استاد دکتر سیدجعفر شهیدی، استادی از تبار پاکان و گزیدگان، روز یکشنبه ۲۳ دی ماه ۱۳۸۶، چهارم محرم ۱۴۲۹ هجری قمری جان به جان آفرین سپرد. عاش سعیدا و مان سعیدا.
<دنیا خانه ای است که از آن بگذرند، نه جایی که در آن سر برند.
و مردم دوگونه اند: یکی آنکه خود را فروخت و خویش را به تباهی انداخت و دیگری که خود را خرید و آزاد ساخت.>
آنچه در صدر مقال نشسته است، کلا م شیوای علی(ع) است در نهج البلا غه که به قلم زیبای فرزند صاحب اعتقاد او استاد دکتر سیدجعفر شهیدی به پارسی فاخر و روان زینت بخش رسته گوهریان علم و ادب و فرهنگ و معرفت گشته است. او نیز چونان همه آفریدگان طعم مرگ را چشید و از این رباط دو در درگذشت و مشمول آنان گشت که خود را خریدند و آزاد ساختند نه آنان که خود را فروختند و خویش را به تباهی انداختند. پیش از ظهر یکشنبه بیست وسوم دی ماه ۱۳۸۶ شمع وجود استادی به تاریکی گرایید که باید سال های سال دیده به در دوخت تا دوباره مردی مرد از تبار روشن اندیشان تاریخ مشعل فروزان هدایت به دست از در درآید و چراغی فرا راه ظلمت زدگان وادی جهل و ضلا لت نماید. قریب ۹۰ سال زیست و چون دیگر بزرگان خودساخته، رنج ها برد و خون دل ها خورد تا دوران خیال آلود کودکی را در آغوش نامهربان یتیمی و دور از کنار سرشار از محبت پدری پشت سر نهد.
خدایش در کودکی پناه داد و او نه هرگز این عنایت را از یاد برد و نه یتیمان را به دست فراموشی سپرد و چون نوجوانی بر او چهره گشود خود را با فرزندی از شهر دیرپا و پرآوازه بروجرد مواجه دید که مکتبخانه را پشت سر نهاده است و قرآن در سینه دارد؛ قرآنی که راه کشف و شهود را بر دل پاک و نقش پذیر او برای تمام عمر گشوده است و بدو نموده است که ره چنان رو که رهروان رفتند. آنچه را در آن روز و در آن شهر می توانست آموخت، آموخت و به هنگام جوانی نه چنان که افتد و دانی دل از دیار برکند و راهی غربت گشت و البته نه غربت، که قربت با مولی الموالی را نه غم بیگانگی همراه است و نه درد تنهایی و بی خانمانی!
ز ما یوسف پرستیدن ادب نیست
بیا تا خاک کنعان را پرستیم
نجف اشرف گم گشته او را بدو بازگرداند جایی که اخلا ص مطلق و ولی بر حق خفته است و به زبان حال مشتاقان را گفته: <آنکه فهمید به ژرفای دانش رسید و آنکه به ژرفای دانش رسید از آبشخور شریعت سیراب گردید و آنکه بردبار بود، تقصیر نکرد و میان مردم با نیکنامی زندگی نمود.>
هوای تب آلود و سوزان نجف را به نسیم جان بخش فقه و اصول در مکتب فقیه عصر آیت الله العظمی خوئی فرونشاند و درد تنهایی را از شفاخانه علوی التیام بخشید.
در و دیوار به محرومی من می خندد
من به این خوش که به رویم در گلشن باز است
خامی ها به پختگی بدل گشت و اکنون هنگامه سوختن و افروختن است. از موطن خویشش ندا درمی دهند که باز آی که چشم ها در انتظار است و دل ها بی قرار!
به محضر استاد می شتابد که جواز سفر گیرد و او چون پدری دلسوز بر او دیده می گمارد که توانی رفت اما این کانون نور تو را پیوسته به خود می خواند. روحانی جوان و پیر جوانبخت ما دنیا را آزموده و از بلا ی تعینات آسوده و در ۲۷سالگی به تهران می آید و در مدرسه سپهسالا ر (استاد شهیدمطهری) حجره ای برمی گزیند و باز هم درس و بحث. در آنجا دانش آموخت و در اینجا مدرکی که خانه معیشت بدان توان افروخت به چنگ آورد و در ۱۳۴۰ دکتر شهیدی شد.
دکتری که هم طلبگی را پشتوانه داشت و هم دبیری را در چنته تجربه. به دانشگاه تهران ره یافت و فروغ الطاف علا مه دهخدا بر او تافت تا در کنار نخستین دکتر زبان و ادبیات فارسی زنده یاد استاد دکتر محمد معین کاروان لغتنامه را همراهی کند و از پای ننشست تا این قافله پرنام و ننگ را به سرمنزل مقصود رساند و در این مسیر دور و دراز در پایگاه رفیع تالیف و ترجمه درنگ ها نمود. <آتشکده آذر> را روشن داشت و <براهین العجم> را برافراشت؛ <دره نادره> را گرد یتیمی برافشاند و <جنایات تاریخ> را به گوش پندنیوشان فروخواند، <علی را از زبان علی> شناساند. قیامت <قیام حسین> را پس از <پنجاه سال> از ظلمتکده تعصب و خرافه رستاخیز علمی بخشید. سر بر آستان <علی بن الحسین> درسایید و زندگانی <صادق آل محمد و عالم اهلبیت علی بن موسی الرضا علیهما آلا ف التحیه و الثنا> را از پرده پندار به عرصه یقین آورد. از خمخانه اعجاز علوی شراب ناب نهج البلا غه را برگرفت و قطره قطره زلا ل آن را در کام جگرسوختگان فروچکانید و سرانجام به مولا نا جلا ل الدین که علی را مولی است روی آورد و به شرح مثنوی پرداخت تا قلمی را که اوستاد اوستادان زمانه بدیع الزمان فروزانفر بر زمین نهاده بود برگیرد و طریق او در پیش؛ شهیدی درگذشت و با مرگ او مقالا ت او <از دیروز تا امروز> بر او گریست. ادب سوگوار شد و زبان فارسی غمبار و شاگردانش ازجمله این کمترین به اندوه گرفتار و تا این درد را تسکینی و خویش را به قرار و سکون تلقینی دهد غزلی از او را پیشکش آورد، باشد که آن بزرگ در جوار رحمت حق بیارامد و از اجداد طاهرینش من بنده را نیز شفاعت خواهد.

آنکه آزاد بود

شهیدی رفت و ما را جان ز تن رفت
خزان در زد، گل از طرف چمن رفت
شقایق جام خون از لا له بگرف
سمن از پا درآمد نسترن رفت
هنر وا پس خزید از بزم رندان
شعور و شور و شعر از انجمن رفت
سرانگشتش چو از کف خامه بنهاد
پرندین نامه را عقد پرن رفت
خزف گوهر نماید شبدلا ن را
چو از کف رایگان در عدن رفت
مدار از دیده و دل روشنی چشم
که یوسف رفت و بوی پیرهن رفت
من و مایی به راه <او> فدا کرد
کجا او و سخن کز <ما و من> رفت
دگرگونی نبود او را به هر حال
اگر عمرش به شادی یا محن رفت
خموشی خیمه بر صحرای دل زد
زبان رفت و ادب رفت و سخن رفت
شکوفه از ترنم لب فروبست
<حسین> در تاب و تب همچون <حسن> رفت
غمم کوهی و دل چون برگ کاهی
چه سازد دل کنون کان کوهکن رفت
چه جای شکوه سجادی که <استاد>
به میهمانی رب ذوالمنن رفت
رفت تا بماند
مرگ را دانم، ولی تا کوی دوست
راهی ار نزدیک تر داری بگو
استاد دکتر سیدجعفر شهیدی، استادی از تبار پاکان و گزیدگان، روز یکشنبه ۲۳ دی ماه ۱۳۸۶، چهارم محرم ۱۴۲۹ هجری قمری جان به جان آفرین سپرد. عاش سعیدا و مان سعیدا.
جان گرامی به پدر باز داد
کالبد تیره به مادر سپرد
مراتب علمی و اخلا قی او هرگز از خضوع راستین او نکاست. جز آنچه بود، نمی نمود و ایمان او از دسترس ریا و تصنع دور بود. اگر مقید بود سر وقت نمازهای یومیه ادا کند، ناشی از تربیتی بود که در جوانی در نجف اشرف بدان انس گرفته بود. خوب آموخته بود و نیک می آموخت، به همان شیوه که نهج البلا غه را شرح می کرد و با بلا غتی شگفت انگیز نکته های نغز آن را می شکافت، آثار فصحا و بلغای عرب، چون سقط الزند ابوالعلا ، دیوان بحتری و متنبتی و… را با شیوایی تمام تدریس می کرد. مشکلا ت دیوان انوری را می گشود. او <دره نادری> را با تمام دشواری هایش آسان می ساخت. جنایات تاریخ را با نثری دلکش نشان می داد. تاریخ اسلا م را می شناخت و با اشرافی فوق تصور تحلیل می کرد. در لغت استاد بود و سوابق و لواحق آن را به روشنی می نمود.
اگر به پژوهش استادانه اش در باب قیام حسین بن علی (ع) نظر افکنیم، درمی یابیم که علل و عوامل قیام و نتیجه آن از رهگذر نقد تاریخی و علمی چه بوده است. در این نقد راستین تحجر، عوام زدگی و خرافه جایی ندارد. تعصب دینی، یکسونگری مارقین و قاسطین و ناکثین و ملا حظات ناسخته تاریخ نگاران را در این پژوهش نقادانه راهی نیست. در این تحلیل وضع سیاسی و اجتماعی اسلا م تا پایان عصر خلفا مورد توجه نویسنده است بیآنکه اغراض مورخان شرق و غرب در این تحلیل سوء تاثیر داشته باشد.
سایر آثار تاریخی استاد چون زندگانی علی بن الحسین(ع)، زندگانی فاطمه زهرا(س) و کتاب <عرشیان> در باب حج و سرزمین مکه و اماکن تاریخی آن نیز از چنین مزیتی برخوردار است. در کتاب زندگانی امام سجاد(ع)، کتاب های تاریخ محک می خورد و مطالب تاریخی که منبع و ماخذ مقتل هاست مورد نقد علمی قرار می گیرد. برای مثال خط سیر کاروان کربلا از مکه به کربلا تنها در مقتل ابومخنف آمده لیکن تحقیق استاد نشان می دهد که این اثر بارها دستخوش کاهش و افزایش شده و معلوم نیست که نسخه اصلی چگونه بوده است و می افزاید که درباره مولف آن نیز جای سخن است.
این مقتل، بعدها ماخذ کتاب هایی چون اسرارالشهاده، ناسخ التواریخ و سیره نویسان متاخر بوده و پیداست که این خط سیر از سندی مسلم بهره مند نیست.
حتی ۸ بیت عربی که در مقتل ها به امام سجاد(ع) نسبت داده شده، از رهگذر نقد علمی استاد، این انتساب بعید به نظر می رسد و چه بسا این بیت ها را یکی از شاعران دوستدار خاندان رسول(ع) و دشمن آل ابوسفیان سروده باشد.
مطلع این بیت ها این است:
سادالعلوج فما ترضی بذا العرب و صار یقدم راس الا مه الذنب
خوارنسب ها (نسب های پست) مهتری یافتند و دم از سر پیشی گرفت و عرب بدین رضا نمی دهد.
استاد می افزاید: <جمله <فما ترضی بذا العرب> قرینه روشنی است که شعر برپایه مفاخره قومی و نژادی است، نه بر اساس امتیازات معنوی و دینی.>
گذشته از این استبعاد، چنانکه نوشته اند امام علی بن الحسین(ع) در طول راه کوفه به شام، با کسی سخن نگفته است (نقل از طبری، ج ۷، ص ۳۷۵.)
گفتیم استاد، معلمی راستین بود، خشت زیر سر داشت و بر تارک هفت اختر پای. روزی که حق التدریس چند دانشجوی کارشناسی ارشد را که برای حضور در کلا س درس استاد معرفی شده بودند حضورشان تقدیم کردیم، فرمودند مگر معلم جز حقوقی که می گیرد، حق دارد مبلغی دیگر دریافت کند؟! آن چک را نپذیرفتند و فرمودند با آن مبلغ کتاب بخرید و به کتابخانه هدیه کنید.
در پایان خاطره ای هم از این مرد بزرگ می آورم که شنیدنی و خواندنی است. روزی نامه ای از استاد رسید که در آن بحق توصیه کسی را کرده بودند. سال ۱۳۶۶ بود. نگارنده در آن سال مسوولیت هیات علمی دانشگاه آزاد اسلا می را برعهده داشت. نوشته بودند رئیس دانشگاه مرا نمی شناسد که مستقیما بدو نامه بنویسم. شخصی به شعبه دانشگاه در قمشه اصفهان برای درس دادن مراجعه کرده و چون لیسانس است، او را استخدام نمی کنند. او مردی است مجرب، دانا و چیره دست در زبان و ادبیات عرب. چرا او را از دست می دهید؟ می گویید نه، هشت صفحه نوشته او را در مورد لغزش های شرح نهج البلا غه که تالیف ارادتمند است و همه هم درست است برایتان می فرستم. اگر مصلحت دیدید به رئیس محترم دانشگاه بدهید که او را بر من دینی است.
زیر نامه استاد خدمت دکتر جاسبی نوشتم: <این شما و این نامه استاد.> ایشان بی درنگ پرونده آن شخص را خواستند و حکم او را صادر کردند. او امروز در میان ما نیست، لیکن از در و دیوار انوار وجودی او می تابد. روانش شاد و با اجداد پاکش محشور باد. این هم رمزی است که نویسنده قیام حسین بن علی(ع) در ماه محرم به دیدار رب الا رباب بشتابد و نخستین سال روز درگذشتش نیز محرم باشد. فرزندانی که تربیت کرد از افتخارات کشورند، چه فرزندان صلبی و چه فرزندان معنوی، به ویژه دختر ستوده خصالش دکتر شکوفه شهیدی که یار غار پدر بود. امید است دانشگاه تهران و سازمان لغتنامه این یادگار گرامی را ارج نهد و بر قدرش بیفزاید.

http://www.aftabir.com منبع : آفتاب