دو هزارو پانصدسال پیش، درکتیبه ای که برسنگ نقر شده و درنتیجه تا زمان ما باقی مانده، داریوش شاه [داریوش اول] گوید: <اهوره مزدا مرا یاری کناد، با دیگرخدایان. اهوره مزدا این سرزمین را از لشکردشمن نگه داراد، از خشکسالی و از دروغ. دراین سرزمین نه لشکر دشمن، نه خشکسالی و نه دروغ رخنه کناد.> ۱
این کتیبه داریوش که من عقیده دارم او هرروز آن را بر سر نماز می خوانده است، دعایی است که امروز هم کاربرد واقعی دارد. مملکت واجتماع ما دشمن خارجی دارد؛ ولی دشمن خارجی آن دربرابر دشمن داخلی که دروغ وخشکسالی باشد، بسیار ضعیف تر است. این دعایی است که به زبان امروزی، در دعای باران و استسقا هم به زبان بسیاری از بزرگان و روحانیون جاری و ساری می شود.
در تقویم هواشناسی کوهستان ما، سالها صفت مخصوص به خود دارد؛ چون قنات ها <آسمان نگر> هستند و چشم چشمه ها به ابرآسمانی است. سالهایی هست که میزان بارندگی کم است (گاهی کمتراز ده سانتیمتر در سال) که معمولا این سالها <خشک سال> خوانده می شود.
سالهایی هست که بارندگی کم است؛ ولی آنچه هست در بهمن و اسفند بیشتر است. چون قنات پشت ندارد، آب آن زیاد نخواهد شد؛ ولی علف در کوهستان سبز می شود، درنتیجه می گویند که این سال، <علف سال> است. خداوند به گوسفند و گاو و چارپا تفضل کرده، بارانی فرستاده، علفی در بهار سبز می شود که خوراک آنهاست.
بعض سالها تنها <ترسال> است؛ یعنی در ماه زمستان، هفت هشت سانت باران می آید و جوکار نجات پیدا می کند؛ اما گندم کار از آب می افتد.
سالهایی که باران به حدود عادی می رسد؛ یعنی ده پانزده سانت باران آمده و به موقع هم آمده، در اواخر پاییز گندم کاری ممکن شده، در زمستان گندم زیر برف مانده و آفات زمینی ازمیان رفته و سه چهارباران در بهار و پیش از زرد شدن گندم آمده است، آن سال را <آب سال> می گویند و در عرف عامه سالی معمولی و با برکت است و مردم در زمستان آن سال، ازسال درخواهند شد.
اگرباران کوهستان ازبیست سانت درسال افزونی بگیرد که البته این از موارد معدود است و هرده بیست سال یک بار ممکن است اتفاق بیفتد، آن سال را <غره سال> گویند که رودخانه ها بیش از یک ماه جریان خواهد داشت وقناتها از پرآبی نفس کش نخواهد داشت و صیفی دشتوی و باغها سیراب خواهد شد. (من تصور می کنم در ترکیب کلمه باید آن را قره سال خواند = سال تابان و شکوفا و قوی که در ترکی هم همین معنی را می دهد و شاید صورتی از تلفظ کارا و کرای قدیم بوده باشد.)
در این میان، ما سالهای دیگری هم داریم مثل ملخ سال. در قدیم وقتی باران بهار مرتب بود، ملخها خصوصا ملخهای دریایی که بزرگترین و دقیق ترین آنتن هواشناسی در شاخکهای آنها به قدرت خدایی ساخته شده وقتی پا به خشکی می گذارند، درنخستین جایی که از باران مرطوب شده، غلاف تخم های خود را که در حدود یک فشنگ معمولی است، فرو می برند و بعد از هجده روز، پوره ملخ از تخمک بیرون می آید و ملخ جکو، درحال جهیدن، خود را به اولین بوته سرسبز آدور یا گیاه دیگر می رساند و در یک لحظه آن را لخت می کند، از هردانه پوره ملخ بین ۹۰تا ۱۱۰ ملخ بیرون می آید و می توانید تصور کنید دشتی را که آسمان آن ۱۸ روز پیش از پرواز ملخ ها سیاه شده بود و همه آنها درکنار بوته های آن پوره کرده بودند، چطور از جکوهای بی امان که در ابتدا سیاه رنگ هم هستند، سیاه می شود. این پوره ها به زودی بال درآورده وبه صحرا و باغ اطراف می ریزند و پس از آنکه آن را از برگ و میوه صاف کردند، به جانب کوهستان خنک تری که تازه بوته های آن سبز شده اند، می ریزند وهمین عمل را تکرار می کنند. موج ملخ درپی آن پس از ۱۸ روز، به کوهستان سردسیر می رسد و به همین ترتیب یکباره یک استان، بالتمام و گاهی قسمتی از مملکت، دچار ملخ خوارگی می شد، بدین طریق آفت ملخ درسال <ملخ سال> پدید می آمد؛ آفتی که جزء آفات سماوی محسوب می شد و در قراردادهای اجاره و امثال آن به عنوان شرط قید می شد <به شرط آنکه محصول ازآفات ارضی وسماوی محفوظ باشد>، مستاجر می بایستی فلان مقدار یا فلان مبلغ مال الاجاره را پرداخت کند.
ملخ مصری که از دریا می آمد، گاهی هفت سال پی درپی دوام داشت.۲ درست یادم هست که شصت سال پیش، یک مأمور کشاورزی، به نام مهندس اخگر که اصالتاً اراکی بود، با چه کوششی، با سم پاشی این بلای پردار را از کوهستان ما دفع کرد. این راهم عرض کنم که ملخ، صورت اصلی کلمه ملک است که به معنی فرشته به کار می رود و دو سیکل فره وهر که صورت فرشتگان زرتشتی است، درست به صورت ملخ ترسیم می شود؛ فرشتگانی که از آسمان به زمین می آیند و همه بال دارند. البته این ملخ هرچند بلاست؛ اما در واقع در سال های ملخ سال، درحکم یک مائده آسمانی است و سعدی که شاید در مدت عمر طولانی خود بارها شاهد خشکسالی بغداد و ملخ سالی شیراز بوده، اهمیت این مائده آسمانی را چقدر لطیف بیان کرده است:
چنان قحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمین شد بخیل
که لب تر نکردند زرع و نخیل
نه درباغ سبزه،نه در راغ شخ
ملخ بوستان خورد و مردم ملخ
من <ملخ پلو> را در کوهستان خودمان، شصت هفتاد سال پیش، در منزل یکی ازخواجگان پاریز خورده ام. ساق سخت اره دار ملخ را می کندند و باقی آنکه تماماً ویتامین بود، می برشتند و می خوردند که چیزخوشمزه ای هم بود، اگر تصور نکنیم که باز به قول همان سعدی:
دربیابان، فقیر سوخته را
شلغم پخته به که نقره خام
آفات دیگری هم داشتیم، مثل سال زنگاری که وقتی باران، پی درپی، هفته ای یک بار در خرداد ماه می آمد و فرصت نمی داد که گندم برسد و زرد شود، حشره ای ذره بینی که زنگار خوانده می شد، دراین ترسالی رشد می کرد و مغز گندم را به تدریج می مکید و می خورد. وقتی محصول آن زمین را خرمن می کردند، خرمنی که می بایست هزارمن محصول داشته باشد، صدمن محصول می داد و آن نیز درحکم کاه بود نه گندم.
همچنین سالهای سن خواری که سن درمحصول می افتاد، حشره ای موذی تمام مغز گندم را می خورد که بوی بدی هم داشت، و این سن وقتی درمحصول ورامین خانه می کرد، در آن سال حتما شهرهای اطراف، از جمله تهران، دچار قحطی می شدند. مرحوم عبدالله مستوفی که خود سالها عنوان شهردار و مسئولیت نان تهران را داشته است، از نحوه مبارزه با آفت سن در تاریخ کم نظیر خود (زندگانی من) به تفصیل یاد کرده است. او در مبارزه با سن تخصص داشت.
آفات دیگر، مثل سیل و طوفان وآتش سوزی، چیزهایی است که تا حدودی موضعی و فصلی است و در کمبود محصول مملکت همیشه موثر بوده است. و من شاید جزو نخستین کسانی باشم که چهل پنجاه سال پیش در همین اطلاعات، پیشنهاد بیمه کردن محصولات کشاورزی را داده ام. اما گفتگوی اصلی ما خشکسالی است که یار دیرینه و در واقع یارغار سرزمین ایران و ایرانیان بوده است و خواهد بود. ما حتی بعد از طوفان نوح هم قحطی داشته ایم. در عهد قحطان بن ارفحشد بن سام بن نوح، جد آل قحطان و ملوک حمیر و تبعان یمن، قحط افتاد سخت و قحط براند (آن را علاج کرد) از بسیاری [قوت؟] که مردم را بداد و گفتند: قحط القحوط ویطردها بسخائه و جوده، و او بزرگ تر کسی بود اندرحلم وسخاوت و فراخ دستی… و به بابل مقام داشت.
اشعار شیث و آدم(ع) پیوسته خواندی و از نیکو سیرتی و زهد و عبادت او، ضحاک قصد کشتن او کرد، پس بگریخت با فرزندان، و در زمین روم در بیابانی مقام گرفت و هم آنجا روزگارش سپری شد… ۳
بعد از داریوش، که در اول مقاله از او یاد کردیم، شاید بشود به روزگار ساسانی اشاره کرد که تاریخ یکی از خشکسالی های بسیار بزرگ و گسترده این مملکت را ضبط کرده است.
فیروز ساسانی، پسر یزدگرد دوم، که در رقابت با برادرش هرمز توفیق یافته بود به سلطنت برسد، در طی بیست وهشت سال و چهار ماه سلطنت او، هفت سال خشکسالی بود، در نتیجه به قول ابن اثیر، در زمان او قحطی سخت هفت ساله ای پدید آمد و جوی ها و کاریزها خشک شد، آب دجله (که تیسفون پایتخت در کنار آن بود) فرونشست، درختان خشکیدند و کلیه کشتزارهای دشت و بیابان و کوه بی آب ماند و متروک شد. مرغان و وحوش نابود شدند و گرسنگی دنیا را فراگرفت.
فیروز خراج و مالیات مردم را بخشید و جزیه ها و کمک ها را نگرفت و دستور داد هرکس موادغذایی ذخیره دارد، مردم را درآن شریک سازد که حال فقیر و غنی یکسان باشد و اعلام کرد که اگر بفهمد یک نفر درشهر یا دهی از گرسنگی مرده، همه اهالی آنجا را عقوبت خواهد کرد. و بدین طریق بود که دراین مدت کسی از گرسنگی تلف نشد؛ مگر یک نفر در یکی از دهات حدود <اردشیر خوره>. فیروز به درگاه خداوند توسل جست ودعا کرد (دعای باران خواند) وبالاخره قحط از میان رفت و دوباره کشور آبادانی گرفت.۴
گردیزی اشاره می کند که برای دفع این بلا، با وجود عدم امکانات آن روز، <اندر همه پادشاهی او، هیچ جانوری از گرسنگی نمرد و اندران تدبیر نیکو کرد و آن چنان کرد که دستوران خویش به اطراف همی فرستاد و مال و خزینه همی داد تا از ولایت های دیگر، علف خریدندی و به ولایت آوردندی و بر رعیت دادندی تا هلاک نشدندی>۵ بناکتی که همین حرفها را تکرار می کند، توضیح می دهد که چون اثر عدل او در همه عالم ظاهر شد، خدای تعالی، آن تنگی را به فراخی نعمت بدل گردانید و باران های رحمت ببارید و ارزانی شد. و گفته اند: <[عدل] سلطان عادل خیر من مطرالوابل.>۶ طبری صحبت از ممالکی می کند که به یاری فیروز شتافته اند:<… پس فیروز به ملک بنشست… چون از ملک او هفت سال بگذشت باران از آسمان باز ایستاد به زمین عجم، و آن سال قحط اندر جهان افتاد و طعام تنگ شد و فیروز به هر شهری کس فرستاد و به همه نواحی نامه کرد که دیر خزانه ها بکنید و طعام همی خرید و به من همی فرستید و بفرمود که طعام از توانگران بستانید و به درویشان دهید. پس رسول و نامه به ولایت ها فرستاد که طعام هر شهری به درویشان آن شهر دهید و طعام از شهری به شهر نبرید، و گفت اگر درویشی از گرسنگی بمیرد، بدلش توانگری بکشم.
<و خراج از مردمان بر گرفت… و هفت سال آن تنگی بماند و به همه پادشاهی وی جز یک تن کسی از گرسنگی نمرد و بفرمود تا صد هزار درم جبایت کردند و به درویشان دادند از جهت آن مرد. و فیروز اندر اول ستمکار بود. چون این قحط بیامد، توبه کرد و چون ایزد سبحانه و تعالی آن توبه بپذیرفت و آن قحط از مردمان برگرفت.
و همی فرستاد به سوی ملکان هر شهری، چون ملک روم و هند و ترک و حبشه. از هر جایی طعام ها به خروار می آوردند و به پادشاهی خویش، مردم را به تقدیر و اندازه همی داد و هفت سال آن قحط بداشت. تا چنان شد که به دجله و جیحون اندر آب نماند. هرچه اندر پادشاهی وی چشمه آب ببود و کاریزها و رودها و مرغزارها، همه خشک شد و هیچ گونه گیاه نرست و وحوش بیابان و مرغان همه هلاک شدند تا بدان مملکت اندر مرغ نماند و اندر بیابانها هیچ مرغ نپرید و هیچ دد و جهنده نماند و…
و فیروز همی شنید که رعیت همی گفتند که این ملک شوم است و تا جهان بوده است، هرگز این چنین سختی نبود. هرچند رعیت اینها می گفتند، او از طعام دادن و احسان سست نشد و از آن صدقه که همی داد، باز نگرفت. خدای تعالی دعا و تضرع خلق بشنید و چون هفت سال سپری شد، خدای تعالی باران فرستاد و چشمه ها و کاریزها آب گرفت و از زمین نبات بر رست و همه درختان میوه برآورد… و خلق جهان به فراخی افتادند و سالی دو سه برآمد تا هر چه در پادشاهی وی شهری بود یا دیهی یا چاهی که در سال قحط ویران شده بود، مردمان برفتند و همه آبادان کردند، و بر جایی که خداوندش را قدرت آن نبود و خواسته نداشت که جایی آبادان کردی از خواسته خویش آبادان کرد تا همه پادشاهی او آبادان شد و سه شهر بنا کرد: یکی به حد ری دام فیرو زآباد، دیگر به حد گرگان نام او روشن فیروز، و به حد آذربایجان نام او شهرام فیروز و هم مملکت را باز آبادان کرد.> ۷
اهل معنی می دانند که آوردن گندم و جو و علوفه از روم و هند وترکستان و حبشه، مخصوصا در هزار و پانصد سال پیش، از آوردن همین مواد، از کانادا و استرالیا و زلند امروز، سخت تر و مشکل تر است، خصوصا آن روز که نه نفتی بود و نه گازی و نه دلاری.
ابوریحان بیرونی، مراسم استسقای فیروز را دقیقا تشریح کرده و من چهل سال پیش آن را در خاتون هفت قلعه آورده ام، که نقل آن بی مناسبت نیست: <… در زمان شاهی فیروز، نیای انوشیروان، هیچ باران نیامد، و مردمان در ایرانشهر به خشکسالی افتادند. فیروز در آن سالها خراج از آنان برداشت و درهای خزاین خویش بگشاد. پس فیروز به آتشکده ای که در فارس بود و آذرخورا نامیده می شد، رفته، نماز گزارد و از خداوند خواست که آن بلا را دور گرداند. آنگاه به جایگاه آتش برآمد و پرستاران و هیربدان را در آنجا در پیش آتش ایستاده دید اینان بدو چنان که شاهان را درخور است درود و آفرین نگفتند و او را از ایشان کدورتی در خاطر پدید آمد.
<فیروز به آتش روی کرد و دستها و بازوان خویش را برگرد مشعله حلقه کرد و سه بار آن را در آغوش گرفت؛ چنان که دو دوست چون به هم رسند، یکدیگر را در آغوش گیرند. و آتش به ریش او نرسید [ولی] آن را نسوخت. سپس فیروز گفت: ای خداوند من که نامهای تو فرخنده باد! اگر از بهرمن و به سبب بدی سیرت من است که باران نمی آید، پس بر من آشکار گردان تا کناره گیرم، و اگر جز این است، پس بلا را بگردان و بر من و بر جهانیان حقیقت را روشن نما و با باران بر آنان کرم کن.
سپس فیروز از کانون (اجاق) فرود آمد و از محل آتشکده خارج شد و بر دنبکا نشست (آن بالشی بود از طلا شبیه تخت). پس خدمتکاران معبد و هیربدان پیش آمدند و بر پادشاه سلام کردند؛ چنان که پادشاهان را سزاست. شاه گفت: چرا با من اول سخت شده بودید و بی اعتنا، و اکنون چنین احترام می گذارید.
گفتند: به علت آنکه ما بر سر پادشاهی بزرگتر از تو ایستاده بودیم و در آنجا جایز نبود که تو را سلام گوییم (ظاهراً مقصود احترام آتشکده و اهورامزداست) شاه حرف آنان را تصدیق کرد. سپس از شهر آذرخورا متوجه شهر دارا شد و چون به محلی رسید که امروز رستاق، معروف به کام فیروز در آنجاست و آن وقت صحرایی بی آبادی بود، ابرها بر آسمان برآمدند و بارانی سخت فرو ریختن گرفت که پیش از آن سابقه نداشت؛ چندان که آب به خرگاه های پادشاهی و خیمه ها رسید.
فیروز مطمئن شد که دعای او به اجابت رسیده است، شکر خدای به جای آورد و به خلق صدقه داد و مجالس شادمانی برپا شد، و این روستای جلیل ساخته سد آمد که امروز به نام خود او کام فیروز خوانده می شود. و از خوشحالی مردم بر یکدیگر آب ریزان گرفتند و هر شهری آن را جشن گرفتند. جشن آبریزان اصفهان در این روز است که آفریجکان گویند.> ۸
البته یک راه مبارزه با خشکسالی و قحطی دعای باران بود؛ ولی راه اصلی آن بود که باز همین فیروز انجام داد و به قول گردیزی < …جویهای مرو، او برید و آب آن را قسمت نهاد و شهر فاریاب او بنا کرد و قصبه گرگان و شهر [ی در] آذربایجان و عین التمر کرمان(؟) او بنا کرد و فربر و نسا او بنا کرد…> و شک نیست دعا وقتی مستجاب می شود که این کارها را هم همراه داشته باشد.
مرحوم کریستن سن در باب این بخشش ها می گوید: <… فیروز در ایام قحط و غلا، ملت را عموماً از ادای خراج ارضی و باج شخصی (مقصود مالیات سرانه = سرکله گیران) و مالیاتهای مخصوص خیریه و بیگار و سایر تحمیلات و عوارض معاف کرد.> قحطی و خشکسالی های زمان فیروز، طبعاً فقر و بیماری و بیکاری درپی داشت و اختلاف دو پسرش، بلاش و قباد، نیز مزید برعلت شد.
وقتی قباد از اقوام ترک شرقی کمک خواست، آنان نیز فرصت را غنیمت شمردند و خاقان که خود داماد فیروز بود، دخترش را به عقد قباد درآورد و او را به تیسفون و تخت ساسانی باز گرداند (۴۹۸ یا ۴۹۹ میلادی).>
به روایت مجمل التواریخ <… هفت سال قحط افتاد در عهد او، و باران نیامد تا خدای عزوجل رحمت کرد و باران داد و فراخی پیدا شد و آن روز، از خرمی آب باران بر یکدیگر همی ریختند و آن را عید کردند و هنوز به کار دارند. آن است که در تقاویم نویسند: صب الماء (که به فارسی جشن آب پاشان و آب ریزان گویند).
اشکال کار فیروز این بود که در همان سالها، جنگ با هیاطله (هیپالیان ) نیز روی داد و فیروز درجنگ با خوش نواز (اخوش نوار ابن اثیر) کشته شد. یک نکته هم در باب اهمیت همکاری زنان در آن زمان بگویم و آن اینکه بیشتر خدمات فیروز به کمک دخترش شده است.
این فیروز دختری داشت به نام فیروزبخت دخت و همه کار به رای دختر کردی.>۹ چه اسم قشنگی!
این خشکسالی تنها به دجله و تیسفون محدود نمی شد، آب خوراکی را مردم اطراف دجله و فرات و جیحون و زاینده رود از چاه آب می کشیدند. کار به آنجا رسید که خود پادشاه راه افتاد و گندم میان مردم تقسیم کرد. همه این آشفتگی ها و قحطی ها به پیدایش گروه تندروی قوی دستی منجر شد که پیروان مزدک بامدادان بودند و کارشان تا آنجا بالا گرفت که خود قباد نیز با مزدک هم زبان و همراه شد و تعیین تکلیف اینان به روی کار آمدن انوشیروان، پسر قباد، موکول شد که فعلا مورد بحث ما نیست. من تنها خواستم اهمیت قحط و غلا و خشکسالی را در تحولات اجتماعی گوشزد کرده باشم.

آسمان کرّه انداز شد

هر چند سال یک بار، در این سرزمین این خشکسالی ها تجدید می شده است. ابن اثیر می نویسد: درسال ۶۰۷ ه / ۱۲۱۰ م. کم بارانی تا آن حد بود که دجله پنج ذراع افت کرد و بسیاری از چاهها که می کندند، فردای آن از ریگ پر می شد و این در واقع چند سال قبل از حمله مغول است که بیشترشهرهای ایران دچار خشکسالی بود. درسال ۷۵۷ ه /۱۳۶۵ م. یک یزدی که از بغداد عبور کرده، می نویسد: <دجله و فرات نقصان تمام پذیرفته بود؛ چنان که نهر عیسی و نهر ملک و غیرهما کی (که) از امهات امصار آن دیارند، به کلی منقطع گشته به حیثیتی که پیران بغداد و دجله و کوفه ندیده و مثل نشان نمی دادند مضرات و آفات بسیار به مزروعات و اشجار ایشان رسیده و این معنی دلیلی روشن و قرینه ای مبرهن می شد برقلت و بی آبی چاههای براری وصحاری و محل احتراز واحتیاط قوافل…> ۱۰
نویسنده دراین سفر به حضور <مظفرالدینا والدین، شاه اویس ایلکانی> بار یافته است و این ایلکانی نه تنها بغداد، بلکه تبریز را هم تحت تسلط خود داشت و مبارزات او و فرزندانش با امیرمبارزالدین محمدمظفر میبدی، در تاریخ، ابرزمن البرز است و پایان کار هر دو خانواده هم چندسالی بعدازآن توسط امیرتیمورگورکان صورت گرفت که: سوزنی باید، کزپای درآرد خاری.
هیچ لزومی ندارد سوابق خشکسالی زاینده رود را در تاریخ جستجو کنیم. مخلص پاریزی دو سال پیش از اصفهان می گذشت، بچه های اصفهانی را دید که در کف زاینده رود، خط کشی کرده، زمین فوتبال ساخته و با توپ سرگرم بازی بودند. دست و دلبازهای اصفهانی گناه آن را به گردن لوله باریکی که به یزد می رود، نیندازند؛ خودشان بهتر می دانند که وقتی در سال سه چهار پایه مناسب برف و باران در کوههای بختیاری و کوه زرد بزند، آب زاینده رود آنقدر لبالب می شود که دهانه پلها از کشیدن آن عاجز می ماند؛ اما یک دوره خشکسالی هم همیشه هست که مور و ملخ از تشنگی در خاک جان می سپارند؛ آدمیزاد که جای خود دارد.
سال ۱۲۸۸ ه / ۱۸۷۲ م یکی از سالهای خشک بسیار معروف ایران در زمان قاجار است؛ سالی که قحطی و وبا در ایران بیداد کرده و همان سالی است که شاعری در حق آن گفته:
به سالی که آدم خوری باب گشت
هزار و دو صد بود و هشتاد و هشت
ظل السلطان که درآن سالها حاکم فارس بوده وآن را شوم ترین سفرهای شغلی خود دانسته است، می نویسد: <از ابتدای سال ۱۲۸۶ ه [۱۸۶۹ م.] تا سنه ۱۲۸۹ ه [۱۸۷۳ م.] در این سه سال چنان قحطی در تمام خاک ایران شده بود، به خصوص در صفحات طهران و اصفهان و عراق، ذیلش هم به سختی هرچه تمام کشید به فارس که از خوردن سگ و گربه و حتی مرده های یکدیگر هیچ مضایقه نداشتند. از زرقان که منزل اول فارس است، به طهران، عراده کالسکه ما جز روی مرده یا کشته [نرفت] که مردم به خیال اینکه چیزی دارد و معلوم شد چیزی ندارد و یا آدمی که قریب الموت بود، گردید(؟) و چیز دیگری ندیدم تا وارد طهران شدیم… همشیره بزرگ من، افسرالدوله، عیال ابوالفتح میرزا در اصفهان حکمران بودند، وقتی که وارد اصفهان شدم، چه اصفهانی دیدم؛ عالیها سافلها شده، تمام خراب کن فیکون شده.
برجای رطل وجام می ، گوران نهادستند پی
برجای چنگ ونای ونی، آواز زاغ است وزغن
به قرب صد هزار کس از اهل شهر مرده و فنای فی الله شده اند، تمام دکاکین بسته، بازار ها خراب و هیچ پیدا نمی شد. خودم به چشم خودم دیدم درمیان رودخانه زاینده رود چاهی کنده بودند به قرب سی ذرع، آبی به زحمت می کشیدند برای مشروبات، همین که دلو بالا می آمد، سگ و گربه و آدم و کلاغ و گنجشک، بدون ترس از یکدیگر، بر روی هم می ریختند. به طور یقین در غلبه مغولان آنچه قحطی در این دو سال به سراصفهان وارد آورده بود، لشکر تاتار و امیر تیمور خونخوار نکرده بودند. وضع کاشان بدتر از اصفهان، به مضمون گل بود به سبزه نیز آراسته شد، چه، کاشان؟ و این مزید برعلت شد. قم از او صد درجه بدتر: درویشی را درقم گرفته بودند از اهل نهاوند که او شصت ودو آدم وطفل گرفته بود وخورده بود… او را درمیدان صحن پاره پاره کردند.> ۱۱
برویم به پنجاه سال بعد: میرزاعلی خان شخصی است اهل تفرش که به کاشان مهاجرت کرده بود. وی تاریخچه ای درباب خاندان ملااحمد تفرشی، جد بهرامی ها، نوشته که درطی آن می گوید: <… درسال ۱۳۳۶ ه / ۱۹۱۸ م. مردم مبتلا به یک گیرایی (بیماری همه گیر) شده اند که به تحریر نمی توان فهماند. تمام ایران غفلتا مبتلا شده، از روی تعداد، تا حال که اول ثور و دو ماه به خرمن مانده، در طهران صدهزار نفر ازگرسنگی مردند و عمده کار در این دوماه است. سایر بلاد را هم از این رو باید قیاس کرد. در همدان در مدت دو روز، سه هزار نفر از گرسنگی جان دادند. گندم درتهران صدوبیست تومان (مقصودش خروار است = صدمن)، جو صد تومان، برنج صدوپنجاه تومان، روغن خرواری چهارصد تومان، قند یک من پنج تومان، تخم مرغ دانه ای ششصد دینار. درکردستان گندم خرواری چهارصد تومان رسید. نصف مردم ایران تا سرخرمن، بدرود از زندگی خواهند نمود. خداوند انشاءالله ترحم کند.>۱۲ واین سال برابر سال آخرجنگ جهانی اول است.
حتی در عصر ارتباطات و وسایل موتوری نیز خشکسالی و قحطی نادر نبود. مرحوم صدرالاشراف که در ۱۳۲۸ ش / ۱۹۴۹ م. استاندار خراسان شده، در خاطرات خود می نویسد <من در بدو ورود به خراسان که فصل بهار بود، دچار زحمت زیاد شدم، برای اینکه چند سال متوالی بود در خراسان، به خصوص در قاینات، بارندگی قابلی نشده، چشمه ها خشک، قنوات کم آب شده محصول عمل نیامده بود و اهالی دچار قحط و گرسنگی شده. کسانی که قادر به مهاجرت بودند به شهرهای شمالی از قبیل مشهد و نیشابور و قوچان و بجنورد متواری شده… با آماری که به اطلاع من رسید متجاوز شش هزار نفر مرد و زن و بچه اهالی قائن و زابل بودند و قریب به همین عده هم از فقر در سایر ولایات در مشهد سرگردان و بدون معاش بودند … دولت، چند هزار تن غله از روسیه و چند هزار تن از کانادا خریداری و وارد کرده بود. به پیشنهاد من دولت قبول کرد پنج هزار تن گندم از تهران به خراسان بفرستد…> ۱۳
و این همان سالهایی است که استاد بزرگوار حی حاضر مقاله ای در یادگار نوشته و از خشکسالی بیرجند نالیده و مهاجرت مردم را یاد آور کرده و بیان کرده بود شهر بیرجند اینک سه هزار جمعیت بیشتر ندارد. او در مقاله اش تحت عنوان انحطاط بیرجند پیش بینی کرده بود که احتمالا نام این آبادی از تاریخ محو خواهد شد، غافل از اینکه همین دکتر گنجی روزی را خواهد دید که بیرجند با صدها هزار جمعیت، مرکزخراسان جنوبی شده باشد. و همین هفته پیش اطلاعات خبر افتتاح سیلوی ۲۰ هزار تنی آن را چاپ کرد.

پی‌نوشت‌ها:

۱- از کتاب Peter Julius Junge، ترجمه دکتر داود منشی‌زاده، ص ۹۷
۲- حماسه کویر، چاپ چهارم، ص ۶۹۹
۳- مجمل‌التواریخ و القصص، ص ۱۴۶
۴- اخبار ایران، ابن اثیر، چاپ دوم، ص ۷۸
۵ – زین الاخبار گردیزدی، چاپ عبدالحی حبیبی، ص ۲۹
۶- چاپ مرحوم دکتر شعار ص ۵۸
۷ – ترجمه طبری بلعمی – چاپ مرحوم پروین گنابادی، ص ۹۵۳، ۹۵۵
۸ – خاتون هفت قلعه، چاپ چهارم، ص ۳۷۶، نقل و ترجمه از الآثار الباقیه.
‌۹ – مجمل التواریخ و القصص، تصحیح مرحوم بهار، ص ۷۱ و ۹۵
۱۰ – رساله حجازیه، به کوشش ایرج افشار، محیط ادب، ص ۴۸۸
۱۱- سرگذشت مسعودی، چاپ سنگی، ص ۲۱۱
۱۲ – نسخه خطی، ص ۷۲
۱۳- خاطرات صدرالاشرف، چاپ وحید، ص ۴
۱۴- زیر این هفت آسمان، ص ۲۶۰، نقل از خواندنیها
۱۵- خاتون هفت قلعه، ص ۳۴۰
۱۶- ترجمه از شرایع الاسلام، کتاب صلوه`،‌ نقل از لغت‌نامه دهخدا.
۱۷- ماه و خورشید فلک، چاپ اول ، ۱۳۷۱ / ۱۹۹۲م، ص .۱۷۶
۱۸- زیر این هفت آسمان، چاپ چهارم، ص ۱۲۶‌
۱۹‌- خاطرات نواب وکیل، به کوشش اکبر قلم سیاه، ص ۲۲۳
۲۰- شعر از سلمان ساوجی.

http://www.aftabir.com منبع : آفتاب