام تا سه قرن، روايات از مصونيت بيشتري برخوردار است. در اينجا به نمونه اي از احاديث موضوعه تفسيري از تفسير قرطبي اكتفا مي شود: « ابي بن كعب مي گويد: بر پيامبر صلي الله عليه و آله سوره « والعصر » را خواندم و از حضرت، تفسير آن را سؤال كردم. حضرت فرمود: منظور از كلمه عصر، قسم خدا به آخر روز است، منظور از « إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ »، ابوجهل است. مقصود از« إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا »، ابوبكر است و مقصود از « عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ » عمر است و مقصود از « تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ » عثمان و مقصود از « تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ » علي است. » (17)
علامه اميني نيز در كتاب گرانقدر خود، به ذكر گروهي از كذّابين پرداخته كه حدود هفتصد نفرند. همچنين علائم و مستندات كذب آنان را كه به ترتيب الفبايي از منابع مستند جمع آوري كرده، بيان نموده است كه برخي از آنان در تفسير، حديث وضع كرده اند. (18)
علامه طباطبايي كه معتقد است تناقض بين اقوال صحابه و تابعين در روايات، نشان جعل فراوان در روايات تفسيري است، مي فرمايد: « كسي كه با دقت در روايات معنعن تفسيري تدبر كند، ترديد نخواهد داشت كه دسّ و وضع در ميان آن فراوان است. اقوال متدافع و متناقض، تنها به يك صحابي يا تابعي، بسيار نسبت داده شده. قصص و حكاياتي كه قطعي الكذب است، در ميان اين روايات بسيار ديده مي شود. اسباب نزول و ناسخ و منسوخي كه با سياق آيات وفق ندارد، يكي دو تا نيست كه قابل اغماض باشد. » (19)

3. اسرائيليات

اسرائيل (20)، لقب حضرت يعقوب بود و فرزندان او را، اعم از نسبي و ايماني، بنواسرائيل مي گفتند. مقصود از اسرائيليات، گفتارهايي است، از قصه و غير آن، كه از طرف اهل كتاب در تفسير و حديث وارد شده است، اعم از آنكه منشأ يهودي يا نصراني داشته باشد و يا مطالبي باشند كه دشمنان اسلام از يهود يا غير آن، جعل كرده و به اسلام نسبت داده اند، اسرائيليات بر مطالبي هم كه در كتاب مقدس نيامده، از باب تغليب اطلاق مي شود. (21)
در دوره صحابه و تابعين بسياري از اسرائيليات كه بخشي از فرهنگ يهود و نصاري شده بود، وارد روايات تفسيري مسلمين شد. از طرفي، در آيات قرآن به مطالبي اشاره شده كه براي مسلمين در ابتدا جزئيات آن مبهم بود، مانند كشتي حضرت نوح و طول و عرض آن، اصحاب كهف و تعداد و اسامي آنها، پرندگاني كه حضرت ابراهيم عليه السلام آنها را زنده كرد، عصاي موسي و. . .
بديهي است كه مراجعه به اهل كتاب براي يافتن اطلاعات بيشتر و گسترده تر درباره حيات بشر و آغاز و پايان جهان، به دوره ظهور اسلام اختصاص نداشته، بلكه يهوديان و نصرانيان نيز به علت صبغه علمي و اهل كتاب بودنشان، قبل از اسلام، محور مراجعه عربها و قبايل بدوي بودند.
برخي آيات قرآن نيز بر اين امر گواه اند؛ زيرا در برخي آيات آمده كه اگر در مواردي، آگاهي نداريد، به اهل كتاب مراجعه كرده و از آنان سؤال كنيد: « وَ مَا أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ إِلاَّ رِجَالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ‌» ( انبياء/7 )؛ « پيش از تو [نيز] جز مرداني كه به آنان وحي مي كرديم، نفرستاديم اگر نمي دانيد از پژوهندگان كتابهاي آسماني بپرسيد. »
طبرسي در ذيل آيه شريفه به معاني اهل ذكر اشاره مي كند و به نقل از حسن و قتاده، مي گويد: « مقصود از اهل ذكر، اهل تورات و انجيل هستند. » (22)
در آيه ديگر آمده است: « وَ لَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى تِسْعَ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ فَاسْأَلْ بَنِي إِسْرَائِيلَ إِذْ جَاءَهُمْ فَقَالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّي لَأَظُنُّکَ يَا مُوسَى مَسْحُوراً »( اسرا/101 )؛ « و در حقيقت، ما به موسي نُه معجزه آشكار داديم، پس، از فرزندان اسرائيل بپرس آن گاه كه نزد آنان آمد و فرعون به او گفت: « اي موسي، من جداً تو را افسون شده مي پندارم. »
مخاطب آيه مذكور در ظاهر پيامبر صلي الله عليه و آله بوده و از او خواسته شده تا از بني اسرائيل سؤال كند. مرحوم طبرسي مي گويد: « آيه شريفه متضمن امر بر پيامبر صلي الله عليه و آله است كه از بني اسرائيل سؤال كند تا حجت بر آنان كامل تر شود. » (23) آيات ديگري نيز وجود دارد كه مخاطب آن مشركان اند و در آنها، خداوند متعال از مخالفان پيامبر صلي الله عليه و آله مي خواهد براي آگاهي از حقانيت پيامبر صلي الله عليه و آله به اهل كتاب مراجعه كنند. (24)
بدين سان، اهل كتاب به ويژه عالمان منصف آنان، قبل از ظهور اسلام و هم زمان با آغاز نزول و بعد از نزول در دوره صحابه و تابعين، محل مراجعه بوده اند و چه بسا پاسخهاي صحيح و مناسبي نيز از طرف آنان ارائه مي شد، خصوصاً اگر به استناد تورات و انجيل، پاسخ مي دادند زيرا در آن مقطع، بخشهايي از آن، هنوز تحريف نشده بود.
از اين رو، مراجعه عربها قبل از ظهور اسلام و هم زمان با آن، امري طبيعي و مجاز شمرده مي شد و نه تنها منشأ تحريف در تفسير و تاريخ اسلام نبوده، چه بسا سودمند و به اقتضاي مراجعه عالم به جاهل بوده است. اما پس از آنكه يهوديان با اسلام مخالفت كردند و به توطئه و كارشكني در امور مسلمين پرداختند، چنين مراجعه اي ديگر پسنديده نبود، بلكه در مواردي نيز پيامبر صلي الله عليه و آله شديداً نهي مي كرد؛ زيرا يهود همچنان با هجوم علمي و فرهنگي درصدد تضعيف مسلمين بود تا بدين وسيله، پايه هاي ديني و مذهبي مسلمين را سست و بي اعتبار گرداند و با ورود مطالب دروغ و دست ساز، طهارت و سلامت آنها را دستخوش اشكال كند.
لذا اگر اطلاعات مسلمين در مواردي كه به اهل كتاب رجوع كردند، با مطالب قرآن و سخنان معصومين تعارضي نداشت، و از هرگونه دروغ پردازي به دور بود، چنين مراجعه اي را نهي نمي كردند و هيچ حرمتي نداشت، چه بسا در توضيح آيات قرآن به كار گرفته مي شد؛ اما اگر آن اطلاعات، با مطالب قرآن و تفسير معصومين عليهم السلام، تعارض داشت، مراجعه به اهل كتاب در آن موارد حرام بود.
بنابراين، اسرائيليات را كه غالباً مطالب آن، گفتار شفاهي راويان بوده و به ندرت به كتاب عهدين، مستند بوده است مي توان به سه گروه تقسيم كرد: گروهي سازگار با قرآن بودند، گروهي كه قرآن نسبت به آنها سكوت كرده و گروهي كه با شرع مقدس اسلام مخالف بودند. پيامبر گروه اول و دوم را نهي نمي كرد؛ اما درباره گروه سوم، مسلمين را از مراجعه به اهل كتاب بازمي داشت.
مهم ترين دليل بر نادرستي مراجعه به اهل كتاب، نهي خداوند متعال در اين آيه شريفه است كه مي فرمايد: « َيا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا بِطَانَةً مِنْ دُونِکُمْ لاَ يَأْلُونَکُمْ خَبَالاً وَدُّوا مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاءُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ »( آل عمران/118 )؛ « اي كساني كه ايمان آورده ايد، از غير خودتان، [ دوست و ] همراز مگيريد. [ آنان ] از هيچ نابكاري اي در حق شما كوتاهي نمي ورزند. آرزو دارند كه در رنج بيفتيد. دشمني از لحن و سخنانشان آشكار است. »
طبرسي در ذيل آيه شريفه مي فرمايد: « آيه شريفه درباره مسلماناني است كه به يهود مراجعه مي كردند، زيرا بين آنها خويشي و قرابت برقرار بود. » (25)

پيشگامان در نقل اسرائيليات

در نقل اسرائيليات، افراد زيادي مشاركت داشته اند، كه آغاز آن را بايد پايان دوره صحابه و گسترش آن را در دوره تابعين دانست. برخي از ناقلان اسرائيليات، اهل كتاب بودند و سپس اسلام آوردند؛ برخي ديگر، پدر و مادري اهل كتاب داشتند و از آنان متأثر بودند و برخي نيز با اهل كتاب ارتباط نزديك و مداوم داشتند كه معروف ترين آنها به ترتيب تاريخ وفات عبارت اند از :

1. كعب الاحبار:

ابواسحاق، كعب بن ماتع حميري معروف به كعب الاحبار(م/32) از تابعين است كه در زمان خليفه اول مسلمان شد. پدرش كاهن بوده و او نيز با كهانت آشنا بود. حضرت علي عليه السلام او را مذمت كرده و كذّاب دانسته است. (26)

2. تميم داري:

تميم بن اوس داري، (م/40) با لقب ابورقيه، از ديگر ناقلان اسرائيليات شمرده مي شود. او نصراني بود و در سال 9هجري، ايمان آورد. قبل از اسلام راهب قوم خود بود. احمد امين، معتقد است او نخستين كسي بوده كه قصه گويي درباره سرنوشت گذشتگان را رواج داد (27). حضرت علي عليه السلام قصه گويي او را نكوهش كرده است. (28)

3. عبدالله بن سلام:

حصين بن سلام انصاري (م/43)، كه پيامبر صلي الله عليه و آله او را عبدالله ناميد و معروف به عبدالله بن سلام شد. از علماي يهودي بود كه پيامبر صلي الله عليه و آله را درك كرد و هنگام اسلام آوردن او، موجب شگفتي يهوديان شد. وي بر قرآن همانند تورات آگاهي داشت و احاديث اسرائيلي را نقل كرد كه طبري و ديگران روايت كرده اند. ابن سعد معتقد است كه او براي جلب نظر عموم مردم، روايات نبوي را نقل مي كرد تا منزلت علمي خود را موجّه جلوه دهد. (29)

4. وهب بن منبّه:

ابوعبدالله، وهب بن منبه (م/110)، از ديگر راويان اسرائيليات است كه بر اخبار گذشتگان و اهل كتاب آگاه بود. اسرائيليات فراواني از او نقل شده كه جمعي آنها را نكوهش كرده اند. درباره او گفته اند اهل كذب و تدليس است. او از يهوديان يمني بود كه اسلام آورده و كتابهاي يهود را گزارش كردند. در تفسير طبري از او روايات فراوان نقل شده است. (30) او تصنيفي به نام « ترجمة بذكر الملوك المتوجه من حمير و اخبارهم و قصصهم و اشعارهم » نيز داشته است. (31)

5. محمد بن كعب:

قرظي محمد بن كعب (م/118)، از ديگر ناقلان اسرائيليات شمرده مي شود. پدرش يهودي و خودش از جمله قُصاصي بود كه قصص را براساس كتب قديمي نقل مي كرد. وي از مفسران مكتب ابن عباس نيز به حساب مي آمد. جمعي او را ستوده اند. (32)

6. ابن جُرَيج:

عبدالملك بن عبدالعزيز بن جريج، ابوخالد (م/ 150) از ديگر ناقلان اسرائيليات است كه طبري از او فراوان نقل مي كند. وي رومي و نصراني بوده كه از افراد شاخص در نقل اسرائيليات به شمار مي رفته و نخستين فردي است كه در منطقه حجاز كتاب نوشته است. سيوطي او را از جمله كساني مي داند كه با داشتن بخشهاي زيادي در نقل تفسير،‌ به صحت و سقم آنها عنايت نداشته است. (33)
ابن جريج از محدثان بزرگ تابعين به شمار مي رفت، ولي در روايات او بسيار تأمل و دقت مي شد، زيرا در وثاقت او ترديد داشته اند، حتي عده اي او را اهل تدليس در حديث مي دانسته اند. (34)

علل ورود اسرائيليات در تفسير

افرادي كه نامشان در نقل اسرائيليات برده شد، در ورود اسرائيليات بسيار نقش داشته اند. كتب تفسيري، مملو از اسرائيليات منسوب به آنان است كه به نظر مي رسد، مهم ترين علل ورود اسرائيليات در تفسير قرآن بوده اند:

الف) اسلام آوردن گروهي از اهل كتاب و بيان اطلاعات خود در تفسير آيات

گروهي از اهل كتاب كه بر تورات و انجيل آگاه بودند، به اسلام گرويدند و آراء و نظريات قبلي خود را، در مسائل مختلف، به تفاسير قرآن وارد كردند. كساني مانند كعب الاحبار، وهب بن منبه، ابن جريج و ابوموسي اسواري كه قبلاً يهودي يا نصراني بودند و سپس اسلام آوردند، به بيان اطلاعات گسترده خود پرداختند؛ جمعي نيز كه ساكن يمن بودند، پس از اسلام آوردن، در راه شريعت جديد، مشقاتي را تحمل كردند و جايگاهي ويژه يافتند.
طبيعي بود كه آنان در پاسخ به پرسشها، برداشتهاي قبلي خود را از كتابهاي مقدس، يعني تورات و انجيل، بيان مي كردند و همان تفكر و فرهنگ اسرائيليات را رواج مي دادند و چون منبع و مأخذ كلامشان، تورات و انجيلي بود كه دستخوش تحريف شده و افسانه هاي غيرواقعي داشت، لذا مطالبي هم كه بيان مي داشتند، بي اعتبار بود و با ورود در كتب تفسيري موجب ضعف و سستي آنها مي شد.
از طرفي، تفسير و ترجمه متون مقدس مانند تورات به زبان عربي آغاز و دسترسي مسلمانان به ترجمه هاي آنها آسان شد. ترجمه در قرن سوم رونق بيشتري گرفت و تمامي تورات به عربي ترجمه شد. ابن نديم معتقد است كه تورات را در قرن سوم، احمد بن سلام به عربي ترجمه كرده است.
البته، قصه سراياني نيز وجود داشته اند كه مطالب قرآن را با اضافاتي پردازش كرده و گسترش مي دادند. در ميان آنان، برخي در كار خود از مهارت بالايي برخوردار بوده و با چند زبان آشنا بودند. آنان قصه هاي قرآن را توصيف و تبيين مي كردند، مانند موسي بن سيار اسواري كه حافظ قرآن و تورات بود.

ب) امّي بودن ملت عرب و نياز به يافتن پاسخ پرسشهاي خويش

طبيعي بود كه با گسترش اسلام در زمان تابعين، مسلمانان مايل بودند با نكات تاريخي بيشتري از قصه ها و حوادثي كه در قرآن اشاره شده بود، آشنا شوند و حس كنجكاوي خود را ارضا كنند. در آن زمان، اكثر اعراب مايل بودند كه تفاصيل بيشتري از آنچه قرآن به آنها پرداخته بود، از حوادث مربوط به يهوديت و نصرانيت بدانند. از طرفي، ملت عرب چه قبل از اسلام و چه پس از آن، نسبت به اهل كتاب، غالباً از علم و دانش كمتري برخوردار بودند و به علم و دانش و كتابت مشهور نبودند و ترجيح مي دادند به اهل كتاب مراجعه كنند.
بهره مند نبودن غالب مسلمانان عرب از خواندن و امّي بودنشان، و نياز به يافتن جواب سؤالات قرآني، موجب شد تا اسرائيليات به تدريج در تفسير قرآن وارد شود.

ج) تساهل مفسران در پذيرش اسرائيليات

به نظر مي رسد تساهل گروهي از مفسران در رواج اسرائيليات، بي تأثير نبوده است؛ زيرا برخي از مطالب اهل كتاب، اعم از يهود و نصاري، نه تنها مربوط به مسائل اساسي، مانند اعتقادات و احكام نبود، بلكه چهره و تصوير تاريخي آنها غالب نيز بوده است. گزارش راويان اسرائيليات، در تفسير آيات، به قصص و حوادث تاريخي مربوط بود و با اصول و فروع دين، چندان پيوندي نداشت. بدين جهت، مفسران در پذيرش آنها احساس گناه نكرده، آن را امري طبيعي و تلاشي سودمند براي يافتن معني آيات مي دانستند.

پي‌نوشت‌ها:

1. طباطبايي، الميزان، ج12، ص 578.
2. معرفت، التفسير و المفسرون، ج2، ص 318.
3. همان، ج1، ص 65.
4. ترمذي، سنن ترمذي، ج5، ص 199؛ مجلسي، بحارالانوار، ج89، ص 107.
5. طباطبايي، قرآن در اسلام، ص 55 و 62.
6. مجلسي، بحارالانوار، ج89، ص 22.
7. سيوطي، الاتقان، ج4، ص 239.
8. ابن تيميه، مقدمه في اصول التفسير، ص 4.
9. طباطبايي، قرآن در اسلام، ص 62.
10. مقصود از ارسال، حديث مرسل است كه چنين تعريف شده است: « حديثي كه تمام راويان آن يا برخي از آنها، يكي يا بيشتر در آخر سلسله حذف شده باشد. » مؤدب، درسنامه دراية الحديث، ص 161.
11. قرائن صحت يا حجيت در خبر واحد عبارت است از: وجود حديث در چندين اصل از اصول اربعمأة يا در يك اصل به طرق معتبره يا در اصلي كه جامع از اصحاب اجماع باشد و يا در كتب مورد امضا و اعتماد شيعه و. . ( رك: فيض كاشاني، الوافي، مقدمه دوم، ص 22).
12. ابوريه، اضواء علي السنه المحمديه، ص 118.
13. قرطبي، التذكار، ص 156.
14. طباطبايي، قرآن در اسلام، ص 120.
15. ابن جوزي، الموضوعات، ج1، ص 35-45.
16. غفاري، تلخيص مقباس الهدايه، ص 266.
17. قرطبي، الجامع لاحكام القرآن، معروف به تفسير قرطبي، 180/20.
18. اميني، الغدير، ج5، ص 209-291.
19. طباطبايي، قرآن در اسلام، ص 55.
20. اسرائيل از واژه « اسرا » به معناي غلبه و « ئيل » به معناي قدرت، كه لقب حضرت يعقوب به شمار رفته است. او را صاحب قدرت كامل دانسته اند؛ از نظر يهوديان وقتي يعقوب با خدا كشتي گرفت و بر او پيروز شد، او را قدرت كامل دانسته اند. برخي هم كلمه اسرائيل را به معناي بنده خدا دانسته اند. رك: قاموس كتاب مقدس، ص 53.
21. معرفت، التفسير و المفسرون، ج2، ص 80؛ ذهبي، التفسير و المفسرون، ج1، ‌ص 165.
22. طبرسي، مجمع البيان، ج4، ص 64؛ طباطبايي، الميزان، ج14، ص 254.
23. طبرسي، مجمع البيان، ج3، ص 685.
24. مائده/ 82.
25. طبرسي، مجمع البيان، ج1، ص 820.
26. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج4، ص 77.
27. امين، فجرالاسلام، ص 159.
28. همان.
29. ابن سعد، الطبقات، ج1، ص 87.
30. احمد امين، فجرالاسلام، ص 205.
31. زركلي، الاعلام، ج8، ص 126.
32. ابن حجر، تهذيب التهذيب، ج9، ص 420.
33. سيوطي، الاتقان، ج4، ص 238.
34. ابن حجر، تهذيب التهذيب، ج6، ص 405.

منبع مقاله :
مؤدب، سيدرضا؛ (1392)، روشهاي تفسير قرآن، تهران: سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انساني دانشگاهها(سمت)، چاپ اول