نعره زد عشق كه خونين جگري پيدا شد! *** حسن لرزيد كه صاحب نظري پيدا شد!
فطرت آشفت كه از خاك جهان مهجور *** خود گري، خود شكني، خود نگري پيدا شد!
خبري رفت ز گردون به شبستان ازل: *** حذر اي پردگيان پرده دري پيدا شد!
آرزو بي خبر از خويش به آغوش حيات *** چشم واكرد و جهان دگري پيدا شد!
زندگي گفت كه در خاك تپيدم همه عمر *** تا از اين گنبد ديرينه دري پيدا شد!
(اقبال)

راستي عرفان چيست و چه هدفي دارد؟ در كوتاه ترين بيان: عرفان يعني تلاش انسان براي رسدين به خدا! عرفان يعني عبور انسان از ظاهر به باطن! در حوزه عرفان، اين انسان است كه تكيه گاه عشق از طرفي و زيبايي از طرف ديگر است. آري انسان از نگاه عرفان، خود ( جهان ديگري ) است! انسان، « صاحب نظري » است « خود نگر»، « خود»، « خودشكن» و « خودگر » كه مي تواند از اين خاكدان، راهي به بيرون يافته و پرده اسرار را از پيش چشم خود بردارد.
پيش از بحث چند مطلب را بايد مورد توجه قرار داد:

فرق طريقت با شريعت

شريعت سير تشريعي بنده است به سوي پروردگار با هدف و انگيزه « تقرب » ( نزديك شدن ) به او. همه دينداران با محتواي شريعت آشنا هستند؛ در نظام شريعت پروردگار جهان، انسان هاي بالغ را مورد خطاب قرار داده و دستوراتي را به صورت امر و نهي به آگاهي آنان مي رساند.
اين ابلاغ به وسيله پيامبران (عليهم السلام) انجام مي پذيرد. پيامبران علاوه بر ابلاغ امر و نهي خدا، به بشارت و انذار بندگان نيز مي پردازند؛ يعني به بندگان خدا اعلام مي كنند كه اگر دستورهاي الهي را گردن نهند، پاداش نيك خواهند يافت و اگر نافرماني كنند به نسبت نافرماني خود، كيفر مي بينند. اين مضمون بارها در قرآن كريم آمده است از جمله:« وَ مَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلاَّ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ فَمَنْ آمَنَ وَ أَصْلَحَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ‌ *وَ الَّذِينَ کَذَّبُوا بِآيَاتِنَا يَمَسُّهُمُ الْعَذَابُ بِمَا کَانُوا يَفْسُقُونَ»(1).
ابلاغ تكليف و بشارت و انذار ( ترساندن ) از طرف پروردگار است. از طرف بنده نيز شرايطي در كار است كه بايد بنده نيز بالغ و عاقل و آزاد بوده و توان انجام تكليف را داشته باشد.
اين سير تشريعي با هدف « تقرب » ( نزديك شدن ) انجام مي پذيرد. ما هرگونه عبادتي را بايد به نيت نزديك شدن به خدا ( قربة الي الله ) انجام دهيم. معناي قربت، عبارت از آن است كه بنده مورد لطف و نوازش پروردگار قرار بگيرد. يعني بنده در روز رستاخيز اگر درستكار باشد مورد نوازش قرار بگيرد وگرنه مورد خشم خداوند قرار گرفته و به كيفر كارهايش برسد. لازمه چنين چيزي آن است كه به هر حال بنده با اوصاف بشري خود باقي بماند. يعني خداوند انسان ها را پس از مرگ با همين خصوصيات و نيازها و احساس ها زنده گرداند. آن گاه نيكان را با لذت هاي بهشتي بنوازد و بدكاران را با عذاب دوزخ بيازارد.
بايد توجه داشت كه شريعت راه همگان است. تكليف الهي، همه انسان هاي بالغ و عاقل و توانا به انجام تكليف را دربرمي گيرد. پس هريك از ما به عنوان يك انسان در دايره تكليف الهي قرار مي گيريم و بايد عمل صالح داشته باشيم تا نجات يابيم.
اين نكته را هم يادآوري كنم كه آنچه اهل شريعت به دست مي آورند از بيرون خودشان است؛ يعني اگر اهل بهشت به كوثر مي رسند و شراب طهور مي نوشند يا صاحب قصر و حوري مي شوند، اين ها همه در بيرون خودشان است. آنان از اين نعمت هاي بيروني بهره مي برند، يا از عذاب هاي بيروني، رنج و درد مي كشند.
بنابراين بايد با همان صفات بشري باقي مانده باشند. اما اين كه بقاي آن ها به عنوان يك انسان تنها با روح انسان خواهد بود يا اين روح مانند زندگي دنيوي خود همين جسم را هم با خود خواهد داشت، بحث ديگري است كه به اين درس ها ارتباط زيادي ندارد. اما همين قدر بايد بگويم: من خود برآنم كه معاد، جسماني خواهد بود، اما نه به آن صورت كه ملاصدرا گفته است. بلكه به آن صورت كه در زبان وحي آمده است.
و اما طريقت، سير تكويني خلق به سوي حق است. سير تكويني يعني آن كه انسان در نهاد انسان و درون خود تحول يابد و دگرگون شود وجود انسان تعالي و توسعه پيدا كند، تا جايي كه از صفات بشري و از بشريت فاني گردد و بقاي حقاني و الهي يابد. در سير تشريعي، انسان كاري انجام مي دهد و نتيجه آن را مي بيند. اما در سير تكويني، انسان حالتي را از دست مي دهد و به حالت ديگري مي رسد كه نتيجه و پاداش سير او مي باشد. به همين دليل اهل طريقت به اين نكته تأكيد مي كنند كه هرچه خواهي بايد از خود بخواهي:

اي گستره لايتناهي كه تويي *** فهرست سپيدي و سياهي كه تويي
بيرون ز تو نيست هرچه در عالم هست *** از خود بطلب هر آنچه خواهي كه تويي
(نجم الدين رازي)

آري، از نگاه طريقت، انسان در سلوك خود به سوي حقيقت هر حالي را از دست بدهد، حال برتري به دست مي آورد و به تعبير مولوي هرگز « از مردن كم نمي شود » اگر از جمادي بميرد،‌از مرتبه نبات سر درمي آورد و اگر از حيوان بميرد، انسان مي گردد! بدين سان وجود انسان يك « گستره لايتناهي »‌است و همه كمالات را در خود دارد.
و بر اين اساس است كه مولوي مي گويد:

كان قندم نيستان شكرم *** هم ز من مي رويد و من مي خورم
(مولوي، مثنوي)

مولوي در ديوان شمس اين نكته را با شرح و بسط بيشتر بيان مي كند كه انسان براي خود، همه چيز است: شمع، شاهد، باده، ليلي، مجنون، موسي و هارون خويش است. او چنين مي سرايد:

عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش *** خون انگوري نخورده، باده شان هم خون خويش
هركسي اندر جهان مجنون ليلايي شدند *** عارفان ليلي خويش و دم به دم مجنون خويش
ساعتي ميزان آني، ساعتي موزون اين *** بعد از اين ميزان خود شو تا شوي موزون خويش
گر تو فرعون مني از مصر تن بيرون كني *** در درون حالي ببيني موسي و هارون خويش
باده غمگينان خورند و ما ز مي خوشدل تريم *** رو به محبوسان غم ده ساقيا، افيون خويش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال *** هر غمي كاو گرد ما گرديد شد در خون خويش
باده گلگونه است بر رخسار بيماران غم *** ما خوش از رنگ خوديم و چهره گلگون خويش
من نيم موقوف نفخ صور همچون مردگان *** هر زمانم عشق، جاني مي دهد ز افسون خويش
در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حرير *** عشق نقدم مي دهد از اطلس و اكسون خويش
(مولوي، ديوان)

خلاصه كلام آن كه در سير تكويني طريقت، پاداش سالك همين رشد و تحول خود اوست. و همين رشد و تكامل براي وي اساس بهترين خوشي و شادماني هاست. زيرا هر درجه اي از اين رشد و تحول، او را از جهان خاكي دور كرده و به ديدار حق نزديك تر مي سازد. و چون اين رشد و تحول سرانجام او را به معشوقش مي رساند يار لذا در طريقت، نعمت دنيا و آخرت مطلوب سالك نمي باشد بلكه فقط به همين حالات شادمان است. زيرا او به دنبال ديدار است و بس:

خلاف طريقت بود، كاوليا *** تمنا كنند از خدا، جز خدا
گر از دوست چشمت به احسان اوست *** تو در بند خويشي نه در بند دوست
(سعدي، بوستان)

و اين به خاطر آن است كه در نظام شريعت انسان با صفات انساني باقي مي ماند، اما در نظام طريقت، انسان هويت انساني خود را از دست مي دهد و ديگر با نيازهاي جسماني و نفساني كاري نخواهد داشت. زيرا لذت هاي جسماني براي كساني ارزش دارند كه در بند جسم و نفس خود باشند:

هشت جنت گر در آرم در نظر *** ور كنم خدمت من از خوف سقر
مؤمني باشم سلامت جوي من *** زان كه اين هر دو بود حظّ بدن
(مولوي، مثنوي)

در شريعت، انسان يك موجود ثابت است اما كمالات نفساني و اعمال نيك او، او را به لذايذ بهشتي مي رساند. انسان در بهشت هم باشد، باز انسان است و نيازهاي انساني را با خود دارد.
اما در طريقت، انسان نخست حالت يك بذر را دارد و اين بذر اگر پرورش يابد، رشد مي كند و اين رشد از صفر تا بي نهايت ادامه مي يابد تا جايي كه به معشوق خود مي رسد.
«شريعت احكام ظاهر است و آدابِ قالب؛ طريقت، باطن است و آدابِ قلب‌».
شريعت نيازمند تكليف الهي و بعثت انبيا و بشارت و انذار خداست؛ چنان كه نيازمند بلوغ و تكليف و توان انسان نيز مي باشد. اما طريقت از طرفي نيازمند جذبه و عنايت حق و از طرف ديگر نيازمند بيداري دروني و عشق و عطش نهادي انسان است. خلاصه آن كه در طريقت بايد جذبه اي از دو طرف وجود داشته باشد همين كشاكش ازلي و ابدي عاشق و معشوق است كه سرانجام سلوك طريقت را به نتيجه مي رساند. از نظر عارفان همه حركت ها براساس محبت و عشق استوار است. همين عشق و ميل است كه موجودات جهان را، از ذره تا كهكشان و از جمله اهل سير و سلوك را به حركت و تحول وامي دارد:

يكي ميل است با هر ذره رقاص *** كشان هر ذره را تا مقصد خاص
اگر پويي ز اسفل تا به عالي *** نبيني ذره اي زين ميل خالي
همين ميل است اگر داني همين ميل *** جنيبت در جنيبت، خيل در خيل
سر اين رشته هاي پيچ در پيچ *** همين ميل است و باقي هيچ در هيچ
از اين ميل است هر جنبش كه بيني *** به جسم آسماني يا زميني
به هر طبعي نهاده آرزويي *** تك و پو داده هريك را به سويي
(وحشي بافقي)

از ديدگاه عرفا، همه تقرب شريعت، بر علم و « ايمان » استوار است و ديدار طريقت، بر «هنر عشق»:

طفيل هستي عشقند، آدمي و پري *** ارادتي بنما تا سعادتي ببري
بكوش خواجه و از عشق، بي نصيب مباش *** كه بنده را نخرد كس به عيب بي هنري
(حافظ)

آري! شريعت، هوشياري مي خواهد و علم و آيين! طريقت، مستي مي طلبد و جنون و رندي!
علم شريعت را بايد بياموزي كه:« فاسْالوا اهلَ الذّكرِ إنْ كنتمْ لا تعلَمون ».
اما مستي طريقت، از درون مي جوشد كه:

باده از ما مست شد ني ما از او *** قالب از ما هست شد ني ما از او
باده در جوشش گداي جوش ماست *** چرخ در گردش اسير هوش ماست
(مولوي، مثنوي)

شريعت، سوداگري و تجارت است كه:« هلْ ادُّلُكم عَلي تجارةٍ تُنجيكُم » انسان در برابر انجام تكاليف خود، پاداش مي گيرد و پاداش او همان « نجات » اخروي اوست.
طريقت، تلاش انسان سالك در جهت رسيدن به معرفت و آگاهي برتر است. آگاهي نه از نوع علوم معمولي و رسمي ( علم حصولي ) بلكه از نوع معرفت شهودي كه در آن عالم و معلوم و عاشق و معشوق به هم مي رسند و يكي مي گردند و اين كار جز با نيستي و فناي سالك فراهم نمي آيد. در طريقت مانع و حجاب بزرگ وجود خود سالك است كه بايد از ميان برداشته شود:

ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست *** تو خود حجاب خودي از ميان برخيز
(حافظ)

از اينجاست كه در طريقت همه تلاش عاشق در جهت فناي خويشتن است.

به دام زلف تو دل مبتلاي خويشتن است *** بكش به غمزه كه اينش سزاي خويشتن است
به جانت اي بت شيرين دهن كه همچون شمع *** شبان تيره مرادم فناي خويشتن است
(حافظ)

از اين جاست كه صفت اصلي اهل شريعت نگراني و ترس از آتش دوزخ است، اما عاشق سالك كه به دنبال فناي خويشتن است، نه تنها از درد و بلا نمي هراسد بلكه به پيشواز رنج و بلا رفته و زخم شمشير معشوق را به قيمت جان مي خرد:

تو عهد كرده اي كه كشاني به خون مرا *** من جهد كرده ام كه به عهدت وفا كني
(فروغي)

رياضت سالكان با اين هدف انجام مي پذيرد كه گام به گام با مرگ اختياري، جزء جزء وجود بشري خود را به نابودي بسپارند و سرانجام با فناي مطلق از بشريت به مرحله بقاي با حق برسند:

بميريد بميريد! در اين عشق بميريد! *** در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد
بميريد بميريد! وز اين مرگ مترسيد *** كز اين خاك برآييد، سماوات بگيريد
بميريد بميريد وزين نفس ببريد *** كه اين نفس چو بند است و شما همچو اسيريد
يكي تيشه بگيريد پي حفره زندان *** چو زندان بشكستيد همه شاه و اميريد
(مولوي، ديوان)

بدين سان عاشق سالك از غم و رنج استقبال مي كند و به تعبير حافظ رقص كنان به زير شمشير غم معشوق مي رود:

زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت *** كان كه شد كشته او نيك سرانجام افتاد
(حافظ)

مولوي در غزل زيبايي غم عشق را ارج مي نهد و خود را شرمنده لطف و عنايت غم مي داند:

مرا چون كم فرستي غم حزين و تنگ دل باشم *** چو غم بر من فروريزي ز لطف غم خجل باشم
غمان تو مرا نگذاشت تا غمگين شوم يك دم *** هواي تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم
همه اجزاي عالم را غم تو زنده مي دارد *** منم كز تو غمي خواهم كه در وي مستقل باشم
(مولوي، ديوان)

بنابراين در طريقت به مشكلات اعتنا نمي كنيم. رهروان عشق را دوزخ سرد مي نمايد و دريا خشك به نظر مي رسد:

گواه رهرو آن باشد كه سردش يابي از دوزخ *** نشان عاشق آن باشد كه خشكش بيني از دريا
(سنايي)

براي نماز شريعت، وضوي آب، كافي است، اما براي نماز طريقت وضوي خون بايد.

طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق *** به قول مفتي عشقش درست نيست نماز
(حافظ)

پي‌نوشت‌:

1.انعام،‌آيات 48-49.

منبع مقاله :
يثربي، سيديحيي، (1392)، عرفان عملي، قم، مؤسسه بوستان كتاب، چاپ سوم