دوش رفتم به خرابات، مرا راه نبود *** مي زدم ناله و فرياد، كس از من نشنود
يا نبُد هيچ كس از باده فروشان بيدار *** يا كه من هيچ بُدم، هيچ كسم درنگشود
پاسي از شب چو بشد، بيشترك يا كمتر *** رندي از غرفه برون كرد سر و رخ بنمود!
گفت: خير است در اين وقت؟ كه را مي خواهي؟ *** بي محل آمدنت بر در ما بهر چه بود؟
گفتمش: در بگشا! گفت: برو! هرزه مگو! *** كاندرين وقت، كسي بهر كسي در نگشود
اين نه مسجد كه به هر لحظه درش بگشايند *** كه تو دير آيي و اندر صف پيش اِستي زود!
اين خرابات مغان است در او مستانند *** شاهد و شمع و شراب و دف و ني، چنگ و سرود!
هرچه در جمله آفاق در اين جا حاضر *** مؤمن و ارمني و گبر و نصارا و يهود
سر كويش عرفات است و مقامش كعبه *** دوستان همچو خليلند و رقيبان، نمرود
سر و زر هيچ ندارند در اين بقعه محل *** سودشان جمله زيان است و زيانشان همه سود
گر تو خواهي كه دم از صحبت ايشان بزني *** خاك راه همه شو، تا كه بيابي مقصود!
(حکيم نظامي گنجوي)

سير و سلوك آغاز و انجامي دارد كه بايد آن را سرسري نگرفت؛ يعني هركس كه بخواهد وارد سير و سلوك شود بايد اين كار را جدي بگيرد و توجه به آغاز و انجام كار داشته باشد. مبادا كه با خواندن چند بيت از عرفا، يا گذراندن يك دوره درس عرفان، به اين پندار گرفتار آيد كه « من عارف شده ام ». گنجي كه با رنج سير و سلوك به دست مي آيد، بدون رنج و زحمت در دسترس كسي قرار نمي گيرد:

بي درد، ‌طريق حيدري نتوان رفت *** بي كفر ره قلندري نتوان رفت
بي رنج فنا، گنج بقا نتوان يافت *** در حلقه ما به سرسري نتوان رفت
(نعمت اله)

علاقه مندان اين كار بايد در شناختن خويش مدت ها به انديشه فرو روند و پاكي و پاكدامني را پيشه خود سازند تا به آن جا رسند كه درد عشق پيدا كنند. سپس به دنبال درمان اين درد باشند و با احتياط و دقت به جستجوي راهنماي اين راه بپردازند و پس از آن عملاً وارد ميدان شوند؛ يعني براي خود برنامه و دستور داشته باشند كه برابر آن رفتار كنند. چنين كساني مدت ها بايد با تمام توان و در نهايت صفا و اخلاص بكوشند تا مزه اي از حق و حقيقت را بچشند.
جويندگان اين راه و علاقه مندان سير و سلوك، بايد توجه داشته باشند كه تنها افراد جاه طلبي كه به طمع مال و جاه دام نهاده و دكان ارشاد و راهنمايي باز كرده اند، آنان را به سادگي مي پذيرند؛ زيرا از آنان بهره مي كشند و چيزي هم نمي دهند. اما راهنمايان راستين، هركسي را با هر شرايطي نمي پذيرند، مگر آن كه در او نشاني از درد و ذوق ببينند:

سر خوش از كوي خرابات گذر كردم دوش *** به طلبكاري ترسا بچه اي باده فروش
پيشم آمد به سر كوچه پري رخساري *** كافرانه، شكن زلف چو زنار به دوش
گفتم: اين كوي چه كويست و تو را خانه كجا؟ *** اي مه نو خم ابروي تو را حلقه به گوش
گفت: تسبيح به خاك افكن و زنار ببند *** خرقه بيرون فكن و كسوت رندانه بپوش!
توبه يك سو بنه و ساغرِ مستانه طلب! *** سنگ بر شيشه تقوا زن و پيمانه بنوش!
بعد از آن سوي من آ، تا به تو گويم خبري *** كاين چه كوييست؟ اگر بر سخنم داري گوش
رند و ديوانه و سرمست دويدم در پيش *** تا رسيدم به مقامي كه نه دين ماند و نه هوش
ديدم از دور گروهي همه ديوانه و مست *** از تف باده شوق آمده در جوش و خروش
بي دف و مطرب و ساقي، همه در رقص و سماع *** بي مي و جام و صراحي، همه در نوشا نوش
چون سر رشته ناموس برفت از دستم *** خواستم تا سخني پرسم از او، گفت: خموش!
نيست اين كعبه كه بي پا و سرآيي به طواف! *** يا نه مسجد كه در او بي خبر آيي به خروش!
اين خرابات مغان است و در او مستانند *** از دم صبح ازل تا به قيامت مدهوش!
گر تو را هست در اين شيوه سر يكرنگي *** دين و دنيا به يكي جرعه چو عصمت بفروش!
(عصمت بخاري)

چند نكته در ابيات بالا آمده كه بايد با دقت مورد توجه قرار گيرد:
الف- در حوزه سير و سلوك هركسي را در هر شرايطي نمي پذيرند. در سير و سلوك ممكن است يك رند بي سر و پا را كه نشاني از صفا و صميميت و از خودگذشتگي در او ديده مي شود به آساني بپذيرند، اما يك وزير يا وكيل يا سرمايه دار را كه آثار دلبستگي به جاه و مال در آنان آشكار باشد نپذيرند:

صدق و اخلاص است زاد رهروان *** هر كه مخلص گشت، باشد رهرو، آن
صدق پيش آور كه تا بيني عيان *** آنچه دادند اوليا از وي نشان!
گر نداري صدق و اخلاص و يقين *** در ره مردان مرو! جايي نشين
(لاهيجي، شرح گلشن راز )

ب- اينكه پس از پذيرفتن نيز سالك بايد آداب طريقت را رعايت كند و مراتب و درجات را مورد توجه قرار دهد، براي اين كه مراتب سير و سلوك در طول يكديگرند؛ يعني هر مرتبه اي از آن مقدمه رسيدن به مرتبه و پايه ديگر است. كسي كه به يقظه نرسيده باشد به توبه راه ندارد و كسي كه به توبه و انابه دست نيافته باشد به مقام رضا و توكل راه نخواهد يافت.
برخلاف شريعت، كه احكام آن غالباً در عرض يكديگرند؛ مثلاً كسي كه نماز مي خواند، روزه هم مي گيرد، كسي كه روزه مي گيرد، زكات هم مي دهد. يا ممكن است كسي نماز بخواند اما روزه نگيرد يا روزه بگيرد اما زكات ندهد؛ در صورتي كه در طريقت تا كسي يك مرتبه را نپيموده باشد، به مرتبه ديگر راهش نمي دهند.
در اين جا به عنوان يك سفارش و راهنمايي از همه علاقه مندان سير و سلوك كه به طور جدي وارد ميدان عمل نشده اند، مي خواهم كه نخست رفتار خود را در سه حوزه مورد دقت و بررسي قرار دهند:
-عمل به احكام شريعت؛
-در پيش گرفتن راه جوانمردي؛
– دارا بودن ذوق و حال و هواي عرفاني.
اينك اين سه موضوع را كمي توضيح مي دهيم:

الف. توجه به دستورهاي شريعت

اگر مشتاق جاناني، مكن جانا گران جاني *** در اين ره سر نمي ارزد، يك ارزن ز ارزاني
به آداب شريعت بند كن ديو طبيعت را *** به اقليم حقيقت چون چنين كردي مسلماني
(غروي اصفهاني)

توجه به شريعت از چند جهت لازم است:
يكي اين كه برنامه شريعت نسبت به برنامه رياضت در سير و سلوك آسان تر است، بنابراين انسان بايد با عمل به شريعت خود را براي اجراي برنامه رياضت آماده كند.
ديگر اين كه اساس عرفان بر سلوك استوار است و سلوك، چيزي جز رياضت نيست. رياضت هم جز با اعمال و رفتار تحقق نمي يابد. وقتي كه سالك بايد عمل كند، كدام عمل بهتر از عمل به شريعت خواهد بود؟ به كدام دليل يك سالك مي تواند به جاي روزه، نماز، حلال و حرام شريعت، برنامه عملي ديگري داشته باشد؟ اعمال شريعت با فطرت و تربيت ما هم پيوند داشته و در ايجاد معنويت و صفاي باطن، بيش از كارهاي ديگر اثر خواهد داشت.
سوم اين كه چون كسي بدون رياضت در سير و سلوك به نتيجه اي نمي رسد، نخست بايد خود را با شريعت بيازمايد. اگر توانست شريعت را عمل كند، مي تواند اقدام به سير و سلوك هم بنمايد؛ اما اگر خود را در انجام وظايف و تكاليف شرعي كه بسيار محدود و آسانند ناتوان ديد، بايد بداند كه در حوزه سير و سلوك هم به جايي نخواهد رسيد. او نيز مانند بسياري از كساني كه خود را درويش و سالك مي نامند، فقط اين نام را با خود خواهد داشت و از حقيقت بهره اي نخواهد برد. مدعيان درويشي زيادند، اما درويشان واقعي بسيار اندك:

گفت: من اندر طريقت شست سال *** ديده ام بسيار، اهل عشق و حال
طالبي هرگز نديدم كز عطش *** عاشق حق باشد او، ديوانه وش!
آنچه ما ديديم، اهل صورتند *** در غم خويشند و دور از حضرتند
هيچ كس جوياي درويشي نبود *** شورش كس، شور بي خويشي نبود
هر يكي را بندي اندر دست و پاي *** گرم كار خويش و غافل از خداي!
(عنقا، مزامير)

ب: زندگي جوانمردانه

فتوت و جوانمردي در تاريخ عرفان ما با عرفان پيوند ناگسستني داشته است. منظور از جوانمرد آن است كه پاي بند جاه و مال نباشد. البته محال است كه انسان، مخصوصاً پيش از سير و سلوك و پيش از رسيدن به مقام فنا، دست از محبت جاه و مال بردارد. بنابراين منظور ما از پاي بند نبودن آن است كه شخص نسبت به ديگران كمتر پاي بند دنيا باشد.
كسي كه به آساني بتواند از دنيا دست بردارد، در سير و سلوك احتمال كامياب شدنش بيشتر است. اما كسي كه از دنيا نتواند دست بردارد، در سير و سلوك نيز موفق نخواهد بود.
مشايخ گذشته كساني را كه به سير و سلوك علاقه داشتند، با اين ميزان مي آزمودند؛ يعني بر آن مي كوشيدند تا دريابند كه آن شخص چقدر به دنيا پاي بند است. نمونه اي از اين آزمون ها را مي آوريم:

شيخ عبدالله بلياني كه زد *** خيمه تجريد در ملك احد
چون كه در بازار طي مي كرد راه *** ديد درويشي، به ظاهر همچو شاه
خرقه اي بر دوش و تسبيحي به دست *** وز سبوي خودپرستي مستِ مست
نزد شيخ آمد به آيين نياز *** گفت: اي در كار حق داناي راز!
از خدا حرفي مرا تعليم كن! *** مستحقي را ز رحمت بيم كن!
شيخ گفت: اين خرقه را آلوده ساز! *** چون شدي فارغ به ما باز آي، باز!
گفت: اي استاد! اين دستور نيست *** ظاهر سالك حجاب نور نيست
گفت: ما را بيش از اين تعليم نيست *** خام طبعي را كه با تسليم نيست
سالكي كو نگذرد از خرقه اي *** چون تواند بود در حق غرقه اي؟
(عنقا، مزامير)

چنان كه در فرصت هاي مناسب سفارش كرده ام، بايد الگو و سرمشق خود را محمد (صلي الله عليه و آله) و علي (عليه السلام) قرار دهيم و مانند آنان مردانه زندگي كنيم و جوانمرد باشيم:

تا نگردي تو نيز مردم و مرد *** چاره خويشتن نداني كرد!
مردمي چون نبي نداند كس *** راه مردي علي شناسد و بس!
مردي و مردمي به هم پيوست *** داد از آن هر دو، اين فتوت دست
مظهر اين فتوت مشهور *** راستي بايد از كژي ها دور
كز خيانت نظر به كس نكند *** نظرش شهوت و هوس نكند
از حيا باشدش سر اندر پيش *** بي حيا را براند از در خويش
كس از او نشنود حديث گزاف *** نزند در ميان مردم لاف
نفس را بند برنهاده به صبر *** بند نان و درم گشاده به جبر
بسته دل در دواي رنجوران *** جاي خود كرده در دل دوران
ورد خود كرده در خلأ و ملأ *** مدد حال اهل رنج و بلا
به يتيمان شهر دادن چيز *** بيوگان را پناه دادن نيز
چشم بر دوختن ز عيب كسان *** ره نجستن به سرّ و غيب كسان
هر بدي جفت حال او نشود *** چو خود اندر خيال او نشود
پارسايي بود رفيق او را *** مردمي مونس طريق او را
ذات او زبده زمان باشد *** هركه با اوست در امان باشد
عصمت او را حصار تن گشته *** عفتش پود و تار تن گشته
بنده اي را كه عشق بپسندد *** به چنين خدمتيش دربندد
روي دل بر حبيب خويش كند *** ترك حظّ و نصيب خويش كند
گر به تيغش زني نپيچد رخ *** زهر گويي شكر دهد پاسخ
حرّ و مستور و ستر پوشنده *** نيكخواه و سخن نيوشنده
كار خود را نخواهد از كس مزد *** نبود زين فروتني تن دزد
هرچه زان نفس او شكسته شود *** بكند گرچه نيك خسته شود
(اوحدي)

ج: دارا بودن ذوق و حال و هواي عرفاني

ذوق معني غير ذوق صورت است *** ذوق معني روضه بي آفت است
ذوق حس دارد يقين هر جانور *** ذوق معني، ذوق عشق است، اي پسر!
ذوق عرفان مي دهد زآدم نشان *** ورنه هركس راست ذوق آب و نان
(صفي، زبدة الاسرار)

سير و سلوك يك تكليف همگاني و فراگير نيست بلكه مخصوص كساني است كه به قدر كافي حال و هواي اين كار را داشته باشند. بسياري هستند كه اهل زهد و پرهيزند، اما حال و هواي عشق و عرفان ندارند. شمس تبريزي مي گويد: من كارهاي ظاهريم را نزد پدرم آشكار نمي كردم تا چه رسد به كارهاي باطني ام. پدرم مردي بزرگوار و بخشنده و درستكار بود. وي با دو كلمه اشكش بر محاسنش جاري مي شد! اما عاشق نبود. مرد نيك بودن چيزي ديگر است و عاشق بودن چيزي ديگر.(1)
حال و هوا و هيجان ها و احساساتي كه در بعضي اشخاص ديده مي شوند، براي مشايخ نشانه هاي شايستگي آن شخص اند. كساني كه در سلوك كامياب مي شوند، از همان آغاز حال و هوايي دارند كه ديگران ندارند. اين حال و هوا را نمي توان تعريف كرد. اين حال و هوا در انسان مانند « آن » در معشوق است. عاشقي شيوه خاص خود را دارد و كسي كه اين حال و هوا را نداشته باشد، كارش درست نخواهد بود:

ساقيا! جام دمادم ده كه در سير طريق *** هر كه عاشق وش نيامد، در نفاق افتاده بود
(حافظ)

چنان كه امتياز انسان از حيوان به عقل و انديشه اوست، امتياز اهل سلوك از انسان هاي ديگر با همين ذوق است. اين ذوق اگرچه پس از سير و سلوك كمال مي يابد و ظهور پيدا مي كند، اما از همان آغاز بايد اثري از آن در علاقه مندان سلوك ديده شود:

خواهي ار اسرار ما را بنگري *** بايدت تحصيل ذوق ديگري
غير آن ذوقي كه در گاو و خر است *** آدمي را فهم و ذوق ديگر است
هم چنين جز ذوق انسان، اي ولد! *** عارفان را فهم و ذوقي مي بوَد
پيش ذوق عارفان اندر بسيج *** فهم و ذوق آدمي، هيچ است، هيچ
(صفي، زبدة الاسرار)

پي‌نوشت‌:

1.مقالات، ج1، ص 119.

منبع مقاله :
يثربي، سيديحيي، (1392)، عرفان عملي، قم، مؤسسه بوستان كتاب، چاپ سوم