اشاره

با توجه به آنچه در گزارش ديدگاههاي منتقدان تفسير اماميه گذشت، بديهي است كه پاسخ دادن به همه ي اشكالات آنان مجال و فراخ گسترده اي شايد در حد يك رساله ي دكتري مي طلبد. از اين رو، در پژوهش حاضر تنها به شناسايي اشكالات مرتبط با مباني كلامي اماميه بسنده كرديم و به ساير اشكالات به دليل اينكه از موضوع كتاب خارج بودند، نپرداختيم. اينك نخست اشكالات و نقدهاي سه نويسنده ي مذكور را درباره ي مباني كلامي اماميه به شكل موضوعي گزارش خواهيم كرد و بعد از بيان هر اشكال، بدان پاسخ خواهيم داد.

اشكال اول. فهم قرآن در انحصار عترت نبوي

« فهم قرآن در انحصار عترت نبوي » يكي از اشكالات است كه مخالفانْ اماميه را بدان متهم نموده و سعي در رد و نقد آن داشته اند. مفاد اين اشكال اين است كه شيعه اعتقاد دارد فهم قرآن در سطح تنزيل و تأويل آنها، تنها در انحصار عترت است.(1) مخالفانْ اين آموزه را اعتقاد تمامي شيعه و مقبول تمامي مفسران اماميه خوانده اند.(2) يكي از مخالفان در اين باره چنين مي نويسد:
« هنگامي كه تفاسير شيعه را تتبع مي كنيم چنين مي يابيم كه در تمامي آنها عقيده ي اختصاص تفسير قرآن به امامان وجود دارد؛ بدين معنا كه علم به قرآن همگي تنها نزد امامان وجود دارد و ديگران را در آن سهمي نبوده و سزامند نيست كه غير از امامان چيزي از قرآن را تفسير كنند، چرا كه مردمان عادي از ادراك معاني قرآن قاصرند. امامان تنها كساني هستند كه احاطه ي علمي به قرآن دارند و تفسير قران به انها تفويض شده است و به هر وجهي كه بخواهند مي توانند قران را تفسير كنند و نهايتي براي نص قراني در تفسير آنان وجود ندارد چرا كه آنان در مقام مشيت اند كه فوق مقام امكان است؛ از اين رو چيزي از محكم و متشابه، مطلق و مقيد، عام و خاص، ظاهر و باطن و… قرآن، از علم آنان خارج نيست. امامان به سبب مقامي كه دارند اختيار تفويضي در تقييد مطلقات و تخصيص عمومات قرآني دارند؛ متشابهات قرآن هم براي ديگران تشابه انگيز است نه براي امامان و هيچ مبهمي نزد آنان از قرآن وجود ندارد.» (3)
عسّال به زعم خود دليل اصلي شيعه در اين ادعا را تفويض امر شريعت به امامان، بعد از رحلت رسول خدا دانسته است. به باور وي تفويض شريعت با تفسير قرآن ملازمه دارد و از مفاد آن نتايج ذيل به دست مي آيد:
الف) عدم شايستگي غير امامان براي تفسير قرآن
ب)توجيه تفاسير متعدد معصومان از يك آيه با تمسك به فرضيه ي تفويض و تقيه
ج) اختيار امامان در تقييد مطلقات و تخصيص عمومات قرآني به استناد علم خاص آنان
د) توجيه تأويل متشابهات و حروف مقطعه و مبهمات قراني با علم خاص امامان در فهم قرآن
هـ) عدم صحت تصور ابهام و تشابه براي امام در فهم قرآن. ( تشابه نسبي است و قرآن تنها براي غير امامان مبهم و متشابه است ).
و) حروف مقطعه اسرار و رموزي هستند كه تنها پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و امامان تأويل آنها را مي دانند و غير آنان مقصود در افهام اين آيات نبودند.
ز) روايات منع از تفسير، همگي ناظر به علم خاص معصومان در تفسير قرآن است، و مفهوم آنها اين است كه در تفسير و تأويل قرآن روا نيست كه به غير از اخبار آنان مراجعه نمود.(4)
مخالفان در تقرير اين اشكال از منابعي همانند الوشيعه موسي جارالله و تأويل مختلف الحديث ابن قتيبه بهره جسته اند كه مورد تأييد شيعه نيستند و ديدگاه امايه را در اين مبنا ندارند. براساس همين روش نادرست در اكتشاف ديدگاه اماميه در اين موضوع، اشكالاتي به ذهن مخالفان خطور كرده است كه در ادامه ابتدا آنها را تقرير مي كنيم و سپس پاسخ مي دهيم.

1. ملازمه تفويض شريعت به امامان با تفسير قرآن

نخستين دليلي كه مخالفان در بيان اشكال اول بدان استناد جسته اند، تفويض شريعت به امامان است. تفويض شريعت بدين معناست كه تشريح احكام الاهي از سوي خداوند به امامان شيعه تفويض شده است. مقام تفويض شريعت نخست از سوي خداوند به پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم)‌اعطا شد و سپس ايشان اين مقام را به علي(عليه السلام) و اولاد وي تسليم نمود. اين امر سبب مخالفت مردمان با آنان شد. مخالفان بدون ارائه هيچ دليلي ميان تفويض و تفسير قران ادعاي ترابط نموده و به زعم خود ميان آن دو ملازمه منطقي برقرار كرده اند.(5)
از نتايج تفويض شريعت به امامان، عصمت و جواز تقيه براي آنان در بيان احكام حسب شرايط و مصالح است. به اعتراف عسّال، تفويض به اين معنا، حقيقتي ثابت نزد شيعه است و كتابهاي تفسيري و حديثي و همچنين ادله ي عقلي شيعه بر آن اتفاق نظر دارند. وي با استناد به روايتي از امام صادق(عليه السلام) كه در آن امام يك آيه را براي سه نفر به وجوه مختلف تفسير كرده است، نتيجه گرفته است كه جوابهاي امام يا از باب تقيه بوده است يا از باب تفويض. وي ذيل روايت مذكور چنين مي نويسد:
« امام مي تواند آيه را مطابق آنچه خود صلاح مي داند تفسير كند، پس تفويض در تفسير آيات براي امام ثابت است. »(6)
مخالفانْ اعتقاد به تفويض را از قبيل اوهام و خرافاتي دانسته اند كه تنها شيعيان به آن اعتقاد دارند و گمان مي كنند تمامي آنچه را كه در تفيسر و تأويل قرآن بدان نياز دارند، در سخنان ائمه وجود دارد، چرا كه آنان داراي علم الهامي هستند و به همين دليل به منابع منسوب به امامان اعتماد مي كنند. از جمله منابع منسوب به ائمه شيعه آثاري چون كتاب جمع القران و تأويله، كتابُ علي ( عليه السلام )، الجامعه، الجفر، مصحف فاطمه ( سلام الله عليها ) هستند كه به عنوان مصادر شيعه در تفسير مطرح هستند.(7)
در مجموعه ي ادله ي مخالفان در اين اشكال استناد به چند روايت و اقوال برخي از مفسران است كه از ظاهر آنها، انحصار فهم قران فقط براي امامان استنباط شده است.

پاسخ

اعتقاد به آموزه ي تفويض در جوامع حديثي كهن شيعه گزارش شده و شيخ صدوق و شيخ مفيد، آن را در ميان آموزه هاي اعتقادي اماميه آورده اند.(8) مضمون اين اعتقاد چنين است كه خداوند پس از اينكه شخصيت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) را به احسن آداب آراسته كرد و عقل وي را رشد داد، دين خود را به وي تفويض نمود و در تشريع به وي اختيار داد.
آيه وَ إِنَّکَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ‌ (قلم: 4) بر حُسن تأديب و رشد كامل عقل پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم)‌و آيه وَ مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ‌(حشر: 7) بر تفويض بر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) دلالت دارند. سپس پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) مقام تفويض خود را به علي(عليه السلام) و ديگر امامان بعد از او تسليم نموده است.(9) جالب آنكه در رواياتْ به انكار اين مقام اهل بيت از سوي مخالفان نيز تصريح شده است و اين نشان مي دهد كه مسأله ي تفويض، امري مهم در عهد معصومان بوده و هماره حضرات بر آن تأكيد داشته اند و در مقابل مخالفان متعصب، آن را انكار مي كرده اند.
در پاسخ به اشكال مخالفان، نكات ذيل قابل توجه است:
الف) در ظاهر حديث تفويض، نشانه اي از انحصار مرجعيت امامان در فهم و تفسير قرآن وجود ندارد، از اين رو، اين حديث هيچ گونه دلالتي بر ادعاي مخالفان ندارد؛ زيرا فاقد هرگونه نشانه متني در دلالت بر مدعاي مذكور است و چنين برداشتي از آن بيشتر تحميل پيش فرض بر حديث است تا فهم صحيح آن.
ب)بر فرض اينكه تفويض شريعت به امامان، مستلزم اطلاع آنان از كتاب باشد، اين سخن هرگز به معناي نفي امكان فهم قرآن از سوي ديگران و انحصار آن در اختيار امامان نيست؛ به عبارت ديگر، ميان انحصار مذكور و تفويض شريعت، هيچ تلازم منطقي و عرفي وجود ندارد.
هيچ يك از بزرگان اماميه نيز در اثبات دانش خاص امامان در تفسير قرآن، به حديث تفويض استناد نكرده اند. حقيقت حديث تفويض ناظر به بُعد عترت امامان شيعه است كه در مقام آگاهان راستين به سنت نبوي و احكام الاهي، مطمئن ترين منبع دستيابي به ميراث نبوي هستند، همين مفهوم از جايگاه آنان در اسلام شناسي، به بياني روشن تر، در حديث ثقلين آمده است و اهل سنت آن را قبول دارند.
ج) مخالفان در تقويت اشكال خود به شكل گزينشي رواياتي را از مقدمه برخي از تفاسير روايي و عرفاني شيعه گزارش كرده اند، و در توضيح آنها ميان تأويل و تفسير قرآن خلط نموده اند. بيشتر اين روايات از علم كامل امامان به تمام قرآن خبر مي دهند نه تفسير يا تأويل برخي از آيات كه ديگران نيز، با رعايت شرايط علمي تفسير و تأويل، توانِ تحصيل آن را دارند. مفسران شيعي تصريح دارند كه مقصود از اين علم، آگاهي و اشراف جامع و مانع بر تمام قرآن است. براي مثال، در آنچه عسّال از مقدمه تفسير بيان السعاده نقل كرده، صريح در اين معناست؛ « انّ علم القرآن بتمامه منحصر في محمد و اوصيائه الاثني عشر و ليس لغيرهم الا بقدر مقامه »(10) كه متأسفانه، از حرصِ زياد در جدل، متوجه اين نكته نشده است.
د) با تكيه بر مقدمه چند تفسير روايي با رويكرد اخباري و عرفاني، نمي توان عقيده اي را به مذهب شيعه استناد داد. از اين رو، اشكال تعميم ناروا و استقراي ناقص نيز بر سخن مخالفان وارد است.
هـ ) يكسان انگاري اخبار موجود با شخصيت حقيقي امامان، مغالطه اي آشكار است كه مخالفانْ در اِشكال نخستْ‌ آن را به كار برده اند. روشن است كه اصل ادعاي اماميه ناظر به شخص امام است نه احاديث موجود كه در بخشي از آن غاليان دست برده اند. از اين رو، رد چنين اخباري يا مردود تلقي شدن برخي از آنها به معناي اثبات فقدان علم خاص امامان در تفسير قرآن نبوده و نيست. اساساً محل نزاعْ روي اخبار نيست بلكه موضوع بحثْ شخصيت حقيقي امام، جداي از اشكالات رايج در حديث است.
و) برخلاف آنچه عسّال توهم نموده، برخي از آيات قرآن ظرفيت تفسيرپذيري به معاني متعددي را دارند كه با هم قابل جمع اند و هيچ تعارضي با يكديگر ندارند. اين نه از باب تقيه است و نه از باب تفويض، بلكه از باب چندمعنايي است كه در بخش مباني عام كلامي اماميه از آن بحث كرديم. گاهي روايات تفسيري در صدد بيان مصاديق متعدد آيه هستند و روشن است كه تعدد مصداق ربطي به تفسير ندارد و از باب جري و تطبيق بر مصاديق مشابه است. گاهي وجوه معنايي متعدد دارد و از باب چند معنايي است؛ گاهي هم در يك روايت به معناي تنزيلي و تأويلي آيه با هم اشاره شده و گاهي حكم مستنبط از آيه نيز در كنار آن دو آمده است. بديهي است كه اين قسم از رواياتْ ارتباطي به مقوله تقيه و تفويض ندارند بلكه ناظر به ويژگي متني و معناشناختي قران است كه به مفسر اجازه ي بيان اين معاني را مي دهد.

2. تناقض با سخن امام علي(عليه السلام)

مخالفان بر اين باورند كه ادعاي شيعه در انحصاري دانستن فهم قرآن به امامان، در تناقض با سخنان امام علي (عليه السلام) است و در حقيقت اهل بيت چنين ادعايي را نداشته اند و شيعه اين ادعا را به آنها نسبت داده است. يكي از مخالفان در بيان خرافي بودن ادعاي شيعه مي گويد:
« خرافي بودن ادعاي شيعه را اين روايت تأييد مي كند كه بخاري آن را نقل كرده است: « عنْ اَبي جُحيفهَ قالَ قُلتُ لعلي بن ابي طالبٍ هلْ عندكم كِتابٌ؟ قالَ لا الا كتابُ الله اوْ فهمٌ اُعطيهُ رجلٌ مُسلمٌ او ما في هذه الصَّحيفه قالَ قُلتُ فَما في هذه الصحيفه قالَ العقْلُ و فكاكُ الاسيرِ و لا يقْتَلُ مُسلمٌ بكافرٍ )(11)( ابي جحيفه مي گويد به علي(عليه السلام) گفتم: آيا نزد شما كتابي هست؟ گفت:‌نه جز كتاب خدا يا فهمي كه به مرد مسلماني داده شده يا آنچه كه در اين صحيفه قرار دارد. گفتم محتواي اين صحيفه چيست؟ فرمود: ديه ي قتل(12)، رهايي اسير و اينكه مسلمان در مقابل كافر كشته نمي شود. )(‌13)
مخالفان از اين روايت چنين استنباط كرده اند كه علي(عليه السلام) غير از صحيفه كه حاوي يك سلسله احكام عملي است، منبع يا دانشي متفاوت در قرآن شناسي نداشته و فردي بوده به سان ديگر صحابه كه، در خور فهم خودش، قرآن را مي فهميده است. عبارت ايشان در استنباط از روايت مذكور چنين است:
« روايتْ صريح است در اين معنا كه امامان از آل البيت به دانشي متفاوت و جداي از آنچه مردمان دارند، اختصاص نيافته اند. همچنين روايت به صراحت دلالت دارد بر اينكه فهم قران عطيه اي است از سوي خداوند كه وي را از ميان مردمان به داشتن آن توفيق داده است و عبارت « أو فهم اعطيه رجل مسلم » بر اين معنا دلالت دارد. »(14)

پاسخ

1. برعكسِ ادعاي مخالفان، حديث مذكور مؤيد ادعاي اماميه در دانش خاص امامان در تفسير قران است؛ زيرا امام علي (عليه السلام) هرچند به درستي وجود كتاب ديگري غير از قرآن را نزد خود نفي كرده است، لكن به فهم اعطايي و صحيفه به عنوان دو منبع ديگر خود در تفسير قرآن اشاره فرمودند كه تنها نزد ايشان اند و به آن حضرت اختصاص دارند؛ اين نكته از ضمير « عندكم » در سؤال راوي و تناسب پاسخ حضرت با سؤالْ قابل استنباط است. در روايت علوي مقصود از فهم اعطايي، فهم معمولي و عمومي نيست، بلكه فهم خاصي است و وصف «… اعطيهُ» نظر به اعطاي آن به فردي خاص از سوي غير خود اشاره دارد، و مقصود از اين غير قطعاً خداوند است كه حسب شرايط و شايستگيهاي فرد و با لحاظ علم و حكمت الاهي چنين دانشي را در اختيار وي نهاده است. اعطايِ فهم به اين معنا است كه فردِ دارنده ي آن بر اثر تلاش فردي به چنين درجه اي از فهم نرسيده است بلكه فهمي ويژه است كه از باب عطيه از سوي خداوند به وي داده شده است. ماده ي اعطا به كار رفته در اين روايت، به غير اكتسابي بودن اين گونه فهم اشاره دارد. قول علامه طباطبايي ( ره) در معناشناخت اين حديث، گوياي ادعاي ماست: « أقول: و هو من غرر الاحاديث، و اقل ما يدل عليه: ان ما نقل من اعاجيب المعارف الصادره عن مقامه العلمي الذي يدهش العقول مأخوذ من القرآن الكريم (15)؛ مي گويم اين حديث كه از غرر روايات به شمار مي آيد، كمترين دلالت آن اين است: هر انچه از شگفتيهاي معارف امام علي (عليه السلام) براي ما نقل شده- كه از مقام علمي ايشان صادر شده و عقلها را به حيرت واداشته- همگي از قرآن كريم اخذ شده است. »
2. همچنين از درنگ در مفهوم سؤال راوي نيز مي توان به اين نكته دست يافت. راوي به دنبال پرسش از اختصاصات علم علوي بوده كه ديگران فاقد آن هستند. امام نيز در پاسخ به ويژگي علمي خاص خود اشاره نموده است. حال اگر پاسخ امام چنين تحليل شود كه منظور ايشان اين بوده است كه فهم علي(عليه السلام) همانند فهم ديگران است، تناسبي با پرسش راوي نخواهد داشت و مستلزم لغويت در سؤال خواهد شد، زيرا امري كه بديهي است نياز به پرسش ندارد. قطعاً پيش فرض راوي نسبت به دانش و فهم امام علي(عليه السلام) و منابع در اختيار وي اين بوده است كه امام اختصاصاتي نسبت به ديگران دارد، لكن در اين ترديد داشت كه آنها را از خود قرآن به دست آورده است يا منبعي غير از قرآن. متن ديگر همين روايت كه باز بخاري آن را از ابي حجيفه نقل كرده، صراحت بيشتري در اين معنا دارد. در بخش اول اين حديث، راوي با عبارت « هل عِندكُم شيء منَ الوحي إلا ما في كتابِ الله؟ » از امام علي(عليه السلام) درباره ي وحي متفاوت و افزون تري از وحي قرآن سؤال كرد، كه با نفي صريح حضرت مواجه شد.(16) در حقيقت، نزد راوي اختصاصات علمي علوي ( فهم خاص، صحيفه و… ) امري مقبول بوده و مورد شك وي وجود قرآني غير از قرآن متعارف نزد امام علي(عليه السلام) بوده است كه با نفي علوي رو به رو شد. از سكوت ابي جحيفه نيز مي توان تقرير ايشان نسبت به فهم خاص علوي را استنباط كرد. غير از ابي جحيفه براي افراد ديگري نيز اين امر محل ترديد بوده و شبيه همين پرسش را از امام علي(عليه السلام) براي اطمينان بيشتر پرسيده اند.(17)
3. روايت مذكور به گونه هاي ديگري در منابع متعدد و كهن اهل سنّت گزارش شده است. شايان ذكر است كه نقل اين روايت انفراد به ابي جحيفه ندارد و صحابه ي ديگري چون قيس بن عباد و اشتر نخعي نيز آن را از ايشان نقل كرده اند و محققان اهل سنّت اين حديث را موصول و معتبر ارزش گذاري كرده اند(18). ويژگي اسناد اين روايت، كوفي بودن راويان آن و طريق نقل صحابه از صحابه است.(19) اينك گونه هاي متفاوت متن حديث ابي جحيفه را نقل مي كنيم:
الف) « يا اميرالمؤمنين هل عندكم (20) سواداً في بيضاء ليس في كتاب الله؟ قال و الذي فلق الحبه و برأ النسمه ما علمته إلا فهما يعطيه الله رجلا في القران و ما في الصحيفه …»(21).
ب) « سألنا علياً فقلنا هل عندكم من رسول الله ( ص) شيء سوي القرآن ؟ فقال لا و الذي فلق الحبه و برأ النسمه إلا ان يعطي الله عزوجل عبداً فهما في كتابه او ما في هذه الصحيفه…»(22)
ج) « قال: قلت: لعلي رضي الله عنه هل عندكم شيء من الوحي الا ما في كتاب الله؟ قال لا و الذي فلق الحبه و برأ النسمه ما اعلمه الا فهما يعطيه الله رجلاً في القران و ما في هذه الصحيفه…»(23).
د)« قال : قلت: لعلي رضي الله عنه يا اميرالمؤمنين هل عندكم من الوحي شيء؟ قال لا و الذي فلق الحبه و برأ النسمه ما اعلم الا فهما يعطيه الله عزوجل رجلا و ما في الصحيفه…»(24)
هـ )‌« قال: قلت: يا اميرالمؤمنين هل علمت شيئاً من الوحي الا في كتاب الله؟ قال: لا و الذي فلق الحبه، و برأ النسمه، ما اعلمه الا فهما يعطاه رجل في القران، و ما في الصحيفه…»(25)
روشن است كه مقصود امام از وحي و كتاب الله در اين رواياتْ قرآن است. گويي نزد برخي از افراد درباره ي منابع علم سرشار علوي ترديد بوده و گويي چنين مي پنداشتند كه ايشان از طريق وحي يا قراني متفاوت با قرآن متعارف، به چنين دانش اسلامي آگاهي مي يابد، لكن امام علي(عليه السلام) ضمن نفي اين توهّم به دو منبع خاص خويش در اين باره اشاره مي كنند كه يكي فهم اعطايي قران از سوي خداوند به ايشان است و ديگري ميراثي است كه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نزد ايشان به يادگار نهاده است. تعابير امام علي(عليه السلام) در باب فهم قرآن همگي در اعطايي بودن آن از سوي خداوند اشتراك لفظي دارند و دلالت بر اين معنا مي كنند كه فهم ايشان از قرآن، عنايت شده از سوي خداوند است. سياق اين تعابير به ضميمه ي عطف صحيفه به فهم اعطايي، نوعي انحصار و اختصاص را مي رساند. البته اين برداشت به منزله ي انسداد فهم قرآن از سوي ديگران نيست و برداشت مخالفان از اين روايت نادرست است.
از عالمان اهل سنت، بيضاوي نيز از اين روايت تفاوت در فهم و استعداد استنباط را برداشت كرده و در بيان استشهاد امام علي(عليه السلام) به صحيفه، آن را از مواردي دانسته است كه امام در علم به آن نسبت به ديگر صحابه انفراد دارد.(26) لكن ايشان با زيركي تمام از بيان دليل تفاوت فهم علوي از قرآن طفره رفته است.

3. تناقض با قرآن

مخالفان بر اين باورند كه ادعاي شيعه در انحصاري دانستن فهم قرآن به امامان در تناقض صريح با آياتي است كه عموم مخاطبان را به تدبر در قرآن تشويق و دعوت كرده(27) و استنباط كنندگان از قرآن را مدح كرده است.(28) مخالفان از مجموع اين آيات نتيجه گرفته اند كه اولاً خداوند همگان را به تدبر و تفكر و استنباط در قرآن فراخوانده است نه يك گروه خاصي را و ثانياً فهم قرآن، هديه اي از سوي خداوند است كه آن را مختص به خاندان يا گروهي خاص ننموده است همان طور كه عبارت « أو فهم اعطيه رجل مسلم » در روايت امام علي (عليه السلام) نيز مؤيد همين معنا است. (29)

پاسخ

1. كاستي استناد به سخن علوي « أو فهم اعطيه رجل مسلم » در پاسخ اشكال قبلي گذشت.
2. آيات تشويق به تدبر در قرآن، نفي كننده ي اين معنا نيست كه فرد يا گروهي، فهمي خاص، جامع و مانع از قرآن داشته باشند. همان طور كه در عهد نزول اين آيات پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) دارنده ي اين فهم بود و مخاطبان نيز ايشان را به عنوان فهمنده ي جامع و كامل قرآن مي شناختند و هيچ اعتراضي به آن نداشتند. عترت نيز با تعليم پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به دانش وي در قرآن شناسي دست يافتند و بعد از رحلت نبوي، قرآن را به طور دقيق و جامع براي نسلهاي بعدي تفسير كردند. روشن است كه آيات استنادي عسّال و همگنان وي، ديدگاه شيعه را در اينكه اهل بيت با تكيه بر ميراث قرآني پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فهمي جامع و كامل از قرآن را دارند، نمي تواند نفي و رد بكند.
3. آيه بعدي نيز كه عسّال خيلي سريع و تقطيع شده از آن عبور كرده، اثبات كننده ي ادعاي ايشان نيست. متن كامل آيه چنين است: وَ إِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلَى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطَانَ إِلاَّ قَلِيلاً (نساء:83) ( و چون خبري [ حاكي ] از ايمني يا وحشت به آنان برسد، انتشارش دهند؛ و اگر آن را به پيامبر و اولياي امر خود ارائه كنند، قطعاً از ميان آنان كساني هستند كه [ مي توانند درست و نادرست ] آن را دريابند، و اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نبود، مسلماً، جز [ شمارِ ] اندكي از شيطان پيروي مي كرديد ). اولاً ظاهر آيه هيچ ارتباطي به مسأله تفسير ندارد و موضوع آن مربوط به منافقين و شايعه پراكني در جامعه ي اسلامي بوده و اين نكته مورد اتفاق محققان اماميه است.(30) عالمان اهل سنت نيز موضوع آيه را چيزي غير از تفسير دانسته اند(31). پس موضوع اصلي آيه ربطي به ادعاي مخالفان ندارد و نمي توانند بدان استناد كنند.
4. با نگاهي سطحي ممكن است از آيه ي مذكور چنين استفاده شود كه در عصر رسالت غير از رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم)‌جمع ديگري كه در اين آيه « اولي الامر » ناميده شده اند، قرآن را تفسير استخراج مي كردند؛ زيرا ارتباط آيه با عصر رسالت، با توجه به سياق، غيرقابل انكار است، لكن اولاً: معلوم نيست كه موضوع آيه تفسير قرآن يا حتي شامل آن باشد، زيرا ظاهر آن است كه ضمير « ردّوه » به « امرٌ منَ الامن أوِ الخوف » بازمي گردد و موضوع آن مسائل امنيتي است نه تفسير قرآن. ثانياً: بر فرض اينكه آيه به تفسير مربوط باشد، باز بر مدعاي مخالفان دلالتي ندارد؛ زيرا در اين فرض نيز مفاد آيه اين است كه اگر براي فهم معناي قران به آنان رجوع مي كردند از طريق آنان به مفهوم آيه آگاهي مي يافتند، پس تفسير آنان از قران مشروط به اين بوده است كه به آنان رجوع كنند و رجوع افراد به غير رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم)‌كه براي فهم معناي قران در عصر رسالت ثابت نيست.(32)
رواياتي كه تفسير آيات از علي (ع) و ساير صحابه را نقل مي كنند، قابل استدلال نيستند؛ زيرا معلوم نيست كه آن معنا را در عصر رسالت بيان كرده باشند و چه بسا ادب اقتضا مي كرده كه در عصر رسالت به احترام رسول خدا از بيان آنچه از تفسير قرآن كه با تعلّم از ايشان يا با اجتهاد و تدبر به دست آورده اند، سكوت كنند و با حضور آن حضرت در ميان امت به تفسير قرآن نپردازند.(33)
5. در تفاسير روايي اماميه، اولي الامر در اين آيه بر امامان معصوم تطبيق شده است كه تالي پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) اند.(34) مفسران اجتهادي اماميه، اقوال اهل سنت را كه اولي الامر را به افراد غيرمعصوم همانند واليان، فرماندهان، عالمان،صحابه و خلفا و… تطبيق داده اند، ابطال كرده اند.(35) شيخ طوسي تصريح دارد كه اولي الامر بايد داراي مقام عصمت باشد، زيرا خداوند آنان را صاحبان علم معرفي كرده است كه با مراجعه به آنان در موضوعات آيه علم حاصل خواهد شد و ارجاع به غيرمعصوم به دليل احتمال خطاي وي موجب علم نخواهد شد و در اين اختلافي نيست.(36) برعكس ادعاي مخالفان، اماميه مي تواند به اين آيه براي شرط بودن رجوع به پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و اهل بيت ايشان در تفسير قرآن استدلال كند؛ بدين معنا كه فهم مفسر نبايد در مخالفت با ديدگاه معصوم باشد، البته نه آن گونه كه برخي از اخباريان در استدلال به آيه مذكور آورده اند كه استنباط از قرآن متوقف بر رجوع به امامان است.(37)

4. تناقض با عقل

تعطيلي عقل انسان در فهم قرآن از ديگر اشكالات است. در بيان آنان عقل بالاترين نعمت خدادادي براي انسان و سبب فضيلت بشري بر بيشتر مخلوقات است. عقل مدار تكليف است و هدف از ارسال پيامبران الاهي و إنزال كتب آسماني، برانگيختن انسان به تدبر عقلاني است. آيا با اين منزلت و قداست عقل، روا است كه بگوييم عقول ما از فهم آنچه كه خداوند با آن ما را مخاطب قرار داده، قاصر و ناتوان است؟ آيا چنين ادعايي، عبث و مستلزم پذيرش تكليف بما لا يُطاق نيست؟(38)

پاسخ

1.اماميه به چنين تقريري از انسداد عقل در فهم قرآن قائل نيست و هماره بر نقش و اعتبار عقل در فهم قرآن و سنت تأكيد دارد. يكي از معيارهاي ارزيابي روايات و آراء مفسران، عدم مخالفت با حكم عقل است. چنين اشكالاتي ناشي از عدم فهم درست مخالفان از مباني كلامي اماميه نشأت مي گيرد يا اينكه تهمتي بيش نيستند. اساساً مبناي اماميه در حجيت قول اهل بيت در تفسير مبنايي، عقلاني است و از پشتوانه ي محكم برهاني و نقلي معتبر برخوردار است.
2. چطور اهل سنّت با استناد به چند روايتِ موضوع و تحريف معنايي روايات نبوي، به عدالت و تنزيه تمام صحابه قائل شده اند، حال آنكه آراء اختلافي صحابه و اشتباهات آنان، عقل را در راستي اين ادعا دچار ترديد مي كند.
3. پذيرش عترت به عنوان دارندگان فهم جامع و كامل از قرآن، هرگز به اين معنا نيست كه مفسران اماميه به انسداد كاربرد عقل در فهم قرآن قائل هستند؛ بلكه برعكس، اماميه تحت تعاليم ائمه اطهار، عقل را در استنباط گزاره هاي نظري از قرآن كريم و همچنين سنجش و ارزيابي عموم روايات به ويژه احاديث تفسيري به كار گرفته است. تأليف تفاسير جامع و اجتهادي از سوي مفسران اماميه شاهدي بر اين مدعا و گواهي بر حضور عقل در تفسير اماميه است. البته فهم مفسران در صورتي كه با سنت معتبره در تخالف باشد، به قطع در بخشي از عمليات استنباط خطا رخ داده و بايد در مرحله داوري تصحيح گردد.

5. تناقض با واقعيت تاريخي

به زعم مخالفان، امت اسلامي، نزد اهل بيت، علمي را كه آنان را از ديگران ممتاز كند، سراغ ندارد. صريح روايت امام علي(عليه السلام) در صحيح بخاري اين مطلب را دارد. مخالفانْ ادعا دارند كه روايات تفسيري منقول از ابن عباس بيشتر از تعداد احاديث علي (عليه السلام) است و مأثور از دانشمندان اسلامي دهها برابر بيشتر از مأثور از امامان شيعه است؛ شاهد آنكه برخي از ائمه تمايلي به اشتغال علمي نداشتند، چه رسد به اينكه اشتهار بدان پيدا كنند، لذا از ميراث علمي آنان چيزي نزد علما وجود ندارد. افزون بر اين، در آنچه از عالمان آل البيت نيز گزارش شده است، مخالفتي با منقولات ديگر عالمان به چشم نمي خورد. آنچه كه شيعه به امامان نسبت داده، كذب و افترايي بيش نيست و انتساب آنها به آل البيت اطهار روا نيست، چرا كه مستلزم وضع است. شيعه مي خواست از عواطف مردمان در دوستي آل البيت در ترويج اين اخبار و اثبات مدعاي خود بهره بگيرد، اما روا نيست كه ما عقل خود را در اين امور به كار نگيريم.(39)

پاسخ

1.اينكه مخالفانْ خود را نماينده ي امت اسلامي در شناخت علم اهل بيت معرفي كرده اند، نشانه ي لغزش، تجاهل و عناد آنان است. معيار آنان كثرت عددي و فراواني كمّي است كه تصور مي كنند سبب اعطاي نمايندگي امت اسلامي و مستلزم حقانيت آنان و انحراف ديگران شده است. بزرگان از پيشينيان اين امت، از صحابه گرفته تا ائمه مذاهب اربعه ي اهل سنت، مستقيم و غيرمستقيم از شاگردان اهل بيت بودند. عسّال و امثال وي بايد به درستي روايات نبوي در شأن اعلميت امام علي(عليه السلام) و حضور علمي بي بديل ايشان در تاريخ صدر اسلام بنگرند تا خوب دريابند كه كسي را ياراي هماوردي علمي با علي(عليه السلام) و خاندان او نبوده است. برعكس، اين صحابه بودند كه بارها نداي :«اگر علي(عليه السلام) نبود همانا هلاك مي شدم»(40) سر مي دادند و بارها به جهل خود در اسلام شناسي و فضل بي رقيب امام علي(عليه السلام) اعتراف مي كردند. پيشتر، در بخش سوم از كتاب، نمونه هايي از اعترافات بزرگان صحابه و اهل سنت درباره ي بي همتايي دانش اهل بيت گزارش كرديم كه به همان جا ارجاع مي دهيم.
2. روايت امام علي(عليه السلام) در صحيح بخاري هيچ گونه دلالتي بر ادعاي ايشان ندارد و بلكه عكس ادعاي ايشان را اثبات مي كند كه در اشكال قبلي از آن سخن گفتيم. البته اگر با پيش فرضهاي نادرست و تحميلي سراغ روايات برويم نتيجه اي جز چنين برداشتهايي از احاديثي روشن و شفاف همانند روايت امام علي(عليه السلام) نخواهيم داشت.
3. آنچنان كه پيش تر گذشت، ابن عباس افتخارش اين بود كه شاگرد علي(عليه السلام) است و تفسير پژوهان بر اين حقيقت معترفند كه هرچه ابن عباس در تفسير دارد، از علي(عليه السلام) فراگرفته است. حال چه شده است كه اين حقيقت روشنِ تاريخي را اين چنين مخالفان ناديده گرفته و سخن از فزوني دانش ابن عباس گفته اند؟ اين جز تحريف تاريخ نيست.
4. بر فرض كه ميراث روايي عالمان اهل سنت چند برابر احاديث برجاي مانده از اهل بيت باشد، اثبات كننده يا نفي كننده ي چيزي نبوده و معياري براي سنجش حقانيت و راستي يك مكتب نيست، چرا كه هيچ تلازمي با حقيقت ندارد. تاريخ عصر خلفا آكنده از سياستهاي منع نقل احاديث اهل بيت، به انزواي علمي كشاندن اهل بيت، وضع و جعل گسترده ي حديث از سوي مخالفان و… است.(41)
5. طبيعي است كه رهاورد چنين سياستهايي كثرت روايات مخالفان اهل بيت باشد. البته فرض ادعاي كثرت آماري روايات اهل سنت در مقايسه با روايات شيعه امري گزاف است؛ تنها كتاب الكافي ثقة الاسلام كليني حاوي شانزده هزار روايت از اهل بيت است كه با مجموعه احاديث صحاح سته اهل سنت برابري مي كند. افزون بر اينها اِشكال اصلي چنين منتقداني اين است كه تنها روايات اهل بيت در كتب اهل سنت را معيار سنجش خود قرار داده اند.
6. مخالفان تصور كرده اند معيار راستي آزمايي روايات اهل بيت، عدم مخالفت آنها با مجموعه ي اقوال عالمان اهل سنت است؛ به سخن ديگر، اعتبار روايات امام علي(عليه السلام) به اين است كه با آراء و اقوال افرادي كه خود اعتراف به عجز و جهل خويش در مقابل ايشان نمودند، همسو باشد و مخالف آنها نباشد؛ اين است غايت تحريف تاريخ و انحصار حقيقت در انديشه ي مدرسه خلفا. يا سخنان امام باقر(عليه السلام) و امام صادق(عليه السلام) زماني اعتبار دارد كه با آراء و اقوال ائمه اربعه اهل سنت كه زماني افتخار شاگردي آن دو امام همام را داشتند، مخالف نباشد. اين است فرجام تعصب و تقليد.
7. شيعه بر اين اعتقاد است كه هر سخني كه از امامان صادر نشده باشد، اگرچه محتواي آن عين حقيقت باشد، حكم انتساب كذب به آنان را دارد و از نظر فقهي از كارهاي حرام و مفطرات صوم به شمار مي آيد.(42) اين افتراي بر شيعه است كه آن را متهم كنند از عواطف مردمان در راستاي نشر مجعولات و انتساب احاديث دروغ به اهل بيت بهره جسته است- ادعايي بي دليل كه مخالفان بارها در كتابهايشان آن را به سان تيري در تاريكي رها كرده اند تا ذهن مخاطبان را نسبت به شيعه مشوّه كنند.

ادامه دارد…

پي‌نوشت‌ها:

1.ذهبي، التفسير و المفسرون، ص 24؛ عسّال، الشيعة الاثني عشرية، و منهجهم في التفسير، الاولي، منصور للطباعة و التوزيع، 1427ق، بي جا، ص 113؛ رومي، پيشين، ج1، ص 227.
2.عسّال، پيشين، ص 113 و ص 120.
3. همان،‌ص 120-121.
4.همان، ص 113.
5.همان، ص 120-121؛ ذهبي، پيشين،‌ص 26.
6.همان، ص 114.
7.همان، ص 114-122.
8.اعتقادات الاماميه و تصحيح الاعتقاد، ج1، ص 101.
9.« عن ابي اسحاق، النحوي قال دخلتُ علي ابي عبدالله (عليه السلام) فسمِعتهُ يقولُ إنّ الله عزوجل ادَّب نبيّهُ علي محبتّه فقال و إنك لعلي خُلُقٍ عظيمٍ ثمَّ فوَّضَ اليه فقال عزوجل- و ما آتاكم الرسولُ فخُذوهُ و ما نهاكم عنهُ فانتهوا و قال عزوجل- من يُطع الرسول فقد اطاع الله و قال ثُمَّ قالَ و إنّ نبي الله فوّضَ الي علي و ائِمّتهُ فسَلَّمتم و جَحدَ الناسُ فوَاللهِ لنُحِبُّكم ان تقولوا إذا قُلنا و أنْ تَصمُتوا إذا صمَتْنا و نحنُ فيما بينكم و بين الله عزوجلّ ما جعلَ اللهُ‌لاحدٍ خيراً في خِلافِ امرنا »( ابواسحاق نحوي گويد: بر امام صادق(عليه السلام) وارد شدم و شنيدم مي فرمود: خداي عزوجل پيغمبرش را به محبت خود تربيت كرد و سپس فرمود: « تو داراي خلق عظيمي هستي » و آن گاه به او واگذار كرد و فرمود: هرچه را پيغمبر براي شما آورد بگيريد و از هرچه منعتان كند بازايستيد. و باز فرمود: هركس از رسول خدا اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است. سپس امام فرمود: پيغمبر خدا كار را به علي واگذار كرد و او را امين شمرد، شما ( شيعيان ) تسليم شديد و آن مردم ( اهل سنت ) انكار كردند، به خدا ما شما را دوست داريم كه هرگاه بگوييم بگوييد و هرگاه سكوت كنيم سكوت كنيد، و ما واسطه ي ميان شما و خداي عزوجل هستيم. خدا براي هيچ كس در مخالفت امر ما خيري قرارنداده است. ) كليني، الكافي، تصحيح و تعليق علي اكبر الغفاري، چ پنجم، دارالكتب الإسلامية، طهران، 1363ش، ج1، ص 265، «‌باب التفويض الي رسول الله ص و إلي الائمه ع في امر الدين. »
10.بيان السعاده، ج1، ص 19.
11.بخاري، صحيح بخاري، طبعه الاوفست عن طبعه دار الطباعه العامره باستانبول، 1981م، ج1، ص 32.
12.عيني، عمده القاري، دار احياء التراث العربي، بيروت، ج2، ص 159؛ محمود ابوريه، اضواء علي السنه المحمديه، الخامسه نشر الطحا، بي تا، بي جا، ص 96.
13.در روايت ديگري از صحيح بخاري، متن با اندكي تفاوت چنين آمده است:« عن ابي جحيفه قال: قلت لعلي (عليه السلام). هل عندكم شيء من الوحي إلا ما في كتاب الله؟ قال: و الذي فلق الحبه و برأ النسمه ما اعلمه إلا فهماً يعطيه الله رجلاً في القرآن، و ما في هذه الصحيفه. قلت: و ما في الصحيفه:؟ قال: العقل و فكاك الاسير، و ان لا يقتل مسلم بكافر». بخاري، صحيح البخاري، ج4، ص 30.
14.عسّال، پيشين، ص 126.
15.علامه طباطبايي، الميزان، ج3، ص 71.
16.رك: بخاري، پيشين، ج4، ص 30.
17.رك:« … عن قيس بن عباد قال: انطلقت أنا و الاشتر الي علي(عليه السلام) فقلنا: هل عهد اليك نبي الله شيئاً لم يعهده الي الناس عامه؟ قال: لا إلا ما في كتابي هذا. » ذهبي، تنقيح التحقيق في احاديث التعليق، تحقيق مصطفي ابوالغيط عبدالحي عجيب، دار الوطن، الرياض، 2000م، ج2، ص 227.
18.احمد بن محمد بن سلمه، شرح معاني الآثار، تحقيق و تعليق محمد زهري النجار، طبعه الثالثه، دارالكتب العلميه، بيروت، 1996م، ج3، ص 192؛ عيني، پيشين، ج2، ص 159.
19.عيني، پيشين، ج2، ص 159.
20.محققان اهل سنت در بيان مقصود از جمع آوردن ضمير « عندكم » در اين روايت و روايات بعدي سه وجه آروده اند از: باب تعظيم علي (عليه السلام) اراده ي ديگر افراد اهل بيت به همراه ايشان، و يا التفات از مفرد به جمع. رك: عيني، عمده القاري، ج2، ص 160؛ مسباركفوري، تحفه الاحوذي، الاولي، دار الكتب العلميه، بيروت، 1990م، ج4، ص 556-557.
21.ترمذي، سنن الترمذي، تحقيق عبدالرحمن محمد عثمان، الثانيه، دارالفكر، بيروت، 1983م، ج2، ص 432-433.
22.عبدالرزاق الصنعاني، المصنّف، تحقيق و تخريج و تعليق حبيب الرحمن الاعظمي، منشورات المجلس العلمي، ج10، ص 100؛ ابن ابي شيبه الكوفي، المصنّف، تحقيق و تعليق سعيد اللحام، طبعه الاولي، دارالفكر، بيروت، 1989م، ج6، ص 363-364؛ عبدالله بن الزبير الحميدي، مسند الحميدي، تحقيق و تعليق حبيب الرحمن الاعظمي، طبعه الاولي، دارالكتب العلميه، بيروت، 1988م، ج1، ص 23-24؛ ابويعلي الموصلي، مسند ابي يعلي، دار المأمون للتراث، ج1، ص 350-351؛ النسائي، سنن النسائي، طبعه الاولي، دارالفكر، بيروت، 1930م، ج8، ص 23-24؛ ج4، ص 220؛ بيهقي، السنن الكبري، دارالفكر، بيروت، ج8، ص 28.
23.بخاري، پيشين، ج4، ص 30؛ سليمان بن داود الطيالسي، مسند ابي داود الطيالسي، دارالمعرفه، بيروت، ص 15.
24.بيهقي، پيشين، ج8، ص 28-29.
25.الحسين بن اسماعيل المحاملي، امالي المحاملي، تحقيق ابراهيم القيسي، طبعه الاولي، المكتبه الاسلاميه، دار ابن القيم، الاردن، ص182.
26.همان، ج2، ص 160.
27.نساء: 82؛ محمد:‌24؛ قمر:15.
28.لعلمه الذين يستنبطونه منهم (نساء:83).
29.عسّال، پيشين، ص 126.
30.محمدحسين طباطبايي، پيشين، ج5، ص 18؛ شيخ طوسي، التبيان في تفسير القرآن، ج3، ص 272؛ طبرسي، مجمع البيان لعلوم القرآن، مؤسسه الأعلمي للمطبوعات، بيروت، 1414ق، ج3، ص 126؛ ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج4، ص 30؛ عبدالحسين طيب، پيشين، ج4، ص 151.
31.ابويعلي الموصلي، پيشين، ج1، ص 155؛ مسلم نيسابوري، صحيح، ج4، ص 190؛ ابن حجر عسقلاني، فتح الباري، ج9، ص 249؛ جصاص، احكام القرآن، بيروت، دارالكتب العلميه، بيروت، 1415ق، ج3، ص 1522.
32.علي اكبر بابايي، تاريخ تفسير، ج1، ص 24-25.
33.همان، ج1، ص 25.
34.عياشي، پيشين، ج1،‌ص 260؛ قمي، بصائرالدرجات، تصحيح و تعليق و تقديم حاج ميرزا حسن كوچه باغي، مطبعة الأحمدي، منشورات الأعلمي، طهران، 1404ق، ج1، ص 145؛ بحراني،‌ غاية المرام و حجة الخصام في تعيين الامام من طريق الخاص و العام، تحقيق سيدعلي عاشور، بي نا، بي جا، بي تا، ج1،‌ص 598؛ طبرسي، پيشين، ج3، ص 127؛ سيدمحمد حسيني شيرازي، تبيين القرآن، دارالعلوم، بيروت، 1423ق، ص 102.
35.محمدحسين طباطبايي، پيشين، ج5، ص 22-24.
36.شيخ طوسي، پيشين، ج3، ص 273.
37.شيخ حر عاملي، الفوائد الطوسيه، المطبعه العلميه، قم، 1403ق، ص 186.
38.عسال، پيشين، ص 127.
39.عسّال، پيشين، ص 127.
40.ابن قتيبه، تأويل مختلف الحديث، دارالكتب العلميه، بيروت، بي تا، ص 152؛ ابن عبدالبر، الاستيعاب، تحقيق علي محمد البجاوي، دارالجيل، بيروت، 1412ق، ج3، ص 1103.
41.رك: علي شهرستاني، منع تدوين الحديث: اسباب و نتايج، مؤسسه الامام علي(عليه السلام)، قم، 1418ق، ص 531.
42.محمد حرعاملي، وسائل الشيعه، چاپ ال البيت، ج10، ص 33.

منبع مقاله :
راد، علي، (1390)، مباني كلامي اماميه در تفسير قرآن: با رويكرد نقّادانه به آراي ذهبي، عسّال و رومي، تهران: سخن، چاپ اول