روي ذهنم نرم افزار عشق نصب است!

تهران، تهران است؛ شمال و جنوب ندارد

اين روزها قدم زدن در تهران حال و هواي ديگري دارد، مخصوصا كه هدفي هم از آن در پسِ ذهنت باشد. اينجا همه چيز خوب است؛ از آب و هواي دل انگيز بهاري‌اش بگيريد تا سرعت راه رفتن آدم‌هاي پر دغدغه‌اش و آن ترافيك عذاب دهنده، اما دلچسبش! شايد از ابتداي خيابان ميرداماد تا قلهك، چند دقيقه‌اي بيشتر وقتت را نگيرد، اما مهم اين است كه در همين اندك زمان، چه فكرهايي به سرت بيايند، ظاهر شهر و مردمانش را چگونه ببيني و اصلا چرا تنه‌هايي كه به تنت مي‌خورند را احساس نكني و به تنها چيزي كه فكر كني، اين باشد كه سر حرف را از كجا باز كني، چه بپرسي، اگر ناراحت شد چه اتفاقي مي‌افتد و هزار آيا و اگر كه در ذهنت رژه مي‌روند و وقتي به خودت مي‌آيي كه جلوي درِ سينما ايستاده‌اي و به ساعتت نگاه مي‌كني كه 7 بعدازظهر شده و از دور قدم زنان در حال آمدن است. جالب است… او هم ترجيح داده قدم زنان سر قرار بيايد!

«حامد بهداد» را به سينما قلهك دعوت كرده‌اند تا در اكران خصوصي و خيريه «انتهاي خيابان هشتم» حضور داشته باشد و بعد از چند دقيقه‌اي حضور در ميان مردم، حرف زدن براي‌شان و تشويق شدن، سوار تاكسي مي‌شويم، هم حواس‌مان به زيبايي شب‌هاي تهران دوست‌داشتني است، هم به ابراز محبت‌هاي مردمي كه هر از گاهي با تعجب نگاهش مي‌كنند و احتمالا از خودشان مي‌پرسند چرا سوار تاكسي شده و هم به سوال و جواب‌هايي كه از قبل براي اين گفتگو چيده شده. اين گفتگو را دنبال كنيد، جالب است و خواندني… حرف‌هاي حامد بهداد هميشه جالب است… البته اين گفتگو مي‌‌توانست صفحات زيادي از مجله را بگيرد كه من براي شما گلچيني از آن را انتخاب كردم…

* از اين نمي‌ترسي روزي به واسطه اتفاقي، مردم ديگر نشناسندت و از كنارت بي‌‌اعتنا رد شوند؟

… چون در محيطي بزرگ شده‌ام كه الگوهاي حقارت كردنش خيلي زياد است و تا امروز تو سري‌هاي زيادي خورده‌ام و عدم تاييدهاي زيادي چشيده‌ام، سبك زندگي‌ام هم فرق مي‌كند؛ جامعه ما مريض است و حالت بيمارگونه دارد. مردم ما عادت كرده‌اند همديگر را تحويل نگيرند، چون محبت نمي‌بينند، بنابراين عشق‌شان را هم ابراز نمي‌كنند و حقوق يكديگر را نيز مورد تجاوز قرار مي‌دهند! وقتي در چنين جامعه‌اي بزرگ شده‌ام، معلوم است به محض اين‌كه يك نفر بي محلي مان كند، مي‌رويم پِي كارمان!

* بي‌‌تعارف… شايد امروز؛ از خودم گرفته تا آن جوان‌هايي كه در سالن سينما نشسته بوديم دوست داشتيم جاي تو بوديم و از ما دعوت مي‌شد روي سن برويم، تشويق مي‌شديم و… اين خاص بودن در يك جمع چقدر لذتبخش است؟

… خاص بودن كه لذت بخش هست، اما براي كسي كه تنها سرمايه‌اش همين چهار تا كف و سوت باشد! بعد هم هميشه يادت باشد، اين آدم‌هايي كه فقط دنبال اين هستند كه مردم برايشان دست بزنند و هورا بكشند، به هيچ جا نمي‌رسند! آنها بايد دنبال حقيقت و زيبايي درون‌شان باشند و درصدد كشف آن برآيند. آقا… اين چيزها هيچي نيست. خود من مگر كم اشتباه داشته‌ام؟ كم امتياز داشته‌ام؟ اعتراف مي‌كنم بعضي جاها شايد دچار فساد اخلاقي شدم يا حق كسي را خوردم، اما جبران كردم. خب، آدمم ديگر… دارم زندگي مي‌كنم. زنده‌ام كه زندگي كنم و تجربه. اگر آن اتفاق‌هاي تلخ در زندگي‌ام نمي‌افتاد كه رشد نمي‌كردم و ساخته نمي‌شدم. اين جامعه به زور مي‌خواهد فرصت رشد كردن را از تو بگيرد و تو را تبديل به يك صخره سنگي متعصب كند كه اين كار را بكني و آن كار را نه! من به اين شيوه زندگي اعتنايي نكردم و صداي دل خودم را گوش دادم؛ درست است كه يك جاهايي غرورم شكست، حقير و كوچك شدم، اما همه‌شان را جبران كردم، خودم را رشد دادم، آن بخش از زندگي‌ام را كه كتك خورده بود فيزيوتراپي كردم، جراحاتم را درمان، پانسمان و از خودم مواظبت كردم تا آدم بهتري شوم. اين روزها ديگر به اين فكر مي‌كنم كه پولي در سينما نمانده كه بخواهم بازي كنم. با طرز تفكر خودمان هم اجازه نمي‌دهند بازي كنيم، آن كارهايي هم كه آقايان دوست دارند ساخته شود، همه سفارشي و غيرجذاب است، تازه آنها هم پولي ندارند بدهند! همان روزهاي اولي هم كه وارد بازيگري شدم، يك دانشجو بودم، هنوز هم كه هنوز است دانشجويم و اين حس دانشجويي را با خودم حمل مي‌كنم، زندگي مي‌كنم تا درد كمتري بگيرم.

* شايد شما هم دوست داشته باشي يك روز بدون مزاحمت‌ها و درخواست‌هاي مردم از خانه بيرون بيايي، در كوچه و خيابان‌هاي شهر قدم بزني و آرامش داشته باشي، اما به واسطه بازيگر بودنت اين اتفاق سال‌هاست از زندگي‌ات رخت بربسته. با اين چگونه مدارا مي‌كني؟

… ببين… من در مناطق محروم زندگي كردم… بنابراين روزهاي سختي گذرانده‌ام و زندگي سختي داشته‌ام، بنابراين خيلي راحت‌تر از ديگران مي‌توانم همه چيز را مديريت كنم، چون با انواع و انحاء آدم‌ها نشست و برخاست داشته‌ام و متعلق به يك جاي خاص نيستم. به هر حال ما با مردم زندگي مي‌كنيم و هميشه لابه‌لاي آنها هستيم، براي همين هم هست كه هيچ وقت از توجهات زياد و درخواست‌هاي مردم اذيت نمي‌شوم، چون داشته‌هاي من از صدق سري بازيگري نيست؛ اين منم كه به واسطه توانايي‌هايم، وجه جديدي به اين حرفه داده‌ام.

* جالب است… قبلا اينقدر پخته حرف نمي‌زدي! اين اتفاق دليل خاصي دارد؟

… خب، مطمئنا عدد سن و عمر روي همه چيز يك انسان تاثيرگذار است. امروز، همان حرف‌هاي ديروز را مي‌زنم، با اين تفاوت كه ديگر مي‌دانم از كدام زاويه حرف زدن درست‌تر است. شايد قبلا حرفي مي‌زدم كه نمي‌دانستم از كجا آمده، شايد به اين دليل كه دوست نداشتم دروغ بگويم! البته نمي‌گويم الان دروغ مي‌گويم يا با سياست حرف مي‌زنم، اما به گونه‌اي حرف مي‌زنم كه از اعماق وجودم برخاسته باشد.

* خيلي‌ها مي‌گويند حامد بهداد به واسطه بازي در فيلم كارگردان‌هاي بزرگي از جمله داريوش مهرجويي، مسعود كيميايي، سيروس الوند و… بازيگر خوش شانسي است. خودت اين را قبول داري؟

… چه شانسي؟ چه اقبالي؟ من براي به اينجا رسيدن خيلي زحمت كشيدم. واقعا اينجوري نيست. خدا مي‌داند همه اينها حاصل زحمت‌هايي است كه تا امروز كشيدم، هنوز كه هنوز است دارم زحمت مي‌كشم و تلاش مي‌كنم. خوش شانس آن آدمي است كه مفت مفت هنوز از راه نرسيده به لطف زد و بند و روابط بازي‌هايش مي‌رود در بهترين فيلم مملكت بازي مي‌كند! اصلا نمي‌داند بازيگري چيست، اصلا هنرمند نيست، اصلا اين پديده را نمي‌شناسد كه بخواهد اجرايش كند، چون انرژي و مشخصات بازيگري را ندارد! خوش شانس آن است، نه من! اسم بدشانس را روي خودم نمي‌گذارم، اما با توجه به داشته‌ها و خصوصياتم، خيلي بيشتر از اينها بايد برداشت مي‌كردم. به هر حال به اندازه تلاشي كه كردم، محصول برداشت كردم، هر چند زياد نبوده، اما خب، به داده و نداده‌اش قانعم و هميشه از خدا و طبيعت سپاسگزارم.

* چندي پيش مصاحبه‌اي خواندم كه گفته بودي خيلي دير به جايگاهي كه امروز هستي، رسيدي. اگر واقعا همين است كه مي‌گويي، دليلش چيست؟

… همه ما ايراني‌ها با اين كندي دست به گريبانيم! چون اصولا ملت تنبلي هستيم و هيچ كداممان در كارهاي‌مان برنامه‌ريزي نداريم! شايد براي همين چيزها دست به دست هم دادند تا دير به اينجايي كه امروز هستم، برسم. البته اصلا اينطوري فكر نمي‌كنم كه امروز كه به اينجا رسيده‌ام، برايم كفايت مي‌كند، چون اگر چنين اتفاقي در ذهن يك نفر به وجود بيايد كه به غايت رسيده، به سرعت سقوط مي‌كند.

* تا حالا شده به خاطر اتفاقي، ناديده گرفته شدني يا حتي نقدي، تصميم بگيري دست از بازيگري بكشي و خوشبختي را به شيوه ديگري جست‌وجو كني؟

… ببين… جامعه‌اي كه نقد و منتقد نداشته باشد خيلي زود دچار پوسيدگي مي‌شود! نقد شامل حال همه چيز مي‌شود، جز مطلق؛ مطلق هم فقط حقيقت است و حقيقت است كه فقط مطلق است؛ يعني خداوند؛ اين جان جهان كائنات و هستي. نقد وجود دارد كه به حقيقت برسيم. همه كس و همه چيز نقد و منتقد مي‌طلبد. نقد نمي‌تواند من را آزار دهد، خصوصا كه علمي و موجه باشد. آنهايي هم كه مغرضانه است، نيازي به توقف نمي‌بينم؛ خيلي راحت عبور مي‌كنم و گازش را مي‌گيرم رد مي‌شوم. تا بوده در اين جامعه بدي ديده‌ام و خوشبختانه چگونه مقابله كردن با بدي‌ها را خوب ياد گرفته ام. هر كس بدي كرده، به سرعت جوابش را گرفته. هيچ وقت نتوانسته‌ايم آزادانه و خالي از ترس دزد، راهزن و متلك گو يك شب بهاري به همراه زن و بچه مان قدم بزنيم! براي همين هم هست كه هميشه يك سپر دفاعي براي خودمان در نظر مي‌گيريم؛ آنقدر كه هر كس بهمان لبخند مي‌زند، سريع درصدد دفاع برمي آييم و مي‌ترسيم همان كسي باشد كه مي‌خواهد به باور، شرف و ناموس‌مان تجاوز كند. براي همين است كه هر كس توهيني كرده، سريع در صدد دفاع برآمده‌ام. در حالي كه يك آدم وارسته، عاشق و كسي كه به صلح و صفا و نيكي فكر مي‌كند، شيوه ديگري براي حياتش به رسميت بشناسد. شايد اصلا براي اين نوع زندگي سراغ سينما نرود.

* شايد «حامد بهداد» وقتي جوان‌تر بود و هنوز كسي نمي‌شناختش، آرزو داشت با فلان بازيگر معروف همبازي شود و رو به رويش بازي كند، اما شايد امروز عكس اين اتفاق افتاده باشد. خيلي دوست دارم بدانم الان خودت را جزو آدم‌هاي موفق دسته‌بندي مي‌كني يا نه؟

… بله، اين موفقيت است. اين را همه جا گفته‌ام كه وقتي جوان‌تر بودم، هميشه زائر حرم آقا امام رضا(ع) بودم و اصلا كاري جز زيارت نداشتم و همه چيز را از ايشان طلب مي‌كردم. راستش را بخواهي لحظه‌اي نبوده كه از حضور و ياد ايشان غافل باشم. بله من آدم موفقي هستم، اما اين موفقيت را به آستان مقدس آقا امام رضا(ع) مديونم. هنوز هم براي زيارت به حرم ايشان مي‌روم، چون مشهدي‌ام و آنجا بزرگ شده‌ام، آخر كار ديگري جز زيارت آقا امام رضا ندارم. ممكن است خيلي‌ها به اين چيزها اعتقاد زيادي نداشته باشند، اما اين ديگر جزو سرشت من است و تبديل به عقيده‌ام شده. الان هم كه بعضي وقت‌ها براي زيارت به حرم ايشان مي‌روم، لا به لاي مردم گم مي‌شوم و ميان آن همه زائر و جمعيت كه مانند ميلياردها جلد كتاب در يك كتابخانه عظيم مي‌مانند، اندازه‌ام، به اندازه يك ويرگول صفحه‌اي از يك كتاب آن كتابخانه است.

* نمي‌‌دانم چرا الان اين سوال به ذهنم آمد… آخرين باري كه مثل خيلي از مردم سوار اتوبوس شدي را به خاطر داري؟ يا اصلا از اين كارها به سرت مي‌زند؟

… آره، اتفاقا همين ديشب به سرم زده بود بروم كمي مترو سواري كنم. اتوبوس هم سوار مي‌شوم، چه عيبي دارد؟!

* واقعا؟

… آره بابا… ببين من بچه پايين شهرم، روي همين حساب زندگي كردن را «خيلي خوب» بلدم. اصلا سبك زندگي من يك شكل ديگر است؛ به محض اين‌كه بين بافت مردم مي‌روم، همان لا به لايشان گم و گور مي‌شوم، چون شبيه مردمم و يك آدم عادي ام. فقط فكر مي‌كنم راز موفقيتم «محبت» است. همان محبتي كه از آستان مقدس امام رضا دريافت كردم را به ديگران منتقل مي‌كنم. درستش هم همين است؛ دريافت محبت و انتقال آن به ديگران.

* قرار نيست اينجا از كسي اسم ببرم. اما كم نيستند بازيگراني كه از جنوب تهران يا يك شهرستان برخاسته‌اند و امروز خيلي چيزها ديگر يادشان نمي‌آيد! آنقدر كه دوست دارند گذشته شان را هم كتمان كنند! سوالم اين است كه آخرين باري كه جنوب شهر تهران رفتي كي بود؟

… عزيزم آنجايي كه ما زندگي كرديم، طوري بوده كه الان جنوب شهر تهران، براي ما مثل شمال شهر مي‌ماند. اصلا جنوب شهر تهران در برابر آنجايي كه ما زندگي كرديم مثل شانزليزه و لوس آنجلس مي‌ماند! اين حرف‌ها كدام است؟ تهران كه شمال و جنوب ندارد! شمال كجاست؟ جنوب كجاست؟ تهران، تهران است ديگر! خرجش سوار شدن يك تاكسي و دو تا چهارراه بالا آمدن است. منظورت از جنوب شهر تهران پامنار و چهارراه سيروس و شهر ري است؟ اينها كه خود تهران است! بابا در خيلي از شهرستان‌ها هنوز سينما و تئاتري وجود ندارد!

* منظورم اين است كه همان بازيگرها الان وقتي ازشان مي‌پرسي براي تفريح و مسافرت كجا مي‌روي، مي‌گويند براي اين‌كه از دست مردم راحت باشيم، مي‌رويم خارج يا اصلا از خانه بيرون نمي‌آييم!

… خب، مشكل اين به نظر تو چيه؟

* من فكر مي‌كنم همه اينها اداست!

… خب اگر ژست و ادا باشد كه طرف حتما مشكل دارد ديگر! حتما آرزو دارد خارج را ببيند! ما هم بايد كمكش كنيم خارج رفتن را تجربه كند. (خنده) يا اين كه بايد كمكش كنيم مردم بشناسندش! شايد مردم كم مي‌شناسندش كه از اين حرف‌ها مي‌زند و دوست دارد به واسطه اين كارها ديده شود! اما اگر يك جنوب شهري كه آدم‌هاي زيادي مي‌شناسندش و درخواست‌هاي زيادي از طرف همان‌ها براي معاشرت دارد آنها را اجابت كند، چه عيبي دارد و مگر چيزي از او كم مي‌شود؟!

* روزهايي كه سركار نيستي، براي خودت برنامه تفريحي، سفر يا اوقات فراغتي تنظيم مي‌‌كني؟

* اين را بدان من قبل از اين‌كه بخواهم معروف شوم، در جامعه‌اي بزرگ شدم كه به واسطه‌اش شيوه‌هاي دفاع از خودم را خيلي خوب ياد گرفته‌ام، بنابراين بلدم چه جوري براي خودم اوقات راحت و فراغت بخرم. شما شيوه زندگي «پرويز پرستويي» اين مرد نازنين، هنرمند و بازيگر برجسته را نگاه كنيد كه از كجا به كجا و چه شهرتي رسيده است و چگونه خيلي راحت بين مردمانش زندگي مي‌كند. به نظر من ايشان يكي از بزرگ‌ترين و غريب‌ترين بازيگران تاريخ سينماي ايران است.

 

حميد فراهاني‌راد