قرآن ريسمان الاهي است که يک طرف آن به دست خداوند سبحان و طرف ديگرش به دست مردم است و محتواي آن مرزي نداشته، قلمروش محدود نمي گردد و مسلّم است که شناخت چنين کتابي درجاتي دارد که به مراتب خود کتاب مربوط مي شود و هر که داراي شرايط عمومي بوده، از موانع پيراسته باشد، بر تدبّر در قرآن و استنباط عقايد درست همراه با برهان هاي عقلي قرآني و نيز روشن ساختن احکام عمليه و امثال آن توانمند مي گردد.
ملاحم و اخبار غيبي و تأويل و آن چه به اين امور برمي گردد، از آن دسته علوم قرآني است که از الفاظ استنباط نمي شود و از ظاهر اقوال روشن نمي گردد و صورت عبارات از آن حکايت ندارد و اشاره به آن ارشاد نمي کند. از اين رو، با صرف تدبر به آن ها نمي توان دست يافت. زيرا شخص متدبر تنها به مقداري دست مي يابد که ظاهر آيات بدان دلالت دارد، حتّي اگر بعضي از آيات را به بعضي ديگر ضميمه کند و آن را مفسّر آن بعض ديگر قرار دهد؛ اما آن چه از حوزه ي ظهور الفاظ بيرون باشد، براي وي استنباط پذير نيست. چون شخص متدبّر در منطوق الفاظ قرآن غور مي کند، ولي در باطن آن که غير از الفاظ آن است، توان تأمّل ندارد.

توانمندي معصوم بر استنطاق قرآن

قرآن مانند انسان بسيار خردمندي است که اسرار گونه گوني را در درون دارد و آن ها را تنها براي خواصي از ياران رازدارش آشکار مي کند و با مردم تنها درباره ي بعضي از مسائل سودبخش به حال آنان سخن مي گويد و مردم نيز به همان اندازه که سخن گفته است، بهره مند مي شوند؛ در حالي که از باطن وي غافلند و نمي دانند که در گنجينه ي سينه او چيست؛ ولي اصحاب سرّ مي دانند که وي حامل اسراري است.
از اين رو پي در پي از او مي پرسند تا آن چه را در باطن دارد، آشکار کند و ضمير را از غيب به سوي شهادت بيرون آورد يا يارانش را به سمت باطنش ره بنمايد و آنان را از ظاهر به باطن سير دهد و از عالم شهادت به عالم غيب بالا برد، تا آن که بر نهان ضميرش آگاهي يابند.
آنگاه با کمک گرفتن از آگاهي هاي پيشين سؤالات ديگري را با زگو مي کنند و آن معلومات را نردباني براي رسيدن به مجهولات قرار مي دهند و هم چنان به اين سير ادامه مي دهند تا باطن آن را چون ظاهرش و سيرتش را مانند صورتش و قلبش را چون قالبش و تأويلش را مانند تفسيرش و متشابهش را مثل محکمش و غيبش را نظير شهادتش بشناسند.
تفاوت بنيادين فهم قرآن به وسيله ي تدبر در آن و نيز فهم آن به واسطه ي استنطاق در اين نکته نهفته است. چون متدبري که توان به سخن درآوردن را ندارد، چون تشنه اي است که فقط قدرت استفاده از آب چشمه ي جاري بر روي زمين را دارد، ولي توان دستيابي به ساير آب هاي زيرزميني را ندارد؛ بر خلاف پرسشگر که مانند تشنه اي است که به خزينه هاي آبي زمين آگاه است و از طريق حفر آن، آب زيرزميني را بر روي زمين آورده، آب راکد را جاري مي سازد و موجودات زنده ي زمين را با آن سيراب مي کند.
از آنجا که ميان ظاهر جاري و باطن پنهان پيوند کاملي هست، متدبري که قدرت پرسش گري ندارد، به فکر خودش نمي تواند بسنده کند و از پرسش گر و استنباط کننده ي توانمند روي گرداند و از او بهره نبرد، چنان که بعداً روشن خواهد شد.
ريشه تفاوت در آن است که قرآن مجيد مردم را به تدبر در خود فرا مي خواند و به آن تشويق مي کند، چنان که ترک تدبّر را نکوهيده، دوري از قرآن را سرزنش مي کند؛ (أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا
). (1) از اين آيه بر مي آيد: قلبي که از جهل وگناه و ديگر قفل ها پيراسته باشد، بر تدبر در قرآن توانمند است.
گفتني است: قرآن عيني و امام معصوم (عليه السلام) از قرآن علمي و نيز قرآن علمي از ايشان جدا نيست. اميرالمومنين (عليه السلام) مي فرمايد: قرآن با مردم سخن نمي گويد و مردم نيز قدرت سخنگويي با او را ندارند؛ تنها کسي که بر اين امر قدرت دارد و قرآن نيز با او سخن مي گويد، همان امام معصوم (عليه السلام) است؛ خداوند، هنگامي رسول خدا را براي هدايت مردم فرستاد که از حضور پيامبران زمان زيادي گذشته بود و ملت هاي جهان به خواب طولاني فرو رفته بودند و تار و پود حقايق از هم گسسته بود، محتواي رسالت او براي مردم تصديق کتاب هاي آسماني پيشين بود و نوري که بايد از آن پيروي کنند، همان نور قرآن است.
پس، آن را به سخن آريد، گرچه هرگز با زبان عادي سخن نمي گويد؛ اما من از سوي او شما را آگاه مي سازم: بدانيد در قرآن علوم آينده و اخبار گذشته، داروي بيماري ها و نظم و حيات اجتماعي شما بيان شده است؛ أرسله (صلي الله عليه و آله و سلم) علي حين فترة من الرّسل، و طول هجعة من الأمم و انتقاض من المبرم، فجاءؤهم بتصديق الّذي بين يديه، و النّور المقتدي به. ذلک القرآن فاستنطقوه و لن ينطق، و لکن أخبرکم عنه: ألا إنّ فيه علم ما يأتي، و الحديث عن الماضي و دواء دائکم و نظم ما بينکم. (2)
ظهور کلام حضرت (صلي الله عليه و آله و سلم) در اين است که قرآن مقتداي نوراني است و تاريکي در آن راه ندارد، ولي به جهت شدت نورانيت و اشراقش، انسان ها توان نظر کردن کامل در آن را ندارند، مگرانسان کامل معصوم (عليه السلام) که ميان او و خداوند سبحان عمود نوري وجود دارد.

مانع استنطاق

شدت نورانيت و تلألؤ قرآن است که مردم، تنها از پشت حجاب و پرده ي الفاظ و مفاهيم و صورت هاي ذهني و امثال آن به قرآن مي توانند بنگرند. از اين رو به ملاحم و اخبار غيبي مستور در باطن آن آگاهي ندارند. زيرا آگاهي بر اين مطالب در گرو عبور از مرحله ي تدبّر و رسيدن به مرحله ي به سخن درآوردن قرآن است و چگونه اين عمل برايشان ميسّر شود؟
از طرف ديگر، آگاهي از باطن قرآن، در گرو پايين آمدن قرآن از مقام سرّ به جايگاه ظهور و سخن گفتن از آن چيزي است که در نهان خود دارد؛ چگونه نااهل به اين حقيقت راه مي يابد؟
سبب اين حجاب فاصله ي شدت نورانيت قرآن و ضعف عقل هاي مردمي است که نهايت بهره ي ايشان از قرآن، تدبر در آن است و از به سخن درآوردن قرآن که در گرو طهارت است، بهره اي ندارند. زيرا ظاهر قرآن زيبا و منظم است و با تدبّر فهميده مي شود، ولي باطنش عميق و دور از دسترس است؛ مگر اين که قرآن را به سخن درآورد. با اين حال، عمق باطن آن از تدبّر در ظاهر زيبايش و استدلال به آن مانع نمي شود. اميرالمؤمنين (عليه السلام) مي فرمايد: اي پرسشگري که از صفات خداوند پرسيدي، بنگر به آنچه قرآن از صفات خداوند والا به تو مي نماياند؛ به آن اقتدا کن و از نور هدايتش بهره جو؛ فانظر أيّها السّائل، فما دلّک القرآن عليه من صفته تعالي فائتمّ به و استضي ء بنور هدايته. (3) چون اقتدا به معاني قرآن نشانه ي حجيت ظاهر آن و نيز امکان تدبر در آن و استنباط ظواهر آن از قرآن است.
از اين رو، مردم را به انديشيدن در آن فرا مي خواند؛ قرآن را بياموزيد که آن بهترين سخن است و در آن بينديشيد که آن بهار قلب هاست و از نورش شفا جوييد که آن شفاي سينه هاست؛ آن را نيکو بخوانيد که سودمندترين قصه هاست؛ … و تعلّموا القرآن فإنّه أحسن الحديث و تفقّهوا فيه. فإنّه ربيع القلوب، و استشفوا بنوره فإنّه شفاء الصّدور و أحسنوا تلاوته فإنّه أنفع القصص. (4)
چنان که مردم را به بهره بردن از نصايح آن و هدايت يافتن به وسيله ي آن و گوش فرا دادن به سخنان صادق آن تشويق مي کند؛ بدانيد که قرآن نصيحت کننده اي بي غرض، و هدايت گري دور از گمراه ساختن و سخنگوي صادق است. هيچ کس با آن همنشين نمي گردد، مگر آن که چيزي به او افزوده يا چيزي از او کم شود: زياده اي در هدايت و کاستي در ضلالت …؛ واعلموا أنّ هذا القرآن هو النّاصح الّذي لا يغشّ و الهادي الّذي لا يُضل و المحدِّث الّذي لا يکذب و ما جالس هذا القرآن أحد إلّا قام عنه بزيادة أو نقصان؛ زيادة في هديً أو نقصان من عميً … . (5)
از آنجا که تدبّر در قرآن مورد ترغيب و نيز استنباط احکام از قرآن براي مردم شدني و پسنديده است، حضرت علي (عليه السلام) امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) و همه ي فرزندان و اهل خود و هر که را سخنانش به او برسد، به تقواي الاهي و نظم در امور (6) و اصلاح ميان افراد و عمل به قرآن سفارش مي کند؛ عملي که بستگي به تدبر و استنباط احکام از آن دارد؛ خدا را خدا را درباره ي قرآن رعايت کنيد، مبادا ديگران در عمل به آن از شما پيشي گيرند؛ والله الله في القرآن، لا يسبقکم بالعمل به غيرکم. (7)
آري، ميزان فهم با تدبر در قرآن کم تر از ميزان فهم به وسيله ي پرسشگري از آن است. زيرا متدبر بيش از آن چه از غيب به شهادت جوشيده است، بهره نمي برد، در حالي که پرسشگر قرآن، آنچه را در گنجينه ي غيب است، تا عالم شهادت استنباط و بيرون مي کشد، به گونه اي که او غيب را مي بيند و ديگران نمي بينند. چون قرآن تنها با کسي که توانايي سخنگويي با آن را داشته، سخنانش را مي شنود، پنهاني سخن مي گويد و مخفيانه نجوا مي کند.
هر چند قرآن با کساني که داراي شرايط تدبر و نيز فاقد موانع آن هستند، با ظاهري زيبا سخن مي گويد، ولي باطن عميق آن در برابر ايشان خاموش بوده، سخن تازه اي نمي گويد و باب اين حديث تازه را تنها با کساني مي گشايد که آن را به سخن درآورند؛ يعني قرآن با هر که قدرت و صلاحيت آن را داشته باشد که باطن پنهان آن را به سخن درآورد، سخن مي گويد. از اين جهت اميرالمؤمنين (عليه السلام) قرآن را چنين مي ستايد: … قرآن امر کننده و نهي کننده است. خاموش و سخنگو و حجت خدا بر خلق اوست؛ فالقرآن آمر زاجر و صامت ناطق، حجة الله علي خلقه … . (8)

انسان کامل، مترجم قرآن

چنان که گذشت گويا کننده ي قرآن علمي بايد خود قرآن عيني باشد تا به سخن درآوردن قرآن براي او آسان بوده، توان شنيدن مناجات قرآن و گوش دادن حديث نفس را داشته باشد و اين قرآن عيني همان عترت طاهره اي هستند و هنگامي که مردم هدايت را پيرو خواهش هاي نفس کردند، آنان خواهش هاي نفس را فرمانبردار هدايت ساختند و زماني که مردم قرآن را تابع رأي خود کردند، آنان انديشه ي خود را پيرو قرآن ساختند.
قرآن در عين حال که با تدبر کنندگانش با ظاهري سخن مي گويد که برايشان حجت است، باطن خود را در برابر آنان خاموش مي گذارد. پس ناچار بايد مترجمي داشته باشد که آن را گويا ساخته، باطنش را از غيب به شهادت درآورد. از اين رو حضرت علي (عليه السلام) مي فرمايد: اين قرآن خط پنهاني است در ميان دو جلد که با زبان سخن نمي گويد و بايد مترجماني داشته باشد و فقط مرداني هستند که از آن سخن مي گويند …؛ هذا القرآن إنّما هو خطّ مستور بين الدّفّتين، لاينطق بلسان، و لا بدّله من ترجمان، و إنّما ينطق عنه الرّجال … (9) مراد امام (عليه السلام) ردّ حجيّت ظاهر قرآن نيست، وگرنه براي دشمنان از قرآن دليل و حجت نمي توان آورد.
افزون بر آن که رد حجيّت ظاهر با اين سخن قرآن ناسازگار است که تدبّر در آن و استنباط از آن را روا شمرده است و خبر مخالف قرآن پذيرفتني نيست، چنان که از حضرت رضا (عليه السلام) نقل خواهد شد. پس مراد امام علي (عليه السلام) آن است که بعضي از مطالب قرآن آشکار است و با تدبر، آن ها را مي توان دريافت، ولي بعضي ديگر ظهور ندارد و در بطن آن است و تنها از طريق گويا ساختن قرآن به آن ها مي توان رسيد و اين گويا ساختن تنها در توان مفسران الاهي يعني انسان کامل معصوم است؛ … اين قرآن است؛ پس آن را به سخن درآوريد و هرگز سخني نمي گويد، ولي من از آن به شما آگاهي مي دهم؛ … ذلک القرآن فاستنطقوه و لن ينطق و لکن أخبرکم عنه. (10)

ضرورت رجوع مردم به امام

عترت طاهره کساني هستند که بر گويا ساختن قرآن و شنيدن نجواي آن و آگاهي بر باطن پنهان آن توانمندند و مفسران و مترجمان حقيقي قرآنند و بر مردم واجب است که چون قرآن، به ايشان نيز رجوع کنند. چون اين دو (معصوم و قرآن) هرگز از يکديگر جدا نمي گردند.
از اين رو حضرت علي (عليه السلام) مي فرمايد: کجا مي رويد و چگونه باز گردانده مي شويد، در حالي که عَلَم ها استوار و نشانه ها آشکار و چراغ هاي روشن برپاست؟ چنين سرگردان به کجا مي رويد؟ چرا سرگشته و متحيريد، در حالي که عترت پيامبرتان در ميان شما هستند و آنان زمام هاي حقّ و پرچم هاي دين و زبان هاي صدق هستند؟ پس آنان را در بهترين جايگاه قرآن جا دهيد و چون تشنگان سوزان بر اين چشمه ها هجوم آوريد؛ فأين تذهبون و أنّي تُؤفکون و الأعلام قائمة و الآيات واضحة و المنار منصوبة؟ فأين يتاه بکم؟ و کيف تعمهون و بينکم عترة نبيّکم و هم أزمّة الحقّ و أعلام الدّين و ألسنة الصّدق؟ فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن و ردّوهم ورود الهيم العطاش. (11)
راز انحصار عترت طاهره (عليهم السلام) در مترجم و گوياگر بودن قرآن آن است که ميان درجات قرآن امتيازاتي هست، ولي منزلت عترت طاهره (عليهم السلام) بهترين جايگاه قرآن است. زيرا درجات قرآن عبارت است از بالاترين مرتبه يعني پيشگاه خداوند حکيم عليم تا پايين ترين مرتبه يعني عالم لفظ. عبارت عربي آن نيکو است، ولي به ناچار ميان مراتب آن تفاوت هايي است؛ به گونه اي که بالاترين مرتبه نيکوترين آن است. زيرا به خداوند عليم حکيم نزديک تر است.

جايگاه معصومان همراه با نيکوترين جايگاه قرآن

عترت طاهره (عليهم السلام) رازهاي نهاني قرآن را مي دانند و بر گويا ساختن اخراج غيب آن به شهادت توانمندند. زيرا جايگاه ايشان همان برترين جايگاه قرآن است و از تمايز ميان فهم قرآن از طريق تدبّر و درک آن از طريق استنطاق، معناي فرموده ي حضرت رضا (عليه السلام) روشن مي گردد.
در جلسه اي مأمون از حاضران پرسيد: معناي آيه ي : (ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا ) (12) را براي من بازگو کنيد. علما در پاسخ او گفتند: منظور خداوند همه ي امت است. مأمون گفت: اي ابا الحسن شما چه مي گوييد؟ حضرت رضا (عليه السلام) فرمودند: سخن آنان را نمي پسندم، بلکه مي گويم: مراد خداي بزرگ از اين آيه عترت طاهره اند؛ لا أقول کما قالوا، ولکن أقول: أراد الله تبارک و تعالي بذلک العترة الطّاهرة.
مأمون گفت: چگونه مراد عترت باشد، بدون در نظر گرفتن امّت؟ حضرت رضا (عليه السلام) پاسخ دادند: اگر امت مراد باشد، بايد همه ي آنان به بهشت روند. به دليل فرموده ي خداوند؛ برخي از آنان بر خود ستم مي کنند و برخي ديگر ميانه رو و گروه سومي به توفيق الاهي جزو پيشتازان صحنه هاي زيبايي ها هستند، اين است همان تفضل بزرگ. سپس ايشان را در بهشت قرار داد و فرمود: باغ هاي جاويداني که در آن درآيند. پس وراثت تنها براي عترت طاهره است؛ لو أراد الأمة لکانت بأجمعها في الجنّة لقول الله: (فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ
) (13) ثمّ جعلهم في الجنّة فقال عزّو جلّ: (جنّات عدن يدخلونها) فصارت الوراثة للعترة الطّاهرة لا لغيرهم.
سپس حضرت رضا (عليه السلام) فرمودند: ايشان کساني هستند که خداوند آنان را در کتابش چنين مي ستايد: ( إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا
) (14) و رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) درباره ي آنان فرمود: من دو چيز گرانبها ميان شما وا مي گذارم؛ کتاب خدا و اهل بيتم، اين دو هرگز از يکديگر جدا نمي گردند تا بر کنار حوض نزد من آيند. پس مراقب باشيد که پس از من چگونه با اين دو رفتار خواهيد کرد.
اي مردم، شما به ايشان علم نياموزيد. زيرا اينان از شما داناترند؛ هم الّذين وصفهم الله في کتابه، فقال: (إنّما يريد الله …) و هم الّذين قال رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم): إنّي مخلف فيکم الثقلين کتاب الله و عترتي أهل بيتي، لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض، أنظروا کيف تخلّفوني فيهما، يا أيها النّاس لا تعلّموهم فإنّهم أعلم منکم … .
در پايان حضرت رضا (عليه السلام) فرمود: خداي عزيز جبّار در کتاب محکمش عترت را بر مردم برتري داده است؛ إنّ الله العزيز الجبّار فضّل العترة علي سائر النّاس في محکم کتابه. مأمون گفت: کجاي کتاب خدا آمده است؟ حضرت رضا (عليه السلام) فرمودند: در اين فرموده ي خداي متعالي: (إِنَّ اللّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ
* ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ … ). (15)

عترت، وارثان قرآن

حضرت رضا (عليه السلام) براي اثبات اين که عترت طاهره (عليهم السلام) وارثان قرآن و برگزيدگان الاهي و کساني هستند که در تقسيم غنايم کنار خداوند و حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) سهم مي برند، به آيات متعددي استدلال فرمودند؛ مانند: (أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى) (16) و نيز در برابر اطاعت مردم از ايشان با خدا و رسول به آيه ي: (أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ) (17) و در تساوي ولايت خداوند و رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) و عترت طاهره (عليهم السلام) به آيه ي : (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ
) (18) استناد کرده است.
آري شگفت آور است که خداوند نعمت هاي بزرگي بر اهل اين بيت عطا کرده است؛ هنگامي که سخن از صدقه به ميان مي آيد، خداوند خود و رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) و اهل بيت ايشان را از بهره بردن از صدقه منزّه مي داند و مي فرمايد: (إنّما الصّدقات للفقراء …). (19) پس مباحث پيش گفته توضيحي براي اين کلمات نوراني رضوي است که درود خدا و ملائکه اش بر گوينده ي آن ها باد.
از اين رو که پرسشگري از قرآن نسبت به تدبر در آن امتياز دارد و نيز تدبر کننده در آن صرفاً مانند شنونده است و توان سخن گويي با قرآن و گويا ساختن آن را ندارد و نيز گويا کننده ي قرآن فقط شنونده نبوده، بلکه با آن گفت و گو و مشورت مي کند، با آن سخن مي گويد و از آن مي پرسد و پاسخ مي طلبد.
مشکلات را بر آن عرضه داشته، تقاضاي حل آن ها را مي کند، از فضل آن مسألت کرده، به آن چنگ مي زند و از آن پس درجه به درجه با آن بالا مي رود، تا آن که همراه با يکديگر به سر منشأ خود بازگشته، به سوي خداي متعالي بالا مي روند و هر دو با هم در هر چه که از آن پديد آمدند، ناپديد مي گردند؛ چنان که مقتضاي معيت مطلقه اي که از جدايي در هر مرتبه از مراتب نزول و صعود ابا دارد، چنين است.
نيز روشن گرديد که تدبّر در قرآن براي ساير مردم شدني است، اما گويا ساختن آن براي آن ها شدني نيست؛ بلکه گويا سازنده ي آن همان انسان کامل معصوم (عليه السلام) است.
با اين مقدمه، روشن مي شود که اولاً ضرورتاً مردم به ايشان نيازمندند؛ ثانياً عترت طاهره که کامل ترين مردم اند، وارثان کتاب عزيزند؛ ثالثاً ايشان « اهل ذکر » هستند که بر مردم واجب است از ايشان بپرسند؛ رابعاً ايشان پيشي گيرندگان در نيکي ها (السّابقون بالخيرات) هستند و مانند اين اوصاف کامل که خداوند در کتاب خود شمار اندکي از انسان ها را با آن ها ستوده است.
حضرت رضا (عليه السلام) مصاديق آن را در اين فرمايش بيان کرده اند: ما اهل ذکر هستيم و مردم بايد از ما بپرسند؛ نحن أهل الذّکر و نحن المسؤولون. « وشّاء » مي گويد: نه حضرت (عليه السلام) گفتم: پس شما سؤال شوندگان هستيد و ما سؤال کنندگان؟ حضرت فرمودند: آري. گفتم: پس بر ما واجب است که از شما بپرسيم؟ حضرت فرمودند: آري، گفتم: آيا بر شما نيز واجب است که به ما پاسخ دهيد؟ حضرت (عليه السلام) فرمودند: نه، اين بر عهده ي ماست. اگر بخواهيم پاسخ مي دهيم، وگرنه، نه. آيا اين سخن خداوند را نشنيده اي که اين عطاي ماست؛ آن را بي شمار ببخش يا نگه دار؛ لا، ذاک ألينا، إن شئنا فعلنا و إن لم نشأ لم نفعل، أما تسمع قول الله تبارک و تعالي: (هَذَا عَطَاؤُنَا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسَابٍ
). (20)
اين فرموده ي حضرت « اگر بخواهيم پاسخ مي دهيم، وگرنه، نه » کاشف از اختيار ايشان است که در غير حوزه ي بيان احکام و تکليف است. زيرا در اين مورد جايي براي اختيار نيست و تعليم و امر به معروف و نهي از منکر بر ايشان واجب است. چنان که از استشهاد ايشان به اين فرموده ي خداوند: (هذا عطاؤنا) روشن مي شود. چون آيه به عطاياي استحبابي نظر دارد که پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) ميان منت نهادن و اعطا و ميان منّت نگذاردن و امساک مخيّر است؛ ولي در اصل حکم و بيان رسالت چنين اختياري ندارند و ابلاغ رسالت بر ايشان واجب است.
همچنين حضرت رضا (عليه السلام) مصاديق ساير اوصاف کمالي را که قبلاً اشاره شد، بيان فرمودند. احمدبن عمر در مورد اين آيه: (ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا) (21) از ايشان پرسيد، حضرت در پاسخ فرمودند: فرزندان فاطمه (عليها السلام)، و پيشي گيرنده ي به خيرات و نيکي ها امام است و نيز ميانه رو کسي است که امام را مي شناسد، ظالم به خويشتن کسي است که او را نمي شناسد؛ ولد فاطمة عليها السلام، و السّابق بالخيرات الإمام و المقتصد العارف بالإمام و الظالم لنفسه الّذي لا يعرف الإمام. (22)

در امان بودن قرآن از راهيابي باطل به آن

اکنون که تفاوت جوهري تدبر در قرآن و گويا ساختن آن روشن گرديد، تمايز تفسير شخص تدبر کننده در قرآن و تفسير امام معصوم (عليه السلام) که قرآن را به سخن در مي آورد، نيز روشن مي شود. چون متدبر، قرآن را با اسم و رسم که تنها نشاني از امور عرضي است و نيز نشانه هايي که غالباً ظن آور است، محتواي قرآن را تفسير مي کند؛ اما استنطاق کننده، قرآن را از طريق حد منطقي که خبر از جنس و فصل ذاتي مي دهد، و نيز مقوّمات فاعلي و علت هاي هستي بخش که يقين آورند، قرآن را تفسير مي کند.
حسن بن علي (عليه السلام) مي فرمايد: ما حزب پيروز خدا و عترت رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) و اهل بيت پاک ايشان هستيم. ما يکي از ثقلين هستيم که رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) در امتش وانهاد، همراه کتاب خداييم که تفصيل هر چيزي در آن است و از پيش رو و پشت سر باطل به آن راه نمي يابد.
پس در تفسير آن بايد به ما اطمينان کنيد، ما تأويل آن را با گمان دريافت نمي کنيم، بلکه به حقايق آن يقين داريم. پس از ما پيروي کنيد که طاعت ما واجب است. زيرا کنار اطاعت خداوند و رسولش بيان شده است؛ نحن حزب الله الغالبون و عترة رسول الله الأقربون، و أهل بيته الطّيّبون الطّاهرون، و أحد الثّقلين الِّذَينِ خلّفهما رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) في أمّته، والتالي کتاب الله الذي فيه تفصيل کلّ شيء، لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه، فالمعوّل علينا في تفسيره، لا نتظنّي تأويله، بل نتيقّن حقائقه؛ فأطيعونا، فإن طاعتنا مفروضة إذ کانت بطاعة الله عزّ و جلّ و رسوله مقرونة … . (23).
راز حفظ قرآن از راه نيافتن باطل به آن از هر طرف، آن است که خداي متعالي از پيش روي قرآن و نيز از پس آن، مراقب است تا اين که بداند فروفرستندگان قرآن رسالت پروردگارشان را مي رسانند و راز يقين عترت طاهره به همه ي جزئياتي که در قرآن آمده است، همان معيت مطلقه اي است که مقتضاي آن جدايي ناپذيري قرآن از عترت طاهره در هر درجه اي از درجات قرآن است. چنان که عترت طاهره نيز در هيچ جايگاهي از قرآن جدا نمي شود. از اين رو به آنچه در قرآن آمده است، با علم آشکار آگاهي دارند و از آن بدون هيچ ترديدي خبر مي دهند.
بنابراين بايد در فهم قرآن و تفسير آن به عترت طاهره تکيه کرد و در تأويل و سؤال از باطن قرآن نيز به ايشان اطمينان داشت. اقتضاي معيت آن است که با سنّت عترت طاهره، همان گونه رفتار شود که با همه ي شئون قرآن کريم معامله مي شود؛ بدين معنا که در فهم آثار ايشان به قرآن رجوع کرده، کلمات ايشان به قرآن عرضه شود، تا مخالف و مباين با آن نباشد و تبيين و تأويل و تفسير به مخالفت و تباين با آن نينجامد. چون مباين قرآن باطل است و قطعاً کسي که هر جا حق باشد، او نيز هست (به گرد حق مي چرخد) گوينده ي اين کلام باطل نمي تواند باشد. چون باطل ضد حق است.

همانندي سنّت با قرآن در داشتن متشابهات

حضرت رضا (عليه السلام) به بعضي از لوازم همراهي قرآن و عترت طاهره چنين اشاره مي کند: کسي که متشابه قرآن را به محکم آن برگرداند، به صراط مستقيم هدايت يافته است؛ من ردّ متشابه القرآن إلي محکمه هدي إلي صراط مستقيم. سپس مي فرمايند: در روايات ما نيز چون قرآن، متشابه و محکم هست. پس بايد متشابه آن را به محکم آن برگردانيد و بدون توجه به محکمات از متشابهات پيروي نکنيد، وگرنه گمراه مي شويد؛ إنّ في أخبارنا متشابهاً کمتشابه القرآن و محکماً کمحکم القرآن، فردّوا متشابهها إلي محکمها و لا تتّبعوا متشابهها دون محکمها فتضلوا. (24)
قرآن از متشابهاتي در سايه ي محکمات « امّ الکتاب » ترکيب يافته است و حکمت آن بر بسياري پوشيده است و با فرض آن که عترت طاهره و سنت ايشان همراه قرآن است، پس بايد روايات ايشان نيز از اين حکمت برخوردار باشد.
همان گونه که فهم قرآن شرايط زمينه ساز و موانعي بازدارنده دارد، شناخت سنت نيز نيازمند اسبابي است که زمينه ي شناخت را فراهم آورد و نيز موانعي دارد که راه شناخت را مي بندد که از اين موانع به قفل هاي قلب ياد مي شود؛ چنان که بعضي از قرآن بعض ديگر را تفسير مي کند و بعضي به وسيله ي بعض ديگر سخن مي گويد، بعضي از سنت نيز بعض ديگر را تصديق مي کند و چنان که سنت عهده دار تفسير قرآن است، پس از عرضه ي سنت به قرآن، قرآن نيز آن را تأييد کرده، و آن را استوار مي سازد. چون قرآن ترازوي عدالتي است که خداوند آن را از پيش رو و پشت سر نگهباني فرموده است.
از اين رو جعل و افترا و تحريف به آن راه ندارد. زيرا قرآن سخني نيست که از سوي غير خدا به دروغ بافته شده باشد؛ بر خلاف سنت که جعل و افترا و تحريف در آن راه دارد. چنان که پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در سرزمين مني خطبه اي خواند و فرمود: اي مردم، آنچه از من به شما رسيد، در صورتي که با کتاب خدا موافق بود، من آن را گفته ام و آنچه مخالف کتاب خدا بود، من نگفته ام؛ أيّها النّاس ما جاء کم عنّي يوافق کتاب الله فأنا قلته، و ما جاء کم يخالف کتاب الله فلم أقله. (25) زيرا ظاهر کلام آن است که جعل و تحريف در سنت شدني است، به خلاف قرآن که تحريف وجعل در آن راه ندارد.
علت اين که آنچه مخالف و مباين با قرآن باشد، گفتار پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و نيز گفتار هيچ يک از عترت طاهره نيست، آن است که اختلاف و تباين ميان کلام قرآن و کلام معصوم (عليه السلام) سبب جدايي ايشان (عليهم السلام) از قرآن و نيز جدايي قرآن از ايشان (عليهم السلام) مي گردد، در حالي که اين دو ( قرآن و عترت ) هرگز از يکديگر جدا نمي شوند. زيرا آنچه با حق مباين است، قطعاً باطل است؛ (فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ). (26)

همراهي هميشگي انسان کامل با قرآن

بي ترديد قرآن از آغاز تا فرجام نزول حق است؛ (وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبِالْحَقِّ نَزَلَ) (27) و ضرورتاً باطل از حق جداست. اگر از عترت چيزي مباين و مخالف قرآن سرزند، ضرورتاً از قرآن جدا مي شوند و بطلان اين افتراق و جدايي واضح است؛ چنان که ضرورت تلازم (جدايي ناپذيري قرآن و عترت) روشن است، پس اگر افتراق باطل باشد (تالي قياس) مقدم آن، يعني سرزدن چيزي از عترت که مخالف با قرآن باشد نيز باطل است [بيان تلازم: اگر چيزي از عترت صادر شود که با قرآن مخالف باشد، بايد ميان قرآن و عترت جدايي باشد، ولي با استناد به حديث ثقلين، تالي باطل است؛ يعني جدايي نيست. پس قطعاً مقدم هم باطل مي شود؛ يعني از عترت طاهره (عليهم السلام) سخني مخالف با قرآن صادر نمي شود].
از اين رو، حضرت رضا (عليه السلام) فرمود: اگر روايات با قرآن مخالف باشد، من آن را تکذيب مي کنم؛ إذا کانت الرّوايات مخالفة للقرآن، کذّبتها. (28) اين حديث را هنگامي بيان فرمودند که ابوقره در بحث امتناع رؤيت خداوند به حضرت (عليه السلام) گفت: « پس شما روايات را تکذيب مي کنيد؟ » و ابوقره و مثل او اين مطلب را نمي دانست.
همتا و مصاحب قرآن همان انسان کامل معصوم، يعني عترت طاهره (عليهم السلام) هستند، نه روايات. زيرا روايات چون قرآن معصوم و بي خطا نيستند تا صلاحيت آن را داشته باشند که همتاي قرآن باشند و غير معصوم مصاحب معصوم نمي شود. زيرا لازمه ي معيت معياري است که زمينه ي آن را فراهم آورد و جامعي لازم است که دو همراه در آن جمع شوند.
پس اگر روايات از دسّ و تحريف مصون نباشند، با قرآني که از هر جهت مصون و محفوظ است، نمي تواند همراه باشند؛ اما عترت پيراسته از آلودگي هايي چون جهل و انحراف و طغيان و سهو و نسيان که به واسطه ي عنايت خداوند سبحان به اين مقام رسيده اند، شايستگي همتايي قرآن را دارايند. چنان که قرآن نيز همتناي آن هاست و هرگز چيزي که مباين و مخالف قرآن باشد، از آن ها سر نمي زند. زيرا معصوم (عليه السلام) در بيان احکام الاهي با ميل و هوا سخن نمي گويد. بدين جهت حضرت رضا (عليه السلام) صراحتاً رواياتي را که با قرآن مخالف است، دروغ مي شمارد. چون در بعضي از روايات دست برده شده است.
نيز همان گونه که دسّ و جعل به قرآن علمي راه ندارد، به قرآن عيني يعني امام معصوم (عليه السلام) نيز نفوذ نمي کند.
بنابراين، چنين رواياتي قطعاً از امام معصوم (عليه السلام) صادر نشده است. زيرا آنچه با قرآن مباين است، قطعاً با عترت طاهره نيز مباين است و به علت يگانگي ملاک معيت و تضاد، ضد يکي از دو همراه ضد ديگري نيز هست. پس آنچه ضدّ قرآن است، با عترت طاهره نيز ضدّيت دارد، حتّي اگر ظاهراً به ايشان منتسب باشد.
همچنين شدني نيست چيزي با يکي از دو امري که داراي تمام وجوه اشتراک حقيقي هستند، ضديت داشته باشد، ولي با امر دوم ضد نباشد؛ با آن که ملاک اشتراک آنها هم محفوظ است. چنان که قرآن و عترت طاهره (عليهم السلام) نيز واجد کليه ي وجوه اشتراک حقيقي هستند و همواره اين ملاک اشتراک در ميان آن ها هست. پس نمي شود آنچه ضد قرآن است، با عترت طاهره (عليهم السلام) موافق و همراه باشد.

پي‌نوشت‌ها:

1- سوره ي محمّد، آيه ي 24.
2- نهج البلاغه، خطبه ي 158.
3- نهج البلاغة، خطبه ي 19، (خطبه ي اشباح).
4- نهج البلاغة، خطبه ي 110.
5- نهج البلاغة، خطبه ي 176.
6- گفتني است: مراد از نظم در امور، شناختن امام بر حق و سامان دادن جامعه ي اسلامي بر پايه ي فرهنگ امامت است. زيرا در سخنان ديگري از اهل بيت (عليهم السلام) اين گونه آمده است: الإمامة نظام الأمة. بنابراين، نبايد سخنان آن بزرگ رهبر الاهي را به امري کوچک و انتظام امور عادي زندگي تفسير کرد؛ گرچه چون که صد آمد، نود هم پيش ماست، يعني اگر نظام امامت حکمفرما شد و در سايه ي آن، احکام و آيين راستين آسماني عملي شد، نظم در امور فردي و جمعي جامعه پديدار مي شود (ويراستار).
7- نهج البلاغة، نامه ي 47 (وصيت امام علي (عليه السلام) به حسنين (عليه السلام).
8- نهج البلاغة، خطبه ي 183.
9- نهج البلاغة، خطبه ي 125.
10- نهج البلاغة، خطبه ي 158.
11- نهج البلاغة، خطبه ي 87.
12- سوره ي فاطر، آيه ي 32.
13- سوره ي فاطر، آيه ي 32.
14- سوره ي احزاب، آيه ي 33.
15- سوره ي آل عمران، آيات 33-34؛ مسند الإمام الرّضا (عليه السلام)، ج 2، کتاب الاحتجاجات، ص 114، ح 10.
16- سوره ي أنفال، آيه ي 41.
17- سوره ي نساء، آيه ي 59.
18- سوره ي مائده، آيه ي 55.
19- سوره ي توبه، آيه ي 60؛ مسند الإمام الرّضا (عليه السلام)، ج 2، کتاب الاحتجاجات، ص 120، ح 10.
20- سوره ي ص، آيه ي 39؛ مسند الإمام الرّضا (عليه السلام)، ج 1، کتاب التفسير، ص 350، ح 129.
21- سوره ي فاطر، آيه ي 32.
22- مسند الإمام الرّضا (عليه السلام)، ج 1، کتاب التفسير، ص 366، ح 164.
23- بحار، ج 43، باب 17، ص 359، ح 2.
24- مسند الإمام الرّضا (عليه السلام)، ج 1، کتاب التفسير، ص 307، ح 5.
25- بحار، ج 2، ص 242، ح 39.
26- سوره ي يونس، آيه ي 32.
27- سوره ي اسراء، آيه ي 105.
28- مسند الإمام الرضا (عليه السلام)، ج 1، کتاب التوحيد، ص 16، ح 7.

منبع مقاله :
جوادي آملي، عبدالله؛ (1382) قرآن حکيم از منظر امام رضا (عليه السلام)، ترجمه زينب کربلائي، قم: اسراء، چاپ اول